ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٥ - آرماگدون، عوام فريبى و انتظار مهدى (ع)
روزها از پى هم مى گذشت و سيد به عشق نامه نوشتن و ساحل آرام دريا و نجوا با امام زمان (ع) سختى غربت را تاب مى آورد و هر صبح قبل از طلوع سپيده به راه مى افتاد و گاهى نمازش را در ساحل مى خواند تا مدت بيشترى در آن خلوت سحرگاهى با امامش نجوا كند. بعد هم رقعه حاجتش را چون روزهاى قبل در گل مى گذاشت و به دست آبى دريا مى سپرد.
سى و هشتمين صبح گذشته بود و صبح سى و نهم در راه بود كه شب گريه بسيار كرد و آماده خارج شدن از شهر شد. حالا ديگر بعد از ماه ها غربت و تنهايى و سى و هشت شب التماس و رقعه حاجت نوشتن، حاجت روزهاى اول را از ياد برده بود و به جواب سلام نامه هايش راضى شده بود. حالا ديگر فقط «ديدار» آرزويش بود و نه رفع مشكل و برگشتن به وطن. حالا ديگر همين غربت و آوارگى برايش شيرين و دوست داشتنى بود. بى بهانه اشك هايش مى ريخت و حس مى كرد دلش با اين گريه هاى در ساحل صيقلى يافته است. ديگر احساس اندوه نمى كرد ...
از دروازه شهر كه خارج شد و به سمت دريا قدم برداشت، شدت گريه اش بيشتر شد. آنجا جز خدا كسى نبود. پس صدايش را به گريه بلند كرد:
- يا صاحب الزمان نامه نوشتن بهانه بود، فقر و تنهايى و غربت بهانه بود. اصلا همه اينها بهانه بودند كه تو جوابم را دهى. مگر جدت امام حسين نگفته كه جواب نامه مثل جواب سلام واجب است ...
من فقط جوابى از تو مى خواهم. اين جواب اگر فقط سلام و نگاهى باشد براى من كافى است. مرغ دريايى سفيدى از بالاى سرش پرواز كرد. اين پرواز سحرگاهى را به فال نيك گرفت و اميدوار به سمت دريا رفت. نامه اش را در گل گذاشت و به آب سپرد. كنار ساحل نشست، گريه كرد، درد دل كرد، شكوه كرد، نجوا كرد و ... هيچ اتفاقى نيفتاد.
آفتاب آرام طلوع كرد و اميد سيد نااميد شد. از جابرخاست. اشك هايش را پاك كرد و به راه افتاد. از اينكه اين همه روز، اين همه راه طولانى را پياده و روزه دار طى كرده و نتيجه اى نگرفته بود، دل شكسته و آزرده خاطر شد. به دريا پشت كرد و به همه اميدى كه اين مدت او را سر پا نگهداشته بود و به شوقى كه در دلش جوانه زده بود، باور نمى كرد گريه هايش بى نتيجه مانده است. آن همه اشك، آن همه ذكر، آن همه التماس ...
به نزديكى دروازه شهر رسيد. ايستاد و براى آخرين بار ساحل دريا را نگاه كرد. تصميم گرفته بود فردا اين كار را تكرار نكند. نگاهش را از دريا گرفت و به راه افتاد. چند قدمى كه رفت حس كرد كسى از پشت سر به او نزديك مى شود. اهميتى نداد و به راهش ادامه داد. اما رهگذرى كه لباس عربى، چفيه و عقال داشت همقدم او شد. بلند قامت بودو خوش صورت، اما خلق سيد تنگ تر از آن بود كه به او اعتنايى كند. مرد عرب سلام كرد. سيد با همان دل شكسته و حال پريشان آهسته جواب سلامش را داد. ميلى به صحبت كردن نه با او و نه با هيچكس ديگر نداشت. دلش مى خواست تنها باشد. از اينكه كسى پيدا شده بود كه خلوت او را برهم مى زد، آزرده شده بود. مرد عرب همراه او قدم برمى داشت و سيد اصلا به او نگاه هم نمى كرد. نگاهش را به زمين دوخته بود و خسته و پريشان راه مى رفت.
مرد عرب به لهجه اهل جبل عامل فرمود: «سيد محمد! چه مطلبى دارى كه سى و نه روز است كه قبل از طلوع آفتاب بيرون مى آيى و در آن ساحل، عريضه به آب مى اندازى. گمان مى كنى امامت از حاجت تو مطلع نيست؟»
دل سيد فرو ريخت. تمام بدنش را لرزشى شديد دربر گرفت. مطمئن بود كه در اين سى ونه سحر، احدى او را نديده و اين مدت زمان را هيچكس نمى داند. در هيچكدام از اين سى و نه سحر، كسى او را در ساحل نديده بود و از اهل جبل عامل هم احدى در نجف نبود كه او را بشناسد. خصوصا با چفيه و عقال كه اصلا در جبل عامل رسم نبود. همه اينها به سرعت از دلش گذشت و با خودش انديشيد: امام زمان ...!؟
و به محض اينكه اين نام بر زبان دلش جارى شد به خاطر آورد كه در جبل عامل بسيار شنيده بود كه دست مبارك امام زمان بسيار لطيف و نرم است. بى آنكه قدرت حرف زدن داشته باشد دو دستش را جلو برد. آن حضرت نيز دست مبارك خود را جلو آورد و سيد محمد، دست لطيف و مهربان امام زمان را در دست گرفت. لطافت و نرمى دست به قدرى بود كه مطمئن شد به آرزويش رسيده و امام زمان پيش روى اوست. خم شد تا دست حضرت را ببوسد كه ناگهان پيش رويش كسى را نديد و ست خالى اش در هوا رها ماند ... به زانو در ساحل فرود آمد و از عمق جانش فرياد كشيد: يا صاحب الزمان ...!
سيد هر صبح به ساحل دريا مى رفت و همانجا كه دست مهربان حضرت را در دست گرفته بود مى نشست و گريه مى كرد. سيد محمد جبل عاملى در نهايت تقوا و تنهايى در حالى كه جز دو سه نفر هيچكس بر فقر و پريشانى اش آگاه نبود در همان غربت نجف با شيرينى خاطره آن ديدار آسمانى از دنيا رفت و در صحن اميرالمؤمنين به خاك سپرده شد. گويى اين آوارگى و غربت و فقر پيش آمده بود تا او دست مهربان امام زمانش را در دست بگيرد و به سعادت ديدارش نائل آيد ...
براساس داستانى از كتاب نجم الثاقب، ميرزا حسين طبرسى نورى.