ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٦ - از بى كران عهد
از بىكران عهد
مهدى آقاجانى فشاركى
خداوندا! مگر تو نبودى كه درخشانترين نور عالم را آفريدى؟! بار الها! مگر تو نبودى كه عرش و كرسى را چنان بالا بردى كه همنشين خودت شدند؟! پروردگارا! مگر تو نبودى كه بحر موّاج عشق را پر تلاطم گردانيده و خروشاندى؟! خدايا! آخر مگر تو همو نيستى كه تورات و انجيل و زبور را براى ما هديه فرستادى؟! محبوبا! مگر تو همان نيستى كه خنكاى وصال را در پس آتش فراق نهاد؟! جانا، تو كه قرآن با آن همه عظمتش را به ما مرحمت نمودى و هزاران ملك و پيامبر و فرستاده جزيى از عطاياى تو به ماست، محبوب بىهمتايم، تو را به آن كليدى كه خزانه كرمت را تواند كه گشايد؛ تو را به درخشش آن خورشيدى كه آفرينشش تنها تو را شايد؛ تو را به زمامدارى تمام مملوكات و آفريدگانت اى هميشه پاينده و اى تنها هستى بخشنده تو را به آن مهر تابانى كه زمين و آسمان تو را روشن نموده است تو را به آن يادگارى كه صلح را براى همه خلايقت به ارمغان مىآورد آرى، تو بودى پيش از آنكه كسى باشد و تو خواهى بود پس از آنكه كسى نباشد و آن دم كه اثرى از هستى در هيچ كجا يافت نشود تنها تو هستى پس، اى آنكه تنها تويى كه مىدانى چگونه دل و جانهاى مرده را زنده توان كرد، و اى كسى كه تنها خود مىتوانى جان بىمايه سيه رويان مرده دل را بگيرى اى حيات و هستى من و اى كسى كه عبادت تنها تو را بايد و شايد و اى محبوب عالميان بر آستان مولا و عزيز و سرورم آن امامى كه سالهاست به انتظارش نشستهام تا راه و چاهم بنمايد و آن عزيزى كه خود سالهاست جام هدايت از دست تو نوشيده است آرى همو را مى گويم كه قصد برپايى علم محبتت را در گستره گيتى دارد كه درود بىپايان تو بر او و خويشان بزرگوارش باد نه تنها از جانب من و پدر و مادرم كه از سوى هر آنكه طعم ذرهاى ايمان و محبت را چشيده باشد چه در شرق عالم بزيد و چه در غرب هستى در خشكى قدم نهاده باشد يا كه در دريا به سير بپردازد همسنگ عرش بزرگ و با عظمت خود و برابر تمام آنچه بويى از تو دارند؛ كه تنها تويى كه مىدانى كه چه تعدادند و هر كدام در هر كجا چه مىكنند درود و صلوات خود را بفرست.
بار الها! خود شاهد باش كه چنان عهد و پيمانى بر محبتش مىبندم كه