ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦١ - آرماگدون، عوام فريبى و انتظار مهدى (ع)
آخرين ديدار
مريم ضمانتى يار
تكه پارچه اى كه براى مشترى پاره كرده بود، هنوز در دستش بود كه حامد، نفس نفس زنان خودش را به داخل حجره انداخت و بريده بريده گفت: سربازان حكومتى ... براى سربازگيرى ... ميدان شهر ...
دل سيد محمد فرو ريخت. به سرعت پارچه را به مشترى داد و زن خريدار وحشت زده از حجره بيرون رفت. سيد در را بست و با حامد به طرف كوچه هاى باريك شهر دويد. حامد از ميانه راه از او جدا شد تا ديگر دوستان جوانش را از ماجرا باخبر كند و سيد باتمام توانى كه داشت شروع به دويدن كرد. وحشت از گير افتادن به دست سربازان ناصبى حكومت، به پاهايش توان فوق العاده اى داده بود.
از پيچ كوچه باريكى پيچيد و خودش را در زاويه در چوبى خانه اى پنهان كرد. تعدادى سرباز براى دستگيرى جوانانى كه به كوچه ها گريخته بودند، پراكنده شدند. چند نفرى از آنها هم به كوچه اى آمدند كه سيد در زاويه آن پناه گرفته بود. صداى قدم هاى محكم آنها هر لحظه به او نزديك تر مى شد. نفسش را در سينه حبس كرد. انگار مى ترسيد كه صداى نفس نفس زدن هايش را بشنوند و به سراغش بيايند. قدم ها نزديك و نزديك تر شدند. دستش را روى قلبش گذاشت. حس كرد هر لحظه ممكن است از شدت وحشت قلبش از كار بيفتد. در دل دعا كرد: يا صاحب الزمان! خودت مرا از چشم اين ناصبى ها پنهان كن.
سربازان بى آنكه او را ببينند، گذشتند و سايه سياهشان را ديد كه دور شدند. نفس راحتى كشيد. اما براى اطمينان بيشتر صبر كرد تا كاملا دور شوند. وقتى از سكوت كوچه فهميد آنها رفته اند، سرك كشيد و كوچه را كه خالى و ساكت ديد، با احتياط به راه افتاد و به سرعت كوچه ها را پشت سرگذاشت و به خانه رفت. كوبه در را محكم زد. پدرش به شتاب در را باز كرد. او را كه رنگ پريده و هراسان ديد، جا خورد. سيد پا به حياط گذاشت و سلام كرد. پدر دل نگران جواب سلامش را داد و در را پشت سر او بست و پرسيد:
- چه خبر شده؟
سيد هنوز نفسش آرام نشده بود. دهانش از شدت وحشت خشك و تلخ بود. سيد عباس دوباره پرسيد:
- محمد! با تو هستم. گفتم چه خبر شده؟ مادرت كه الان تو را با اين حال و روز ببيند سكته مى كند. رنگت مثل مهتاب شده. بگو ببينم چه اتفاقى افتاده.
سيد آهسته گفت: سربازان حكومتى ...
پدر وحشت كرد: خب؟
- باز هم سربازگيرى ... كم مانده بود گير بيفتم. حامد به دادم رسيد.
دل پيرمرد لرزيد: خدا به خير راضى باشد.
سيد ادامه داد: در ميدان شهر جوان هاى شيعه را براى سربازى مى بردند. حامد خبرم كرد، فرار كردم.
سيد عباس آهى كشيد و گفت: پناه بر خدا. بيا برويم. مادرت دلواپس مى شود.
سيد گفت: فعلا به مادر حرفى نزنيد. نگرانى برايش مضر است.
پدر به راه افتاد و گفت: هر طور كه خودت صلاح مى دانى عمل كن. ولى رنگ و رويت فرياد مى زند كه ترسيده اى.
هر دو به اتاق رفتند، محمد سلام كرد. مادر در بستر بيمارى دراز كشيده بود، او را كه ديد نيم خيز شد و گفت:
- چه خبر شده، چرا رنگت پريده، آشفته اى مادر؟