ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٤ - آرماگدون، عوام فريبى و انتظار مهدى (ع)
حضرت نجوا كرد: يا على! من فرزند توام. اگر تو مرا پناه ندهى راه به جايى ندارم. غريبم، بيكار و درمانده ام، خودت مرا پناه بده ...
ساعتى به همان حال گريه كرد و با اميرالمؤمنين نجوا كرد. پولى نداشت كه جايى كرايه كند و نمى دانست اين اولين شب غربت را كه در راه بود كجا سپرى كند. با نزديك شدن به اذان مغرب و تاريك شدن هوا، خادم حرم به سراغش آمد. متوجه حال پريشان و خسته اين مسافر جوان شده بود. پرسيد:
- غريبى جوان؟
سيد به احترام برخاست و سلام كرد گفت: بله غريبم.
خادم پرسيد: از كجا آمده اى؟ اهل كجايى؟
- اهل جبل عامل لبنانم.
- لبنان؟ اينجا چه مى كنى؟
سيد قصه آوارگى اش را كه گفت خادم پير آهى كشيد و گفت: خدا به حرمت على خانه ظلم اين حكام جائر را خراب كند كه مردم را خانه خراب مى كنند. حتما اينجا كسى را ندارى.
سيد محمد سرش را به زير انداخت و گفت: تنها آشنايم، جدم اميرالمؤمنين است.
پيرمرد دستى به شانه او زد و گفت: پس از سادات جبل عاملى.
سيد لبخند زد: تنها دلخوشى ام همين سيادت است.
- زنده باشى جوان. با من بيا. در صحن مقدس، حجره اى است كه مى توانم آن را به تو بدهم.
چشمان سيد از شادمانى درخشيد: خدا به تو پاداش خير بدهد. لطف بزرگى مى كنى.
پيرمرد شرمنده گفت: اما براى خورد و خوراكت كارى از دستم ساخته نيست. چون خودم ...
سيد حرف او را قطع كرد و گفت: همين كه سرپناهى داشته باشم كافى است. روزى رسان هم، بنده گرسنه و غريبش را فراموش نمى كند.
پيرمرد دست او را گرفت و گفت: پس با من بيا تا حجره ات را به تو نشان دهم. راه درازى آمده اى و حتما خسته اى.
سيد تشكر كرد و كوله بارش را برداشت و همراه خادم مهربان حرم به راه افتاد. وقت نماز بود و سيد سرپناهى يافته بود كه برايش بسيار ارزش داشت.
\*\*\*
روزها گوشه حرم مى نشست و به ذكر و دعا مشغول مى شد. غذايش به جز چند دانه خرما و يك ظرف آب از چاه صحن چيز ديگرى نبود. نه راه به جايى داشت و نه امكان برگشتن و نه پولى براى گذران زندگى و نه كارى براى امرار معاش. از پدر و مادرش بى خبر بود و از حامد و همين دلتنگى، بزرگ ترين دغدغه خاطرش شده بود. روزها بلند و كسالت بار مى گذشتند و هيچ اتفاقى نمى افتاد كه او را شاد كند و يا حداقل در وضعيت او بهبودى ايجاد كند.
روزها روزه مى گرفت و شب ها دعا مى كرد و از خدا رهايى اش را مى طلبيد. وقتى ديد راه به جايى ندارد و هيچ اتفاقى نمى افتد شبى به دلش گذشت كه براى امام زمان نامه بنويسد و از او كمك بخواهد. اين فكر به دلش اميد بخشيد و صبح روز بعد نماز صبحش را كه خواند از صحن خارج شد و به سمت دروازه كوچك شهر به راه افتاد. در آن سحرگاه آرام نجف، هيچكس در اطراف نبود. تنها سيد بود كه نامه اى براى امام زمانش نوشته بود و مى رفت تا آن را به دريا بسپارد. در تمام مسير گريه كرد و به سمت دريا راه رفت. از شهر كاملا دور شد و در جايى كه پرنده هم پر نمى زد، در حالى كه هنوز آفتاب طلوع نكرده بود، به دريا رسيد. در ساحل دريا خم شد مقدارى از گل ساحل برداشت. نامه را در گل گذاشت و به آب انداخت. به اين اميد كه آب پاك دريا، نامه را به دست امام زمان (ع) برساند. مدتى در ساحل قدم زد و اشك ريخت. آفتاب كه آرام آرام طلوع كرد، حس كرد در دلش نور اميدى مى درخشد. عهد كرد تا چهل صبح اين كار را تكرار كند شايد پاسخى به او بدهند. آرام و گريان به دريا پشت كرد و به سمت نجف برگشت.
در آن ساحل هيچكس جز خدا شاهد گريه هايش نبود. به حجره اش برگشت. حس مى كرد به اميد نوشتن نامه و سحرگاه ديگرى، تحمل سختى و غربت برايش آسان تر شده است. اميد به بازگشت به وطن و ديدن دوباره پدر و مادر و حامد به او جانى تازه بخشيد و تمام روز به مضمون نامه فردا انديشيد و به اينكه در دومين نامه اش براى مولا و پناهش چه بنويسد ...