ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣١ - راهيان كوى دوست
شخصى كه كنار من نشسته بود، به من گفت كه بيا برويم خدمت آقا، گفتم برويم و بعد به حياط مسجد آمديم، ديدم جوانى خوش سيما روى تختى دراز كشيده، ايستادم و براى شخصى كه همراه من بود گفتم كه برو جلو و از آقا بخواه كه دعا كند تا حاجت تو برآورده شود و به او گفتم حاجت تو تعجيل در ظهور آقا باشد. او هم جلو رفت و مرتب گريه مى كرد واز آقا مىخواست تا دعا كند كه حاجت او برآورده شود. و در همين حال از خواب بيدار شدم. ولى اميدوارم كه در بيدارى خدمت آقا برسم.
نزديك مسجد رسيده بوديم. كمى بيش از يك ساعت راه آمده بوديم. هنگام غروب بود كاروانهاى متعدد در حال پياده شدن از اتوبوسها بودند، سيل جمعيتبه طرف مسجد روان بود. وارد حياط مسجد شديم مردم گروه گروه در حياط مسجد نشسته بودند، عدهاى مشغول استراحت، عدهاى مشغول درست كردن غذا، عدهاى در حال نماز و نيايش و ... به مسجد مىرسيم، جلوى مسجد را فرش كردهاند. انبوه جمعيت منتظر اقامه نماز جماعت هستند، جايى را براى نشستن پيدا كرديم و مهياى نماز شديم. پس از نماز مغرب و عشاء به داخل مسجد رفتم نماز تحيت مسجد و سپس نماز امام زمان (ع) را به جاى آوردم. سپس به قسمت امور فرهنگى و ثبت كرامات مراجعه كردم. مسئول اين قسمتحجة الاسلام شاهينى بود. از ايشان در باره اين راه خاكى سؤال كردم. ايشان نيز در حد توان اطلاعاتى را در اختيار بنده گذاشتند و چند نفر از مؤسسين اين راه را نيز به بنده معرفى كردند كه يكى از اين افراد آقاى حاج عبدالله خردمند از كسبه قم بود. با ايشان تماس گرفتم و ايشان توضيحات زير را در اختيار ما گذاشت:
قبل از اينكه اين راه احداث شود سه راه ديگر براى جمكران وجود داشت. يكى راهى است كه از كنار كوه خضر عبور مىكند و تردد از اين مسير بسيار كم صورت مىگرفته است. راه ديگر از انتهاى خيابان صفائيه (شهدا) و به موازات ريل راه آهن بوده كه الان اين راه آسفالتشده و لذا رفت و آمد ماشين از اين مسير خيلى زياد شده است. قبل از اينكه جاده فعلى از سمت جاده كاشان تاسيس بشود بيشتر رفت و آمد (با وجود اينكه جاده خاكى بوده است) از همين جاده صورت مىگرفته است.
راه سوم نيز همين راه فعلى است كه بسيار وسيع شده و تردد اصلى از اين راه صورت مىگيرد. ولى همانطور كه عرض كردم به خاطر اينكه اين راهها فاصله زيادى تا مسجد داشتند، تصميم گرفتيم كه اين راه را احداث كنيم كه اين مسئله مربوط به سالهاى ١٣٤٠ و ١٣٤١ است. اين راه همانطور كه مشاهده كرديد از ميان باغها و مزارع عبور مىكند بنابراين براى جلب رضايت مالكين تلاش زيادى كرديم. و اين موجب حوادث زيادى گرديد كه هر كدام با كرامت آقا مرتفع گرديد. يكى از اين كرامات مربوط به يكى از مالكينى بود كه ملك او در مسير اين جاده قرار داشت. اين ملك مربوط به حاج آقا شهاب اشراقى داماد مرحوم امام بود. ايشان به هيچ عنوان حاضر نبود كه مقدارى از زمين خود را به ما بفروشد. ما نيز هر چه تلاش مىكرديم بىفايده بود. حتى دمتحضرت امام (ره) رسيديم ودرخواست كرديم تا پا در ميانى كند. امام هم قضيه را به آقاى اشراقى گفتند ولى ايشان راضى نشده بود. مدتى از اين قضيه گذشت. روزى حاج آقا شهاب دنبال ما فرستادند. وقتى خدمت ايشان رفتيم گفتند كه برويد و هر كجاى زمين را كه مىخواهيد علامت گذارى كنيد تا به شما واگذار كنم. ما در عين حال كه خيلى خوشحال شده بوديم ولى متعجب بوديم كه چه شده كه ايشان حاضر شده زمين را واگذار كند. به هر حال ما رفتيم و محل عبور جاده را مشخص كرديم و ايشان آمدند و محل را به ما واگذار كردند. ضمنا ما را براى شام به منزل خود دعوت كردند. شب هنگام ما قضيه را ازايشان جويا شديم و از علت آن همه مخالفت و اين موافقتسوال كرديم. ايشان ابتدا حاضر نبودند كه پاسخ ما را بدهند ولى پس از اصرار زياد با حالتى متاثر گفتند كه من يك روز عصر به خانه آمدم ديدم فرزندم نقش زمين شده، رنگ او كبود گرديده و نفسهاى آخر را مىكشد. نمى دانستم چه كنم و به كجا بروم، نه دكترى بود، نه وسيلهاى و نه كارى از دست ما ساخته بود. از خانه بيرون آمدم. رو به مسجد جمكران كردم و به آقا گفتم اگر فرزندم را نجات بدهى از هر كجاى زمين كه بخواهى براى جاده مىدهم. اين را گفتم و به داخل خانه برگشتم ديدم فرزندم نشسته و حال او كاملا خوب است و بقيه ماجرا.
البته چندين مورد ديگر در رابطه با احداث اين جاده اتفاق افتاده كه الان به طور كامل در خاطرم نيست.