ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٩ - ديگر ايالات مهم شيعه نشين
ظرف ها و ماشين را هم آب كرديم. وضو هم گرفتيم، اما همچنان اين يك وجب آب گوارا سرجايش بود و كم نمى شد. آقا رو به قبله به نماز ايستاده بود و ما هم رفتيم و نمازمان را خوانديم. بعد از نماز آقا فرمود: سوار شويد و هر چه داريد در راه بخوريد. سوار شديم. من مقدارى آجيل همراهم بود. به آقا تعارف كردم. برنداشتند. اما مقدارى نان كه با آرد تميز در شاهرود پخته بوديم و همراهم بود تعارف كردم. آقا برداشت اما نديدم كه بخورد. فرمود: بگو راه بيفتد.
محمود بدون توجه به سوخت، ماشين را روشن كرد. حتى به عنوان يك راننده كه حواسش به طور طبيعى بايد به سوخت ماشين باشد. آمپر گازوئيل را نگاه نكرد و با همان حركت انگشت سبابه آقا ماشين مثل قبل راه افتاد. كمى كه در جاده پيش رفتيم سكوت را شكستم و گفتم: اين ملك سعود كه از هر زائر ١٠٠٠ تومان مى گيرد، چرا راه را درست نمى كند كه زائران مكه راه را گم نكنند؟
ايشان به عربى فرمود: اينها نمى توانند شما را ببينند آن وقت برايتان راه درست كنند؟
ما باز هم نفهميديم اگر او عرب سعودى است چرا اين طور حرف مى زند. اعراب سعودى كه ملك سعود را خليفة المسلمين مى دانند و اصلا چطور من جرات كردم از عرب سعودى اين سؤال را بپرسم. زائران همسفرمان در آرامش به خواب رفته بودند و من كه خوابم نمى آمد با آقا صحبت مى كردم. صحبتمان به مقايسه وضع ايران و عربستان كشيد. من گفتم: در ايران ما يك بار هندوانه ٧ ريال است و در اينجا يك گره هندوانه يك ريال است. در ايران يك بار انگور ٧ ريال است و اينجا يك كيلو انگور ٧ ريال است. در ايران ما نعمت خيلى زياد است.
آقا فرمود: اينها همه از بركات ماست. اينها همه از بركات ائمه است. بعد آقا شروع كرد به تعريف كردن از همدان و كرمانشاه و مشهد و تمجيد از علماى زنده و متوفى مثل سيد ابوالحسن اصفهانى و آخوند ملا معصومعلى همدانى كه آنها را مى شناختم.
باز نفهميدم اين عرب از كجا اين طور دقيق اسامى علما و مجتهدين ما در اصفهان و همدان و خراسان را مى داند و از آنها تمجيد هم مى كند.
گفتم: ايران در هر چند فرسخ، آب و قهوه خانه و ميوه هست اينجا فقط بيابان است. فرمود: از بركات ما اهل بيت در همه جاى ايران، نعمت فراوان است.
صحبتمان تازه گل انداخته بود كه به جريه رسيديم. درست اول مغرب. همانطور كه آقا فرموده بود. با توقف ماشين، همه بيدار شدند و آقا فرمود: پياده شويد. اين هم جريه، مرز بين خاك سعودى و عراق. از اينجا به بصره مى رسيد و از بصره به كربلا و بعد هم به ايران برگرديد.
همه پياده شديم و من هر كس را دنبال كارى فرستادم. يكى رفت تا چادر را بر پا كند. يكى غذا را آماده مى كرد. يكى چايى را روبراه مى كرد و همه به جنب و جوش افتاده بودند تا شب راحتى را در اين آبادى بگذرانيم و فردا سحر راهى بصره شويم. آقا فرمود: فردا تنها نرويد. صبر كنيد قافله اى از زائران كربلا فردا به اينجا مى رسد و همراه آنها برويد. گفتم: به روى چشم. آقا امشب مهمان ما باشيد الان غذا و چاى هم آماده مى شود. با هم مى خوريم فردا برويد. آقا فرمود: نه شيخ اسماعيل من كارهاى بسيارى دارم. تو مرا به قرآن قسم دادى و من اجابت كردم. شما را به خدا مى سپارم. يادتان نرود. نذرى كه در آن بيابان كرديد، قبول نيست تا پايان سفر و بازگشت به وطن اگر مالتان را ببخشيد قبول نيست. دستم را روى چشم گذاشتم و گفتم: چشم. وقتى آقا خداحافظى كرد نگاهى به سراپاى آقا انداختم تازه متوجه شدم ايشان شمشير بزرگى به طرف راستشان بسته بود و شمشير كوچكى به طرف چپشان و كمربندى هم به كمر بسته بودند كه مثل الياف ريسمان بافته شده بود و چفيه عربى هم بر سرشان بود و متبسم بودند و در زمانى كه سكوت برقرار بود و حرفى نمى زديم ذكر مى گفتند.
مقدارى آب برداشتم تا دست و رويم را بشويم. آقا هم همراهم به راه افتاد و از جمع كه چند قدم دور شديم يك آن ديگر ايشان را نديدم. درست مثل آن لحظه در بيابان كه يك آن در برابر خودم آقا را ديدم. ناگهان مثل كسى كه از خواب بيدار شده باشد، به خود آمدم و فرياد زدم و گفتم: ما از صبح خدمت امام زمان (ع) بوديم و نفهميديم.
همه با شنيدن فرياد من دورم جمع شدند و با هم به چادر رفتيم. هر كدام موردى را يادآورى مى كرديم و اشك مى ريختيم. صداى گريه و فرياد بلند شد. تازه فهميديم چه كسى ما را از آن بيابان و كنار قبرها نجات داده بود. ميان گريه و ناله ما چند شرطه عرب از راه رسيدند. يكى جلو آمد و پرسيد: اينجا كسى مرده؟
همه به هم نگاه كرديم. به عربى گفتم: نه، كسى نمرده. ما راه را گم كرده بوديم و حالا راهمان را پيدا كرديم. شرطه جا خورد و گفت: خب چرا گريه مى كنيد؟ خدا را شكر كنيد. به خاطر پيدا شدن راهتان ضجه مى زنيد؟
صدايمان را پايين آورديم. آنجا ديگر امن نبود. على اصغر يك گوشه كز كرده بود و اشك مى ريخت. گفتم: ديدى على اصغر آقا فرمود تو مقصرى برو عقب بنشين.
على اصغر محكم بر سرش زد و گفت: آقا راست گفتند، تقصير من بود.
گفتم: اما تو باعث شدى ما هفت ساعت همسفر امام زمانمان باشيم. با او نماز بخوانيم، غذا بخوريم، حرف بزنيم ... اين گم شدن بهترين اتفاق زندگى مان بود ..
هر كدام به گوشه اى رفتيم و با مرور آنچه گذشته بود اشك ريختيم. «فارس الحجاز» به فريادمان رسيده بود ...[١]
پىنوشت
[١] نگاهى به تشرف حاج شيخ اسماعيل نمازى شاهرودى از علماى كنونى مشهد كه در سال ١٣٣٦ شمسى در بازگشت از حج همراه با همسفرانش طعم شيرين حضور امام زمان ع را چشيده است.