ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٧ - همسفر با خورشيد
آخرين رمق سرپا نشستم و رو به دوستانم گفتم:
من اين بيابانها را مىشناسم. سه روز است كه سرگردانيم. نه گذر كسى به اين برهوت مىافتد و نه كسى از ميان آن قافله ماشينها، متوجه گم شدن ما شده و اگر هم شده باشد هرگز به دنبالمان نمىآيند. چون اميدى به زنده ماندن ما ندارند. بياييد همه دامان امام زمان، عليه السلام، را بگيريم. اين را بدانيد اگر او به ما جواب ندهد، مىميريم و طعمه حيوانات وحشى مىشويم.
همه با سكوت و چشمان خيسف اشك به من خيره شده بودند. دهانم خشك و تلخ شده بود و با نهايت نا اميدى حرف مىزدم: بياييد تا قبل از آنكه از تشنگى كاملًا بيهوش شويم، هر كدام براى خودمان يك قبر بكنيم. اگر افتاديم و ديگر نتوانستيم بلند شويم، حداقل خودمان را به قبرمان برسانيم. باد شن را روى ما بريزد و خود به خود مدفون شويم و به چنگ حيوانات وحشى بيابان نيفتيم.
همه به هم نگاه كردند. نمىدانم چرا اين حرفها را زدم و اين پيشنهاد رادادم. يعنى عمداً مرگ دراين بيابان را پذيرفته بودم؟ نمىدانم هر چه بود، بر زبانم جارى شد و همه در نهايت درماندگى بىهيچ اعتراضى پذيرفتند. شن نرم بود و به راحتى هر كدام به دست خودمان قبرمان را كنديم. نوزده قبر در كنار هم. شن دشت از اشك چشمانمان خيس شده بود. صورت بر خاك گذاشته بوديم و انتظار مرگ را مىكشيديم. باد شن را به سر و صورتمان مىريخت و لبهاى خشك و ترك خوردهمان مزه خاك مىداد. على اصغر آشفتهتر از بقيه ضجه مىزد. عذاب وجدان و پشيمانى از كارى كه كرده بود، دردناكتر از عطش و كندن قبر خودش، آزارش مىداد. هيچكس حال خودش را نمىفهميد و در بيابان، باد صداى گريه و ضجه حاجيان گمشده را با خود به دور دستها مىبرد ...
قبرها را كه حفر كرديم، هر كس كنار قبرى كه براى خودش كنده بود، زانو زد و من روضه خواندم و همه گريه كرديم و هم صداى با هم مولاىمان امام زمان (ع) را صدا كرديم:
يا فارس الحجاز، يا ابا صالح المهدى ادركنى ...
همه در نهايت استيصال صدايش مىكرديم. من ميان گريه و ناله گفتم: فكر كنيد چه كار خيرى تا به حال براى خدا كردهايد، خدا را به آن كار خير قسم بدهيد. هر كس حرفى مىزد. امّا صداى گريه باعث مىشد هيچكس نفهمد ديگرى چه مىگويد. گفتم بياييد با خدا قرار بگذاريم اگر از اين بيابان نجات پيدا كرديم، هر چه را كه همراهمان هست در راه خدا ببخشيم و بقيه عمرمان هم اگر كسى حاجتى داشت و از ما در خواستى كرد، حاجتش را برآورده كنيم.
هر كس با حالى كه داشت با خدا عهدى مىبست. كم كم حس كردم تحمل اين همه ضجه و درماندگى را ندارم. به زحمت از جايم بلند شدم و به راه افتادم. كمى دورتر از آنها، تپهاى بود كه پشت آن، باد شن را كنار زده بود و گودال كوچكى به وجود آمده بود. به آنجا رفتم و در آن گودال زانو زدم. فقط دلم مىخواست تنها باشم. من به آنها گفته بودم قبر خودشان را بكنند. امّا در آن لحظه از قبرى كه براى خودم كنده بودم وحشت داشتم و دلم نمىخواست آن را ببينم. به شنهاى داغ بيابان چنگ زدم و ضجه زدم: خدايا من دلم نمىخواهد اينجا بميرم. دلم مىخواهد به وطنم برگردم. خانوادهام را دو باره ببينم. يا امام زمان! تو اگر اينجا به داد ما نرسى مىخواهى كجا به فريادمان برسى؟ ما كه داريم در اين آفتاب داغ بيابان از شدت عطش جان مىدهيم. تو كه فقط ناجى توى كتابها و داستانها نيستى. ناجى آدمهايى قديمى. تو فقط امام زمانف شيخ مفيد و مقدس اردبيلى و بحر العلوم كه نيستى. پس ما چى؟ ما كه با ماشين بدون گازوئيل، بدون يك قطره آب در اين برهوت ماندهايم ... پس ما چى؟ تو امام ما هم هستى؟ تو فارس الحجازى، امام همه شيعيان ... ديگر صدايم بالا نمىآمد. آنچه مىگفتم فقط بر دلم مىگذشت. زبانم از شدت عطش به كامم چسبيده بود و شن دهانم را تلخ و بد مزه كرده بود صداى ضجه همسفرانم ديگر به گوش نمىرسيد. همه گويى بىحال در قبرهايشان افتاده بودند. آفتاب در نهايت حرارت بر سرمان مىتابيد و دشت، گسترده و بىپايان، بىرحمانه فقط نگاهمان مىكرد ...
در آن لحظه، ميان گريه و ضجه، ناگهان مردى را پيش رويم ديدم كه لباس مردم عرب را پوشيده بود و افسار هفت شتر را در دست داشت. دشت آنقدر صاف بود كه يك تكه سنگ را در فاصله پنجاه مترى مىديدى، امّا اين مرد بلند قامت و خوش سيما با اين هفت شتر از كجا آمده بود و ناگهان پيش روى من ظاهر شده بود؛ نفهميدم. از خوشحالى از جا پريدم. گريه و زارى به كلى يادم رفت. جلو رفتم و صورتش را بوسيدم.
و چون ديدم لباس عربى پوشيده، به عربى هم سلام و احوالپرسى كردم، فرمود: عليكم السلام و رحمة الله و بركاته. چهرهاش آنقدر زيبا بود كه براى لحظاتى محو زيبايى اش شدم. وقتى ديد سكوت كردهام. فرمود: راه را گم كردهايد؟ گفتم: بله، فرمود: من آمدهام راه را به شما نشان دهم.
دلم از شادمانى لرزيد. گفتم: ممنونيم آقا. بفرماييد.
پيش روى ما در انتهاى افق دو كوه بود. با دست به كوهها اشاره كرد و فرمود: مستقيم به طرف اين دو كوه برويد و از وسط آن دو كوه كه بگذريد، راه پيدا مىشود و طرف چپ، جاده را مىبينيد. اين جاده به آبادى «جريه» مىرسد كه مرز بين حجاز و عراق است. از آنجا هم به بصره مىرسيد و مىتوانيد به كربلا برويد.
هنوز نگفته بودم شما از كجا مىدانيد كه مقصد ما كربلاست باز به عربى فرمود: نذرى هم كردهايد درست نيست. بىآنكه بفهمم اين مرد عرب كه تازه از راه رسيده، از كجا مىداند ما در اين بيابان چه نذر و عهدى كردهايم، فقط پرسيدم: چرا؟
ادامه در صفحه ٨٨