ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٥ - همسفر با خورشيد
مريم ضمانتى يار
على اصغر با عصبانيت از ركاب ماشين پايين پريد و گفت: نه، گفتم نه ...
محمود دست او را گرفت و گفت: آرام باش مرد! جان اين همه حاجى را سپردهاند دست من و تو. على اصغر دستش را از دست محمود بيرون كشيد و پشت به محمود كرد و گفت:
اولًا جان اينها دست خداست، نه دست من. ثانياً ...
برگشت و در چشمان محمود خيره شد: تو كه شاهد بودى من از تهران تا مكه دراين جادهها چى كشيدم. پشت سر اين قافله ماشين خاك خوردم و دم نزدم. در بيابانهاى حجاز شن به چشم و دهانم ريخت. چيزى نگفتم. امّا در راه برگشت مىخواهم جلو باشم.
محمود دستى به موهاى غبارآلودش كشيد و گفت: خاك اينجا هم صفا دارد كه روى سر و صورت ما بنشيند. لج نكن مرد! اگر از قافله ماشينها جدا شويم و اتفاقى برايمان بيفتد، جواب خانواده اين همه را چه مىدهى؟ اينها به هزار اميد به حج رفتهاند، هنوز زيارت كربلا را در پيش دارند ...
ساك سفرم را برداشتم و به طرف على اصغر و محمود رفتم. همه مسافران سوار شده بودند جز مسافران ماشين ما كه دور دو راننده تهرانى حلقه زده بودند و هر كسى چيزى مىگفت. محمود كه مرا ديد قدمى جلو گذاشت و گفت: حاج اسماعيل، تو بزرگ و روحانى اين كاروانى. تو به اين جوان بگو دست از اين كارش بردارد. ما در راه رفتن به مكه با ماشينهاى پليس حمايت شديم، حالا وقت برگشتن، اين جوان مىخواهد ميان بر بزند و از جمع جدا شود.
جلوتر رفتم. دستى به شانه على اصغر زدم و گفتم ببين جوان من چهارده سفر به مكه رفتهام. بار اولم نيست. امّا تو براى اولين بار است كه پا به اين بيابان مىگذارى. راه حجاز تا عراق تماماً بيابان و شنزار است. جادهها هم، همه خاكى هستند و يك طوفان شن كه بيايد زمين و آسمان را به هم مىريزد. اگر گم شويم، نجاتمان ممكن نيست. خيلى مسير خطرناكى است.
علىاصغر ميان هياهوى حاجيان و رانندهها و بوق ممتد اعلام سوار شدن و امر و نهى پليس محافظ كاروان، سر تكان داد و انگار كه اصلًا حرفهاى مرا نشنيده باشد به طرف ماشين رفت و گفت:
حاج اسماعيل، احترامت واجب است، امّا همين كه گفتم. من تمام مسير تهران تا مكه را خاك خوردم. در برگشتن به تهران مىخواهم جلو باشم. آب و گازوئيل هم به قدر كافى داريم. محمود هم كه راننده خوبى است، كمكم مىكند. سوار شويد كه برويم و از بقيه جلو بزنيم.
منتظر نماند تا من بقيه حرفم را بزنم. همسفران ما هم كه همه اولين بارى بود كه به اين سفر آمده بودند، همراهيم نكردند و سوار شدند. شوق رسيدن به كربلا و بعد هم برگشتن به وطن، بر اصرار علىاصغر، مهر تاييد زد و وقتى به خود آمدم كه ديدم تنها مسافر جا مانده از ماشين هستم. اينجا ديگر نمىتوانستم به عنوان روحانى كاروان حرفى بزنم. در اين برهوت، من هم مسافرى بودم كه راننده مرا به سفر مىبرد.
بقيه حاجيان تحت حمايت پليس سوار شدند و يك قافله از ماشينهاى حجاج، به دنبال هم راه افتاد و علىاصغر در آن شلوغى و ازدحام، دور زد و راهش را به سمت بصره كج كرد تا به قول خودش ميانبر بزند و نگاه من از پنجره غبار گرفته ماشين به بيابان پيش رويمان خيره ماند.
سياهى شب، وهمانگيز، بر تمامى دشت سايه انداخته بود و سكوتى سنگين و دلهره آور، فضاى ماشين را پر كرده بود. تا چشم كار مىكرد ظلمت و تاريكى بود ودر عمق نگاه همه نگرانى موج مىزد. علىاصغر وحشتزده شده بود و مرتب مسيرش را عوض مىكرد. هر سى، چهل كيلومتر كه مىرفتيم مىايستاد، پياده مىشد و در ظلمت شب به دنبال نشانه و نور اميدى مىگشت، امّا هيچ چيز جز دشت و خاك و تاريكى نمىديد. ماشين را براى نماز خاموش كرد. همه به من نگاه مىكردند و من هيچ حرفى براى گفتن نداشتم. محمود سكوت سنگين فضا را شكست و گفت: حاج اسماعيل تو زياد اين راه را آمدهاى تكليفمان چيست؟ چه بايد بكنيم؟
سعى كردم لحن كلامم بوى شماتت و سرزنش ندهد، گفتم: من كه گفتم از قافله ماشينها جدا شدن، دراين بيابان خيلى