ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩ - خلق خوش مصطفى صلى الله عليه وآله
مىسپردند و خاطرجمع بودند كه اين امانت به آنها سالم برخواهد گشت. حتى بعد از آن كه دعوت اسلام شروع شد و آتش دشمنى و نقار با قريش بالا گرفت، در همان احوال هم باز همان دشمنها اگر مىخواستند چيزى را در جايى امانت بگذارند، مىآمدند و به پيامبر مىدادند! لذا شما شنيدهايد كه وقتى پيامبر اكرم به مدينه هجرت كردند، اميرالمؤمنين را در مكه گذاشتند تا امانتهاى مردم را به آنها برگرداند. معلوم مىشود كه در همان اوقات هم مبالغى امانت پيش آن بزرگوار بوده است؛ نه امانت مسلمانان، بلكه امانت كفار و همان كسانى كه با او دشمنى مىكردند!
بردبارى او به اين اندازه بود كه چيزهايى كه ديگران از شنيدنش بىتاب مىشدند، در آن بزرگوار بىتابى به وجود نمىآورد. گاهى دشمنان آن بزرگوار در مكه رفتارهايى با او مىكردند كه وقتى جناب ابىطالب در يك مورد شنيد، به قدرى خشمگين شد كه شمشيرش را كشيد و با خدمتكار خود به آنجا رفت و آن جسارتى كه آنها با پيامبر كرده بودند، همان را با يكايك آنها انجام داد؛ گفت هر كدام اعتراض كنيد، گردنتان را مىزنم؛ اما پيامبر همين منظره را با بردبارى تحمل كرده بود. در يك مورد ديگر با ابىجهل گفتگو شد؛ ابىجهل اهانت سختى به پيامبر كرد؛ اما آن حضرت سكوت كرد و بردبارى نشان داد. يك نفر رفت به حمزه خبر داد كه ابىجهل اين طور با برادرزاده تو رفتار كرد؛ حمزه بىتاب شد و رفت با كمان بر سر ابىجهل زد و سر او را خونين كرد؛ بعد هم آمد تحت تأثير اين حادثه اسلام آورد. بعد از اسلام گاهى مسلمانان سر قضيهاى، از روى غفلت و يا جهالت، جمله اهانتآميزى به پيامبر مىگفتند؛ حتى يك وقت يك نفر از همسران پيامبر- جناب زينب بنت جحش كه يكى از امهات مؤمنين است- به پيامبر عرض كرد كه تو پيامبرى، اما عدالت نمىكنى! پيامبر لبخندى زدند و سكوت كردند. او توقع زنانهاى داشت كه پيامبر آن را برآورده نكرده بود؛ كه بعداً ممكن است به آن اشاره كنم. گاهى بعضىها به مسجد مىآمدند و پاهاى خودشان را دراز مىكردند و به پيامبر مىگفتند كه ناخنهاى ما را بگير! چون ناخن گرفتن وارد شده بود- پيامبر هم با بردبارى تمام، اين جسارت و بىادبى را تحمل مىكرد.
جوانمردى او طورى بود كه دشمنان شخصى خود را مورد عفو و اغماض قرار مىداد، اگر در جايى ستمديدهاى بود، تا وقتى به كمك او نمىشتافت، دست برنمىداشت.
در جاهليت، پيمانى به نام حلفالفضول- پيمان زيادى؛ غير از پيمانهايى كه مردم مكه بين خودشان داشتند- وجود داشت كه پيامبر در آن شريك بود. يك نفر غريب وارد مكه شد و جنسش را فروخت. كسى كه جنس را خريده بود، عاصبنوائل بود؛ او مرد گردن كلفت قلدرى از اشراف مكه بود. جنس را كه خريد، پولش را نداد. آن مرد غريب به هر كس هم كه مراجعه كرد، نتوانست كمكى دريافت كند؛ لذا بالاى كوه ابوقبيس رفت و فرياد زد: اى اولاد فهر! به من ظلم شده است. پيامبر و عمويش زبيربنعبدالمطلب آن فرياد را شنيدند؛ لذا دور هم جمع شدند و تصميم گرفتند كه از حق او دفاع كنند؛ بلند شدند پيش عاصبن وائل رفتند و گفتند پولش را بده؛ او هم ترسيد و مجبور شد پولش را بدهد. اين پيمان بين اينها برقرار ماند و تصميم گرفتند كه هر بيگانهاى كه وارد مكه شد كه مكىها به او ظلم كردند- كه غالباً هم به بيگانهها و غير مكىها ظلم مىكردند- اينها از او دفاع كنند. بعد از اسلام سالها گذشته بود، پيامبر مىفرمود كه من هنوز هم خود را به آن پيمان متعهد مىدانم. بارها با دشمنان مغلوب خود رفتارى كرد كه براى آنها قابل فهم نبود. در سال هشتم هجرى، وقتى كه پيامبر مكه را با آن عظمت و شكوه فتح كرد، گفت: اليوم يوم المرحمة؛ امروز، روز گذشت و بخشش است؛ لذا انتقام نگرفت؛ اين، جوانمردى آن بزرگوار بود.
او درستكردار بود. در دوران جاهليت- همانطور كه گفتيم- تجارت مىكرد، به شام و يمن مىرفت؛ در كاروانهاى تجارى سهيم مىشد و شركايى داشت. يكى از شركاى دوران جاهليت او بعدها مىگفت كه او بهترين شريكان بود؛ نه لجاجت مىكرد، نه جدال ميكرد،
ادامه در صفحه ٥٩
[١]. سوره احزاب (٣٣)، آيه ٢١.