ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٣ - حديث عشق و انتظار
حديث عشق و انتظار
مولايم!
سبزترين لحظههاى زندگيم دمى است كه كبوتر يادت بر آشيان دلم مىنشيند.
و آسمانىترين دقايق آنات حياتم زمانى است كه جذبه غمزههايت، مرغ جانم را در دام عشقت مىنشاند.
اى گل عطرآگين محبت! شكوفههاى حيات انسانى آن گاه بر شاخسار وجودم جوانه مىزند كه شميم ذكر و ياد تو دلم را معطر مىسازد.
و شبستان تاريك عمرم آن زمان روشن مىشود كه ابر مهربانيت، بر آن، باران نور مىبارد.
مولايم!
يادت زمزم زلالى است كه با كوثر عصمت پيوند دارد؛ چه، اين ياد، ياد تو ست و تو معصومى.
پس آنگاه كه به يادت هستم و از جام حضورت در ژرفاى جان خويش مستم، نه نفس بدسگال را به ايمانم راهى است؛ و نه شيطان و دجال را در حرم دلم، پناهى.
در آن لحظات، طراوت فضيلت را در وجودم مىيابم. و حلاوت معنويت را در كام جانم احياى مىكنم.
دريچههاى نور به رويم باز مىشود. و در ملكوت انسانيت به پرواز درمىآييم. و در اين حال، گناه به سويم ره نخواهد داشت، چرا كه در آن لحظات من تنها نيستم، بلكه در كنار توام.
آرى، تو كه تجلى خدا يى، و بيكرانه نور و هدى.
مولايم! اى كعبه عشقم!
در آن لحظات نورانى، دلم به سويت در نماز است، اگرچه جانم نيز از هجران رويت، در سوز و گداز.
محبوبم!
و من آنقدر اين لحظات را دوست دارم كه هيچگاه نمىخواهم از آن دست بردارم.
و اگر- دلدار من- اين دل در كنار تو باشد، غرق حضور و غريق نور و ظهور مىگردد.
مولايم!
خود مىدانى كه در اين راه، تنها، لطف دمادم تو مرا يار تواند بود.