ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٦ - آخرين نفر
آخرين نفر
مهدى قزلى
ساعت را نگاه كردى: ٢٥: ٩، كنار پنجره آمدى. چراغهاى خانهها و خيابانها به تو چشمك مىزدند. صداى پرستار هنوز در گوشت طنين داشت: آقا شما نظم اينجا رو به هم زديد، بفرماييد بيرون تا قبل از ساعت ١٢ هم تشريف نياريد.
قدم زدن در خانه كلافهات كرده بود. تمام چراغها را روشن كرده بودى، حتى چراغ مطالعه را، زير لب زمزمه مىكردى: امشب بايد نورباران بشه.
به ياد اين جمله معصوم كه: وضو نور است و تجديد وضو نور على نور براى چندمين بار وضو گرفتى.
- امشب بايد نورباران بشه.
حوله را روى صورتت گذاشتى و دستت را روى حوله. گرمى نفسى را كه از بينىات خارج مىشد روى كف دستانت حس كردى. حوله با فشار دستها پايين لغزيد. وقتى حوله كنار رفت، عكس قاب شده پدرت روى ديوار خودش را در چشمت نشاند. قطره اشكى از كنار گونهات سرازير شد.
- بابا اى كاش تو هم بودى امشب.
جلو رفتى دستى روى قاب كشيدى. ياد حرفهاى پدر افتادى: پدرم شبهايى كه كمتر از كار روزانه خسته مىشد مرا كنار رحل تميز و چوبىاش مىنشاند و هر بار گوشهاى از كتابى را برايم مىخواند و معرفت حضرت را در وجودم بيشتر مىكرد. هميشه هم مىگفت: مهدى جان! اگه آقا ظهور كنن ما بايد آماده باشيم.
شبهاى سرد زمستان از خاطرات گذشته ياد مىكرد. زبان پدربزرگت مىشد و حرفهاى او را سينه به سينه برايت منتقل مىكرد: پدر پدربزرگت هميشه جمعهها دست پدربزرگت و بچههاى ديگه رو مىگرفت، مىبرد خارج از شهر و با آنها تمرين مىكرد. تيراندازى، سواركارى و مهارتهاى فردى. هميشه هم به پدربزرگت مىگفت: مهدى جان! اگه آقا ظهور كنن ما بايد آماده باشيم. حرفهاى پدر و پدربزرگت هم متأثر از آن عهد فاميلى بود. هنوز يادت هست كه پدرت بارها به تو گفته بود: مهدى جان! الآن قدرت قلم از هر چيزى بيشتر است. بهتر است تو قلمت را قوى كنى. كلاسهاى مختلفى كه در آنها چگونه قصه نوشتن را آموختى، همگى به همت پدر بود. هميشه به تو مىگفت: مهدى جان! اگه آقا ظهور كنن ما بايد آماده باشيم.
پدرت را خاك در آغوش گرفته ولى عهد جدهات هنوز ادا نشده بود.
- ساعت، ساعت چنده؟
ساعت مچىات را كه براى وضو گرفتن باز كرده بودى جستجو كردى، به ساعت ديوارى پناه آوردى. هنوز يك ساعت و نيم به آنچه پرستار گفته بود مانده بيقرارى تمام وجودت را گرفته بود و