ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦ - يك اسكناس پانصد تومانى و هزاران آرزو!
گاه مىخوانيم «رَبَّنافَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ؛ اى ربّ ما و خداوند ما، گناهان ما را ببخش، سيّئات و آلودگىهاى ما را بپوشان و ما را در زمره آنان بميران»!
اين درخواست قرار گرفتن در صف «ابرار» بسيار بلندتر از تقاضاى آب و نان و شغل است و معمولًا براى نيل بدان هم كسى اسكناسى در ضريح امامزادگان نمىاندازد؛ امّا تقاضاى بلندى است. درخواست ورود در جمع ابرار و محشور شدن با ابرار.
آن آيه شايد پاسخى براى اين تقاضا باشد. «لَنْتَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ» شرط برآورده شدن اين دعا، انفاق دوست داشتنىترين داشتههاست. اگر همان لحظه كه دست به دعا برداشتهايم، صدايى ما را مخاطب قرار دهد كه اى سائل در ازاى آن، چه خواهى داد؟ آيا پاسخى داريم؟
شايد گمان كنيم دست در جيب كردن و يك برگ اسكناس مچاله شده يا اتوكشيده پانصد تومانى را در كف دست فقيرى افكندن، پاسخ سؤال خواهد بود و ما به ازاى حاجت! آيا دوست داشتنىترين چيز از جمع جمله دارايىهاى ما، همين اسكناس و حتّى يكصد برابر آنست؟ بىشك چنين نيست! آيه هم پاسخ مىدهد: «لَنْتَنالُوا» نمىرسيد؛ ايجاد و درك آمادگى انفاق تمام و انفاق دوستداشتنىترين داشتهها، شرط تجربه آن مقام است. شايد استقرار در مقام آمادگى تمام براى انفاق تمام، درخود و با خود، تجربه مقام ابرار را نهفته داشته باشد.
حكايتى شنيدنى در آثار يكى از اهل زهد و معرفت در خاطر دارم كه خلاصه آن را بيان مىكنم. شايد حكايت در يكى از آثار مرحوم شيخ عطّار نيشابورى آمده باشد. مردى صاحب مُكنت و جاه و جلال، هر از چندى به نزدِ يكى از بزرگان اهل معرفت مىآمد و از وى تقاضاى معرفت و مقام اهل راز و امثال اينها مىكرد. وقتى تقاضا مكرّر شد، شيخ او را صدا كرد و از وى خواست به بازار قصّابان رفته و شكمبه گوسفندى خريده و بياورد. اين موضوع بر مرد بسيار سنگين آمد. سالهاى درازى خدمتكاران آشپزخانه او را خدمت كرده بودند و حالا بايد برود به بازار قصّابان و شكمبه خريدارى كند و پيش چشم رهگذران كوچه و بازار بياورد. با اينهمه پذيرفت و بر خود چيره شد و رفت.
آن صاحب مكنت، شكمبه به دست بازگشت و به محضر شيخ رسيد. به او گفته شد به سر جوى آب ميان شهر رفته و شكمبهها را تميز كند و باز گردد.
اين تقاضا سختتر از خريد شكمبه بود. با اين همه به جا آورد و بر خود فائق آمد و در خود شكست. ديگر از آنچه براى خود قائل بود، از اعتبار و خدم و حشم و لباس فاخر كه به سبب آن بر ديگران مىنازيد، چيزى نمانده بود.