ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٧ - ٣ تلاش براى صلح با خيبر
ابن هشام آمده است: در ماه رمضان سال ششم هجرى قمرى، به پيامبر (ص) خبر رسيد كه يهود خيبر و مشركان اطراف آن درصدد جمعآورى نيرو براى حمله به مدينه هستند. رسول خدا (ص) براى بررسى اوضاع خيبر عبدالله بن رواحه و سه تن ديگر را به اين منطقه فرستاد. اين گروه مخفيانه به خيبر، رفتند و مطالبى از اسير- كه پس از ابورافع به فرماندهى و رياست خيبر گمارده شده بود- شنيدند. سپس به مدينه برگشته، اطّلاعات خود را در اختيار پيامبر گذاشتند. مدّتى بعد (در ماه شوّال) آن حضرت ياران خود را خواست و اين بار عدّه زيادترى را به همراه عبدالله، روانه خيبر كرد. وقتى آنان به خيبر رسيدند، اعلام كردند كه از سوى پيامبر (ص) آمدهاند؛ از اسير امان خواستند و اسير نيز از آنان امان خواست.
آنگاه با يكديگر ديدار كردند. ايشان به اسير گفتند: اگر نزد پيامبر آيى، به تو نيكى خواهد كرد و تو را به رياست خواهد گماشت. اسير پس از پافشارى مسلمانان، پذيرفت كه همراه آنان برود؛ امّا مشاوران او گفتند: محمّد كسى نيست كه به بنىاسرائيل رياست بدهد. اسير گفت: درست است، ولى ما از جنگ خسته شدهايم. سپس همراه سى نفر از يهوديان به سوى مدينه به راه افتادند. در دوازده كيلومترى خيبر، اسير از رفتن به نزد پيامبر (ص) پشيمان گشت و دست به شمشير برد؛ ولى عبدالله بن انيس كه در رديف او بر شتر سوار بود، پيش از آنكه اسير حركتى بكند، ضربهاى به پايش زد و سپس او را كشت. ديگر مسلمانان هم با يهوديان درگير شدند و همه را كشتند، به جز يك نفر كه موفّق به فرار گرديد.[١]
يكى از نويسندگان با ارائه شواهد متعدّد، به اين نتيجه مىرسد كه سفر مسلمانان به خيبر براى جنگ و كشتار خيبريان نبود؛ بلكه تلاشى در جهت صلح و حركتى براى برقرارى زندگى مسالمتآميز بود. ايشان پس از بيان دلايلى، مىگويد: با آنچه گذشت، روشن شد كه داستان اعزام فرزند رواحه از سوى پيامبر به خيبر، آن گونه كه شهرت يافته، با هدف كشتن اسير و همراهان يهودىاش نبوده است؛ بلكه اين سفرى سياسى به منظور گفتوگو براى صلح با خيبريان بوده است؛ ولى چون سرانجام اين سفر، كشته شدن اسير يهودى بوده، اين گونه در تاريخ مشهور شده كه اين حركت، سريهاى براى كشتن اسير و يارانش بوده است.[٢]
پىنوشتها:
[١]. على بن حسين مسعودى، مروّج الذّهب و معادن الجواهر، ج ٢، ص ٢٥٧.
[٢]. ابن هشام، السيرة النبويّة، ج ٤، ص ١٦٢؛ سيّد جعفر مرتضى عاملى، الصّحيح من السيرة النّبى، ج ١، ص ١٧٤.
[٣]. سوره بقره (٢)، آيه ١٤٦.
[٤]. همان.
[٥]. سوره مائده (٥)، آيه ٨٢.
[٦]. السيرة النبويّة، ج ٢، ص ٢٣٥؛ صفى عبدالرّحمن مباركفورى، باده ناب در سيره پيامبر خاتم، ص ٣٨٧؛ عبّاس صفائى حائرى، تاريخ مجاهدات پيامبر اكرم (ص) و مبارزات دشمنان حق و چگونگى غلبه حق بر باطل، ص ٢٨٦؛ عبّاس مهرين شوشترى، خاتم النّبين، ج ٣، ص ٢٣٢.
[٧]. مائده (٥)، آيات ٨٢ و ٨٣.
[٨]. السيرة النبويّة، ج ١، ص ٥١٣.
[٩]. همان، ص ٦٠٤؛ عبدالوهّاب كحيل، نگرشى بر جنگ روانى در صدر اسلام، ترجمه محمّدتقى رهبر، ص ١٠٥.
[١٠]. نگرشى بر جنگ روانى در صدر اسلام،، ص ١٠٥- ١٠٦.
[١١]. اعراب، ١٨٧.
[١٢]. سوره توحيد (١١٢)، آيات ١- ٤.
[١٣]. نگرشى بر جنگ روانى در صدر اسلام،، ص ١٠٧.
[١٤]. سوره زمر (٣٩)، آيه ٦٧.
[١٥]. ابن عمرو وافدى، المغازى، ج ٢، ص ٤٥٨؛ ابن عبدالبر، الدرر فى الاختصار المغازى و السير، ص ١٨٣.
[١٦]. السيرة النبويّة، ج ٣، ص ٥١؛ على اكبر حسنى، تاريخ تحليلى و سياسى اسلام (از دوران جاهليّت تا عصر امويان)، ص ٢٣٢.
[١٧]. السيرة النبويّة، ج ٣، ص ٢٣٩.
[١٨]. جعفر سبحانى، فروغ ابديّت، ج ٢، ص ٩٢؛ السيرة النبويّة، ج ٣، صص ١٩٩- ٢٠٢.
[١٩]. ر. ك. مصطفى صادق، «برخوردهاى مسالمتآميز پيامبر (ص) با يهود» مجلّه تاريخ اسلام، ش ٢.
[٢٠]. السيرة النبويّة، ج ١، ص ٥٠١؛ ابوعبيد (قاسم بن سلام) كتاب الاموال، ص ٢٩١.
[٢١]. برخوردهاى مسالمتآميز پيامبر (ص).
[٢٢]. السيرة النبويّة، ج ٢، صص ٢٢٠- ٢٢٣.
[٢٣]. منظور از يهوديان انصار كسانى است كه از دو طايفه معروف انصار، يعنى «اوس» و «خزرج» بودند؛ ولى به دلايل متعدّد كه در كتب تاريخى ياد شده است، آنان يهودى شده بودند. يهوديان پيش از اسلام خود را دين برتر مىخواندند و بسيارى از مردم نيز بر اين باور بودند و گفتههاى آنان را قبول داشتند يا دست كم اينكه در برابر بتپرستى، آيين يهود را برتر و پيشرفتهتر به حساب مىآوردند. از اين رو، تعداد بسيارى از دو طايفه اوس و خزرج قبلًا آيين يهود را پذيرفته بودند. يهوديانى كه از دو طايفه اوس و خزرج بودند، به دليل طايفههايشان كمترين تنش را با مسلمانان داشتند و حتّى در جنگها با مسلمانان همكارى مىنمودند و با يارى آنان مىشتافتند.
[٢٤]. احمد بن اسحاق يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج ١، ص ٣٧٠.
[٢٥]. فضل بن حسن طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ج ١، ص ١٥٧؛ محمّد باقر مجلسى، بحارالأنوار، ج ١٩، ص ١١٠.
[٢٦]. ابن عمرو وافدى، المغازى، ج ١، ص ٥٦٦؛ ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٢، ص ٧٠.
[٢٧]. مصطفى صادقى، پيشين، ج ١، ص ٥٥٦.