ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٣ - آفتابى ترين روز
من پرنده نيستم، امّا
دوست دارم در شبى
بر بال امواج تماشايى
دور از ساحل
كنار مرغ دريايى
لحظهاى صحبت كنم از فرصت پرواز
\*\*\*
من پرونده نيستم، امّا
دوست دارم با پرستوها
وقتى از پاييز مىكوچند
تا بهار سبز فردا
بال بگشايم به سمت آسمانى باز
من پرنده نيستم؛ امّا ...
آفتابى ترين روز
برف مىبارد آرام آرام
باز بر بامها دانه دانه
با خودش مىبرد بار ديگر
خاطرات مرا خانه خانه
\*\*\*
خانه خانه مرا خاطراتم
مىبرد تا به آن شهر خوشحال
تا خيابان خوشبخت آن وقت
تا زمستان سر سبز آن سال
\*\*\*
تا دل آفتابىترين روز
تا شب سالها رفته از ياد
تا زمانى كه از بارش نور
جوىها بوى خورشيد مىداد
\*\*\*
تا بهارى كه در بين مردم
مهر و لبخند و گل پخش مىكرد
وقتى از آسمان حرف مىزد
مرگ را زندگى بخش مىكرد
\*\*\*
از سفر باز مىگردم امّا
در همان لحظه مىزنم گام
شب كه در كوچه خاطراتم
برف مىبارد آرام آرام
\*\*\*
تا برويد اميد
از نسيم
از پرنده و درخت
از كوير و كوه و كشتزار
از تمام هر چه هست
دور ايستادهاى چقدر
ابر دوردست.
ساكت و صبور
از فراز آسمان دور
پيچ و تاب خشك نهر را نگاه مىكنى
روستا و شهر را
لحظهاى نگاه مىكنى و پشتسر
لحظهاى به پيش رو
راستى بگو
هيچ از اين نگاه خشك خسته نيستى؟
هيچ لحظهاى نخواستى
شمهاى بجوشد از سكوت سنگ
آى ابر تيره رنگ!
تا برويد از افق اميد
تا بخندد از زمين بهار
پس ببار بىدرنگ.