ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢١ - حقّ خدا!
كسانى كه تحت تأثير انديشههاى غربى و اومانيستى قرار گرفتهاند، هميشه از حق و حقوق انسان سخن مىگويند و مدام براى حقوق بشر، سينه چاك مىدهند! امّا نمىدانم چرا سخن از «حقّ خدا» بر زبان جارى نمىكنند و در اين زمينه قلمى نمىزنند و قدمى برنمى دارند؟
بنيان فقه اسلامى بر اين پيشفرض است كه خدا بر آدمى حق دارد و از همين روست كه انسان در برابر خداوند، مكلف است. حقّ رتبتا بر تكليف مقدّم است و هر كجا حقّى مطرح گردد، تكليفى نيز به دنبال مىآيد و بر اساس همين حق و تكليف از يكديگر جدايى ناپذيرند. ديدگاههاى اومانيستى در نظامهاى حقوقى جهان معاصر، آدمى را از فرش به عرش مىبرند تا مبدأ حق را در خود انسان بدانند و انسان را ذى حق معرفى كنند و نه مكلّف. ما اگر مبدأ حق را ذات بارى تعالى بدانيم، اصل در شئون آدمى، تكليف خواهد بود و نه حق. امّا اگر مبدأ حق را خود انسان شمرديم، آنگاه اصل در شئون وى، ذى حق بودن خواهد بود و نه تكليف. به عبارت ديگر تكليفمدارى انسان در فرضى است كه وى را در برابر مقامى برتر و والاتر كه حقّى بر عهده انسان دارد، مسئول و پاسخگو ندانيم. در فلسفه حقوق جديد، بايد جايى براى «حقّ خدا» باز شود، زيرا آدمى مخلوق خداوند است و از بزرگترين حقوق، حقّ خالق بر مخلوق است.
امروزه، بحث «فلسفه فقه اسلامى» از ضرورى ترين بحث هايى است كه مىبايست در حوزههاى علميّه، توسط اساتيد و فقهاى بزرگوار، مورد بحث و بررسى قرار گيرد. امروزه، عدّهاى معتقدند كه «حقّ ارتداد» هم يكى از حقوق بشر است و انسان حق دارد كه مرتد شود! بنابراين آيا لازم نيست كه ما بحثهايى جدّى و عميق تحت عنوان «فلسفه فقه اسلامى» داشته باشيم و از مبادى تصوّريه و تصديقيّه در فقه سخن بگوييم و آنها را مورد تحقيق و پژوهش قرار دهيم؟ در فقه اسلامى، فرض بر اين است كه انسان مكلّف است و بايستى افعال خاصّى را انجام دهد و هم از اين روست كه مىگوييم موضوع علم فقه، احكام خمسه يا افعال مكلّفان است. پيش از اين بحثها، اين سؤال مطرح است كه اساساً چرا آدمى مكلّف است و اين تكليف و مسئوليت در برابر چه كسى و بر چه اساسى است؟ و همين گونه سؤالات است كه امروزه در كلام و انسان شناسى جديد، محلّ بحث و چالش بوده، مىطلبد كه اسلام شناسان و فقيهان بزرگوار ما در اين مقولات، بحثهايى جدّى عرضه كنند و در برابر انبوهى از سؤالات كلامى، فقهى و حقوقى، پاسخ هايى شايسته ارائه دهند. آنچه در اغلب نظامهاى حقوقى جهان معاصر، مورد غفلت واقع شده، اين است كه حقوق در حقيقت مقدّمهاى براى اخلاق است. از ديدگاه اسلام، هدف نهايى اخلاق، كمال حقيقى آدمى؛ يعنى قرب به خداى متعال به عنوان غايت قصواى[١] جهان هستى است.
از اين رو حقوق در ديدگاه ما، تنها امرى اعتبارى و قراردادى نيست. خاستگاه حق از ديدگاه اسلام، يك سلسله امور حقيقى است، چرا كه تبيين مفهوم حق و تعيين خاستگاه آن از سويى با «مبدأ» مرتبط است و از سوى ديگر با «معاد» پيوند دارد.
خداوند جهان و انسان را با هدفى معلوم آفريده است و بنابراين اوست كه مىتواند حدود و حقوق مخلوقات را تعيين نمايد. از سويى «معاد» آخرين منزل هستى انسان و غايت همه تلاشها و كوششهاى اوست و از همين روست كه بايستى حيات اخروى را چونان معيار و ملاك براى تعيين و تبيين حدود و حقوق آدميان و ساير موجودات مورد توجّه قرار داد. مكاتب حقوقىاى كه ديدگاههاى اومانيستى و ماترياليستى دارند، دوام و بقاى آدمى را محدود به همين زندگى كوتاه دنيوى مىپندارند و از اين رو در پى ريزى نظامهاى حقوقى خود، تنها تحصيل و تأمين مصالح جمعى انسانها را در نظر مىگيرند. امّا در جهان بينى الهى، به مصداق «ياأَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ؛[٢] اى انسان حقّاً كه تو به سوى پروردگار خود به سختى در تلاشى و او را ملاقات خواهى كرد.» هدف نهايى از تشريع و تكليف و تعيين حد و مرزهاى رفتارى، ادا كردن حقّ مولويّت مولا؛ يعنى خداى متعال است كه كمال نهايى آدمى نيز جز اين نيست.
پىنوشتها:
[١]. غايت قصوا: غايتى كه حاوى شرط اجتنابناپذير و در عين حال شرط كافى براى تمام غايات ديگر است.
[٢]. سوره انشقاق (٨٤)، آيه ٦.