ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٨ - مرد آخربين
شب تولّد، شب شهادت
توصيههايى از استاد شهيد دستغيب شيرازى
حسن قدّوسى زاده
عجيب نيست كه گفتهاند، شهادت اكسيرى است كه به هركس ندهند و پر طاووسى است كه به كركسها نمىدهند. معلّم اخلاق و استاد مجاهد حضرت آيت الله دستغيب شيرازى در شب عاشورا ١٢٩٢ ش. در شهر شيراز متولّد شد.
نام زيباى او كه به احترام سرور و سالارش عبدالحسين نهاده شد، ترسيم كننده آينده خونين او بود كه با اقتدا به مولايش و در راه آرمانهاى مقدّس، بدنى تكّه تكّه و قطعه قطعه تقديم به مكتبش نمود.
دستغيب را كه همواره دستانى از غيب مددكار و راهنماى او بود، بايد از كلام استاد و مرادش امام خمينى (ره) شناخت كه فرمودند:
... مسجد و محراب و منبر شيراز نغمه ملكوتى اين شهيد راه اسلام را از ياد نمىبرند. درسهاى انسانساز ايشان كه در قلب انسانهاى متعهّد غوغا برپا مىكرد، جاويدان است. دستغيب در دست غيبنشينان به ملكوت سپرده شد و در آغوش رفيق اعلا آرميد ... از خدا بىخبرانى كه همّت بر قتل اين رهبران فضيلت و رهروان به سوى محبوب، گماشتهاند با فضيلت و حق طلبى مخالفند ... اينان طعم به غيب و به محبوب را نچشيده و شبپرگانى هستند كه از وصل آفتاب گريزانند و عشق مردگانى هستند به صورت زندگان كه با اعمال وحشيانه خود سدّ راه حقيقت كنند.
توصيهها و نكاتى از اين شهيد سعيد را از نظر مىگذرانيم.
حقايق اشيا
يكى از علماى نجف لطيفهاى جالب مىفرمود- من تجربه كردهام- عبايم وقتى كهنه است، خادم من است، هر وقت عباى نو در بر مىكنم به عكس مىشود، من مىشوم خادم عبايم. روايت است كه رسول خدا (ص) زياد اين دعا را مىخواند: «الّلهمّ ارنى الاشياء كما هى؛ خدايا! حقايق اشيا را آن گونه كه هست به من نشان ده.» آدمى بفهمد مال زياد، زياد شدن ذلّت است. فقط كارى كن كه حالا بفهمى؛ نه در گور كه آن وقت ديگر فايده ندارد.[١]
مرتبه ايمان
گاهى انسان در فكر مىرود آيا ايمان دارم يا نه! اگر مرگم رسيد، مؤمنم يا نه؟! سخن حضرت صادق (ع) محك خوبى است براى اينكه انسان بفهمد از نخستين درجه ايمان بهرهاى دارد يا نه حضرت مىفرمايد: «هركس گناهش او را ناراحت كرد و كار نيكش او را شادمان ساخت، مؤمن است.»[٢] معلوم مىشود كه او باور دارد ثواب و عقاب را.[٣]
مرد آخربين
روزى وزير هارون الرّشيد از كنار قبرستان رد مىشد؛ ديد جناب بهلول، استخوانها را در قبرستان جابهجا مىكند و دنبال چيزى مىگردد، گفت: بهلول! اينجا چه مىكنى؟ بهلول گفت: امروز آمدهام اينها را از هم جدا كنم. فرق بگذارم بين وزير، دبير، سرهنگ، سرتيپ، تاجر، حمّال و ... مىخواهم ببينم داخل اينها كدامشان وزير است! هر چه نگاه مىكنم مىبينم تمام مثل هم هستند. اينها بىخود در دنيا بر سر هم مىزدند. (مردِ آخربين، مبارك بندهاى است)[٤]