ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٤ - من صاحب خانه هستم
من صاحب خانه هستم
عبدالحسن بزرگمهرنيا
پدر اين هنگام مرد ناشناس به طرف جايگاه سيّد رفت و كتاب «شرايع» را كه به جهت احترام در آن مكان نهاده بودند، برداشت و بر آن جايگاه مخصوص نشست و كتاب را گشود و از ميان آن، يادداشتهاى سيّد را بيرون آورد و شروع به خواندن كرد و خطاب به طلّاب فرمود: شما از شنيدن اين فروعات، تعجّب نمىكنيد؟
داستان تشرّفات عالمان بزرگ، يادآور نكات بسيار ارزشمندى است كه در ذهن و خاطره خواننده، جايگاه خاصّ خود را مىيابد و باعث انبساط و وجد روحى ويژهاى در قلب آدمى مىگردد. شما خواننده موعودى عزيز را مهمان به بهرهگيرى از سطورى مىكنيم كه يادآور تشرّفات حضرت آيت الله سيّد مهدى قزوينى (ره) است.[١]
ميرزا صالح قزوينى فرزند ارشد آيت الله سيّد مهدى قزوينى (ره) مىگويد:
على- يكى از تاجران شايسته و صالح اهل حلّه مىگفت:
روزى از خانهام به طرف خانه پدر شما آيتالله سيّد مهدى قزوينى به راه افتادم، هنگام عبور از كوچه به مرقد امام زاده سيّد محمّد، معروف به ذى الدّمعه (صاحب اشك، داراى چشم گريان)- فرزند زيد بن على بن الحسين (ع) رسيدم.
اين مرقد مطهّر به طرف كوچه، پنجرهاى داشت. در اين هنگام مرد با مهابت و خوش چهره، امّا ناشناسى را ديدم كه در كنار مرقد ايستاده و براى امامزاده فاتحه مىخواند. در قيافه و شمايل او درنگى كردم و با خود گفتم:
اين مرد با آنكه ناشناس و غريب است بر مزار امامزاده ايستاده و فاتحه مىخواند، امّا ما كه اهل اين منطقه هستيم، همه روزه از كنار آن بىتوجّه مىگذريم. پس من هم به تأسّى از آن بزرگوار، ايستادم و فاتحهاى خواندم و به دنبال آن به او سلام كردم.