ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥١ - اصول گرايى علوى و ماكياوليسم اموى
ويژگىهاى اصولگرايى حكومت علوى بازگو مىشود تا نمايى كلّى از چالش آن بزرگوار با ماكياوليسم اموى و تقابل وى با روادارى هر كارى براى دستيابى به قدرت و توسّل به هر شيوهاى براى حفظ و توسعه و تقويت آن، پيش روى ديدگان نافذ و وجدانهاى اصولگرا و آرمان طلب قرار گيرد.
شفّافيت سياسيت علوى
از روشنترين مشخّصههاى اصولگرايى علوى، شفافيت و صراحت در بيان مواضع و بىپرده سخن گفتن از سياست و مشى خود با مردم است؛ هم در آغاز خلافت و پيش از پذيرفتن خواست مردم و هم در ادامه آن.
على (ع) به صداقت و صراحت تمام ديدگاه حكومتى و شيوه عملى خويش را با مردم و همه مخاطبان خود در ميان مىگذاشت. همان را كه اعتقاد داشت و خود را به آن ملتزم مىدانست، بيان مىكرد و همان را بيان مىكرد كه در عمل، خود را پاىبند آن دانست و بر آن ايستادگى مىكرد. در خلوت و جلوت، يك چيز مىگفت و از مجامله گويى. دو دوزه بازى و فريب دادن مردم به شدّت پرهيز مىكرد و ياران خويش را بدان فرا مىخواند. براى سوار شدن بر مركب قدرت، خود را مجاز نمىدانست كه به خوش آمد اين و آن سخن گويد يا خارج از اعتقادات و اصول خود شرطى را بپذيرد.
عمر در جريان شوراى شش نفرهاى كه براى تعيين خليفه پس از خود قرار دارد، اين حق را براى عبدالرّحمن بن عوف كه خود يكى از اعضاى شورا بود، گذاشت كه در صورت تساوى آرا، خليفه را در واقع او انتخاب كند. عملًا نيز چنين شد. وقتى على (ع) با پيشنهاد مكرّر عبدالرّحمن مواجه شد كه اگر وى بپذيرد به كتاب خدا و سنّت پيامبر (ص) و سيره شيخين عمل كند با او بيعت خواهد كرد و در نتيجه به خلافت خواهد رسيد، حضرت شرط آخر را نپذيرفت و فرمود كتاب خدا و سنّت پيامبر (ص) نياز به روش و سيره ديگران ندارد و بدين طريق حدود ١٢ سال ديگر از خلافت و قدرت دور ماند. [١] وقتى نيز پس از كشته شدن عثمان، مردم براى بيعت به سراغ وى آمدند، به دلايلى از پذيرش حكومت كه حقّ مسلّم او بود، سر باز مىزد، از جمله با صراحت تمام اعلام كرد: «واعلموا انّى ان اجبتكم ركبتُ بكم ما اعلم و لم اصغ الى قول القائل و عتب العاتب؛[٢] آگاه باشيد كه اگر من خواسته شما را اجابت كنم (و خلافت را بپذيرم) آن گونه كه خود مىدانم شما را رهبرى خواهم كرد و به گفته اين و سرزنش آن گوش نخواهم كرد.» از اين رو پس از آن، كسى على (ع) را سرزنش نكند كه چرا به روش گذشتگان عمل نمىكند و چرا به گفته ما كه همواره طرف مشورت حاكمان قرار مىگرفتهايم يا خودشايستگى عهدهدارى حكومت را داريم، گوش فرا نمىدهد و كسى خود را بستانكار حكومت علوى نداند كه قرار بود به روش اين يا آن و به خواست فلان جريان اجتماعى عمل كند. اگر اين روش در منطق على (ع) راه داشت، در جريان همان شوراى شش نفره به قدرت رسيده بود. امام (ع) پس از پذيرش خلافت، در نخستين سخنرانى خود در «مسجد مدينه» نيز همين شفافيت مواضع و روشنى برنامه را دنبال كرد و از جمله، قاطعانه درباره خطّ اصلى حكومت خود؛ يعنى عدالتگسترى و ستمستيزى و شايسته سالارى سخن گفت و اعلام كرد كه، وضعيت موجود را زير و رو خواهد كرد و عقب افتادگان شايسته را پيش خواهد انداخت و پيش افتادگان بىلياقت را عقب خواهد زد.[٣] و اموال به يغما رفته را حتّى اگر در كابين زنان باشد و بهاى كنيزان شده باشد باز خواهد گرداند؛ چرا كه: «فان فى العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق؛[٤] در عدالت گشايشى است و كسى كه عدالت بر او تنگى كند، ستم بر او تنگ تر خواهد آمد. على (ع) مسائل حكومت را كه در واقع مسائل خود مردم بود، با آنان بى كم و كاست در ميان مىگذاشت و هيچ امرى از ناگفتههاى سياست و مديريت جامعه را از مردم خود پنهان نمىكرد، جز آنچه به امر جنگ برمىگشت كه طبعاً براى جلوگيرى از سوء استفاده دشمن و امرى پذيرفته شده بود: «ألا و ان لكم عندى الا احتجز دونكم سرّاً الّا فى حرب»[٥] خلاصه سخن آنكه على (ع) در حكومت خود، سياستى روشن و مواضعى شفّاف داشت. اصول و برنامههاى خود را به صراحت ابراز مىداشت. نه براى خوشامد اين شخص و آن جريان، چيزى بر خلاف اصول و باورهاى خود بر زبان مىآورد و نه از بازگويى آن به قصد موجه ماندن، شانه خالى مىكرد. نه در مقابل زيادهطلبان پيمان شكنى چون طلحه و زبير و طاغيان فاسقى چون معاويه ساكت مىنشست و نه در جلب رضايت متحجّران كج انديش و