مشکاة الأنوار ت عطاردی - شیخ طبرسی - الصفحة ٢٩٠ - در غضب
كرد اين را مخفى بدارم و لذا آن را در زير خاك پنهان كرد.
سپس گذشت و مشاهده كرد كه طشت طلا از زير خاك ظاهر شده است، گفت: من دستور خداوند را انجام دادم و بعد به راه خود ادامه داد و ناگهان مشاهده كرد كه آن طشت در حال پرواز است و يك باز شكارى نيز با آن در حال پرواز مىباشد و آن طشت پيرامون او پرواز مىكرد.
آن پيامبر گفت: خداوند امر كرده كه من اين را قبول كنم، در اين جا آستين خود را باز كرد و آن پرنده در آستين او جاى گرفت، باز گفت: شكار مرا گرفتى در حالى كه من چند روز دنبال آن بودم گفت: خداى من امر كرده است اين پرنده را مأيوس نكنم، بعد پاره ازران او را كند و به طرف باز انداخت.
بعد از آن جا عبور كرد و در بين راه به گوشت مردارى برخورد كه گنديده بود و كرمها در آن جاى گرفته بودند، گفت: خداوند به من امر كرده كه از اين جا فرار كنم از آن جا دور شد و برگشت و بعد از اينكه به خانهاش بازگشت در خواب به او گفتند: مىدانى اينها چه بود كه مشاهده كردى؟
اما آن كوه در واقع غضب بود زيرا هر گاه بندهاى غضب كند خودش را نخواهد ديد و از شدت غضب مقام خود را فراموش مىكند، انسان هر گاه خود را نگه دارد و مقامش را بشناسد خشمش را فرو برد، پايان كارش مانند لقمه مىشود كه خورده شود.
اما داستان طشت طلا، آن در حقيقت كارهاى شايسته آدمى است كه هر گاه بندهاى آن را مخفى بدارد، خداوند آن را آشكار مىكند و براى آخرتش ذخيره مىگرداند.
اما داستان پرنده، آن در واقع مردى است كه تو را نصيحت مىكند و تو هم بايد نصيحت او را قبول كنى. و اما داستان باز، در حقيقت مردى است كه از تو حاجتى مىخواهد و تو او را بايد نااميد نكنى، و اما داستان گوشت، غيبت است كه بايد از آن دورى كنى.
(١) ١٢. حضرت رسول ٦ فرمود: محبت خدا لازم و واجب است براى