مشکاة الأنوار ت عطاردی - شیخ طبرسی - الصفحة ١٩١ - در مصافحه و بوسيدن
در اين كوه، ابراهيم گفت: اجازه مىدهى با هم برويم امشب در منزلت بگذرانيم؟
گفت: جلو ما آب زيادى هست كه از او نمىتوان عبور كرد. فرمود: شما چه كار مىكنيد؟ گفت: من روى آب مىروم.
ابراهيم ٧ گفت: با هم برويم، شايد خداوند به من بدهد آنچه را كه به شما داده است. عابد با ابراهيم راه افتادند و با هم رفتند تا به آب رسيدند، او روى آب حركت كرد و ابراهيم نيز با وى به راه افتادند تا به منزل او رسيدند. ابراهيم فرمود: كدام يك از روزها بزرگتر مىباشد؟ گفت: روزى كه مردم به هم نزديك شوند.
ابراهيم ٧ گفت: مىخواهى دست خود را بلند كنيم و با هم دعا نمائيم تا خداوند ما را از شر آن روز حفظ كند. گفت: شما به دعوت من چه كار دارى به خداوند سوگند من اكنون سه سال است هر چه دعا مىكنم اجابت نمىگردد.
ابراهيم گفت: مىدانى چرا دعاى تو مستجاب نمىشود؟ گفت: بفرمائيد. ابراهيم ٧ فرمود: براى اينكه خداوند متعال هر گاه بندهاى را دوست دارد دعاى او را اجابت نمىكند، مىخواهد آن بنده مناجات كند و از وى بخواهد، هر گاه بندهاى را دوست ندارد دعاى او را زود اجابت مىكند و خواستههايش را مىدهد و يا در دلش يأس ايجاد مىشود. و او دنبال دعا نمىرود.
ابراهيم ٧ گفت: دعاى شما چه بود؟ و از خداوند چه خواستى كه تاكنون اجابت نشده است؟ گفت: جوانى با تعدادى گوسفند از نزد من عبور كردند، من از آن جوان پرسيدم اين گوسفندان از آن كدام شخص هستند؟ گفت:
متعلق به ابراهيم خليل الرحمن مىباشند، گفتم بار خدايا اگر مرا دوست دارى او را به من نشان ده. ابراهيم گفت: دعايت مستجاب شد و من ابراهيم خليل الرحمن مىباشم بعد با او معانقه كرد و اين عمل سنت شد و پس از بعثت نبى اسلام مصافحه در بين مسلمانان معمول شد.
(١) ١٧. امام صادق ٧ فرمود: مصافحه مؤمن هزار حسنه دارد.
(٢) ١٨. على ٧ فرمود: به زنان سلام نكنيد.