شرح دعاى صباح - آقا نجفى قوچانى - الصفحة ٨٤ - بيان اجمالى في حسب المصطفوى

كِتابٌ مُبينٌ يَهْدِى اللَّهُ مَنْ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ». [١] من غير ان تمارس فيما ابتدأت به لغوبا و لا علاجا.

الممارسة به معنى ملابس شدن، ما موصوله است ابتدأت به صله و عايد موصول است، لغوب مفعول تمارس است و به معنى خستگى است. علاج ايضا مفعول است به معنى مداوا كردن، يعنى اين كارهاى بزرگ و عجيب و آيات عظام از تو بروز نمود و صادر شد از غير اين كه برسد و ملابس شوى در اين كارهاى بزرگى كه ابتدا كردى به آنها خستگى و نه علاج و مداواى آن كه به تو خستگى نرسد. غرض آنكه نه خستگى رسيد و نه علاج نرسيدن او را قبل كرده بودى چو در ذات او خستگى نشايد تا آنكه محتاج شود نرسيدن او به علاجى و مداوايى چو خستگى از عوارض جسم مركّب صاحب مزاج و صاحب حس و حركت است و خداوند منزّه است از جسميّت و تركيب و مزاج و حركت، قال اللّه: «وَ لَقَدْ خَلَقْنا السَّمواتِ وَ الارْضَ وَ ما بَيْنَهُما في‌ سِتَّةِ ايَّامٍ وَ ما مَسَّنا مِنْ لُغُوبِ». [٢] و در بعضى نسخ بدل ابتدأت، ابتدعت باشد و مناسبت هم دارد چون ابداع اخراج شى‌ء است از نيستى به هستى دفعة واحدة سرمدية، نه زمانيه و نه دهريه. «انَّما أمْرُهُ اذا أرادَ شَيْئاً انْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» [٣] چون در ذكر آثار قدرت حق نظر منصرف به جانب مخلوقات شد و آنها را در تحت قدرت او نابود و ذليل ديد بلكه هر چه دارا بودند از جناب او به عاريه بود و وديعه بود لهذا عرض نمود:

يا من توحّد بالعزّ و البقاء.[١] بدان كه ظرف و وعاء عالم جسمانى زمان است و بقا در اين ظرف امرى ممتد و تجزيه بردار است و در گذر است و وعاء عقول و مجرّدات‌

______________________________ [١] مائده- ١٦: بخشى از آيه ١٥ و آيه ١٦ است كه اصل آيه چنين است: «يهدى به الله من اتبع رضوانه ...» يعنى: از طرف خدا نورى و كتاب آشكارى به سوى شما آمد. خداوند به بركت آن، كسانى را كه از رضاى او پيروى مى‌كنند به راههاى سلامت هدايت مى‌كند.

[٢] ن- ٣٨: ما آسمان‌ها و زمين و آنچه را كه در ميان آنها است، در شش روز (شش دوران) آفريديم و هيچگونه رنج و تعبى به ما نرسيد (با اين حال چگونه زنده كردن مردگان براى ما مشكل است؟).

[٣] يس- ٨٢: فرمان او تنها اين است كه هر گاه چيزى را اراده كند، به او مى‌گويد: موجود باش!، آن نيز بلافاصله موجود مى‌شود.


[١] - در مفاتيح الجنان آمده است:« فيا من توحد ...».