پنج رساله اعتقادى - الخواجة نصير الدين الطوسي؛ العلامة الحلي؛ الشيخ البهائي؛ عزّالدين الآملي - الصفحة ٥٥٠ - فصل سوم در صفات سلبيه
[١٢] مسأله: چون مبيّن شد كه خداى تعالى مركب نيست، ظاهر شد كه جسم نباشد، زيرا كه جسم آن مركب را گويند كه او را قسمت توان كرد در طول و عرض و عمق، پس اگر خداى تعالى جسم باشد مركّب باشد، و ثابت شد كه مركب نيست، پس جسم نباشد.
و از اين اينجا معلوم شد كه قول مجسّمه، يعنى آنها كه مىگويند خداى تعالى جسم است، باطل است.
[١٣] مسأله: خداى تعالى جوهر نيست، و جوهر آن ممكن الوجودى است كه در وجود محتاج به محل باشد كه در آنجا حلول كند يعنى در آيد، و چون ثابت شد كه خداى تعالى واجب الوجود است و ممكن الوجود نيست، پس جوهر نباشد.
[١٤] مسأله: خداى تعالى عرض نيست، و عرض آن ممكن الوجودى است كه در وجود خود محتاج باشد به محلّى كه در آنجا حلول كند، چون سفيدى و سياهى و شيرينى و ترشى و مانند آن، زيرا كه اگر خداى تعالى عرض باشد ممكن الوجود باشد، و اين باطل باشد، زيرا كه خداى واجب الوجود است، پس عرض نباشد.
[١٥] مسأله: خداى تعالى متحد نيست به غير، و اتحاد آن است كه دو موجود يكى شوند بىزيادت و نقصان، و چون ظاهر و روشن است نزد عقل كه ممكن نيست كه دو موجود يكى شوند و أصلا زائد و ناقص نشود، زيرا كه زيادت و نقصان خواهد بود، البته معلوم است كه خداى تعالى متحد نيست.
ديگر آنكه اگر خداى تعالى متحد شود به غير، آن غير اگر واجب الوجود باشد آنچه حاصل شود بعد از اتحاد اگر واجب الوجود باشد لازم آيد كه ممكن الوجود شده باشد، و اگر ممكن الوجود باشد لازم آيد كه واجب ممكن شده باشد، و اگر هر دو به حال خود باشند اتحاد حاصل نشده باشد، زيرا كه اتحاد آن است كه دو موجود يكى شوند بر وجهى كه زياده و نقصان نشود، پس معلوم شد كه ممكن نيست، پس خداى تعالى متحد نباشد.
[١٦] مسأله: خداى تعالى متحيّز نيست، يعنى در مكان و جايى نيست، و در جهت نيست، و در طرف نيست، زيرا كه هرچه در مكان يا در جهت است البته جسم خواهد بود يا جوهر، و ثابت شد كه خداى تعالى جسم و جوهر نيست، پس در مكان و در جهت نباشد.
و از اينجا معلوم شد كه قول مجسّمه[١] كه مىگويند خداى تعالى بر عرش نشسته است، و قول كرّاميه[٢] كه مىگويند خداى تعالى در جهت فوق است، يعنى در طرف بالاست باطل و
[١]. فرقهاى هستند كه به ظاهر قابل تأويل برخى آيات قرآن و روايات استناد كرده و معتقدند واجب الوجود همچون ديگر مخلوقات داراى جسم بوده و از اعضاء و جوارح همچون ديگر مخلوقات برخوردار است.
[٢]. پيروان محمد بن كرام( متوفى ٢٥٥ ه) را گويند كه معتقد به صفات پروردگارى براى واجب الوجود بود، ليكن در نهايت به تجسم پروردگار رسيد، گفته مىشود اعتقاد او بر اين بوده است كه پروردگار از دو سمت زير و بالا داراى حدّ و پايانى مىباشد، و او بر روى عرش خود مستقر مىباشد و احدىّ الذات و احدىّ الجوهر بوده و از سمت بالا حدّ او مماس با عرش است. پيروان او در قرن سوم و چهارم از نفوذ فراوانى در خراسان برخوردار بود.