نهج البلاغه - فيض الاسلام اصفهانى، على نقى - الصفحة ٧١١ - ٢١٤ - از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (در اندرز بمردم)
بر او سايه مىافكنى، يا كسيرا به دردى گرفتار مىبينى كه درد تن او را مىسوزاند و از راه مهربانى بر او گريه ميكنى، پس چه چيز ترا بدرد (گناهان) خود شكيبا ساخته و بر مصيبتهايت توانا نموده، و از گريستن بر جان خويش باز داشته و تسليت داده، در حاليكه جانت نزد تو عزيزتر و ارجمندترين جانها است؟ ٥ و چگونه ترس شبيخون خشم خدا ترا بيدار نمىكند و حال آنكه به نافرمانيهاى از او در راههاى قهر او افتادهاى، پس مداوا كن رنج سستى دل خود را بتصميم و كوشش (در اطاعت) و خواب غفلت ديدهات را به بيدارى، و خدا را فرمانبر و بذكر او مأنوس باش، و در حال رو گردانيدنت از او رو آوردن او را بخود تصوّر كن (و از راه انديشه بنگر) كه ترا بعفو و بخشش خود خوانده بفضل و كرمش مىپوشاند و تو از او رو گردانيده بديگرى توجّه كردهاى، ٦ پس خداوند بلند و برتر و توانا است (و با اين حال) چه بسيار كريم است، و تو پست و ناتوانى و چه بسيار بر نافرمانى او دليرى، و حال آنكه تو در پناه پوشش (عفو و بخشش) او اقامت گزيدهاى، و در فراخى فضل و احسانش مىگردى، و فضلش را از تو باز نداشته، و پرده (بخشش) خود را از (جلو گناهان) تو ندريده، بلكه در نعمت و بخششى كه براى تو پديد آورده يا گناه ترا كه پوشانده يا بلائى كه از تو دور گردانده يك چشم برهم زدن از لطف او دور نبودهاى (با اينكه در نافرمانى او مىكوشى) پس گمان تو باو چيست اگر (دستور) او را پيروى كنى، ٧ و سوگند بخدا اگر اين صفت (رو آوردن خدا بتو و دورى نمودن تو از او) در دو شخصى بود كه در توانگرى مساوى و در توانائى برابر بودند (و يكى از آنها تو بودى كه از ديگرى كه بتو رو آورده بود دورى مىجستى) از خوهاى ناپسند و بدى كردارهايت بر زيان و بدى خود اوّل كسى بودى كه حكم مىدادى (پس چگونهاى در برابر خداوند سبحان كه حكم تو بر بدى خود اوّل كسى بودى كه حكم مىدادى (پس چگونهاى در برابر خداوند سبحان كه حكم تو بر بدى خود سزاوارتر است). ٨ و بحقّ و درستى مىگويم (كه در واقع) دنيا ترا فريب نداده، بلكه تو بآن فريفته شدهاى، دنيا براى تو پندها هويدا ساخته و ترا بعدل و برابرى آگاه كرده، و به وعدههائى كه بتو مىدهد از قبيل رسيدن درد با ندامت و كم شدن توانائيست راستگوتر و وفادارتر است از آنكه با تو دروغ گفته يا ترا بفريبد، و بسا پند دهنده است آنكه تو او را متّهم مىنمايى (از عبرتهاى آن پند نمىگيرى و چون