تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣١٩ - شبهات قائلين به اتفاق و رد آن
بالنسبه به نظام عالم اخترامى و نارس نبوده و طبيعى است.
و الحاصل: موتى را كه اخترامى و اتفاقى گويند، با نظر به امثال و افراد نوع است، مثلًا مردن جوان پانزده ساله را ملاحظه مىكنند و مىبينند كه از اين نوع افراد نوعاً به صد يا نود و يا صد و بيست سال مىرسند، اين است كه گفتهاند عمر طبيعى اين طبيعت تا صد و بيست سال است؛ چون فرد انسانى تا آن زمان زنده مىماند.
پس معلوم مىشود نظام اين طبع انسانى اين است كه به قدر استعداد زندگى كند، با قطع نظر از آنچه اخترامىها مىگويند و اين استعداد تا اين موقع، علت اين شىء فى نفسه بوده است و بعد از آن، علت عدم اوست. و موت طبيعى هر چيزى با توجه به كليت نظام به اندازه بقاى علت اوست؛ چون تماميت نظام به اين است كه مثلًا فلانى بايد در سن هيجده سالگى بميرد، اين موت موتِ طبيعى آن جوان است و لو قائل به اتفاق، موت اين فرد را با نظر به افرادى كه با او تحت يك جامع هستند، موت اخترامى مىگويد، در صورتى كه گفتيم او به غايتش رسيده و «ما إليه الحركه» او حاصل گرديده و به مطلوب خود رسيده است و مطلوب هر چيزى از ديگرى مطالبه نمىشود.
بلى اگر اخترام و عدم النيل الى الغاية بالنسبه به سير انسان كاملى كه براى خدا خلق شده و اشياء ديگر هم به خاطر او خلق شدهاند باشد، به اين معنى همه ما داراى موت اخترامى بوده و تندباد اجل، ميوه نارس را از درخت زندگى به زمين انداخته، هيچ كدام به غايت نرسيده، همه عاطل و باطل ماندهايم. كسى جز معصومين عليهم السلام و چند نفر قليلى كه مثل سلمان طابق النعل بالنعل تابع آنها شدهاند، نيل به محبوب و وصل به غايت پيدا نكرده است و ما و حتى كمّلين از عرفا، نارس ماندهايم.
در اين مرحله مطلبى كه باقى مانده است تشريح موت طبيعى و موت اخترامى بنا بر عقيده حكماست كه به حركت جوهريه قائلند به اين معنى كه: همان طور كه جسم در كمّ و طول و عرض و عمق حركت مىكند، همچنين از آن بالاترين نقطه نور وجود كه به انزل مراتب رسيده و در زاويه و حاشيه جاى گرفته و در كمال ضعف و آخرين نقطه قوس نزولى و منتهى إليه اشراق نور وجود قرار گرفته است، در اصل جوهر خود در