تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٢٣ - حقيقت نوع فصل اخير آن است
اين نقص در او نيست واجد عين آن چيزى كه حقيقت اين نور ضعيف وابسته به اوست نيز هست، ولى با كمال زائدى. منتها در مقام معرفى مرتبه نازل و لو آن نقص حدى در حقيقت داخل نيست، ولى چون معرفى وجود آن مرتبه بدون آن نقص حدى ممكن نيست؛ لذا ناچار آن جهت خارج از حقيقت، يعنى آن تكه از وجود را در حد داخل مىنمايند، در صورتى كه از آن خارج است.
اين است كه چون فيلسوف به حقيقت اشياء نظر دارد بر خلاف اهل منطق مىگويد: تعريف شىء به فصل اخير آن، تعريف تام است و تعريف شىء به جنس و فصل آن، تعريف ناقص است. [١]
زيرا آنچه در تعريف اخذ مىشود خارج از محدود و زياده بر آن است. الّا اينكه چون ما چشم حقيقتبين پيدا نكرده و به حاق حقايق نرسيدهايم، كوريم؛ لذا بايد به اين نحو تعريف شود. چنانكه كورى كه هيچ چيزى تماشا نكرده بود شنيده بود: شير برنج. از كسى سؤال كرد شير برنج چيست؟ بيچاره چون ديد او برنج و شير نديده تا بگويد آنها را مخلوط كرده مىپزند، شير برنج درست مىشود، ناچار گفت: شير برنج در سفيدى مانند گردن غاز است. گفت: گردن غاز چيست؟ چون ديد نمىتواند آن را تعريف كند آرنج خود را به دست كور داد و گفت: گردن غاز به اين مىماند. كور بيچاره تصور كرد كه شير برنج مثل گردن غاز است و گردن غاز مثل اين بازو است، پس شير برنج مثل اين بازو است، گفت: من شير برنج نمىخواهم.
پس مطلب از اين قرار است: چون ما چشم حق بين پيدا نكردهايم؛ لذا بايد بهشت را به باغ و درخت و قصر و سبزه تعريف نمايند و تو چون چيزى نديده و نسبت به عالم باطن كورى، مىگويى: درخت بهشت، مانند اين درخت بيد است منتها قدرى بزرگتر و سبزتر، بوى سيبش قدرى زيادتر و رنگ آن قدرى سرختر است. اين است كه مثل آن كور مىگويى: من شير برنج نمىخواهم.
به خلاف اينكه بدانى باغ است، اما چه باغى! و درخت و سيب است، اما چه
[١] رجوع كنيد به: اسفار، ج ٢، ص ٣٥- ٣٦.