سر الصلاة( معراج السالكين و صلاة العارفين) - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١٠٧ - فصل يازدهم در سرّ سجود است
عصمت و پناه تو نباشد، ما در شقاوت خود تا ازل باقى هستيم و راه نجاتى نداريم.
بارالها، ما چه هستيم؛ داود نبى (ع) عرض كرد كه اگر عصمت تو نباشد، عصيان تو را خواهم كرد!
وصل: در حديث است كه:
لَمّا نَزَلَ قَوْلُهُ سُبْحانَهُ: «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى» قالَ رَسُولُ اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيْهِ وَ آلِهِ: اجْعَلُوها في سُجُودِكُمْ.
سبّح اسم ربّك الاعلى [١]
و در حديث كافى است كه: «اوّلْ اسمى را كه حق تعالى براى خود اتخاذ فرمود «العلىّ» و «العظيم» بود.» و شايد اين، علوّ ذاتى، كه در حضرت اسماى ذاتيّه در مقام احديّت پيش خُلّص اهل معرفت است، باشد. و تسبيح در اين مقام عبارت است از تنزيه حق از كثرات اسمائيه. و مقام ربوبيت عبارت است از ربوبيت به فيض اقدس كه شيخ كبير اشاره به آن نموده آنجا كه فرمايد: وَ الْقابِلُ مِنْ فَيْضِهِ الْأَقْدَس. [٢]
پس، حاصل ذكر سجود در مذاق اوليا، تسبيح از كثرت واحديّت و توجّه به ربوبيت ذاتيه كه حاصل تجلى به فيض اقدس است و پناه به اسم «الاول العلي الاعلى»؛ و تحميد و تسبيح و توصيف تمام به لسان ذات در حضرت احديّت به كسر آينه و مرآت واقع شود.
و طمأنينه در اين مقام تمكين اين حضرت است؛ چنانچه رفع رأس نيز تمكين و انس تجلّيات ديگر است.
و در سجده به ارضْ اشاره به حال تحقيق و مقام تحقق به جمع بين ظاهر و باطن و اول و آخر است- لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ. ١٤ وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ. ٦٠ هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ. ٦١ و به سجده بر ترابْ تمام شد دايره كمال انسانى. و تمكين اين مقامْ تمام كمال انسان كامل است، و آن
[١] «هنگامى كه كلام الهى
سبّح اسم ربّك الاعلى
[اعلى/ ١] نازل گشت، رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فرمود:" آن را در سجودتان قرار دهيد".»- پاورقى شماره ١٨٠.
[٢] اين جمله از محيى الدّين عربى است. متن سخن او در فصوص الحكم (فصّ آدمى) چنين است: و قد كان الحقّ أوجد العالم كلّه وجود شبح مسوى لا روح فيه، فكان كمرآة غر مجلوّة. و من شأن الحكم الالهى انّه ما سوّى محلًا الا و لا بد ان يقبل روحا الهيّا عبّر عنه بالنّفخ فيه؛ و ما هوَ الّا حصول الاستعداد من تلك الصّورة المسواة لقبول الفيض التّجلّى الدائم الذى لم يزل و لا يزال و ما بقى الّا قابل، و القابل لا يكون الّا من فيضه الاقدس.