پانزده گفتار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٨٥ - نمونه های تاریخی
پول بود به او داد، فرمود فوراً به آن مرز میروی و با این پولها بچهات را خلاص میکنی. این مرد جملهای گفت که دیگر اباعبداللَّه در مقابل او حرفی نزد.
عرض کرد: «اکلَتْنِی السِّباعُ حَیاً انْ فارَقْتُک» درندگان زنده زنده مرا بخورند اگر من تو را رها کنم و سراغ بچهام بروم. این جور انسان پا روی منافع شخصی و فردی خودش بگذارد! این است که ارزش دارد.
یک مادر، جوانی داشته باشد که تازه عروسی و زفاف کرده است و اتفاقاً باعروسش آمده است [١]. این مرد میآید خدمت اباعبداللَّه و از حضرت اجازه میخواهد. زن جوانی دامنش را میگیرد و میگوید: ای مرد! کجا میروی؟ مرا به چه کسی میسپاری؟ فوراً مادرش پیش میآید و میگوید: پسرم! مبادا با این حرفها دست از یاری فرزند پیغمبر برداری که این یک امتحان الهی است. این است که به کار ارزش میدهد و این حادثه را درس آموزندهای قرار میدهد که اگر هزارها سال هم مردم بنشینند باز ارزش دارد که حرفش را بزنند و درس بیاموزند و تعلیم و تربیت بگیرند. این جوان میرود تا بالاخره شهید میشود؛ افرادی را میکشد و کشته میشود. مادرش بعد از اینکه اطلاع پیدا میکند پسرش کشته شد، چوبی را برمیدارد، میخواهد به جنگ برود که ابا عبداللَّه فرمود: «ای زن! برگرد، جهاد از شما زنان برداشته شده است.» دلیل بر اینکه او تحت تأثیر احساسات نیست اینکه تا امر آقا میرسد میگوید چَشم. دشمن وقتی میبیند که او مادر است، سر این جوان را از بدنش جدا میکند و به طرف او میاندازد. [این مادر سر جوانش را به سوی آنها پرتاب میکند و میگوید ما چیزی را که در راه خدا دادیم پس نمیگیریم.] [٢]
[١]. چهار پنج نفر هستند که همراه همسرشان در کربلا بودهاند. مرحوم شیخ محمد سماوی در کتابابصار العین اینها را با نام و نشان ذکر کرده است. یکی از اینها مادرش هم هست.
[٢]. [چند ثانیهای از آخر نوار ناقص است.]