پانزده گفتار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥١ - اصالت عقل در اسلام
وقتی که به کتب فقهی مراجعه میکنید میبینید آنگاه که میخواهند منابع اجتهاد و استنباط را به دست بدهند، میگویند: کتاب، سنت، اجماع، عقل. عقل را به عنوان منبعی در عرض کتاب و سنت و اجماع قرار میدهند که اجماع هم خودش یک بحث خاصی است و به یک معنا عین کتاب و سنت است و جدا نیست.
این خیلی افتخار بزرگی است که از صدر اسلام علمای اسلام آمدند گفتند که بین عقل و شرع هماهنگی است: کلُّ ما حَکمَ بِهِ الْعَقْلُ حَکمَ بِهِ الشَّرْعُ وَ کلُّ ما حَکمَ بِهِ الشَّرْعُ حَکمَ بِهِ الْعَقْلُ. مقصودشان این بود که اگر واقعاً یک چیزی را عقل اکتشاف کند، ما فرضاً دلیل نقلی نداشته باشیم، همین اکتشاف عقل کافی است که بفهمیم اسلام با این موافق است و اگر دلیل نقلی به ما نرسیده، بوده و به ما نرسیده است.
آنچه هم که شرع بهطور قطع حکم میکند عقل حکم میکند، یعنی راز و رمزی دارد که اگر عقل به آن راز و رمز پی ببرد تصدیقش میکند؛ یعنی مقررات اسلام براساس یک مجهولات و مرموزات و خارج از دسترس اندیشه و فکر و عقل نیست، براساس یک سلسله مصالح و مفاسد در زندگی بشر است که برای عقل قابل مطالعه است. [قاعده] «کل ما حکم به الشرع حکم به العقل» میخواهد بگوید اسلام یک دین منطقی است؛ فرضاً فلسفه یک حکمش الآن برای عقل روشن نیست ولی یک امر مرموزِ مربوط به عالم مجهولات هم نیست که اصلًا بکلی ضد عقل باشد، مثل حرفهایی که مسیحیت در باب تثلیث میگوید که ایمان غیر از عقل است. ایمان غیر از عقل نیست. حساب اینکه ایمان از عقل جداست در اسلام وجود ندارد و همین امر قدرتی به فقه اسلامی بخشیده است. (اصول دین اسلامی که اساساً منطقه انحصاری عقل است، به عکس مسیحیت که اصول دین برای عقل منطقه ممنوعه است.) این مسئله سبب شده است که به علمای اسلام