پانزده گفتار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٦ - نقش عبیداللَّه زیاد
ابیالفضل با بیست نفر از جمله حبیب بن مظهّر و زهیر بن القین حرکت کردند رفتند مقابل لشگر ایستادند، فریادشان را بلند کردند: ایها الناس! سخنی داریم. آمدند جلو که چه میگویید؟ گفتند ما پیامی از طرف حسین بن علی داریم.
امام میفرماید که آیا در این وقت خبر تازهای است؟ مقصودتان چیست؟ گفتند فرمانی در همین ساعت از امیر ما رسیده است که ما باید به شما حمله ببریم. حسین یا باید تسلیم بشود، وقتی تسلیم شد اختیارش با ماست، او را نزد امیر خودمان عبیداللَّه زیاد میبریم، و یا اگر حاضر نیست تسلیم بشود باید با او بجنگیم تا او را بکشیم. فرمود: آیا این قدر صبر میکنید که من پیام شما را به برادرم برسانم؟ گفتند مانعی ندارد. زهیر بن القین و حبیب ایستادند. این دو بزرگوار شروع کردند به خطابه خواندن، چه خطابههای غرّای حماسی و چه نصایحی! و چه اندرزهایی دادند در این مدتی که حضرت ابیالفضل آمدند نزد اباعبداللَّه و برگشتند. وقتی که آمد و پیام را ابلاغ کرد حضرت فرمود: بسیار خوب، اما تسلیم که محال است؛ من تسلیم دشمن بشوم؟! خیر، من میجنگم تا خونم ریخته بشود، من مردانه خواهم جنگید.
ولی شما از طرف ما این پیام را به آنها ابلاغ کنید بگویید الآن وقت جنگیدن نیست، تا صبح صبر کنید، فردا صبح با هم میجنگیم؛ من با این سپاه کوچکم، شما هم با آن جمعیتتان. در ضمنِ پیغام این جمله را هم گنجاند تا کسی خیال نکند وحشتی یا ترسی به پسر علی دست داده است و نمیخواهد بجنگد. به برادرش میگوید:
برادر جان! خدا خودش گواه است که من این جمله را میگویم برای اینکه آرزو دارم امشب را به عنوان آخرین شب عمر خودم با خدای خودم مناجات کنم و قرآن بخوانم. هدفم فقط این است و الّا برای من فرق نمیکند الآن با من بجنگند یا صبح.
وقتی این پیام به دشمن ابلاغ شد بعضی گفتند بپذیریم، بعضی