پانزده گفتار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٤ - نقش عبیداللَّه زیاد
گفت: راست گفتی. فوراً نامه بسیار تند و شدیدی به پسر سعد نوشت که پسر سعد! ما تو را برای این فضولیها نفرستاده بودیم، ما تو را فرستادیم بروی با حسین بجنگی، تو هر روز برای من نامه مینویسی و برای حسین بن علی خیرخواهی میکنی، فضولی موقوف! این ساعت که نامه من رسید، بلافاصله تو باید با حسین بن علی بجنگی. اگر حاضر نیستی، فرماندهی سپاه را به حامل این نامه (شمر بن ذیالجوشن) بده و ما دستور خودمان را به او دادهایم که چگونه رفتار کند. محرمانه هم ابلاغی به نام شمر صادر کرده بود که اگر پسر سعد امتناع کرد تو فرماندهی سپاه را بگیر، همینکه فرماندهی سپاه را گرفتی و او یک فرد عادی شد فوراً احضارش کن و گردنش را بزن و سرش را برای من بفرست. حالا نامه چه وقت میرسد؟ عصر مثل امروز، عصر تاسوعا، نزدیکیهای غروب، همان وقتی که معمولًا افرادی هم که با همدیگر جنگ دارند دست از جنگ میکشند.
یک وقت دیدند پیکی تند، شمر بن ذیالجوشن، از کوفه آمد. به صرف رسیدن، آن نامه مستقیم عبیداللَّه را داد. عمر سعد تا خواند، رنگ از صورتش پرید، نگاهی به سراپای این پسر کرد؛ فهمید. گفت حتماً تو مانع شدی؛ نزدیک بود من کار را به جایی برسانم و تو مانع شدی. گفت به هرحال بگو چه میکنی؟ فرمان امیر را اجرا میکنی یا نمیکنی؟ گفت: بله اجرا میکنم؛ تو هم فرمانده پیادگان باش. اینجا بود که پسر سعد هم رسماً دنبال روحیه پسر زیاد را گرفت، آناً به لشگر فرمان داد که حرکت کنید. برای اینکه مردم را گول بزند- از همان گولهایی که میزدند: حسین خروج کرده، حسین از اسلام خارج شده، حسین از دین جدش خارج شده، حسین در نظم عمومی اخلال ایجاد کرده است بنابراین قتلش جایز است و اگر کسی با حسین بجنگد مثل این است که با کافران جنگیده باشد و اهل بهشت است- یک وقت فریادش بلند شد: «یا خَیلَ اللَّهِ ارْکبی وَ بِالْجَنَّةِ