پانزده گفتار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٣ - شهادت امام حسین علیه السلام
مرد است. او به عنوان اعلم علمای عصر خودش در زمان سلجوقی ها- ظاهراً در دوره ملکشاه- شناخته شد. گاهی رابط بود میان پادشاه سلجوقی و خلیفه بغداد، یعنی اختلافات میان آنها را احیاناً او حل می کرد. تا این مقدار شخصیت داشت. بنابر این بزرگترین مقام اجتماعی و روحانی عصر خودش را داشت.
این مرد که این مراحل علمی را طی کرده بود، در سرگذشت خودش در کتابی به نام المنقذ من الضلال- یعنی نجات دهنده از گمراهی- نوشته است که من یک بار کم کم در خودم فرو رفتم ببینم آیا این معلوماتی که به دست آورده ام واقعاً برای من یقین به وجود آورده است یا یک سلسله مسائل تقلیدی است، از این استاد و آن استاد گرفته ام، چون استاد گفته درست است گفته ام درست است؛ او هم چون استادش گفته درست است گفته درست است؛ آیا خودم و وجدان خودم این ها را کافی می بیند یا نه؟ یک مرتبه دیدم نه، کافی نیست، تدریجاً این حس در من قوت گرفت به طوری که دیگر فکر من را به خودش مشغول داشته بود. هر جا که بودم – اگر سر درس بودم، سر نماز بودم، در خانه بودم، در کوچه و خیابان بودم- در خودم یک دردی را احساس می کردم، یک سوزشی را در روح خودم احساس می کردم که مرا آرام نمی گذاشت. کم کم این امر در بدنم هم اثر گذاشت، از خوراک ماندم، لاغر و ضعیف و نحیف شدم. از یک طرف می دیدم اگر من بخواهم آزادانه دنبال حقیقت بروم مقام را چه کنم، ریاست عظیم دانشگاه را چه کنم؟ و از طرف دیگر می دیدم با این مقام و ریاست و زعامت و با این گرفتاری نمی شود. دائماً فکر می کردم چطور این عالی ترین مقام اجتماعی و روحانی عصر خودم را کنار بگذارم! این بود که در میان دو نیروی متضاد قرار گرفته بودم. این ها جان مرا آتش می زد. آخر کار خداوند مدد کرد و من توانستم از سر مقامات دنیوی بگذرم، و گذشت.