پانزده گفتار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٤ - شهادت امام حسین علیه السلام
ولی دید اگر اعلام کند که من می خواهم [از این مقام] بگذرم مردم آزادش نمی گذارند، شاه آزادش نمی گذارد و می گوید: حتما تو باید سر مقامت باشی.
نقشه ای به نظرش رسید، اعلام کرد که من می خواهم مسافرت مکه بروم. از بغداد به طرف مکه راه افتاد. از او مشایعت کردند. رفت و رفت، همین که مقداری دور شد، ناگهان خودش را از قافله دزدید، به جای اینکه به طرف جنوب غربی برود راهش را به طرف مغرب برگرداند، به شام و بیت المقدس رفت. لباسش را هم عوض کرد، لباس درویشی پوشید و در این لباس هیچ کس او را نمی شناخت و خودش را هم به احدی معرفی نکرد. یک دفعه دنیا غزالی را گم کرد. دهها فکر پیدا شد: آیا از قافله دور ماند؟ حیوان درنده ای او را درید؟ آیا به چاهی افتاد؟ آیا گوشه ای سکته کرد و مرد و کسی جنازه اش را پیدا نکرد؟ یک مرتبه غزالی با آن شخصیت و عظمت گم شد.
این مرد، ده سال متوالی در حال گمنامی در بیت المقدس مشغول تحقیق و جستجو از راه های مختلف بود، تا – به عقیده خودش- حقیقت را پیدا کرد و واقعاً هم عوض شد. کتاب های اساسی اش را در همین دوره نوشته است. خودش در شرح حال خود نوشته است من در بیت المقدس اسمم را می شنیدم، ولی خودم را آشکار نمی کردم. گاهی می دیدم طلبه ها با همدیگر مباحثه می کنند، می گویند:« قال الغزالی...» عقیده غزالی در این مسئله چنین است، من خودم می شنیدم ولی به روی خودم نمی آوردم که آن غزالی که شما حرفش را نقل می کنید حالا غیر از آن غزالی است، غزالی امروز غیر از غزالی آن روز است.
غرض اینکه غزالی در یکی از سخنانش می گوید سخنان ما را فایده این بس باشد که من شما را در عقاید موروثی تان به شک می اندازم تا بعد