پانزده گفتار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٥ - نقش عبیداللَّه زیاد
ابْشِری» لشگر خدا سوار شوید، شما را به بهشت بشارت میدهم [١]. جمعیتِ آماده یک وقت مثل برق پریدند روی اسبهای خودشان و حلقه محاصره را تنگتر کردند. ابا عبداللَّه با آن خیمههای کوچک و اصحاب کمش در محاصره این سیهزار نفر قرار گرفت.
در همان وقت حضرت در جلو یکی از خیمهها همینطور که نشسته بودند سرشان را روی زانو گذاشته بودند و خوابشان برده بود. خواهر بزرگوارش زینب سلاماللَّه علیها در خیمه بود، یک وقت دید یک صدای خروشی میآید، درست مثل اینکه صدای خروش دریا از دور بلند است. لشگر که میآمدند صدای سُم و فریاد اسبهایشان و بهم خوردن اسلحهها و فریاد مردها یک چنین همهمه عجیبی فراهم کرده بود. از خیمه بیرون آمد. دید دور تا دورشان از دور لشگر است که دارد نزدیک میشود و حصار را تنگ میکند. آمد دست روی شانههای ابا عبداللَّه زد: برادرجان! این سر و صداها را میشنوی؟ اباعبداللَّه سر را بلند کرد. قبل از اینکه به این سروصداها توجهی کند فرمود: الآن با جدم داشتم حرف میزدم و جدم را در عالم رؤیا دیدم. جدم در عالم رؤیا به من نوید داد، گفت: حسینم! دوران جدایی نزدیک است به پایان برسد و تو عنقریبٍ به ما ملحق خواهی شد. بعد از آن از جا بلند شد، برادر بزرگوارش ابیالفضل العباس را با یک عده بیستنفری احضار کرد، فرمود:
فوراً بروید جلو این لشگر و با امیرشان سخن بگویید؛ بگویید آیا خبر تازهای است؟
مقصودتان چیست؟ میخواهید به ما حمله کنید؟ چرا در این وقت؟ چرا سر شب؟
حضرت
[١]. پسر سعد در زمان خودش مرد متشخصی بود، بعضی گفتهاند مرد محدّثی بود. پدرش سعد وقاص مردباشخصیتی بود. مردم برای او احترامی قائل بودند و پسر زیاد بیجهت وی را انتخاب نکرده بود، میخواست از شخصیت [اجتماعی و در واقع] کثیف او استفاده کند.