آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٥ - ماجرای هجرت رسول اکرم
دومرتبه همه اینها را جمع کرد و از نو ضربی زد. دفعه دوم هم آمد پایین. دفعه سوم هم همینطور. ابوی ما رفته بودند ناراحت که بابا تو که بلد نیستی چرا مردم و خودت را معطل میکنی؟! روز اول بگو من بلد نیستم ضربی بزنم.
تو، هم خودت را ناراحت کردی هم ما را، خوب بگو من بلد نیستم. گفته بود: «آقای حاج شیخ این چه حرفی است شما میزنید؟! من اگر میلم باشد ضربی میسازم».من نمیدانم این میل کی میخواهد پیدا بشود؟!
اینها هم گفتند اگر میلمان باشد مثل قرآن میگوییم، حالا نمیخواهیم بگوییم.
این سخن برای این بود که بلکه بعضی از مستضعفین و بیچارهها را گول بزنند.
میگفتند مگر محمد چه میگوید؟! داستانها و افسانههای گذشته را میگوید. خوب ما هم میتوانیم افسانههای گذشته را بگوییم. مردی از اینها به نام نضر بن الحارث برای همین کار به ایران آمد (رؤسای قریش با ایران هم روابط داشتند) و مقدار زیادی از افسانههای قدیم ایرانی رستم و اسفندیار و کیکاووس و جمشید و از این حرفها را جمع کرد و بعد گفت: مردم! بیایید تا برایتان داستان بگویم. اگر محمد صلی الله علیه و آله برایتان داستان میگوید من هم برایتان داستان میگویم. اما کسی نرفت حرفش را گوش کند، چون داستانهای قرآن افسانه نیست. گفتند: لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا میل ما نیست و الّا اگر میل ما باشد، مثل این میتوانیم بگوییم. چیزی نیست، اینها افسانههای گذشتگان است و افسانههای گذشتگان موضوع مهمی نیست. و صلی اللَّه علی محمد وآله الطاهرین.