آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٠ - فرق علم و عقیده
راهش منحصر به این است: او را به زور از خواب بلند کرد. آن شخص نگاه کرد دید یک آدم ناشناسی است. گفت: چه میخواهی؟ گفت: بلند شو! گفت: چه کار با من داری؟ دید بلند نمیشود، چند تا به کلّهاش زد. از جا پرید. سوار یک مقدار سیب گندیده و متعفن را که در آنجا بود به او داد که قیآور باشد. گفت:
این سیبها را به زور باید بخوری. هرچه گفت: آخر چرا بخورم؟ گفت: باید بخوری؛ با همان چماق محکم زد توی کلّهاش که باید بخوری. آن سیبها را توی حلقش فرو کرد. بعد پرید روی اسب خودش و به او گفت: راه برو! گفت: آخر مقصودت چیست؟ کجا بروم؟ سوابق من و تو چیست؟ بگو دشمنی تو از کجاست؟ من با تو چه کردهام؟ شاید مرا با دشمن خودت اشتباه کردهای. گفت: باید بدوی. خواست کوتاهی کند، زد پشت کلّهاش و گفت: بدو! عابر داد میکشید و گریه میکرد اما چارهای نداشت باید میدوید (مثل اینهایی که تریاک میخورند، میدوند برای اینکه قی کنند). به سرعت او را به سینه اسب انداخت و آنقدر دواند که حالت استفراغ به او دست داد. نشست استفراغ کرد، سیبها آمد، همراهش کرم مرده هم آمد.
گفت: آه این چیست؟ سوار گفت: راحت شدی. برای همین بود. گفت: قضیه از چه قرار است؟ گفت: اصلًا من با تو دشمن نبودم. قضیه این بود که من از اینجا میگذشتم، دیدم این کرم رفت توی حلق تو و تو در خواب سنگینی هستی و اگر یک ساعت میگذشت تلف میشدی. ابتدا موضوع را به تو نگفتم، ترسیدم وحشت کنی. برای اینکه قی کنی این سیب گندیدهها را به تو خوراندم سپس تو را دوانیدم.
حالا که قی کردی ما دیگر به تو کاری نداریم، خداحافظ. عابر میدوید و پایش را میبوسید، نمیگذاشت