مسيحيت در دنياى كنونى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١١٨
جمعيّت او را براى مصلوب ساختن بيرون بردند، لباس سرخرنگ (يا ارغوانى) در بدن او پوشانيده، تاجى از خار بر سر وى نهادند و پيوسته او را استهزا مىكردند و به او مىگفتند: سلام بر تو اى پادشاه يهود! و آب دهان بر او مىانداختند.
سپس حكم اعدام او را نوشته و به عنوان ادّعاى پادشاهى يهود او را محكوم نمودند، و همراه دو نفر دزد او را به دار آويختند (او در وسط و دزدان در دو طرف او بودند، براى اينكه قضيه بيشتر لوث شود).
عدّهاى در اين حال او را مسخره مىكردند و مىگفتند اين كه ادّعا مىكرد مىتواند ديگران را نجات دهد پس چرا خودش را نجات نمىدهد؟ چرا از صليب پايين نمىآيد تا ما به او ايمان بياوريم؟
او چندين ساعت بالاى دار بود و در آخرين ساعت عمر خود صدا زد: «ايلى ايلى كما سبقتنى؛ يعنى الهى الهى، چرا مرا واگذار كردى». [١]
چيزى نگذشت كه آوازى بلند در داد و جان بداد. در اين موقع حوادث غريبى در عالم به ظهور پيوست.
هنگام شام، يوسف نامى نزد پيلاطس آمد و جسد عيسى را تحويل گرفته و او را در كفن خوبى پيچيده، در وسط باغى در قبرى كه از سنگ تراشيده بود نهاد و سنگ بزرگى بر درِ قبر گذارد.
[١]. انجيل مرقس.