مسيحيت در دنياى كنونى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١١٧
هستى؟ عيسى گفت: من هستم و پسر انسان را خواهيد ديد كه بر طرف راست قوت نشسته، در ابرهاى آسمان مىآيد». [١]
رئيس كهنه جامه چاك زد و با شنيدن اين سخن (كه متضمّن ادّعاى فرزندى خدا يا متضمّن دعوى نبوّت بود) حكم تكفير او را صادر كرد و همه گفتند او مستوجب قتل است.
در اين موقع يكى از كنيزان كهنه متوجّه پطرس، شاگرد معروف مسيح شد كه در ايوان پايين خود را (در كنار آتش) گرم مىكرد. او را به جمعيّت معرّفى كرد، آنها دو سه بار به سراغ پطرس آمدند ولى پطرس ارتباط خود را با عيسى انكار كرد حتّى به او لعن و نفرين نمود و قسم خورد كه او را نمىشناسم تا دست از سر او برداشتند!
صبح رؤساى كهنه او را بند نهاده، تسليم «پيلاطِس» والى قيصر، پادشاه روم كردند. پيلاطس هر چه خواست از او اقرار بگيرد و نسبت پادشاهى يهود را كه به او داده بودند اعتراف كند او چنان اعترافى نكرد (در حقيقت رؤساى كهنه او را به جرم مخالفت با عقايد مذهبى محكوم نمودند ولى پيلاطس به دنبال يك جرم سياسى و مخالفت با رژيم كشور مىگشت).
پيلاطس چون نتوانست گناهى براى او پيدا كند مىخواست او را آزاد سازد امّا رؤساى كهنه شوريدند و نگذاشتند وى مسيح را به آنها تسليم كرد تا هر طور مىخواهند با او رفتار كنند، و خود را از خون او تبرئه نمود.
[١]. انجيل مرقس.