پندهاى امام صادق علیه سلام - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٩٣ - حيا، لباس اسلام
نهفته است بر ديگران ظاهر شود، حالتى به وى دست مىدهد كه همان خجالت كشيدن است. اين حالت، حالت مطلوبى براى انسان نيست، بلكه حالتى رنجآور و ناراحت كننده است. به حسب همان روايتى كه از امام صادق(عليه السلام) نقل شد، فايده اين كار اين است كه انسان براى جلوگيرى از بروز چنين حالتى، سعى مىكند كار زشتى مرتكب نشود تا مبادا در نزد ديگران عيوبش آشكار گردد و موجب خجالت و سرافكندگىاش شود. انسان فطرتاً به گونهاى آفريده شده است كه اگر متوجه شود عيوبش بر ديگران ظاهر شده و يا احتمال بدهد كه ممكن است ديگران به عيوب وى پى ببرند، ناراحت مىشود و درصدد برمىآيد تا عيب خود را بپوشاند. اين حالت، در اصطلاح منطق، از اَعراض خاص انسان است كه انسان را از حيوان متمايز مىسازد. در قرآن مىخوانيم كه وقتى حضرت آدم و حوا از شجره منهيه تناول كردند، عورتشان (= عيوبشان) ظاهر شد. حال اينكه تناول از آن درخت چه رابطهاى با ظاهر شدن عورت آنها داشته، بستگى به اين دارد كه آن شجره منهيه و آثار مترتب بر آن را چه بدانيم؛ آيا اثر طبيعى درخت اين بود كه وقتى از آن تناول كردند، اين عيوب برايشان پديد آمد و يا اينكه پس از تناول از درخت، متوجه عورتشان شدند؟ ما فرض را بر اين مىگيريم كه آن شجره منهيه موجب شد تا غريزه شهوت در انسان پديد آيد و اندام مربوط به آن نيز در وجود وى ظاهر گردد. از اينرو، آدم و حوا متوجه اين اندام شدند و درصدد پوشاندن آن برآمدند. لذا از برگ درختان بهشتى براى ستر عورت خود استفاده كردند: فَلَمّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ؛[١] پس چون آن دو از آن درخت تناول كردند، شرمگاهشان بر ايشان آشكار شد و به چسباندن برگ[هاى درختان] آغاز كردند.
بنابراين، معلوم مىشود كه اين امرى فطرى است كه انسان نمىخواهد زشتىهاى وجودش را ديگران ببينند و اگر عيوبش بر ديگران آشكار گردد، حالت خجالت به وى دست مىدهد. اين حالت ناراحتكننده، همان حيا است. يكى از اوصاف حضرت آدم و ساير انبيا و اوصيا اين بوده كه حياى زيادى داشتند؛ يعنى از ظهور عيوبشان بسيار خجالت مىكشيدند. درباره سلمان فارسى نيز آمده است كه از فرط حيا، هيچگاه در طول عمر طولانى خود به عورت خويش نگاه نكرد.
اگر انسان از اينكه وجودش عيبناك باشد، باكى نداشته باشد و هيچگاه از اين حالت
[١] اعراف (٧)، ٢٢.