ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٢٩٤ - اشاره به وجود رابطه مستقيم بين اعمال مردم و حوادث عالم و توضيح مفاد آيه ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت أيدي الناس
اعمال، پس آنچه مىچشند جزاى پارهاى از اعمال است، نه پارهاى از جزاء اعمال.
و اينكه فرمود:(لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ) معنايش اين است كه: خداوند مىچشاند به آنان آنچه را مىچشاند، براى اينكه شايد از شركشان و گناهانشان دست برداشته، به سوى توحيد و اطاعت برگردند.
و اما در پاسخ اين سؤال كه وجه اتصال آيه مورد بحث به ما قبلش چيست؟ مىگوييم:
وجهش اين است كه: در آيه قبل استدلال مىكرد بر توحيد، و نزاهت خدا از شركى كه برايش قائل شدهاند، اينك در اين آيه به آثار شرك اشاره مىكند، و آن عبارت است از: گناه و فساد در زمين، و چشيدن و بال گناهان، چيزى كه هست در اين آيه نامى از شرك نبرده، و مطلب را به گناهان ناشى از شرك اختصاص نداده، بلكه به طور كلى راجع به گناه صحبت كرده است.
مفسرين در تفسير اين آيه سخنان مختلف و عجيب و غريبى زدهاند، مثلا بعضى[١] گفتهاند: مراد از ارض سرزمين مكه است بعضى[٢] گفتهاند: مراد از بر- خشكى بيابانهايى خشك است كه نهرى از آن نمىگذرد، و مراد از بحر هر شهر و قريهاى است كه بر لب نهرى بزرگ قرار داشته باشد . بعضى[٣] ديگر گفتهاند: مراد از بر صحراها و محل قبايل است، و مراد از بحر سواحل، و شهرهاى ساحل دريا و نهرها است . بعضى[٤] ديگر گفتهاند: مقصود از بر بيابانهاى لم يزرع و خشك است، و مراد از بحر صحراهاى سبز و خرم است . بعضى[٥] گفتهاند: در اينجا مضافى در تقدير است، و تقدير ظهر الفساد فى البر و مدن البحر است، يعنى فساد در زمين و شهرهاى دريا ظاهر شد .
شايد داعى آقايان بر اين حرفها اين بوده كه فكر كردهاند آيه شريفه- بر حسب روايتى كه رسيده- ناظر به قحطسالى مكه به دنبال نفرين رسول خدا به قريش است، چون قريش در كفر خود لجاجت كرده، و بر عناد خود ادامه دادند، و رسول خدا ٦ نفرينشان كرد، در نتيجه شهر مكه دچار قحطى شد، لذا خواستهاند با اين اقاويل آيه را به آن روايت تطبيق دهند، در نتيجه اين طور به زحمت افتادهاند.
و نيز بعضى[٦] گفتهاند: مراد از فساد در خشكى كشتن يكى از پسران آدم برادر
[١] مجمع البيان، ج ٨، ص ٣٠٧.
[٢] ( ٢ و ٣ و ٤) منهج الصادقين، ج ٧، ص ٢١١.
[٣] ( ٢ و ٣ و ٤) منهج الصادقين، ج ٧، ص ٢١١.
[٤] ( ٢ و ٣ و ٤) منهج الصادقين، ج ٧، ص ٢١١.
[٥] مجمع البيان، ج ٨، ص ٢٠٧.
[٦] روح المعانى، ج ٢١، ص ٤٧.