ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٢٦٨ - شرح مفاد آيه فأقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التي فطر الناس عليها با بيان اينكه فطرت انسان هادى همه افراد در هر عصر و مصر به سوى سعادت است
بنا بر اين انسان نيز مانند ساير انواع مخلوقات مفطور به فطرتى است كه او را به سوى تكميل نواقص، و رفع حوائجش هدايت نموده، و به آنچه كه نافع براى اوست، و به آنچه كه برايش ضرر دارد ملهم كرده و فرموده:( وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها)(فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها )[١] و او در اين حال مجهز به جهاز بدنى نيز هست، كه با آن اعمال مورد حاجت خود را انجام دهد، هم چنان كه فرموده:(ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ)[٢] يعنى سپس وسيله و راه زندگى را برايش فراهم كرد.
پس انسان داراى فطرتى خاص به خود است، كه او را به سنت خاص زندگى و راه معينى كه منتهى به هدف و غايتى خاص مىشود، هدايت مىكند راهى كه جز آن راه را نمىتواند پيش گيرد،(فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها) و انسان كه در اين نشاه زندگى مىكند، نوع واحدى است كه سودها و زيانهايش نسبت به بنيه و ساختمانى كه از روح و بدن دارد سود و زيان مشتركى است كه در افراد مختلف اختلاف پيدا نمىكند.
پس انسان از اين جهت كه انسان است بيش از يك سعادت و يك شقاوت ندارد، و چون چنين است لازم است كه در مرحله عمل تنها يك سنت ثابت برايش مقرر شود، و هادى واحد او را به آن هدف ثابت هدايت فرمايد.
و بايد اين هادى همان فطرت و نوع خلقت باشد، و به همين جهت دنبال(فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها) اضافه كرد كه(لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ).
و اما اينكه گفتيم نوع انسان يك سعادت و شقاوت دارد، براى اين است كه اگر سعادت افراد انسانها به خاطر اختلافى كه با هم دارد مختلف مىشد، يك جامعه صالح و واحدى كه ضامن سعادت افراد آن جامعه باشد، تشكيل نمىگشت، و همچنين اگر سعادت انسانها به حسب اختلاف اقطار، و سرزمينهايى كه در آن زندگى مىكنند، مختلف مىشد، و سنت اجتماعى كه همان دين است اساسش همان چيزى باشد كه منطقه اقتضاء دارد آن وقت ديگر انسانها نوع واحدى نمىشدند، بلكه به اختلاف منطقهها مختلف مىشدند، و نيز اگر سعادت انسان به اقتضاى زمانها مختلف مىشد، يعنى اعصار و قرون يگانه اساس سنت دينى مىگشت. باز انسانهاى قرون و اعصار نوع واحدى نمىشدند، و انسان هر قرنى و زمانى غير انسان زمان ديگر مىشد، و اجتماع انسانى سير تكاملى نمىداشت، و انسانيت از نقص متوجه به سوى كمال نمىشد، چون نقص و كمالى وجود ندارد مگر اينكه يك جهت مشترك و ثابت
[١] و قسم به نفس و آنكه او را نيكو بيافريد و به او شر و خير را الهام كرد. سوره شمس، آيه ٧ و ٨
[٢] سوره عبس، آيه ٢٠.