جاذبه و دافعه علی - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٨
اسیر از هذیل که در مکه داشتند آنها را فروختند و رفتند . صفوان بن امیه قرشی ، زید را از آن کس که در اختیارش بود خرید که به انتقام خون پدرش که در احد یا بدر کشته شده بود ، بکشد . او را برای کشتن به خارج از مکه بردند . مردم قریش جمع شدند که ناظر جریان باشند . زید را به قربانگاه آوردند . او با قدمهای مردانهاش جلو آمد و کوچکترین تزلزلی به خود راه نداد . ابوسفیان یکی از ناظران معرکه بود . فکر کرد از شرائط موجود در این لحظات آخر حیات زید استفاده کند شاید بتواند یک اظهار ندامت و پشیمانی و یا اظهار تنفری نسبت به رسول اکرم از او بیرون کشد . رفت جلو و به زید گفت تو را به خدا سوگند میدهم : " آیا دوست نداری که الان محمد به جای تو بود و ما گردن او را میزدیم و تو راحت به نزد زن و فرزندانت میرفتی ؟ " . زید گفت : " سوگند به خدا که من دوست ندارم که در پای محمد خاری برود و من در خانهام نزد زن و فرزندم راحت نشسته باشم " . دهان ابوسفیان از تعجب بازماند . رو کرد به دیگر قرشیان و گفت : " به خدا قسم من هرگز ندیدم یاران کسی او را آنقدر دوست بدارند که یاران محمد ، محمد را دوست میدارند " . پس از چندی نوبت به خبیب بن عدی رسید . او را نیز برای دار زدن به خارج مکه بردند . در آنجا از جمعیت خواهش کرد اجازه دهند دو رکعت نماز بخواند . اجازه دادند . دو رکعت نماز در کمال