جاذبه و دافعه علی - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٣
نمیدانستند ، ذبیحه آنها را حلال نمیشمردند ، خونشان را مباح میدانستند ،
با آنها ازدواج نمیکردند .
> آنها احتجاج کند به وی گفت : لا تخاصمهم بالقرآن فان القرآن حمال ذو وجوه تقول و یقولون و لکن
حاججهم بالسنة فانهم لن یجدوا عنها محیصا » . ( نهج البلاغه ، نامه ٧٧ ) . " با قرآن با آنان استدلال مکن زیرا که قرآن احتمالات و توجیهات بسیار میپذیرد ، تو میگوئی و آنان میگویند ، و لکن با سنت و سخنان پیغمبر با آنان سخن بگو و استدلال کن که صریح است و از آن راه فراری ندارند " . یعنی قرآن کلیات است . در مقام احتجاج ، آنها چیزی را مصداق میگیرند و استدلال میکنند و تو نیز چیز دیگری را ، و این در مقام محاجه و مجادله قهرا نتیجه بخش نیست . آنان ، آن مقدار درک ندارند که بتوانند از حقایق قرآن چیزی بفهمند و آنها را با مصادیق راستینش تطبیق دهند بلکه با آنها با سنت سخن بگو که جزئی است و دست روی مصداق گذاشته است . در اینجا حضرت به جمود و خشک مغزی آنان در عین تدینشان اشاره کرده است که نمایشگر انفکاک تعقل از تدین است . خوارج تنها زائیده جهالت و رکود فکری بودند . آنها قدرت تجزیه و تحلیل نداشتند و نمیتوانستند کلی را از مصداق جدا کنند . خیال میکردند وقتی حکمیت در موردی اشتباه بوده است دیگر اساس آن باطل و نادرست است و حال آنکه ممکن است اساس آن محکم و صحیح باشد اما اجراء آن در موردی ناروا باشد . و لذا در داستان تحکیم سه مرحله را میبینیم : [١] علی به شهادت تاریخ راضی به حکمیت نبود ، پیشنهاد اصحاب معاویه را " مکیده " و " غدر " میدانست و بر این مطلب سخت اصرار داشت و پافشاری میکرد . [٢] میگفت اگر بناست شورای تحکیم تشکیل شود ، ابوموسی مرد بیتدبیری است و صلاحیت این کار را ندارند ، بایست شخص صالحی را انتخاب کرد و خودش ابن عباس و یا مالک اشتر را پیشنهاد میکرد . [٣] اصل حکمیت صحیح است و خطا نیست . در اینجا نیز علی اصرار داشت . ابوالعباس مبرد در " الکامل فی اللغة و الادب " ج ٢ ، ص ١٣٤ میگوید : " علی شخصا با خوارج محاجه کرد و به آنان گفت : شما را به خدا سوگند ! آیا >