تاريخ اسلام در دوران امام على(ع) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٧٩
خدا صلى الله عليه و آله درباره وى نقل كرد و فرمود:
«زبير! بياد دارى روزى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله ديد دست به گردن من آويخته بودى از تو پرسيد: آيا او را دوست دارى؟ گفتى: چگونه او را دوست نداشته باشم و حال انكه او پسر دايى من است، سپس فرمود: ولى تو در آينده نزديك با او مىجنگى در حالى كه نسبت به او ستمگر هستى.» «١» زبير با شنيدن سخن پيامبر گفت: «انّا لِلّهِ وَ انّا الَيْهِ راجِعُونَ» جريانى را بيادم آوردى كه پس از آن هرگز با تو جنگ نخواهم كرد. سپس بدون توجّه به سخنان محرّك و وسوسههاى ديگر سران لشكر، معركه را ترك كرد. و در محلى به نام «وادِى السِّباع» توسط «عَمْرِ وبْنِ جُرْمُوزْ» به قتل رسيد. «٢» اميرمؤمنان عليه السلام به منظور اينكه شايدطلحه را نيز از جنگ باز دارد و قضيه به خونريزى منجر نشود، با وى تماس گرفت وفرمود: چه عاملى باعث شد كه شورش كنى؟ گفت:
خونخواهى عثمان. فرمود: خدا لعنت كند هر يك از من و تو را كه سزاوارتر به اين نسبت باشيم، آيا من قاتل عثمانم يا تو؟ مگر نشنيدى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره من فرمود:
«خدايا دوست بدار هر كه على را دوست بدارد و دشمن آنكس باش كه با على دشمنى ورزد» آيا تو از اولين كسانى نبودى كه با من بيعت كردى، سپس بيعت را شكستى؟ طلحه گفت: استغفار مىكنم.» آنگاه بدون پندگيرى بازگشت. «٣» ولى سرانجام او نيز به سرنوشتى شبيه زبير دچار شد؛ زيرا مروان كه در لشكر عايشه بود وقتى ديد اميرمؤمنان عليه السلام با طلحه به گفتگو پرداخته است ترسيد او نيز مانند زبير تحت تأثير سخنان روشنگر على عليه السلام قرار گيرد؛ از سوى مروان او را به همدستى در قتل عثمان، متّهم مىدانست؛ از اينرو، از فرصت استفاده كرد و در گرماگرم نبرد پشتِ سر تيرى به