تاريخ اسلام در دوران امام على(ع) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٧١
آنگاه بر فراز منبر رفت و فرمود:
«فرزند «نابغه» «١» با سپاه انبوهى بر مصر يورش برده است. هم اينك «محمد بن ابىبكر» و ديگر برادران مصرى شما نياز به كمك دارند. هرچه زودتر به فريادشان برسيد، مبادا مصر را از دست شما بگيرند. مصر اگر در دست شما باشد موجب عزّت شما و ضعف دشمنانتان خواهد بود، ميعادگاه ما فردا، اردوگاه «جَرَعه»» «٢» امام عليه السلام پيش از ديگران به اردوگاه رفت و تا ظهر صبر كرد ولى مردم كمتر از صد نفر آمده بودد. ناچار به كوفه بازگشت. چون شب شد سران قبائل را فراخواند و فرمود:
«خدا را در برابر اين قضا و قدر كه مرا به شما مبتلا كرده است، سپا مىگويم.
اى گروهى كه هرگاه فرمان دادم اطاعت نكرديد و هر زمان دعوتتان نمودم اجابت ننموديد! ... براى يارى كردن خويش و جهاد در راه حقّ خود منتظر چه هستيد؟ مرگ، يا ذلّت؟ ... آيا در ميان شما دينى نيست كه شما را متحد سازد؟
و آيا غيرتى نيست كه شما را بسيج كند؟ ... آيا شگفت آور نيست كه معاويه، جفاپيشگان پست را فرا مىخواند و آنان بدون انتظار بخشش و كمكى متابعتش مىكنند؛ ولى من شما را- كه بازماندگان اسلام و بقاياى مردميد- دعوت مىكنم، مخالفت مىكنيد. مرا تنها مىگذاريد و پراكنده مىشويد!» «٣» سخنان اميرمؤمنان عليه السلام غيرت «مالِك بن كعب» را برانگيخت. از ميان جمعيّت برخاست و اعلام آمادگى كرد. امام به خدمتگزارش «سَعْد» دستور داد در ميان مردم بانگ زند و همراه مالك به سوى مصر حركت كنند. پس از گذشت يك ماه حدود دو هزار نفر به گرد مالك جمع شدند و به سوى مصر حركت كردند. پس از پنج روز پيمودن راه، نماينده حضرت على عليه السلام به آنان ابلاغ كرد: «محمد بن ابىبكر شهيد شده است». مالك به دستور