تاريخ اسلام در دوران امام على(ع) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١١٤
مىكند و دل مؤمنان را شفا مىبخشد و زنگ از قلوبشان مىزدايد.» «١» برگشتم.
ديدم اميرمؤمنان عليه السلام است. سپس به من فرمود: چه كسى از ما با دشمن جنگيد؟ عرض كردم: پسر برادر شما عبّاس. حضرت به وى فرمود: مگر تو و ابن عبّاس را از جنگ نهى نكردم؟ گفت: چرا ولى دشمن، مرا به مبارزه دعوت كرد. فرمود: اگر از پيشوايت اطاعت مىكردى شايستهتر بود تا اينكه به دعوت دشمن پاسخ گويى. آنگاه از خدا خواست از لغزش عبّاس بگذرد و پاداش جهاد به وى عطا فرمايد.» كشته شدن «غَرّار» معاويه را به شدت ناراحت كرد. دو نفر از طايفه «لَخْم» طبق فرمان معاويه و وعده جايزه، «عبّاس بن ربيعه» را به مبارزه طلبيدند. ولى اميرمؤمنان عليه السلام به وى اجازه نداد و فرمود: معاويه دوست دارد كسى از بنىهاشم را زنده نگذارد. آنگاه خود لباس و سلاح عبّاس را پوشيد و بر اسب او سوار شد و به سوى آن دو آمد و آنان را به هلاكت رسانيد. پس از آن، سلاح عباس را به وى برگرداند و فرمود: هر كس تو را براى مبارزه طلب كرد نزد من بيا. «٢» اين داستان مىرساند كه اميرمؤمنان عليه السلام نسبت به بنىهاشم به ويژه خاندان رسالت عنايت و توجّه خاص داشته و در حفظ جان آنان كوشش مىكرد. چنانكه در بحران جنگ وقتى تيرها بر آن حضرت مىباريد، و فرزندان آن بزرگوار خود را هدف تيرها قرار مىدادند امام عليه السلام اين كار را دوست نمىداشت، خود پيشتر مىرفت و تيرها را با دست به اين سو و آن سو مىانداخت. «٣»