دانشنامه بزرگ اسلامی
 
٥٨٦١ ص
٥٨٦٢ ص
٥٨٦٣ ص
٥٨٦٤ ص
٥٨٦٥ ص
٥٨٦٦ ص
٥٨٦٧ ص
٥٨٦٨ ص
٥٨٦٩ ص
٥٨٧٠ ص
٥٨٧١ ص
٥٨٧٢ ص
٥٨٧٣ ص
٥٨٧٤ ص
٥٨٧٥ ص
٥٨٧٦ ص
٥٨٧٧ ص
٥٨٧٨ ص
٥٨٧٩ ص
٥٨٨٠ ص
٥٨٨١ ص
٥٨٨٢ ص
٥٨٨٣ ص
٥٨٨٤ ص
٥٨٨٥ ص
٥٨٨٦ ص
٥٨٨٧ ص
٥٨٨٨ ص
٥٨٨٩ ص
٥٨٩٠ ص
٥٨٩١ ص
٥٨٩٢ ص
٥٨٩٣ ص
٥٨٩٤ ص
٥٨٩٥ ص
٥٨٩٦ ص
٥٨٩٧ ص
٥٨٩٨ ص
٥٨٩٩ ص
٥٩٠٠ ص
٥٩٠١ ص
٥٩٠٢ ص
٥٩٠٣ ص
٥٩٠٤ ص
٥٩٠٥ ص
٥٩٠٦ ص
٥٩٠٧ ص
٥٩٠٨ ص
٥٩٠٩ ص
٥٩١٠ ص
٥٩١١ ص
٥٩١٢ ص
٥٩١٣ ص
٥٩١٤ ص
٥٩١٥ ص
٥٩١٦ ص
٥٩١٧ ص
٥٩١٨ ص
٥٩١٩ ص
٥٩٢٠ ص
٥٩٢١ ص
٥٩٢٢ ص
٥٩٢٣ ص
٥٩٢٤ ص
٥٩٢٥ ص
٥٩٢٦ ص
٥٩٢٧ ص
٥٩٢٨ ص
٥٩٢٩ ص
٥٩٣٠ ص
٥٩٣١ ص
٥٩٣٢ ص
٥٩٣٣ ص
٥٩٣٤ ص
٥٩٣٥ ص
٥٩٣٦ ص
٥٩٣٧ ص
٥٩٣٨ ص
٥٩٣٩ ص
٥٩٤٠ ص
٥٩٤١ ص
٥٩٤٢ ص
٥٩٤٣ ص
٥٩٤٤ ص
٥٩٤٥ ص
٥٩٤٦ ص
٥٩٤٧ ص
٥٩٤٨ ص
٥٩٤٩ ص
٥٩٥٠ ص
٥٩٥١ ص
٥٩٥٢ ص
٥٩٥٣ ص
٥٩٥٤ ص
٥٩٥٥ ص
٥٩٥٦ ص
٥٩٥٧ ص
٥٩٥٨ ص
٥٩٥٩ ص
٥٩٦٠ ص
٥٩٦١ ص
٥٩٦٢ ص
٥٩٦٣ ص
٥٩٦٤ ص
٥٩٦٥ ص
٥٩٦٦ ص
٥٩٦٧ ص
٥٩٦٨ ص
٥٩٦٩ ص
٥٩٧٠ ص
٥٩٧١ ص
٥٩٧٢ ص
٥٩٧٣ ص
٥٩٧٤ ص
٥٩٧٥ ص
٥٩٧٦ ص
٥٩٧٧ ص
٥٩٧٨ ص
٥٩٧٩ ص
٥٩٨٠ ص
٥٩٨١ ص
٥٩٨٢ ص
٥٩٨٣ ص
٥٩٨٤ ص
٥٩٨٥ ص
٥٩٨٦ ص
٥٩٨٧ ص
٥٩٨٨ ص
٥٩٨٩ ص
٥٩٩٠ ص
٥٩٩١ ص
٥٩٩٢ ص
٥٩٩٣ ص
٥٩٩٤ ص
٥٩٩٥ ص
٥٩٩٦ ص
٥٩٩٧ ص
٥٩٩٨ ص
٥٩٩٩ ص
٦٠٠٠ ص
٦٠٠١ ص
٦٠٠٢ ص
٦٠٠٣ ص
٦٠٠٤ ص
٦٠٠٥ ص
٦٠٠٦ ص
٦٠٠٧ ص
٦٠٠٨ ص
٦٠٠٩ ص
٦٠١٠ ص
٦٠١١ ص
٦٠١٢ ص
٦٠١٣ ص
٦٠١٤ ص
٦٠١٥ ص
٦٠١٦ ص
٦٠١٧ ص
٦٠١٨ ص
٦٠١٩ ص

دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٩٥٩

تضاد
جلد: ١٥
     
شماره مقاله:٥٩٥٩


تَضاد، که «طباق» و «مطابقه» نیز خوانده می‌شود، در اصطلاح بدیعیان و لغت شناسان، بر صنعتی اطلاق شده است که بر اساس آن، دو کلمۀ متضاد یا متفاوت را در یک عبارت می‌نهند. چون تقابل این دو کلمه، شکلهای گوناگونی می‌یابد، ناچار تضاد را هم به چند‌گونه تقسیم کرده‌اند. پیداست که اصل این آرایه، همانا رابطۀ متضاد میان دو کلمه است (ابوهلال، ٣٣٩؛ ابن‌رشیق، ٢/٥)، اما لغت‌شناسان بیشتر آن را به «اضداد» (کلمۀ یگانه‌ای که بر دو معنی متضاد شامـل است) منحصر کرده‌اند (نک‌ : ﻫ د، اضداد).
پدیدۀ تضاد در شکلهای مختلفش در اشعار جاهلی، قرآن مجید، احادیث نبوی و ... بارها به کار رفته، و از دیرباز توجه بسیاری از دانشمندان و زبان شناسان عرب را به خود مشغول کرده است و تقریباً از اواخر سدۀ ٢ق به عنوان یک اصطلاح ادبی مورد بحث قرار گرفت. خلیل بن احمد (د ح ١٧٠ق)، اصعمی (د ٢١٦ق) و رمّانی (د ٣٨٤ق) بـه تعریف لغوی مطابقه (= تضاد) پرداختـه‌اند (نک‌ : ابن‌رشیـق، ٢/٦) وقدامـه (د ٣٣٧ق) در تعریفی جدید، اجتماع دو معنی را در یک لفظ مکرّر طباق می‌گوید و اصطلاح تکافؤ را به جای تضاد بدیعی پیشنهاد می‌کند (ابوهلال، همانجا؛ ابن‌رشیق، ٢/٥). از آن پس بخشهایی از کتابهای ادبی بـه موضوع تضاد اختصاص یافت. بدیع ابن معتز (د ٢٩٦ق) کهن‌ترین منبعی است که دراین‌باره به دست ما رسیده است. مؤلف در این اثر بدون ارائۀ تعریف اصطلاحی کلمه، با ذکر مثالهای متعدد، تضاد را باز می‌نماید. از دیگر آثار بر جای مانده می‌توان به الصناعتین ابوهلال (د ح ٤٠٠ق)، العمدة ابن‌رشیق (د ٤٥٦ق)، الوافی خطیب‌ تبریزی (د ٥٠٢ق)، حدائق السحـر رشیـد وطـواط (د ٥٧٣ق) و تألیـفـات ابـن‌ابـی اصبـع (د ٦٥٤ق)، علوی (د ٦٥٦ق) و ... اشاره کرد.
تضاد یکی از آرایه‌های معنوی است و در انواع مختلف کلمه اعم از اسم، فعل و حرف واقع می‌شود (جرجانی، ٢٥٩-٢٦٠؛ نیز نک‌ : خطیب قزوینی، ٣٤٨-٣٤٩).
ابن‌ابی ‌اصبع تضاد را بر دو گونه می‌داند:
الف ـ حقیقی: که در آن دو واژۀ متضاد در معنی حقیقی خود به کار رفته‌اند. وی این نوع را «طباق حقیقی» می‌خواند.
ب ـ مجازی: یعنی استعمال‌دو واژۀمتقابل در معنای مجازی که طباق مجازی خوانده می‌شود. حال اگر آن دو کلمه یکی در معنی حقیقی و دیگری در معنی مجازی به کار آید، تکافؤ نام می‌گیرد (٢/١١١؛ نیز نک‌ : بابرتی، ٦١٥؛ سیوطی، ١٠٦). وی آن‌گاه طباق حقیقی را به طباق ایجاب، سلب (= نفی) و تردید تقسیم می‌نماید. طباق سلب از جمع میان دو فعل هم مصدر که یکی مثبت و دیگری منفی و یا یکی امر و دیگری نهی است، حاصل می‌شود. طباق تردید از دیدگاه ابن‌ابی اصبع آن است که پایان کلامی که در آن طباق آمده، به اول آن بازگردد. به عبارت دیگر، تکرار منظم یک واژه در آغاز و پایان بیت به شرط وجود تقابل است، مانند «لایَرْقَعُ الناس ما أوْهَوْا و إنْ جَهدوا/طُولَ
الحیاة و لا یُوهُونَ ما رَقَعُوا». وی از طباق معنوی به عنوان نوع دیگری از تضاد، یاد کرده است (٢/١١٢-١١٥).
آنچه ملحق به تضاد خوانده‌اند، نیز بر دوگونه است:
الف ـ جمع بین دو معنی که به ظاهر با هم تقابل ندارند؛ اما معنی واژۀ دوم معلول و یا مستلزم معنی دیگری است که با مفهوم نخست متضاد است، مانند آیۀ «...لِتَسْکنُوا فیهِ وَ لِتَبْتَغوا مِن فَضْلِهِ» (قصص /٢٨/٧٣)، ابتغاء فضل نیازمند حرکت است و حرکت ضد سکون!
ب ـ ایهام تضاد: و آن جمع میـان دو معنـی غیر‌متقابل است که از آن دو، با واژه‌هایی در ظاهر متضاد، تعبیر شده است، مانند ضَحِک المشیبُ برأسه فبکَی. در اینجا ضحک به معنی ظهور است و ناچار با بکی در تضاد نیست (نک‌ : بابرتی، ٦١٧-٦١٨؛ تفتازانی، ٤١٨-٤١٩؛ سیوطی، همانجا).
نوع دیگری از طباق را تدبیج (= زینت دادن و آراستن) گویند و آن چنان است که در مقام مدح یا رثا، رنگهایی را به‌قصد کنایه یا توریه ذکر کنند. مثال تدبیج کنایه: «تردّی ثیاب الموت حُمراً فما أتَی/لها اللیلُ الاوهی من سندسٍ خُضْرُ» که لباسهای سرخ کنایـه از کشته‌شدن و سنـدس (= حریر) سبز کنایه از داخل شدن به بهشت است و تدبیج مشتمل بر توریه مانند این سخن حریری: «اِزْوّر المحبوبُ الأصفر». محبوب اصفر هم به معنی انسان زرد چهره است و هم به معنی زر، و اینجا، مراد معنی دور یعنی زر است (بابرتی، ٦١٧؛ تفتازانی، ٤١٨؛ سیوطی، ١٠٧).
تضاد را همچنین به ظاهر و پنهان تقسیم کرده‌اند (نک‌ : جرجانی، ٢٦١؛ بابرتی، ٦١٦).
برخی برآن‌اند که طباقی که شاعر به تنهایی به کار می‌گیرد، اهمیت و نیکویی چندانی ندارد، مگر آنکه به نوع دیگری از بدیع آراسته گردد (ابن‌حجه، ٧١؛ سیوطی، ١٠٦؛ خطیب، ١٩٦).
ملاحظه می‌شود که به ‌رغم توضیحات و تقسیم‌بندیهای دقیق دانشمندان دربارۀ تضاد، باز این کلمه به طور عموم، با مطابقه، طباق، تطبیق، تکافؤ، مضادّه، و تناقض مترادف است.

مآخذ: ابن‌ابی اصبع، عبدالعظیم، تحریر التحبیر، به کوشش حفنی محمد شرف، قاهره، ١٣٨٣ق/١٩٦٣م؛ ابن‌حجه، علی، خزانة الادب، قاهره، ١٣٠٤ق؛ ابن‌رشیق ، حسن، العمدة، به کوشش محمد محیی‌الدین عبدالحمید، بیروت، دارالجلیل؛ ابوهلال عسکری، حسن، الصناعتین، به کوشش مفید قمیحه، بیروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ بابرتی، محمد، شرح التلخیص، به کوشش محمد مصطفى رمضان صوفیه، طرابلس، ١٣٩٢ق/١٩٨٣م؛ تفتازانی، مسعود، المطول، قم، مکتبة الداوری؛ جرجانی، محمد، الاشارات و التنبیهات، به کوشش عبدالقادر حسین، قاهره، دارنهضة مصر؛ خطیب، احمدموسى، الشعر فی الدوریات المصریة، قاهره، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ خطیب قزوینی، محمد، التلخیص فی علوم البلاغة، به کوشش عبدالرحمان برقوقی، بیروت، دارالکتاب العربی؛ سیوطی، شرح عقود الجمان، قاهره، ١٩٣٩م؛ قرآن کریم. هادی نظری منظم
تَضاد در ادب فارسی: تضاد از اصطلاحات دانش بدیع، و گونه‌ای تقابل و ناسازگاری حقیقی یا اعتباری میان دوچیز است (تفتازانی، ٤١٧). این واژه در لغت، به معنی ناسازگاری و ضدیکدیگر بودن و با یکدیگر دشمنی داشتن است (تهانوی، ١/٨٧٤) و در اصطلاح، سخنی را گویند که در آن اضداد گرد آید (رادویانی، ٣١) مثل گرد آمدن «آب» و «آتش» در سخن. برخی از ادیبان، تضاد را مطابق، مطابقه، تطبیق، طباق (همانجا؛ سکاکی، ٤٢٣؛ تفتازانی، همانجا؛ تاج‌الحلاوی، ٣٠؛ معزی، ٩٦)، و برخی آن را تناقض، تقابل و تکافؤ (کاشفی، ١٠١) نامیده‌اند. تضاد را می‌توان از دو منظر مورد بحث قرار داد:
بخش اول ـ از منظر ادبیات سنتی: تضاد یا مطابقه، مقابلۀ چیزی است با مثل آن، چراکه «ضدان مثلان‌اند در ضدیت» (شمس قیس، ٣٠٥) و از آنجا که تضاد را طباق و مطابقـه نیز می‌نامند، برخی آن را به مطابق گردانیدن الفاظ متضـاد تعبیـر کـرده‌اند (کاشفـی، همانجا) مثل مطابق قرار دادن «آب» و «آتش». ذکر واژه‌های متضاد را در یک بیت از دو تا ٨ مطابقـه (١٦ مورد) ممکن دانستـه‌اند و بیت «بـزم و رزمش، ورد و خار، و خشم و عفوش، نور و نار/ امن و بیمش تخت و دار، و مهر و کینش فخر و عار» را شاهد آورده‌اند (شمس قیس، ٣٠٦؛ کاشفی، تاج‌الحلاوی، همانجاها). در نثر فارسی به‌ویژه نثر فنی نیز تضاد و طباق حضوری چشم‌گیر دارند (خطیبی، ١/٢٣٥)، مثلِ «درِ بلا گشوده است و راهِ خرد بسته» (نصرالله منشی، ١٢١).
طبقه‌بندی طباق: تضاد را از چند لحاظ طبقه‌بندی کرده‌اند:
١. از لحاظ سلب و ایجاب: شامل: الف ـ سلبی، که عبارت است از تقابل دو فعل مثبت و منفی، مشتق از یک مصدر، یا تقابل فعل امر و فعل نهـی مثل «گفتن و نگفتن» و «بگو و مگو»؛ ب ـ ایجابی، که تضاد میان خود الفاظ است و از اثبات و نفی و امر و نهی به‌بار نمی‌آید (خطیب قزوینی، الایضاح...، ٣٤٨-٣٥٠، التلخیص...، ٣٤٩-٣٥٠؛ تفتازانی، ٤١٧-٤١٨؛ مازندرانی، ٣٢٠) مثل تضاد نیک و بد.
٢. از لحـاظ تقابل رنگها: تضـاد به‌ تدبیـج و غیرتدبیج تقسیم مـی‌شود: الف ـ تضاد تدبیج (تزیین)، شامل تقابل رنگها در معنای کنایـی و ایهامی آنهاست، مثل تقابل «سرخ و سبز» در معنای کنایـی شهید شدن و به بهشت رفتـن، و مثل معنای ایهامی «محبوب اصفر» در عبارتی از حریری (خطیب قزوینی، الایضاح، ٣٥٢) که معنای بعید آن «معشوق زردرنگ (= رنگ پـریده)» و معنـای قریب آن، کـه مراد نویسنده است «دینار طلا» است (نک‌ : همانجا؛ نیز حسینی، ٢٦٨-٢٦٩)؛ ب ـ تضاد غیرتدبیج، شامل تقابل رنگها در معنای لغوی آنها مثل تقابل «سپید و سیاه»، و نیـز تقابل الفاظ و مفـاهیم غیـر از رنگها با یکدیگـر مثل تقـابل «روز و شب» یا تقابل «دوزخ و فردوس» (خطیب قزوینی، همان، ٣٥١-٣٥٢؛ نیز تفتازانی، ٤١٨؛ مازندرانی، ٣٢١-٣٢٢).
٣. از لحاظ سببیت: یا لزوم و استلزام، و آن آوردن دو معنی غیرمقابل است که یکی از آنها به لحاظ سببیت و به عنوان سبب (= علت) با یکی از مفاهیم مذکور در سخن در تقابل قرار می‌گیرد مثل: «اَشِدّٰاءُ عَلَی الْکُفّٰارِ رُحَمٰاءُ بَیْنَهُم (فتح/٤٨/٢٩) که در آن رحمت به عنوان معلولِ رقّتِ قلب با «شدت» در تضاد است، یا آیۀ «اُغْرِقُوا فَاُدْخِلُوناراً» (نوح/٧١/٢٥) که در آن وارد شدن به آتش مستلزم «احراق» است که ضد «اِغراق (= غرق ساختن)» می‌باشد (خطیب قزوینی، همان، ٣٥٢؛ تفتازانی، ٤١٨-٤١٩؛ مازندرانی، ٣٢٢).
٤. از لحاظ تقابل معانی ایهامی: و آن تضاد میان معانی حقیقی الفاظی است که در سخن معانی مجازی و ایهامی آنها مراد است. از این‌گونه تقابل و تضاد به ایهام تضاد تعبیر شده است، مثل «خشک» و «تر» در سخن حافظ (غزل ١١٢، بیت ٥): «ز زهد خشک ملولم کجاست بادۀ ناب/ که بوی باده مدامم دماغ تر دارد» که مراد از «خشک» در سخن خواجه «قشری» و مراد از «تر» «تازه و با طراوت» است و در معنی حقیقی خود، تضاد (= ایهام تضاد) دارند (نک‌ : ه‌ د، ایهام) و دو قسم اخیر (٣ و ٤) را علمای بلاغت ملحق به تضاد و طباق دانسته‌اند (برای نمونه: نک‌ : خطیب قزوینی، همان ٣٥٢-٣٥٣، التلخیص، ٣٥١-٣٥٢؛ تفتازانی، ٤١٨-٤١٩؛ حسینی، ٢٦٩-٢٧٠).
٥. از لحـاظ تقابل موضوعـات در سطح کلام، شامل مقابلـه و افتنـان: الف ـ مقابله، و آن آوردن چند واژه یا چند مفهوم موافق و سازگار با یکدیگر است در یک مصراع یا در یک بخش از یک عبارت و آن‌گاه ذکر چند واژه یا چند مفهوم مقابل آنها به ترتیب در مصراع دیگر یا در بخش دیگر عبارت (خطیب قزوینی، الایضاح، ٣٥٣-٣٥٤، التلخیص، ٣٥٢)، و بدین ترتیب تمام یا غالب کلمات دو قرینه عبارت یا دو مصراع از یک بیت را در برابر یکدیگر قرار می‌دهند (گرکانی، ٢٧٦) و موضوعاتی متضاد فراهم می‌آورند، چنان‌که در بیت «مگو پای عزت بر افلاک نه/ بگو روی اخلاص بر خاک نه» (سعدی، ٢٠٩، بیت ٤) تمام واژه‌های دو مصراع متقابل و متضادند (نیز نک‌ : شمیسا، ١١٧-١١٨)؛ ب ـ افتنان، و آن جمع کردن دو موضوع متباین و متضاد است در یک یا دو بیت و نیز در یک یا دوجمله مثل جمع کردن مدح و هجا، غزل و حماسه، و تهنیت و تعزیت (گرکانی، ٦٤؛ همایی، ٢/٢٨٩؛ شمیسا، ١١٨)، چنان‌که حافظ، «پند و غزل» را در بیتِ «قدح به شرط ادب‌گیر زانکه ترکیبش/ ز کاسۀ سر جمشید و بهمن است و قباد» (غزل ١٠١، بیت ٤) جمع کرده است.
جایگاه تضاد در بدیع: در طبقه‌بندی صنایع، برخی تضاد را در گروه صنایع لفظی و اغلب آن را در شمار صنایع معنوی جای داده‌اند (معزی، همانجا) و گروهی تضاد را از مقولۀ تناسب و مراعات النظیر دانسته‌اند. زیرا ممکن است از شنیدن چیزی، ضدآن نیز به ذهن خطور کند (همایی، ٢/٢٧٤) که آن را تناسب منفی نیز گویند (شمیسا، ١١٧).
بخش دوم ـ از منظر ادبیات جدید: تأثیر ادبیات غرب بر ادبیات فارسی معاصر و توجه محققان معاصر به مباحث بلاغی غربیان و استفاده از نظریات آنان، موجب شده است تا مباحثی تازه، ازجمله در حوزۀ تضاد، به‌بار آید که «بیان نقیضی» (= آکسی مورون١) و «متناقض نما» (= پارادوکس٢)، مهم‌ترین این مباحث است:
الف ـ بیان نقیضی: و آن وقتی است که دو واژه متضاد کنار هم قرار گیرند که ممکن است یکی صفت و دیگری اسم یا یکی قید و دیگری فعل باشد (شمیسا، همانجا؛ آبرامز، ١١٩؛ کادن، ٦٢٧-٦٢٨)، مانند گرسنگی خوردن.
ب ـ متناقض نما: آن است که تضاد منجر به معنای غریب به ظاهر متناقضی شود. اما این تناقضات از طریق باورهای عرفانی و مذهبی و تفسیرهای ادبی قابل توجیه است (شمیسا، ١١٩؛ برای اطلاعات بیشتر، نک‌ : شفیعی‌کدکنی، ٥٤-٦٠؛ کادن، ٦٣٤-٦٣٦؛ آبرامز، ١١٩-١٢٠)، مانند ترکیب «حاضرغایب» و یا «خراب‌آباد» در این بیت حافظ: «بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم/ مگر رسیم به گنجی در این خراب‌آباد» (غزل، ٩٧، بیت ٨) و گاهی این حالت متناقض‌نما در جمله خود را نشان می‌دهد، مانند «از باد (نوروزی) مدد خواستن برای روشن کردن چراغ (دل) در این بیت حافظ: « ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی/ از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی» (غزل ٤٤٥، بیت ١).
این نکته درخور توجه است که تناقض از موضوعهای مهمی است که منتقدان ادبی در روزگار حاضر بدان پرداخته‌اند و آن را برای نوعی زبان مصنوع به‌کار برده‌اند (آبرامز، ١٢٠؛ کادن، ٦٢٧-٦٢٨).
١. oxymoron ٢. paradox
بخش سوم ـ ارزش زیبایی‌شناختی تضاد: تضاد از مسائل سیاسی و بنیادین ادبیات، مذهب و فلسفه است. تضاد میان انسان و درون او، انسان و طبیعت، انسان و جهان هستی و انسان و خداوند در بسیاری از مکاتب و آثار بزرگ ادبی ـ دینی و ادبی ـ فلسفی نمود یافته است (نک‌ : شمیسا، همانجا؛ کادن، ٤٤, ٦٣٤-٦٣٥؛ آبرامز، ١١٩-١٢٠؛ دونت، ١١٣-١١٧؛ خراسانی، ٢٣٩، ٢٤٨-٢٥٠؛ مولوی، ٦/٣٤-٥٠، ٦٤-٦٥). در ادبیات، تضاد همچون مراعات النظیر یا تناسب ازجمله صنایع بدیعی است که با ایجاد شبکۀ تناظرها و تقارنهای ذهنی و تحریری و خاطره‌ها و مفاهیم انتزاعی سبب پیوند و انسجام نهایی اجزاء یک کل هنری و وحدت ساختاری و معنایی آن می‌گردد و هماهنگی و «موسیقی

معنوی» برآمده از آن، بر ارزش زیبایی‌شناسانۀ اثر انسانی یا هنری می‌افزاید و تداعیهای به‌وجود آمده موجب التذاد معنوی
مخاطب می‌گردد (شفیعی کدکنی، ٢٩٦، ٣٠٧-٣١٠، ٤٥٦؛ همایی، ٢/٢٧٤-٢٧٥).

مآخذ: تاج‌الحلاوی، علی، دقایق الشعر، به کوشش محمدکاظم امام، تهران، ١٣٤١ش؛ تفتازانی، مسعود، المطول، به کوشش میرشریف، قم، مکتبةالداوری؛ تهانوی، محمد اعلى، کشاف اصطلاحات الفنون، به کوشش محمد وجیه و دیگران، کلکته، ١٨٦٢م؛ حافظ، دیوان، به کوشش پرویز ناتل خانلری، تهران، ١٣٦٢ش؛ حسینی نیشابوری، عطاءالله، بدایع الصنایع، به کوشش رحیم مسلمانیان قبادیانی، تهران، ١٣٨٤ش؛ خراسانی(شرف)، شرف‌الدین، نخستین فیلسوفان یونان، تهران، ١٣٥٧ش؛ خطیب قزوینی، محمد، الایضاح فی علوم‌البلاغة، به کوشش محمد عبدالمنعم خفاجی، بیروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ همو، التلخیص فی علوم البلاغة، به کوشش عبدالرحمان برقوقی، قاهره، ١٣٥٠ق/١٩٣٢م؛ خطیبی، حسین، فن شعر در ادب پارسی، تهران، ١٣٦٦ش؛ دونت، ژانت، درآمدی بر هگل: نگاهی به زندگی، آثار و فلسفۀ هگل همراه با چکیده‌ای از آثار وی، ترجمۀ محمدجعفر پوینده، تهران، ١٣٨٠ش؛ رادویانی، محمد، ترجمان البلاغه، به کوشش احمد آتش، استانبول، ١٩٤٩م؛ سعدی، کلیات، به کوشش محمدعلی فروغی، تهران، ١٣٦٢ش؛ سکاکی، یوسف، مفتاح العلوم، بیروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ شفیعی کدکنی، محمدرضا، موسیقی شعر، تهران، ١٣٥٨ش؛ شمس قیس رازی، محمد، المعجم، به کوشش سیروس شمیسا، تهران، ١٣٧٣ش؛ شمیسا، سیروس، نگاهی تازه به بدیع، تهران، ١٣٨٢ش؛ قرآن مجید؛ کاشفی، حسین، بدایع الافکار فی صنایع الاشعار، به کوشش جلال‌الدین کزازی، تهران، ١٣٦٩ش؛ گرکانی، محمدحسین، ابدع البدایع، تهران، ١٤٢٨ق؛ مازندرانی، محمدصالح، انوارالبلاغه، به کوشش محمدعلی غلامی‌نژاد، تهران، ١٣٧٦ش؛ مولوی، مثنوی معنوی، به کوشش نیکلسن، با مقدمۀ بدیع‌الزمان فروزانفر، تهران، ١٣٧٩ش؛ معزی، نجفقلی، درۀ نجفی، به کوشش حسین آهی، تهران، ١٣٦٢ش؛ نصرالله منشی، ترجمۀ کلیله و دمنه، به کوشش عبدالعظیم قریب، تهران، ١٣٥١ق؛ همایی، جلال‌الدین، فنون بلاغت و صناعات ادبی، تهران، ١٣٦٨ش؛ نیز:

Abrams, M. H., A Glossary of Literary Terms, New York, ١٩٧١; Cuddon, J. A., A Dictionary of Literary Terms and Literary Theory, London, ١٩٩٨.
اصغر دادبه ـ عبدالرضا مدرس‌زاده