دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٨٦٩
| ترجمه جلد: ١٥ شماره مقاله:٥٨٦٩ |
تَرْجُمه، گردانیدن گفتار یا نوشتاری از زبانی به
زبان دیگر؛ یا تحویل و تبدیل بیانی به بیان دیگر برای روشنتر کردن مفهوم سخن. در
این مقاله سیر تاریخی ترجمۀ متون مکتوب، از آغاز ظهور فرهنگ اسلامی، به زبانهای
قلمرو اسلام، و از این زبانها به زبانهای اقوام و سرزمینهای دیگر بررسی شده است.
فهرست:
عنوان صفحه
.I مفهوم لغوی و اصطلاحی ترجمه ١٦
.II نخستین ترجمهها به عربی ١٧
.III ترجمه از سنسکریت و پهلوی به عربی ٢٤
.IV ترجمه از عربی به عبری ٣٣
.V ترجمه از عربی و فارسی به یونانی ٣٤
.VI ترجمه از عربی به لاتینی و دیگر زبانهای اروپایی ٣٦
.VII ترجمه از عربی و فارسی به ترکی شرقی ٤٥
.VIII ترجمه به ترکی در آسیای صغیر و قلمرو عثمانی ٤٧
.IX ترجمه از فارسی به زبانهای اروپایی ٥١
.X ترجمه از فارسی به اردو ٥٤
.XI ترجمه از زبانهای اروپایی به فارسی ٥٦
.XII ترجمه از انگلیسی به فارسی ٥٩
.XIII ترجمه در آسیای جنوب شرقی ٦٨
.I مفهوم لغوی و اصطلاحی ترجمه
ریشۀ رباعی «ترجم» وامگرفته از زبان آرامی است؛ وجه وصفی آن «ترجمان»، نه تنها در
ریشه، بلکه در ریخت نیز آرامی است و مستقیماً از آن زبان گرفته شده است (فرنکل،
٢٨٠؛ برای ضبطهای سریانی تَرگمانا و تُرگْمُنا، نک : کوستاز، ٣٩٧). معنای کهنتر
واژه در آرامی بلند سخن گفتن است (گزنیوس، ١٠٧٦) و چنین مینماید که در فرآیند نقل
استلزامی، به معنای مفهوم سخن گفتن، و در فرآیند تضییق معنایی، به معنای مفهوم گفتن
سخن نامفهوم، یا برگرداندن به زبانی دیگر به کار رفته است. مهمترین کاربرد تاریخی
این ریشه در پیش از اسلام، برای ترجمههای آرامی کتاب مقدس است که «تَرگوم» خوانده
میشد.
کاربردهای مربوط به آغاز عصر اسلامی نشان میدهد که واژۀ ترجمان به معنای عام مترجم
در میان عرب معمول بوده، و نمونههایی از آن در حدیث نبوی نشان داده شده است (مثلاً
نک : بخاری، ٢/٥١٢؛ مسلم، ٢/٧٠٣). در یک فرآیند استعاری، از آن روی که گاه فهم
قرآن با دشواری رو به رو ست و نیاز به بیان کننده دارد، از همان عصر صحابه، تعبیر
ترجمان قرآن برای مفسر به کار رفته است، بدون اینکه انتقال از زبانی به زبانی ملحوظ
باشد (مثلاً نک : ابن ابی شیبه، ٦/٣٨٣؛ ابن سعد، ٢/٣٦٦؛ نهجالبلاغة، خطبۀ ١٢٥).
درک همین معنای تعمیم یافته «بیان کننده» از ترجمان است که در زبان عصر صحابه،
امکان میداد تا اتباع شیطان ترجمانهایی تلقی گردند که شیطان به زبان آنان سخن
میگوید (همان، خطبۀ ١٩٢)، یا «فرستادۀ هر کس» ترجمان عقل او دانسته شود (همان،
حکمت ٣٠١) ترجمان با این معنا، گاه برای بیان معانی دقیق فلسفی نیز به کار رفته
است؛ از جمله در رسائل اخوان الصفا، سخن از آن است که «موسیقار» (اجرای موسیقی)،
ترجمان موسیقی و معبِّر از آن است (نک : ١/١٧٦).
بدین ترتیب معنای ثانوی ترجمان، یعنی سخن گوینده از سوی کسی، یا بیان کنندۀ سخن کسی
شکل گرفته است. نمونههای محدودی از کاربرد مصدر ترجمه در این معنا را دست کم تا
سدۀ ٥ق میتوان سراغ گرفت، اما در دورههای بعد، به فراموشی سپرده شده است(نک :
مبرد، ٢/٨٩؛ طبری، ١/٤٥٢، ٤٥٤؛ ابن حبان، ٥/٥٢٢؛ جرجانی، ٢٠١؛ غزالی، ١/٨٩). در
عنوان کتابی تألیف ابوعدنان سلمی، با ضبط «غریب الحدیث و ترجمته»، از ترجمه تبیین و
تفسیر اراده شده است (ابن ندیم، ٥١).
درگامی پسین، باید به ساخت معنای «بسط سخن» اشاره کرد که به نظر میرسد در عصر
تدوین برپایۀ معنای ثانوی ترجمان ساخته شده است. ترجمه به معنای «بسط سخن» در
نمونههایی از اوایل سدۀ ٣ق به بعد دیده میشود و در عموم آنها، ناظر به مبحثهای
بسط داده شده در یک کتاب است. در این کاربرد ترجمه، تقریباً معنای فصل از یک کتاب
را دارد (مثلاً نک : شافعی، ١/١٤٥، ١٧٨، جم ؛ ابن خلاد، ٣٣٠، ٣٣٢، جم ؛ طبرانی،
٣/٣٦٠، ٣٦٣، جم ). در مواردی محدودتر کاربرد آن به معنای مبحثی و بابی از یک دانش
دیده میشود (مثلاً نک : حاکم، ٤/٢٩٥). در مواردی نیز کاربرد آن به معنای جزء و
کراسهای از کتاب قابل مشاهده است (مثلاً نک : خطیب، ٢/٩، ١١/٢٥٥).
با ساخت یافتن اصطلاحاتی دیگر ناظر به اجزاء یک تدوین مانند کتاب، فصل و باب،
کاربرد ترجمه در این معنا پس از سدۀ ٤ق، روی به ندرت نهاده است (موارد نادر، مانند:
ابونعیم، المسند المستخرج، ٣/٣٢٥، مسند ابی حنیفة، ٦٨؛ ابن خلدون، ١/٤٦٢). گاه
تعبیر «ترجمة الباب» نیز به کار رفته است (بیهقی، ٤/ ٢٠٨، ٢٢٨، جم ).
یکی از زمینهها برای ادامۀ کاربرد ترجمه به معنای مبحثی از یک کتاب، در آنجا ست که
امکان به کارگیری اصطلاحاتی چون فصل و باب وجود نداشته است. شاخصترین مورد، دربارۀ
کتب رجالی است که بخشی کوچک را به شرح حال هر فرد اختصاص دادهاند و میتوان در
ارجاع به آن بخش، از تعبیر ترجمه بهره گرفت. در نوشتههای مربوط به سدۀ ٤ق، چنین
ارجاعاتی آغاز شده (مثلاً نک : ابن ابی حاتم، ١(٢)/٢٨٨، ٢(١)/٣٢٠)، و از سدۀ ٥ق،
روی به کثرت نهاده است (بیهقی، ٢/ ٢٩؛ ابونعیم، حلیة...،٧/١٥٩، جم ، تمام، ٣٢).
همین کاربرد، زمینۀ آن بوده است تا از همان سدۀ ٤ق، به تدریج ترجمه به معنای آنچه
مربوط به یک فرد میشود، موضوعیت یابد. در سدۀ ٥ق، اصطلاح «ترتیب بر اساس تراجم» در
مسندنویسی اهل سنت به کار گرفته شد و مقصود از آن، شماری از مسانید بود که احادیث
را نه تنها بر اساس صحابه، بلکه بر اساس راویان از صحابه، و با اختصاص دادن هر بخش
به روایت یک تابعی از صحابی، طبقهبندی کرده بودند (نک : ذهبی، ١٦/٨٤، به نقل از
حاکم) و این سبک و این اصطلاح در سدههای بعد، همچنان در میان محدثان رواج محدود
خود را حفظ کرد (نک : ضیاء مقدسی، ١/٢١٠، ٣٦٧، جم ؛ ابن جماعه، ١١٠).
مسیر دیگر برای «آنچه مربوط به یک فرد میشود»، تخصیص معنایی ترجمه به «شرح حال»
بود؛ این کاربرد از سدههای میانی چنان گسترش یافت که به رایجترین تعبیر برای شرح
حال تبدیل شد و همواره یکی از شایعترین معانی تاریخی ترجمه بود (برای نمونهها،
نک : ذهبی، ١/٥٣، جم ؛ ابن کثیر، ٦/٢٥١؛ ابن حجر، ١/٢؛ ابن قطلوبغا، عنوان اثر).
در پایان باید به معنای کم شناختۀ دیگری از ترجمه اشاره کرد. از سدۀ ٣ق، ظاهراً با
تعمیم رابطۀ دال و مدلولی ترجمه و «مترجَم »، ترجمه به معنای «عنوان» نیز به کار
رفته، و به طور خاص، برای عناوین کتب کاربرد یافته است (نک : مسعودی، ١/٢١، ٢٣،
جم ؛ ابن ندیم، ٨٣، ٣٧٨؛ نجاشی، ١٤٣، ٢١٦، ٣٢٤، ٣٢٩؛ حتى ناظر به نویسنده، نک :
جاحظ، المحاسن...، ٣؛ ناظر به عمل تألیف، نک : غزالی، ١/١٠٤). تعبیر ترجمه به ندرت
برای عنوان بابها نیز به کار رفته، و به همین معنا، دهلوی، بر «تراجم ابواب»
الصحیح بخاری شرح نوشته است (نک : سراسر اثر).
در بازگشت به مأنوسترین معنای ترجمه، یعنی برگرداندن از زبانی به زبان دیگر، باید
گفت پس از نهضت ترجمه و رونق گرفتن ترجمۀ متون در جهان اسلام، در کنار تعبیر ترجمه
که معنایی عام داشت، تعبیرهایی اخص به کار گرفته شد که ناظر به ترجمۀ متون بود
(مثلاً نک : ابن ندیم، ١٢٦، ١٣٢، ٢٢٥، ٣٠٤-٣٠٥). البته تعبیر ترجمه که از پیشتر
نیز بدین معنا به کار میرفت، در سایۀ اصطلاح نقل حتى در باب ترجمۀ متون، به حاشیه
رانده نشد (نک : جاحظ، البیان...، ١/١٧٣؛ ابن ندیم، ٣٤٧،
جم ). تعبیر تفسیر به معنای ترجمه را نیز میتوان در مواردی بازیافت و به خصوص
نمونههای آن دربارۀ ترجمههای قرآن، دیده شده است (نک : ه د، ترجمۀ قرآن).
مآخذ: ابن ابی حاتم، عبدالرحمان، الجرح و التعدیل، حیدرآباد دکن، ١٣٧١ق/١٩٥٢م بب
؛ ابن ابی شیبه، عبدالله، المصنف، به کوشش کمال یوسف حوت، ریاض، ١٤٠٩ق؛ ابن جماعه،
محمد، المنهل الروی، به کوشش محییالدین عبدالرحمان رمضان، دمشق، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ ابن
حبان، محمد، الصحیح، به کوشش شعیب ارنؤوط، بیروت، ١٤١٤ق؛ ابن حجر عسقلانی، احمد،
الدرر الکامنة، به کوشش عبدالمعید خان، حیدرآباد دکن، ١٣٩٦ق/١٩٧٦م؛ ابن خلاد
رامهرمزی، حسن، المحدث الفاصل، بهکوشش محمد عجاج خطیب، بیروت، ١٤٠٤ق؛ ابن خلدون،
مقدمة، بیـروت، ١٩٨٤م؛ ابن سعـد، محمد، الطبقات الکبـرى، بیروت، دارصادر؛ ابن
قطلوبغا، قاسم، تاج التراجم، بغداد، ١٩٦٢م؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، به کوشش
شوقی ضیف، بیروت، ١٤٠٣ق؛ ابن ندیم، الفهرست؛ ابونعیم اصفهانی، احمد، حلیة الاولیاء،
قاهره، ١٣٥١ق/١٩٣٢ م؛ همو، مسند ابیحنیفة، به کوشش نظر محمد فاریابی، ریاض، ١٤١٥ق؛
همو، المسند المستخرج على صحیح مسلم، به کوشش محمد حسن شافعی، بیروت، ١٩٩٦م؛ بخاری،
محمد، الصحیح، به کوشش مصطفى دیب البغا، بیروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ بیهقی، احمد، السنن
الکبرى، به کوشش محمد عبدالقادر عطا، مکه، ١٤١٤ق/١٩٩٤م؛ تمام دمشقی، مسند المقلین (
المنتقی)، به کوشش مجدی فتحی سید، قاهره، ١٩٨٩م؛ جاحظ ، عمرو، البیان و التبیین، به
کوشش فوزی عطوی، بیروت، دارصعب، ١٩٦٨م؛ همو، المحاسن و الاضداد، بیروت، مکتبة
العرفان؛ جرجانی، عبدالقاهر، دلائل الاعجاز، به کوشش محمد تنجی، بیروت، ١٩٩٥م؛ حاکم
نیشابوری، محمد، المستدرک علی الصحیحین، به کوشش مصطفى عبدالقادر عطا، بیروت،
١٤١١ق/١٩٩٠م؛ خطیب، بغدادی، احمد، تاریخ بغداد، قاهره، ١٣٤٩ق؛ دهلوی، ولیالله، شرح
تراجم ابواب صحیح البخاری، حیدرآباد دکن، ١٣٦٨ق/١٩٤٩م؛ ذهبی، محمد، سیر اعلام
النبلاء، به کوشش شعیب ارنؤوط و دیگران، بیروت، ١٤٠٥/١٩٨٥م؛ رسائل اخوان الصفا، به
کوشش خیرالدین زرکلی، قاهره، ١٣٤٧ق/١٩٢٨م؛ شافعی، محمد، الام، بیروت، دارالمعرفه؛
ضیاء مقدسی، محمد، الاحادیث المختارة، به کوشش عبدالملک عبدالله دهیش، مکه، ١٤١٠ق؛
طبرانی، سلیمان، المعجم الاوسط، به کوشش طارق بن عوضالله بن محمد و عبدالمحسن بن
ابراهیم حسینی، قاهره، ١٤١٥ق؛ طبری، التفسیر، بیروت، ١٤٠٥ق؛ غزالی، محمد، احیاء
علوم الدین، بیروت، دارالمعرفه؛ مبرد، محمد، الکامل، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم
و سید شحاته، قاهره، دارنهضة؛ مسعودی، علی، مروج الذهب، به کوشش یوسف اسعد داغر،
بیروت، ١٣٨٥ق/١٩٦٦م؛ مسلم بن حجاج، الصحیح، به کوشش محمد فؤاد عبدالباقی، قاهره،
١٩٥٥م؛ نجاشی، احمد، الرجال، به کوشش موسى شبیری زنجانی، قم، ١٤٠٧ق؛ نهجالبلاغة؛
نیز:
Costaz, L., Dictionnaire syriaque-français, Beirut, ١٩٨٦; Fränkel, S., Die
aramäischen Fremdwörter im Arabischen, Leiden, ١٨٨٦; Gesenius, W., A Hebrew and
English Lexicon of the Old Testament, tr. E. Robinson, ed. F. A. Brown, Oxford,
١٩٥٥.
احمدپاکتچی
II نخستین ترجمهها به عربی
در تاریخ ترجمه، گذشته از روایاتی که دربارۀ ترجمۀ آثاری در کیمیا، احکام نجوم و
پزشکی در ثلث آخر سدۀ ١ق به دست ما رسیده است و مستقیماً به موضوع مربوط میشوند،
باید به گزارشهای هرچند کوتاه و گاه مبهم برخی منابع کهن دربارۀ توجه مسلمانان (یا
به عبارت دقیقتر: اعراب) به علومی چون پزشکی، کیمیا و نجوم و به ویژه آثاری که
گویند در این روزگار تصنیف شده است، توجه کرد. اگر گزارشهای جاحظ، ابن ندیم و
دیگران دربارۀ توجه خالد بن یزید بن معاویه به علوم و نگارش آثاری در این زمینه در
روزگار وی بهرهای از واقعیت داشته باشد، به ناچار باید پذیرفت که گونهای از
فرایند انتقال دانسته١های یونانی، ایرانی و هندی به جهان اسلام ــ حتى اگر نتـوان
آنها را بـه هر دلیلـی دانـش٢ (یـا علم) نـامیـد ــ در این روزگار در جریان بوده
است، زیرا این علوم تا آن روزگار در میان اعراب سابقه نداشت (دربارۀ میزان آگاهی
اعراب از پزشکی، نک : ه د، ١٣/٦٤١-٦٤٢؛ دربارۀ آگاهی آنان از سایر علوم، نک :
ه د، نجوم، ریاضیات، کیمیا) و آنان به ناچار این دانستنیها را از حوزههای فرهنگی
کهن ایران، مصر و حران کسب کرده بودند که در این سالها تحت سیطرۀ آنان درآمده بود.
ناگفته پیدا ست که در فرایند انتقال این دانستهها به حوزۀ فرهنگ عربی، کسانی دست
داشتهاند که به جز عربی، دست کم یک زبان دیگر (سریانی، یونانی یا پهلوی)
میدانستهاند و برای انتقال این دانستهها از زبان اصلی به این زبان، گونهای
«ترجمه»، هرچند به صورت شفاهی و در ابتدایی ترین شکل، در کار بوده است. اگر از این
دیدگاه به تاریخ ترجمه بنگریم، بحث دربارۀ اصالت تألیفات منسوب به خالد بن یزید و
نیز تألیفات پزشکی ماسرجویۀ یهودی و تیاذوق به همان اندازۀ ترجمههای منسوب به این
روزگار اهمیت خواهند داشت.
١. knowledge ٢. science ٣. Jabir... ٤. »The Antiquity…« ٥. Die Nature… ٦.
»Ңālid…«
٧. GAS. ٨. »Alchemy«...
ترجمه به عربی در روزگار امویان: چنان که خواهیم گفت، در منابع کهن، نخستین
ترجمههای جهان اسلام به سالهای آغازین خلافت شاخۀ مروانی امویان منسوب شده است؛
اما در ١٩١٠م هنری استاپلتن و رزق الله عزو با استناد به عبارتی که در پایان
دستنویسی بسیار متأخر از روایت عربی ٦ کتاب منسوب به زوسیموس (کیمیاگر یونانیمآب
مصری سدۀ ٤ یا ٥م) آمده بود، با تردید از احتمال ترجمۀ این کتاب به عربی در ربیع
الآخر ٣٨ سخن گفتند (نک : استاپلتن و عزو، ٦٧, ٨٨). استاپلتن در ١٩٥٣م نیز هنگام
رد نظر کراوس («جابر...٣»، II/٢٩٧) دربارۀ جعلی بودن ترجمهای منسوب به روزگار
خالد، ترجمه در روزگار معاویه را مسلم فرض کرد («قدمت...٤»، ٧). پژوهشگران تاریخ
شیمی این دیدگاه را چندان شایستۀ توجه ندانستـهاند و تنها شمار اندکـی از آنان چون
اولمان (نک : «طبیعیات...٥»، ١٥٢، «خالد...٦»، ١٨٢، که پذیرش این تاریخ توسط کونیچ
را نشانۀ خوش بینی او میداند) و دانلپ (ص ٦٤-٦٥) در نادرستی این نظریه چند سطری
نوشتهاند؛ اما سزگین که در«تاریخ نگارشهای عربی٧» همواره با ساده انگاری بیش از
اندازه هر قرینۀ ناچیزی را که از قدمت بیشتر اعراب در توجه به علوم و ترجمۀ آثار
علمی نشان داشته باشد، پذیرفته، در این مورد نیز، حتى با قاطعیتی بیش از یابندگان
دست نویس، بر درستی این نظریه پافشاری کرده است (GAS, IV/١٩, ٧٤-٧٥). در حالی که
جُنگ دربر دارندۀ این رساله به گفتۀ خود سزگین (همان، V/٤١٧) در سدۀ ١١ق (و البته
طبق نظر استاپلتن و عزو، ٥٧، در سدۀ ٩ق) کتابت شده است و در پذیرش چنین تاریخ کهنی
نمیتوان به نسخهای اینسان متأخر استناد کرد. البته سزگین نقل قول جابر بن حیان
از علی (ع) دربارۀ کیمیا را نشانۀ وجود برخی اطلاعات دربارۀ کیمیا در میان
فرهیختگان عرب و قرینهای مناسب برای پذیرش ترجمۀ آثار زوسیموس در ٣٨ق میداند
(GAS, IV/٢٢؛ نیز نک : روسکا، «کیمیا...٨»، ٣٦، که اشارهای گذرا و انکارآمیز به
آگاهی علی(ع) از مباحث کیمیا دارد).
جابر بن حیان در کتاب الامامه (و نیز کتاب الحجر که این یکی به دست ما رسیده)
بهنقل از «خطبۀ بیان» منسوب به علی(ع) آورده است که از وی دربارۀ «وجود کیمیا»
پرسیدند و ایشان نیز افزون بر تأیید وجود چنین علمی برخی دانستههای خود از این علم
را بر یاران و فرزند خود آشکار ساخت (جابر، «کتاب الحجر»، ٢٢). اما در متنی که
امروزه از نهج البلاغه در دست داریم، نه این خطبه و نه حتى واژۀ کیمیا نیامده است.
البته سزگین میتوانست در تقویت نظریۀ خود به شواهد دیگری نیز استناد کند؛ از جمله
آنکه رشید ابن زبیر (سدۀ ٥ق) نیز در روایتی جالب و افسانهوار، آورده است که خاقان
چین کتابی مشتمل بر رازهای علوم مختلف را چون تحفهای گرانبها برای معاویه فرستاد.
این کتاب بعدها به خالد بن یزید رسید و او به مدد مطالب آن در «الصنعة» (دربارۀ
کاربرد اصطلاحی این واژه و تفاوت احتمالی آن با کیمیا، نک : ه م) و جز آن کارهای
شگرف کرد (ص ٩-١٠).
اما چنیـن مینماید که برای اثبات وجود ترجمۀ آثاری در باب کیمیا بـه شواهد و قراین
بیشتری نیاز باشـد. در اینجا باید از گزارش جالب توجه مسعودی نیز یاد شود. به گفتۀ
وی، معاویه بنا بر عادت تا پاسی از شب میخوابید و سپس برمیخاست تا کتابدارانش
کتابهایی دربارۀ سیاستها، جنگها و نیرنگهای سلاطین برایش بخوانند (٣/٢٢٢؛ نیز عش،
١٢-١٣). اگـر روایت مسعودی را درست انگـاریم، با توجه به اینکـه زبان اصلـی
داستانهایی این چنیـن، بیشتر پهلوی و در غیر این صورت سریانی یا یونانی بوده است،
میتوان گفت که خوانندگان این روایات یا ترجمۀ عربی آنها را در دست داشتهاند،
یا به احتمال بیشتر آنها را به صورت همزمان به عربی ترجمه میکردهاند.
پرداختن خالد بن یزید به علوم، به ویژه کیمیا، نجوم (قاعدتاً احکام نجوم) و پزشکی و
ترجمۀ برخی آثار علمی به عربی در روزگار وی، نکتهای است که در برخی منابع متقدم و
نیز آثار بسیاری از پژوهشگران معاصر بدان اشاره شده است (مثلاً، رایتسنشتاین،
٦٧-٧٣؛ مکنسن، ٥٢-٥٦؛ گرونباوم، ٣١). منابع کهنی را که بدین موضوع پرداختهاند،
میتوان به ٣ دسته تقسیم کرد. در برخی منابع تنها به توجه خالد به علوم (بیشتر
کیمیا) و گهگاه نام استادان وی اشاره شده است. در کتاب الراهب منسوب به جابر بن
حیان، آمده است که خالد مِریانُس راهب «استادِ استادِ جابر» را نزد خود فرا خواند
(ص٥٢٩) . جابر در سر الاسرار نیز ابیاتی دربارۀ کیمیا از خالد نقل کرده است (نک :
کراوس، «جابر»، II/١٣٧). بلاذری (١(٤)/ ٣٥٩-٣٦٠) از توجه خالد به کیمیا، نجوم و
علوم دیگر، ابوالفرج اصفهانی(١٧/٣٤٧) از برباد رفتن زندگی و فرمانروایی خالد به سبب
اشتغال به کیمیا، و مسعودی نیز به پیشگامی خالد در این فن اشاره، و ٣ بیت با مضمون
کیمیایی از او نقل کرده است (٥/ ١٥٩). بیرونی او را نخستین فیلسوف اسلام نامیده، و
افزوده است که «حتى گویند که دانش خود را از آنچه دانیال از غار گنج بیرون کشیده
بود، به دست آورده است» ( الآثار...، ٣٠٢). اما در منابع گروه دوم
ــ که تنها آثار جاحظ را دربر دارد ــ از خالد به عنوان مترجم آثار علمی، و در
منابع گروه سوم، از جمله الفهرست ابن ندیم، از وی به عنوان حامی مترجمان و نیز
نگارندۀ آثاری در کیمیا یاد شده است. به گفتۀ جاحظ، خالد نخستین کسی بود که آثاری
در نجوم، پزشکی و کیمیا به عربی ترجمه کرد ( البیان...، ١/ ٣٢٨). همو هنگامی که هم
سطحی مترجم و مؤلف را برای درستی ترجمه لازم میشمارد، پس از مقایسۀ شماری از
مؤلفان یونانی با مترجمان آثارشان میپرسد: «... و کجا خالد با افلاطون برابر است»
( الحیوان، ١/٧٦) که تلویحاً به ترجمۀ اثری از افلاطون (یا دست کم اثری فلسفی) توسط
خالد اشاره دارد. اما ابن ندیم ضمن آوردن جملاتی بسیار شبیه به عبارات البیان و
التبین، به جای عبارت «کان اول من تَرْجَمَ کتب النجوم و الطب و الکیمیاء» عبارت
«هو اول من تُرجِمَ لَه کتب الطب و النجوم و کتب الکیمیاء» را آورده است (ص ٣٥٤) که
در این صورت معنی سخن به کلی دگرگون میشود. تفاوت دو عبارت مذکور در البیان و
التبین و الفهرست را نمیتوان به افتادن «له» در البیان یا افزوده شدن آن در
الفهرست نسبت داد، زیرا ابن ندیم در دو جای دیگر نیز خالد را حامی مترجمان و نه
مترجم نامیده است. وی در یکی از حکایات آغازین مقالۀ هفتم الفهرست آورده است که
خالد فیلسوفان یونانی ساکن مصر را که عربی نیک میدانستند، فراخواند و به ترجمۀ
آثاری در کیمیا (الصنعة) از یونانی و قبطی به عربی فرمان داد که این نخستین ترجمه
از زبانی به زبان دیگر در جهان اسلام بود (ص٢٤٢). وی در سیاهۀ مترجمان به عربی نیز
از «اصطفن قدیم که آثاری در الصنعة و جز آن را برای خالد ترجمه کرد» یاد میکند (ص
٢٤٤).
ابن ندیم همچنین تأکید میکند که برخی آثار کیمیایی خالد و از جمله دیوان اشعاری را
که در این زمینه سروده، دیده است (ص٣٥٤؛ نیز: صاعد اندلسی، ٢١٣، که آثار خالد را
نشانۀ فهم درخـور وی در این علـوم مـیداند). ابوالقـاسـم محمـدعراقـی ــ کیمیاگر
سدۀ ٧ق ــ نیز از برخی اشعار خالد (عراقی،٣٤، ٣٦، ٤٣-٥٠) و نیز مکالمات میان او و
مریانس حکیم (همو، ٢٧، ٤٨) را نقل کرده است.
١. Arabische Alchemisten… ٢. Tabula…
سزگین بر اساس مندرجات دستنویسهایی که هیچ یک زودتر از ٩٠٥ق کتابت نشده است، ترجمۀ
کتاب الاصنام منسوب به بلیناس، کتاب فی الشمس و القمر (یا کنز الکنوز یا رسالة
قراطیس الحکیم)، و کتاب مهراریس الحکیم الى تلمیذه مروارید را از ترجمههای روزگار
خالد میداند (GAS, IV/١٩, ٢٥, ٥٥-٥٦, ٨٢-٨٣, ٨٩, ١٠٥-١٠٦, ١٢٥). در دیباچۀ اثر
منسوب به قراطس (= کراتس، احتمالاً همان کتاب «فرانیس السمائی» مذکور در الفهرست
ابن ندیم، ٣٥٤، سطر ١٦؛ قس «کتاب قراطس...»،٧، سطر ١٧: «اعلم یا قراطسالسماوی ...
»؛ نیز روسکا، «کیمیا»، ٣٤؛ فوک، ١٢٢) به شهرت اثر در روزگار کنستانتین کبیر (ح
٣٢٤م) و ترجمۀ آن (گویا از رومی = لاتینی) به عربی به خواست «امیری عرب» اشاره شده،
و در انجام رساله نیز نام این امیر خالد بن یزید آمده است («کتاب قراطس»، ١-٢، ٣٣؛
نیز هاشمی، ١٥٦). اما روسکا هنگام بررسی این اثر (نک : «کیمیاگران عرب١»، ١٢-٢٧)،
کاربرد واژگانی چون مناره، منبر و محراب را در این متن («کتاب قراطس...»،٣، سطرهای
٥، ١٢، ١٣)، با توجه به آنکه ساختمان مساجد در آن سالها نمیبایست چنین کامل
میبوده، احتمال میدهد که کار ترجمه در فاصلۀ اواخر سدۀ ٨ تا میانۀ سدۀ ٩م صورت
گرفته باشد (روسکا، همان، ١٧, ٢٧، «لوح... ٢»، ٥١). در دست نویسی از تفسیر جلدکی (د
٧٤٣ق) بر کتاب الاصنام بلیناس ( آلوارت، شم ٤١٨٨) نیز از ترجمۀ متن اصلی در روزگار
خالد سخن به میان آمده که کراوس این دعوی را افسانهای ادبی دانسته است (نک :
«جابر»، II/٢٩٧؛ قس استاپلتن، «قدمت»، ٧)
استاپلتن و عزو (ص٥٨-٦٢, ٨٥-٨٦ )، و به پیروی از آنان سزگین، دست نوشتههایی بسیار
متأخر (سدۀ ١١ق و پس از آن) و نامعتبر از آثار کیمیایی منسوب به خالد بن یزید و نیز
از شخصی به نام ازدی «مصاحب خالد بن یزید»، تألیفات بسیاری برای این دو برشمردهاند
(استاپلتن، «یادداشت...١»، ٥٩-٦٠، که البته در یکی بودن ازدی و جابر تردید کرده
است، نیز «یادداشتهایی دیگر٢»، ١٢٨-١٣٠، «قدمت»، ٢-٣,٧-٨؛ نیز نک : GAS, IV/٢٢-٢٦,
١٢٠-١٢٧). دعوی نگارش آثاری در کیمیا توسط «ازدی، مصاحب خالد» آن چنان بیاساس است
که
هیچ یک از پژوهشگران برجسته زحمت رد آن را به خود ندادهاند، زیرا در هیچ مأخذ
معتبری، از این شخص ذکری به میان نیامده است و این شخصیت را باید برساختۀ کاتب جُنگ
شمارۀ
١٠٢ پزشکی کتابخانۀ سالار جنگ (از سدۀ ١١ق) دانست که نسخۀ منحصر به فرد هر ٤ کتاب
منسوب به ازدی را دربر دارد. روسکا در بسیاری از آثار خود (بهویژه «کیمیاگران
عرب»، ٣١ff.، نیز «نوشادر...٣»، ٩-١٠, ٢٠، «کیمیای عربی٤»، ٤٣٢-٤٣٣، «دربارۀ
...٥»،١٠٤-١٠٥ ، «کیمیا»، ٣٥-٣٦) با استناد به برخی مطالب مذکور در آثار منسوب به
خالد، آنها را مجعول و همچون ترجمههای منسوب به روزگار وی، متعلق به سدههای بعدی،
و حکایات مربوط به توجه خالد به ترجمه و تألیف آثار علمی را یک افسانه میداند.
امروزه اغلب پژوهشگران برجستۀ تاریخ شیمی دیدگاه روسکا را پذیرفتهاند (مثلاً
رزنتال، ١٦؛ نیز برگشترِسر، ٩٢١-٩٢٢؛ پلسنر، ١٧٦-١٨٠) و به ویژه اولمان در مقالهای
مفصل ضمن بررسی منابع این موضوع، بر درستی دیدگاه روسکا تأکید کرده است («خالد»،
١٨١-٢١٨؛ نیز گوتاس، ٢٤).
در پایان باید گفت گرچه ترجمهها و تألیفات منسوب به روزگار خالد همگی در سدههای
بعدی فراهم آمدهاند، اما، برخلاف نتیجهگیری بیشتر پژوهشگران اروپایی، این نکته
نمیتواند دلیلی موجه بر انکار روایت توجه خالد به علوم تلقی گردد. در واقع، دلایل
روسکا تنها میتواند حاکی از آن باشد که از آنچه گفتهاند در روزگار خالد تألیف
یا ترجمه شده، چیزی به دست ما نرسیده است.
در همین روزگار پزشکی ایرانی از مردم بصره به نام ماسرجویه، که یهودی و سریانی زبان
بود (بسیاری از پژوهشگران غربی همچون: اشتایناشنایدر، ٤٢٨-٤٣٠,٤٣٣؛ مایرهوف،
«دربارۀ انتقال...٦»، ٢٢، «پزشکان...٧»، ٤٣٥-٤٣٧؛ الگود، ٩٩-١٠١؛ او را با پزشک
مسیحی همزبان و هم نام وی، ماسرجویۀ جندیشاپوری که یک سده بعد میزیسته، اشتباه
گرفتهاند) کناش اهرن القس (احتمالاً از سدۀ ٦م) را به واسطۀ ترجمهای سریانی، به
عربی ترجمه کرد و دو مقاله نیز به ٣٠ مقالـۀ روایت اصلی افزود. بـه گفتۀ ابـن جلجل
ــ نخستین راوی چگونگـی ترجمۀ این اثـر ــ «تفسیر عربـی» این کناش که در
روزگار مروانیان به انجام رسیده بود، تا مدتها در کتابخانۀ خلفای مروانی از دسترس
مردم دور بود تا آنکه عمر بن عبدالعزیز (حک ٩٩-١٠١ق) آن را یافت و پس از اندیشۀ
بسیار، سرانجام این کناش را در دسترس دیگران قرار داد! (ابن ندیم، ٢٩٧؛ ابن جلجل،
٦١؛ ابن ابی اصیبعه، ١/ ١٠٩، ١٦٣-١٦٤، ٢٠٤؛ نیز: قفطی، ٨٠، ٣٢٤-٣٢٦؛ قس: تمیمی، ٩٨،
که بر آن است که اهرن این کناش را به سریانی نوشته، و شاگردش ماسرجویه! آن را به
عربی درآورده؛ در صورتی که ماسرجویه دست کم ١٥٠ سال پس از اهرن میزیسته است).
دسترسی به بخش قابل توجهی از ترجمۀ ماسرجویه و دو مقالۀ تألیفی وی را مدیون
استنادهای پرشمار رازی هستیم که همواره از ماسرجویه با عنوان «الیهودی» یاد کرده
است (مثلاً: نک : ١/٥٥، ٩٠، ٢٣٤، ٣/١٦، ٦٨، ١٨٩، ٢٠٣، ٢٥٨، ١٠/ ٩٩، ١٩/٢٥٣).
با توجه به آنچه گفته شد. ترجمۀ ماسرجویۀ بصری از کناش اهرن را میتوان نخستین
ترجمۀ اثری علمی، و دو مقالۀ افزوده شده به این اثر را نیز نخستین تصنیف علمی جهان
اسلام دانست. زیرا خالد، حتى به فرض درستی روایات مربوط به او، پس از آنکه دستش از
خلافت کوتاه شد (یعنی به خلافت رسیدن عبدالملک بن مروان)، تازه به فکر علمآموزی
افتاد. و از سوی دیگر از عبارات ابن جلجل به خوبی میتوان دریافت که ماسرجویه در
نخستین سالهای دولت مروانی (و البته نه الزاماً در دورۀ کوتاه خلافت خود مروان) به
ترجمۀ کناش اهرن مشغول بوده است و محققانی چون مایرهوف و الگود (همانجاها) که
ماسرجویه را معاصر عمر بن عبدالعزیز دانستهاند، ظاهراً سخن ابن جلجل و دیگر
تاریخنگاران را درست درنیافتهاند.
١. »Note on…« ٢. »Further Notes… «٣. »Sal ammoniacus…« ٤. »Arabische Alchemie«
٥. »Zu E. J. Holmyards…« ٦. »On the Transmission…« ٧. »Mediaeval…« ٨. Die
Medizin… ٩. Archigenes
در همین سالها پزشکی مسیحی به نام تیاذوق که شاید نام اصلی وی تئودوکوس، و زبان
مادری وی یونانی بود (مایرهوف، «پزشکان»، ٤٣٧؛ الگود، ٦٨؛ اولمان، «پزشکی...٨»، ٢٢
)، به خدمت حجاج بن یوسف (د ٩٥ق) درآمد (نک : ابن قتیبه، ٣/ ٢٧٠، ٢٧٦-٢٧٧؛ برای
تفصیل، نک : ه د، تیاذوق). این پزشک قاعدتاً بر آموزههای پزشکی یونانی
(مستقیماً یا به واسطۀ سریانی) متکی بود و گفتهاند که در تشخیص بیماری از روی نبض،
خویشتن را پیرو ارخیجانس٩ (نیمۀ نخست سدۀ ١م( میدانست (ابوسعید، ٦٠-٦١؛ نیز نک :
کلاین فرانکه، ٣٢). وی رسالهای دربارۀ داروهای جایگزین (ابدال ادویه)، و دست کم ٣
اثر دیگر، از جمله کناشی دربارۀ پزشکی نوشت (ابن ابی اصیبعه، ١/١٢١-١٢٣؛ قفطی، ١٠٨؛
نیز لکلر، I/٨٢) که رازی بارها بدانها
استناد کرده است (مثلاً ١/٣١، ٨/ ١٢٩). این آثار به هر زبانی که تألیف شده باشد، بر
انتقال پزشکی یونانی به جهان اسلام تأثیر داشته است.
از ترجمههای منسوب به سدۀ نخست که بگذریم، نالینو نیز در ١٩٠٩م دستنویسی متأخر از
کتابی منسوب به هرمس را در کتابخانۀ آمبروزیانا یافت (نک : آمبروزیانا،
II/١٦٦-١٦٧، شم C٨٦(i)؛ گریفینی، ١١٠) که در پایان آن تاریخ ترجمه ذیقعدۀ ١٢٥ آمده
است. نالینو این اثر را به عنوان عرض مفتاح [اسرار] النجوم معرفی کرد (ص١٤٢-١٤٣).
ابن ندیم از «عرض مفتاح النجوم الاول» و «طول مفتاح النجوم الثانی» به عنوان دو
کتاب هرمس یاد میکند (ص ٢٦٧)؛ اما از دستنویس آمبروزیانا چنین برمیآید که این دو
نام، عناوین کتابهای اول و دوم کتابی مفصلتر به نام کتاب هرمس علی منقلب سنی
العالم و ما فیه من القضاء بوده است (نک : گریفینی، ١١٤)؛ این دستنویس نیز که در
١٠٧١ق کتابت شده، مجموعهای است کم اعتبار از آثار غالباً مجعول منسوب به حکمایی
چون جاماسب، هرمس و دیگران (همو، ١١٠, ١١٥؛ آمبروزیانا، همانجا؛ نیز مکنسن، ٥٧)، و
چه بسا کاتب برای افزودن بر بهای نسخه، تاریخی بسیار کهن برای متن عربی ساخته باشد.
ترجمه از برآمدن عباسیان تا تشکیل مکتب حنین: در این روزگار ابن مقفع (مق ١٤٣ق)
آثاری دربارۀ امثال و حکم و اخلاق عملی را به عربی درآورد و اندرزنامۀ رسالة
الصحابة را خطاب به منصور عباسی نوشت (نک : ه د، ٤/٦٧٤-٦٧٦) که قاعدتاً از آثار
مشابهی که به زبان پهلوی در دست بود، تأثیر بسیار گرفته بود. در منابع کهن ترجمه یا
تحریر عربی ٣ کتاب قاطیغوریاس (مقولات)، فریارمانیس (بار ارمیناس یا کتاب العبارة)
و انالوطولیقا ( قیاس)، از آثار منطقی ارسطو، و نیز ایساغوجی فرفوریوس را نیز به
ابن مقفع نسبت دادهاند (مثلاً ابن ندیم، ٢٤٨-٢٤٩؛ نیز جاحظ، الحیوان، ١/٧٦، که
تنها از او به عنوان مترجم آثار ارسطو یاد میکند)؛ کراوس بهرغم تأکید منابع کهن
و با استناد بهدستنویسی از مجموعۀ این ٤ ترجمه در کتابخانۀ سن ژوزف بیروت،
مترجم این رسالات را فرزند وی، محمد بن عبدالله بن مقفع دانسته است
(«دربارۀ...١»، ٤-٦؛ نیز میهلی،٧٠). اما دانش پژوه (ص٣، ٧٣-٧٦) و زریاب (نک : ه
د، ٤/٦٧٦) بهرغم تکرار همین عبارت در نسخههای دیگر، بر آناند که کاتبان
«ابومحمد عبدالله» را به خطا «محمد بن عبدالله» آوردهاند. به گفتۀ زریاب این
ترجمه را میتوان نخستین ترجمۀ عربی آثار منطقی در جهان اسلام دانست و به همین
مناسبت، از نظر زبان و کاربرد اصطلاحی واژگان، با ترجمههای بعدی تفاوت بسیار
دارد(همانجا).
منصور همچنین نخستین خلیفهای بود که منجمان را به خود نزدیک ساخت. منجم او نوبخت
ایرانی، بزرگ خاندان نوبختی بود (مسعودی، ٥/٢١١). حاجی خلیفه (٥/٣٤-٣٥) نگارش کتابی
در احکام نجوم را به نوبخت نسبت داده است و عباس اقبال آشتیانی با توجه به اینکه
ابن ندیم(ص٢٤٤) بیشتر خاندان نوبخت را (البته بدون اشاره به نام شخصی خاص) در زمرۀ
مترجمان پهلوی به عربی یاد کرده، بر آن است که شاید این کتاب ترجمۀ اثری پهلوی باشد
(ص ١٠). منصور در ١٤٨ق نیز جورجِس بن جبرائیل بن بُختیشوع، نخستین پزشک پرآوازۀ
خاندان بختیشوع را به بغداد دعوت کرد (ابن مطران، ١/٦٥؛ قفطی، ١٥٨؛ ابن ابی اصیبعه،
١/١٢٣) که او نیز برخی آثار پزشکی را از یونانی به عربی ترجمه کرد (ابن مطران،
همانجا؛ ابن ابی اصیبعه، ١/١٢٣، ٢٠٣).
١. »Zu Ibn al - Muqaffaª« ٢. »The Fragments… Al - Fazari«
فَزاری و یعقوب بن طارِق، دو ستاره شناس مشهور روزگار منصور، در ١٥٤ یا ١٥٦ق/٧٧١یا
٧٧٣ م در دربار این خلیفه با منجمی از ناحیۀ سِنْد دیدار کردند و چنان که از اشارات
بیرونی برمیآید، این منجم مطالب بسیاری دربارۀ نجوم هندی برای آنان بازگو کرد و
آنان بر اساس سخنان وی آثاری را به زبان عربی فراهم آوردند (بیرونی، تحقیق...، ١٣٢،
٣٥١-٣٥٦، التحلیل...، ١٢٠، ١٣٣-١٥٧، ١٧٧- ١٧٨، تمهید...، ٢٧؛ قس: صاعد اندلسی، ٢١٦؛
نیز علی بن سلیمان، گ ٩٥ب، که این حکایت را به عصر متوکل ربط داده است). اما به
گفتۀ ابن آدمی (ستارهشناس مشهور ایرانی)، فزاری زیجی را که این منجم هندی به
همراه آورده بود (بِرَهْمَسْپْهُط سِدّهانتَ، مهمترین اثر سنت نجومی هند و نوشتۀ
بِرَهْمَگوپْته در ٦٢٨م) به عربی درآورد (قفطی، ٢٧٠). با توجه به اشارات متعدد
بیرونی در اینکه منجم هندی مطالب را بر فزاری و یعقوب بن طارق املاء میکرده،
تردیدی نیست، اما از طرفی بسیار بعید است که این املاء به زبان سنسکریت یا عربی
بوده باشد؛ بلکه چنین مینماید که در این کار زبان پهلوی واسطه بوده است، زیرا
دانستن زبان پهلوی برای منجمی از ناحیۀ سند چندان شگفت نمینماید و از سوی دیگر
فزاری، به رغم نَسب عربی خود، به شدت تحت تأثیر سنن علمی ایران بود؛ چندان که به
گفتۀ علی بن سلیمان هاشمی (منجم مسلمان سدۀ ٣ق) در کتاب علل الزیجات، فزاری برخی
آثار خود را به پهلوی نوشت (گ ٩٥ ب؛ نیز نالینو، ١٥٦-١٦٣). پینگری نیز به پیروی
فزاری از سنت نجومی ایران و بهرهگیری او از منابع فارسی (پهلوی) اشاره کرده است.
فزاری همچنین برخی آراء منجمان ایرانی را که در آن روزگار به غلط به هرمس منسوب
بودهاند، در آثار خود یاد کرده است (نک : پینگری، «فزاری...٢»، ١٠٣-١٠٥،
«یعقوب...١»،٩٨-٩٧). یعقوب بن طارق نیز احتمالاً از نژاد ایرانی بود (زوتر، ١٢؛
سارتن، I/٥٢٠).
برای ایجاد توافق میان اشارات بیرونی و سخنان صریح ابن آدمی میتوان فرض کرد که این
منجم هندی متن سنسکریت را به طور شفاهی به زبان پهلوی ترجمه میکرده است و سپس
یعقوب بن طارق و فزاری سخنان وی را به عربی درمیآوردهاند. گذشته از آنکه استفاده
از زبان واسطه در ترجمههای اولیۀ همۀ مکاتب ترجمه، از جمله مکتب ترجمۀ حنین ابن
اسحاق و مکتب ترجمۀ عربی به لاتینی اندلس (سدۀ ١٢ م) و حتى در ترجمههای عربی به
لاتینی سدۀ ١٧م رایج بوده است (برای شواهد، نک : همین مقاله: ترجمه از عربی به
لاتینی و...). آنچه نالینو (ص ١٦٧)، از مقدمۀ ترجمۀ عبری کتاب بیرونی دربارۀ علل
زیج الخوارزمی (ترجمۀ آبراهام بن عزرا) نقل کرده، میتواند مؤید این نظریه باشد.
بسیاری از دیگر آثار هندی نیز به واسطۀ پهلوی به عربی ترجمه شدند که گاه به وجود
روایت پهلوی شفاهی نیز تأکید شده است؛ از جمله کتاب سموم شاناق که پزشکی هندی به
نام منکه آن را برای یحیی بن خالد بن برمک به «زبان فارسی» تفسیر (در اینجا به وضوح
معادل ترجمۀ آزاد) کرد و ابوحاتم بلخی «متولی نقل آن به خط فارسی» شد(ابن ابی
اصیبعه، ١/٣٣). پیدا ست که این پزشک هندی خط پهلوی نمیدانسته، و طبعاً چنین شخصی
تنها با زبان پهلوی روزمره و عامیانه (و نه علمی و ادبی) آشنایی داشته، و به همین
سبب ابوحاتم بلخی وظیفۀ ویرایش و نگارش روایت ادبی سخنان وی را بر عهده داشته است.
دیوید پینگری نیز احتمال ترجمۀ مستقیم آثار سنسکریت به عربی را بسیار ضعیف دانسته،
و بر آن است که بسیاری از آنها به واسطۀ ترجمههای پهلوی اواخر دورۀ ساسانی به عربی
ترجمه شدهاند («نجوم...٢»، ٢٤٢-٢٤٣، «تأثیر یونان...٣»، ٣٧).
به هر حال روایت عربی زیج هندی که سِنْد هِنْد نام گرفت، بیش از دیگر آثار نجومی
هند در دورۀ اسلامی رواج داشت. بیرونی همچنین از مذاکرات یعقوب بن طارق در ١٦١ق با
منجم هندی (همان ستاره شناس قبلی یا ستارهشناسی دیگر؟) یاد کرده که ظاهراً فزاری
در آن شرکت نداشته است (تحقیق، ٢٦٩، ٢٩٧، ٣٦٤، ٣٩٧؛ نیز نالینو، ١٦٦-١٦٧). نگارش
زیجی به نام «سند هند کبیر» نیز به فزاری منسوب است (ابن ندیم، ٢٧٣؛ صاعد اندلسی،
١٥٥). اما به نظر میرسد که این اثر همان ترجمۀ بِرَهما سِدّهانتا، و در غیر این
صورت سخت تحت تأثیر آن باشد. دیگر آثار یعقوب و فزاری نیز سخت تحت تأثیر نجوم هندی
بود. در همین زمان یکی دیگر از زیجهای مشهور هندی موسوم به اَرْکنْد به عربی ترجمه
شد که کیفیت نازل ترجمه، بیرونی را بر آن داشت که نزدیک ١٥٠ سال بعد بار دیگر آن را
به عربی برگرداند (بیرونی، همان، ١٢٠-١٢١، ٣٤٦، ٥١٢، افراد المقال، ١٣٣، تمهید، ٣٢؛
علی بن سلیمان، گ ٩٣ب-٩٤ آ؛ نیز کندی، ١٣٨).
١. »The Fragments… Yaªqūb Ibn… «٢. »Astronomy…« ٣. »The Greek…«
مسعودی همچنین به نقل از فردی به نام محمد بن علی عبدی خراسانی اخباری آورده است که
منصور نخستین خلیفهای بود که آثاری را از زبانهای یونانی، رومی (لاتینی)، پهلوی
(فارسی میانه)، فارسی (دری) و سریانی برای او به عربی ترجمه کردند و در این میان
آثاری چون اصول هندسۀ اقلیدس، المجسطی بطلمیوس، سندهند، ارثماطیقی نیکوماخس و نیز
برخی آثار دیگر یونانی و پهلوی به عربی ترجمه شدند (مسعودی، ٥/٢١١). ابن خلدون نیز
بر آن است که امپراتور بیزانس به درخواست منصور عباسی نسخههایی از برخی آثار علمی
یونانی و از جمله چند نسخه از اصول اقلیدس را به بغداد فرستاد و مسلمانان پس از
مطالعۀ این آثار به آگاهی یافتن از دیگر آثار علمی یونانی مشتاق شدند (١/٤٨٠). وی
اندکی بعد و هنگام بحث دربارۀ علم هندسه به ترجمۀ این کتاب به فرمان همین خلیفه
تأکید کرده است(١/٤٨٦؛ قس: ه د، ٩/٦٧٢، که بدون توجه به سخن مسعودی، گزارش ابن
خلدون را منحصر به فرد دانستهاند). شماری از پژوهشگران غربی و از جمله دیمیتری
گوتاس، نیز کوشیدهاند میان طرح دایرهای شهر بغداد و قرار گرفتن قصر منصور در مرکز
آن از یکسو و ترجمۀ کتاب اصول اقلیدس از سوی دیگر ارتباط برقرار کنند. به زعم آنان
این طرح نمادی از حکومت مرکزی و تسلط خلیفه بر همه چیز است. گوتاس چنین پنداشته که
منصور بدون آگاهی از تعریف دایره (تعریف پانزدهم از کتاب اول اصول اقلیدس)
نمیتوانسته چنین طرحی بدهد و از آنجا نتیجه گرفته است: «منصور آنچه را که سفارش
داده بود ترجمه کنند، خوانده بود، یا دیگران خوانده بودند و دربارۀ آن با او سخن
گفته بودند»(ص ٥٢). اما این خاصیت دایره را حتى هر صنعتگر تازهکاری، بینیاز از
مطالعۀ اصول اقلیدس به هر زبان، میدانسته است. از سوی دیگر باید معلوم شود که چرا
ابن ندیم نه تنها هنگام برشمردن ترجمههای اصول اقلیدس کمترین اشارهای به ترجمۀ آن
در روزگار منصور عباسی ندارد، بلکه هنگام معرفی المجسطی بطلمیوس، یحیی بن خالد
برمکی را نخستین کسی میداند که به ترجمۀ آن توجه کرد (نک : ص ٢٦٧؛ نیز قفطی، ٩٧).
گذشته از این، از آنجا که نجوم دورۀ اسلامی دست کم تا پایان سدۀ ٢ق کاملاً تحت
تأثیر سنت نجومی هند و ایران بود (نک : ه د، نجوم؛ نیز کرامتی، کارنامه...،
٣٦-٤٠) و سنت نجومی یونان از سدۀ ٣ق به تدریج جایگزین این دو شد، میتوان دریافت
که مسلمانان سالها پس از آگاهی از نجوم هندی با آثار کلاسیک نجوم یونانی (همچون
المجسطی بطلمیوس و قانون تئون) آشنا شدهاند.
از آثاری که در روزگار مهدی عباسی(حک ١٥٨- ١٦٨ق) به عربی درآمده است، آگاهی
چندانی نداریم؛ اما گوتاس، در بحثی مفصل دربارۀ ترجمۀ کتاب جدل ارسطو، بر آن است که
این کتاب به فرمان مهدی به عربی درآمده است (ص ٦١-٦٢؛ قس: کراوس، «دربارۀ»، ١٢، که
نام این خلیفه را هارون حدس زده است ). به ویژه آنکه مسعودی در ادامۀ نقل قول از
محمد بن علی خراسانی آورده است که مهدی برای مقابله با گسترش سریع آثار مانویان و
دیگر زندیقان که از فارسی و پهلوی به عربی ترجمه شده بود، به دانشوران اهل جدل
فرمان داد که آثاری بر ضد آنان بنویسند (٥/٢١٢).
روزگار پرآشوب خلافت مهدی و دوران کوتاه زمامداری هادی، وقفهای هر چند کوتاه در
شکل گیری نهضت ترجمه پدید آورد. اما در روزگار هارون (حک ١٧٠-١٩٣ق)، توجه
دولتمردان به امر ترجمه، به موازات افزایش بیش از پیش قدرت کارگزاران ایرانی، به
ویژه برمکیان افزایش یافت. در این روزگار حجاج بن یوسف بن مطر اصول اقلیدس را به
عربی درآورد. این ترجمه ظاهراً چندان مقبول نبود و خود حجاج در روزگار مأمون بار
دیگر به ترجمۀ آن همت گماشت (ترجمۀ هارونی و مأمونی، نک : ابن ندیم، ٢٦٥؛ برای
روایات عربی این کتاب، نک : ه د، اقلیدس). یحیی بن خالد بن برمک برای نخستین بار
به ترجمۀ المجسطی بطلمیوس توجه کرد. ترجمۀ نخست چندان او را خوش نیامد، پس ابوحسان
و سلم صاحب بیت الحکمه را بدین کار گمارد که این بار نتیجه رضایت بخش بود (ابن
ندیم، ٢٦٧- ٢٦٨؛ نیز قفطی، ٩٧- ٩٨؛ برای ترجمهها و شرحهای عربی این کتاب، نک :
ه د، بطلمیوس).
در روزگار مأمون، محمد بن موسى خوارزمی با نگارش کتاب الجمع و التفریق [بحساب
الهند] دستگاه شمار دهگانی با رعایت ارزش مکانی هندی را به طور اصولی و کامل به
مسلمانان شناساند. هر چند که مسلمانان بی تردید به واسطۀ سندهند با این دستگاه شمار
آشنا بودند(برای تفصیل، نک : کرامتی، نخستین گامها...، ١٥-١٧)، خوارزمی در همین
سالها با تألیف کتاب الجبر و المقابله، علم جبر را که نه تنها در میان یونانیان، که
در تمدنهای دیگر نیز سابقه نداشت، پایهگذاری کرد. این کتاب احتمالاً نخستین تألیف
علمی کاملاً اصیل دورۀ اسلامیبود(نک : ه د، جبر). کتاب صورةالارض خوارزمی هر
چند مبتنی بر جغرافیای بطلمیوس بود، اما از آنجا که خوارزمی طول جغرافیایی بنادر
شرقی دریای مدیترانه مانند صور، صیدا، بیروت، طرابلس، لاذقیه و جز آن را بین ٥٨ تا
٦١ درجۀ شرقی (از نصف النهار جزایر خالدات) ضبط کرده (خوارزمی، ١٩)، معلوم است که
عرض دریای مدیترانه را به مراتب کمتر از تصور بطلمیوس و نزدیک به مقدار واقعی در
نظر گرفته است و نمیتوان جغرافیای خوارزمی را به رغم تألیف زودهنگامش، اثری فراهم
آمده از آراء یونانیان دانست.
برابر سنتی بسیار کهن که از یونانیان متأخر به جهان لاتینی و سریانی و از آنجا به
جهان اسلام به ارث رسیده بود، آثار منسوب به بقراط و جالینوس ارزشی کم و بیش همچون
آثار اصیل این دو داشت. به همین مناسبت، پیش از شکلگیری کتب ترجمۀ حنین بن اسحاق،
بسیاری از آثار پزشکی یونان، به ویژه مجموعۀ آثار بقراطیـ جالینوسی به سریانی و
شماری از آنها نیز به عربی درآمده بود. یعقوبی، تاریخ نگار برجستۀ سدۀ ٣ق و معاصر
جوانتر حنین، در مقدمۀ تاریخ خود (تألیف: ٢٥٩ق یا پس از آن)، ١٠ اثر بقراط، ٤٦ اثر
جالینوس، آثار ارسطو و چند اثر از اقلیدس و دیگران را برشمرده، و چکیدهای نسبتاً
مفصل و طولانی از مهمترین آنها را نیز آورده است (١/٩٥ بب ). جالب آنکه وی همواره
از ترجمههای پیش از مکتب حنین بهره برده است (کلامروت، ١٩٩-٢٠٣)، در حالی که این
ترجمهها خیلی زود در برابر ترجمههای مکتب حنین از رونق و اعتبار افتادند و امروزه
تنها شمار اندکی از ترجمههای کهنتر به دست ما رسیده است. از اینرو، این بخش از
تاریخ وی در بررسی تاریخ ترجمه اهمیتی بسزا دارد. نامهایی که یعقوبی برای آثار
یونانی برمیشمرد، گهگاه هیچ شباهتی با نامهای رایج این آثار ندارد و تنها از طریق
شرحی که وی دربارۀ هر یک از آنها یاد کرده، میتوان دریافت که منظور او کدام یک از
ترجمههای مکتب حنین بوده است. رازی و جابر بن حیان نیز گهگاه از این روایات
کهنتر بهره بردهاند. مثلاً یعقوبی رسالۀ الامراض الحادۀ بقراط را کتاب ماء الشعیر
نامیده است (نک : ١/٩٥، ١١٣؛ نیز رازی، ٧/٢٠١) و الاهویة و الازمنة و المیاه و (
البلدان) بقراط را از ترجمۀ مترجمی برگزیده که اصطلاحاتی جز اصطلاحات حنین به کار
میبرده، و برخلاف وی علاقهای خاص به بهرهگیری از کلمات همقافیه داشته است
(یعقوبی، ١/١٠٥-١١٣؛ کلامروت، ٢٠٠-٢٠١؛ برای دیگر آثار بقراط، نک : ه د،
١٢/٣٨٤-٣٨٥). حنین بن اسحاق در رسالۀ مشهوری که دربارۀ آثار جالینوس و ترجمههای
آن، خطاب به علی بن یحیى نوشته ــ و بیتردید یکی از مهمترین، کهنترین و
مفصلترین منـابع نهضت ترجمه بـه شمار میرود ــ شمار بسیاری از این ترجمههای کهن
و نام مترجمان آنها را یاد کرده، از کیفیت نامطلوب اغلب این ترجمهها و تلاشهای
پیگیر خود و شاگردانش، برای فراهم آوردن ترجمههایی دقیق، روان و پاکیزه از این
آثار سخن گفته است (ص ٤-٧، جم ؛ برای تفصیل بیشتر، نک : ه د، حنین بن اسحاق).
مآخذ: ابن ابی اصیبعه، احمد، عیون الانباء، به کوشش آوگوست مولر، قاهره،
١٢٩٩ق/١٨٨٢م؛ ابن جلجل، سلیمان، طبقات الاطباء و الحکماء، به کوشش فؤاد سید، قاهره،
١٩٥٥م؛ ابن خلدون، مقدمة، بیروت، ١٩٨٤م؛ ابن زبیر، رشید، الذخائر و التحف، به کوشش
محمد حمیدالله، کویت، ١٩٥٩م؛ ابن قتیبه، عبدالله، عیون الاخبار، بیروت/قاهره،
١٣٤٣ق/١٩٢٥م؛ ابن مطران، اسعد، بستان الاطباء، چ تصویری، به کوشش مهدی محقق، تهران،
١٣٦٨ش؛ ابن ندیم، الفهرست، به کوشش گوستاو فلوگل، لایپزیگ، ١٨٧١-١٨٧٢م؛ ابوسعید بن
بختیشوع، عبیدالله، رسالة فی الطب و الاحداث النفسانیة، به کوشش فلیکس کلاین
فرانکه، بیروت، ١٩٧٧م؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، به کوشش سمیر جابر، بیروت،
دارالفکر؛ اقبال آشتیانی، عباس، خاندان نوبختی، تهران، ١٣١١ش؛ بلاذری، احمد، انساب
الاشراف، به کوشش احسان عباس، ویسبادن، ١٤٠٠ق/ ١٩٧٩م؛ بیرونی، ابوریحان، الآثار
الباقیة، به کوشش ادوارد زاخاو، لایپزیگ، ١٩٢٣م؛ همو، افراد المقال فی امر الظلال،
حیدرآباد دکن، ١٩٤٨م؛ همو، تحقیق ماللهند، حیدرآباد دکـن، ١٣٧٧ق/ ١٩٥٨م؛ همو،
التحلیل و التقطیع للتعدیل (به اشتباه ضمن استخراج الاوتار بیرونی چاپ شده است)،
حیدرآباد دکن، ١٩٤٨م؛ همو، تمهید المستقر لتحقیق معنی الممر، حیدر آباد دکن، ١٩٤٨م؛
تمیمی، محمد، مادة البقاء فی اصلاح فساد الهواء و التحرز من ضرر الاوباء، به کوشش
یحیى شعار، قاهره، ١٩٩٩م؛ جابر بن حیان، «کتاب الحجر»، مصنفات فی علم الکیمیاء
للحکیم جابر بن حیان الصوفی، به کوشش هُلمیارد، پاریس، ١٩٢٨م؛ همو، «کتاب الراهب»،
مختار رسائل، به کوشش پاول کراوس، قاهره، ١٣٥٤ق/١٩٣٥م؛ جاحظ، عمرو، البیان و
التبیین، به کوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٣٦٧ق/١٩٤٨م؛ همو، الحیوان، به کوشش
عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٣٨٤ق/١٩٦٥م؛ حاجی خلیفه، کشف الظنون، به کوشش گوستاو
فلوگل، لایپزیگ، ١٨٣٥م بب ؛ حنین بن اسحاق، رسالة الى علی بن یحیى فی ذکر ماترجم
من کتب جالینوس، به کوشش مهدی محقق، تهران، ١٣٧٩ش؛ خوارزمی، محمد، صورة الارض، به
کوشش هانس فن مژیک، لایپزیگ، ١٩٢٦م؛ دانش پژوه، محمد تقی، مقدمه بر المنطق ابن
مقفع، تهران، ١٣٥٧ش؛ رازی، محمد بن زکریا، الحاوی، حیدرآباد دکن،
١٣٧٤-١٣٩٠ق/١٩٥٥-١٩٧٠م؛ صاعد اندلسی، التعریف بطبقات الامم، به کوشش غلامرضا جمشید
نژاد اول، تهران، ١٣٧١ش؛ عراقی، محمد، العلم المکتسب فی زراعة الذهب (نک : مل ،
هلمیارد)؛ علی بن سلیمان هاشمی، علل الزیجات، چ تصویری از نسخۀ خطی کتابخانۀ
بادلیان (نک : ملـ ، علی بن سلیمان)؛ قفطی، علی، تاریخ الحکماء، اختصار زوزنی، به
کوشش یولیوس لیپرت، لایپزیگ، ١٩٠٣م؛ «کتاب قراطس الحکیم»، رسائل مهمة فی العلوم
الکیمیاویة و الصنعیة لجابر بن حیان و غیره من الحکماء و الفلاسفة، به کوشش هوداس،
پاریس، ١٨٩٣م (نک : مل ، برتلو)؛ کرامتی، یونس، کارنامۀ ایرانیان، تهران، ١٣٨٠ش؛
همو، نخستین گامهای جبر، تهران، ١٣٨٢ش؛ مسعودی، علی، مروج الذهب، به کوشش شارل پلا،
بیروت، ١٩٧٠م ـ ١٩٧٤م؛ نالینو، کارلو آلفونسو، علم الفلک و تاریخه عند العرب فی
قرون الوسطى، رم، ١٩١١م؛ یعقوبی، احمد، تاریخ، بیروت، ١٣٧٩ق/١٩٦٠م؛ نیز:
Ahlwardt ; ªAlī ibn Sulaymān al Hāshimī, The Book of the Reasons Behind
Astronomical Tables (Kitāb fi ªīlal al-Zījāt), tr. F. Haddad and E. S. Kennedy,
New York, ١٩٨١; Ambrosiana ; Bergsträsser, G., »Ruska, Julius : Arabische
Alchemisten (Book Review)«, Orientalistische Literaturzeitung, Leipzig, ١٩٢٥,
vol. XXVIII; Berthelot, M., La Chimie au moyen âge, Paris, ١٨٩٣; Dunlop, D. M. ,
»Review of Die Natur und Geheimwissenschaften im Islam«, JRAS, Leiden, ١٩٧٢,
vol. VI; Eche, Y., Les Bibliothèques arabes, Damascus, ١٩٦٧; Elgood, C., A
Medical History of Persia and the Eastern Caliphate, Cambridge, ١٩٥١; Fück,
J.W., »The Arabic Literature on Alchemy According to an-Nadîm (A.D. ٩٨٧). A
Translation of the Tenth Discourse of the Book of the Catalogue (al-Fihrist),
with introduction and commentarry«, Ambix, London, ١٩٥١, vol. IV; GAS; Griffini,
E., »Lista dei manoscritti arabi…«, RSO, ١٩١٦-١٩١٨, vol. VII ; Grunebaum, G.
von, »The Sources of Islamic Civilization«, Der Islam, Berlin, ١٩٧٠, vol. XLVI;
Gutas, D., Greek Thought, Arabic Culture, London, ١٩٩٨; Haschmi, M.Y., »The
Beginning of Arab Alchemy«, Ambix, London, ١٩٦١, vol. IX; Holmyard, E. J., ed.
and tr. Kitâb al-'ilm al-Muktasab fî zirâ'at adh-dhahab, Book of Knowledge
Acquired Concerning the Cultivation of
Gold by Abu 'l-Qâsim Muhammad Ibn Ahmad al-'Irâqî, Paris, ١٩٢٣; Kennedy, E. S.,
»A Survey of Islamic Astronomical Tables«, Transactions of the American
Philosophical Society, ١٩٥٦, vol. XLVI(٢); Klamroth, M., »Ueber die Auszüge aus
griechischen Schriftstellern bei al-Ja‘qûbî«, ZDMG, ١٨٨٦, vol. XL; Klein-Franke,
F., Vorlesungen über die Medizin im Islam, Wiesbaden, ١٩٨٢; Kraus, P., »Zu Ibn
al-Muqaffaª«, RSO, ١٩٣٤, vol. XIV; id, Jābir Ibn Ħayyān, Cairo, ١٩٤٢; Leclerc,
L., Histoire de la médecine arabe, Paris, ١٨٧٦; Mackensen, R. S., »Arabic Books
and Libraries in the Umaiyad Period«, The American Journal of Semitic Languages
and Literatures, Chicago, ١٩٣٧, vol. LIII; Meyerhof, M., »Mediaeval Jewish
Physicians in the Near East, from Arabic Sources«, Isis, Philadelphia, ١٩٣٨,
vol. XXVIII; id, »On the Transmission of Greek and Indian Science to the Arabs«,
Islamic Culture, Hyderabad, ١٩٣٧, vol. XI; Mieli, A., La Science arabe, Leiden,
١٩٦٦; Pingree, D., »Astronomy And Astrology in India and Iran«, Isis,
Philadelphia, ١٩٦٣, vol. LIV; id, »The Fragments of The Works of Al-Fazarī«,
Journal of Near Eastern Studies, Chicago, ١٩٧٠, vol. XXIX; id, »The Fragments of
The Works of Yaªqūb Ibn Ŧāriq«, ibid, ١٩٦٨, vol. XXVII; id, »The Greek Influence
on Early Islamic Mathematical Astronomy«, Journal of the American Oriental
Society, New Haven, ١٩٧٣, vol. XCIII; Plessner, M., »Arabische Alchemisten von
Julius Ruska(Book Review)«, Der Islam, Berlin/Leipzig, ١٩٢٩, vol. XVIII;
Reitzenstein, R., »Alchemistische Lehrschriften und Märchen bei den Arabern«,
Religionsgeschichtliche Versuche und Vorarbeiten, Gießen, ١٩٢٣, vol. XIX(٢);
Rosenthal, F., Das Fortleben der Antike im Islam, Zurich/Stuttgart, ١٩٦٥; Ruska,
J., »Alchemy in Islam«, Islamic Culture, Hyderabad, ١٩٣٧, vol. XI; id,
»Arabische Alchemie«, Archeion, Rome/Paris, ١٩٣٢, vol. XIV; id, Arabische
Alchemisten. I. Châlid ibn Jazîd ibn Mu'âwija, Heidelberg, ١٩٢٤; id, »Sal
ammoniacus, Nušâdir und Salmiak«, Sitzungsberichte der Heidelberger Akademie der
Wissenschaften, Heidelberg, ١٩٢٣, vol . V; id, »Zu E. J. Holmyards Ausgabe des
Kitâb al-'ilm al-muktasab fî zirâ'at ad-dahab«, Der Islam, Berlin/Leipzig, ١٩٢٦,
vol. XV; id, Tabula Smaragdina, Heidelberg, ١٩٢٦; Sarton, G., Introduction to
the History of Science, Baltimore, ١٩٦٢, vol I; Stapleton, H. E., »The antiquity
of Alchemy«, Ambix, London, ١٩٥٣, vol. V; id, »Further Notes on the Arabic
Alchemical Manuscripts in the Libraries of India«, Isis, Philadelphia, ١٩٣٦,
vol. XXVI; id, »Note on the Arabic MSS. on Alchemy in the Âsafîya Library,
Hyderâbâd (Deccan), India«, Archeion, Rome/Paris, ١٩٣٢, vol. XIV; id and R.F.
Azo, »An Alchemical Compilation of the Thirteenth Century, A.D«, Memoirs of
Asiatic Society of Bengal, Calcuta, vol. III, ١٩١٠-١٩١٤; Steinschneider, M.,
»Masardjaweih, ein jüdischer Arzt des VII. Jahrhunderts«, ZDMG, ١٨٩٩, vol. LIII,
Suter, H., Die Mathematiker und Astronomen der Araber und ihre Werke, Leipzig,
١٩٠٠; Ullmann, M., »Ңālid ibn Yazīd und die Alchemie: Eine Legende«, Der Islam,
Berlin/Leipzig, ١٩٧٨, vol. LV; id, Die Medizin im Islam, Leiden, ١٩٧٠; id, Die
Natur und Geheimwissenschaften im Islam, Leiden, ١٩٧٢;
یونس کرامتی
.III ترجمه از سنسکریت و پهلوی به عربی
١. The Complete...
کهنترین سند دربارۀ انتقال کتب هندی به ایران و احتمالاً ترجمۀ آنها به پهلوی (=
فارسی میانه) کتاب چهارم دینکرد١ استکه به نوشتۀ آن(I/٤١٢، سطرهای ١٧-٢٢)، شاپور
اول ساسانی(حک ٢٤٠-٢٧٠م)، فرمان داد نوشتههای مربوط به پزشکی، ستارهشناسی،
حرکت، زمان، مکان، جوهر، آفرینش، کون و فساد، تغییر عَرَض، منطق و صنایع را از هند،
روم و دیگر سرزمینها گرد آورند و به اوستا بپیوندند (نیز نک : تفضلی، تاریخ...،
٣١٥). ابن ندیم (ص ٣٣٣) نیز به گردآوری و ترجمۀ کتب خارجی، و بهخصوص هندی، در زمان
اردشیر بابکان (حک ٢٢٤-٢٤٠م)، پسرش شاپور و خسرو انوشیروان (حک ٥٣١-٥٧٩م) اشاره
کرده است. وجود واژههای هندیالاصل در متنهای پهلوی شاهدی بر تأثیر علوم هندی بر
علوم زمان ساسانیان است. برای نمونه میتوان به نام چند گیاه دارویی اشاره کرد که
بر نفوذ طب هندی در دورۀ ساسانی دلالت دارد: بلادور١ «بلاتور (گیاهی طبی)»، «بیش٢»،
هَلیلگ٣ «هلیله» و... (بیلی، ٨١-٨٢ ؛ رضایی باغبیدی، «واژه گزینی...»، ١٤٧؛ نیز
نک : مکنزی، ١٦, ١٨, ٣٩).
ترجمۀ آثار سنسکریت به پهلوی در زمان شاهنشاهی خسرو انوشیروان به اوج شکوفایی رسید.
از جمله کتابهایی که در عصر خسرو انوشیروان به پهلوی ترجمه شد کتاب سیرَک (نیز:
جرک،
سرک، شرک) در پزشکی بود (ابن ندیم، ٤٢١؛ تفضلی، همان، ٣٢٠) که احتمالاً اثر پزشک
معروف هند باستان چَرَکه٤ بوده است (رضایی باغبیدی، همان، ١٤٦، حاشیۀ ٧). کتاب
سنسکریت شوکه سَپتَتی٥ «هفتاد حکایت طوطی»، که اکنون ٤ تحریر فارسی از آن به نامهای
جواهرالاسمار، طوطینامه (دو کتاب) و چهل طوطی بر جای مانده است، نیز احتمالاً در
دورۀ ساسانی به پهلوی ترجمه شده بود (نیز نک : تفضلی، همان، ٣٠٤). اما معروفترین
اثر هندی که در زمان خسرو انوشیروان به دست برزوی طبیب پسر آذرمهر به پهلوی ترجمه
شد، کتاب پَنچه تَنتره٦ «پنج باب» بود ( کلیله...، ٢٩-٣٥؛ دربارۀ سفر برزوی به هند،
نک : دوبلوا٧، سراسر کتاب) که برزوی آن را بر اساس نام دو شغال که شخصیتهای اصلی
داستان بودند، کلیله و دمنه نامید. بر خلاف نظر غالب، برزوی پنچه تنتره را مستقیماً
از سنسکریت به پهلوی ترجمه نکرده بود. بررسی اسامی خاص موجود در ترجمههای بازمانده
از روایت پهلوی (یعنی ترجمههای سریانی و عربی)، و مقایسۀ آنها با اصل سنسکریت نشان
میدهد که برزوی پنچه تنتره را نه از اصل سنسکریت، بلکه از یکی از زبانهای محلی هند
به پهلوی ترجمه کرده است (مجتبائی، «ملاحظاتی...»، ٣٤). این زبان شاید زبان پیشاچی٨
بوده است (همان، ٣٦).
ترجمۀ پهلوی کلیله و دمنه از میان رفته است، اما محتوای آن را میتوان بر اساس
ترجمههای موجود آن به سریانی و عربی بازشناخت. ترجمۀ پهلوی کلیله و دمنه مفهوم
حدود ٨٠٪ از متون منثور و بیش از ٧٠٪ از ابیات پنچه تنترۀ اصلی را شامل میشده است
(اجرتن، II/٤٦). ترجمۀ پهلوی فاقد مقدمه و ٣ حکایت از پنچه تنترۀ اصلی بود. از سوی
دیگر، در این ترجمه حکایتهایی از حماسۀ بزرگ هند باستان مَهابهارَته٩ گنجانده شده
بود (رضایی باغبیدی، «پنچه تنتره...»، ٩٤). کلیله و دمنۀ پهلوی پس از اندک زمانی
در ٥٧٠م، زمانی که هنوز خسرو انوشیروان پادشاه بود، توسط کشیشی ایرانی به نام
«بود١٠» به سریانی ترجمه شد. تنها نسخۀ این ترجمه در ١٢٨٧ق/١٨٧٠م در کلیسای ماردین
در ترکیه کشف شد. از آنجا که آغاز این نسخه افتادگی دارد و فاقد مقدمه است، اما در
١٠ باب تمام متن کلیله و دمنۀ پهلوی را حفظ کرده است (همان، ٩٦؛ نیز نک : شولتس١١،
سراسر کتاب).
در نتیجۀ نهضت ترجمه در عالم اسلام که از نیمۀ سدۀ ٢ق/٨م آغاز شد و تا اواخر سدۀ
٤ق/١٠م ادامه یافت، بسیاری از آثار ارزشمند هندی و ایرانی از زبانهای سنسکریت و
پهلوی به عربی و از آن طریق به زبانهای دیگر، ازجمله فارسی، ترجمه
شد. شمار این ترجمهها در دورۀ اموی بسیار اندک بود. ظاهراً نخستین ترجمه از پهلوی
به عربی، ترجمۀ دیوان محاسبات بود که به فرمان حجاج بن یوسف(د٩٥ق/٧١٤م) و به دست
صالح بن عبدالرحمان به انجام رسید (ابن ندیم، ٣٣٨؛ نیز نک : بلاذری، ٢٩٨). دو کتاب
رستم و اسفندیار و بهرام شوس (= بهرام چوبین) نیز از کتابهایی بودند که در دورۀ
اموی توسط جبلة بن سالم به عربی ترجمه شدند (ابن ندیم، ٤٢٤). تعداد ترجمهها در
دورۀ عباسی در پی تأسیس و گسترش مدرسههای علمی به شدت افزایش یافت، تا بدانجا که
برخی بر این باورند که بیتالحکمۀ بغداد در دورۀ خلافت مأمون (١٩٨-٢١٨ق/٨١٤-٨٣٣م)
درواقع یک دارالترجمه بوده است (نک : ه د، ١٣/٢٧٤).
١. balādur ٢. bīš ٣. halīlag ٤. Caraka ٥. Śukasaptati. ٦. Pañcatantra. ٧. De
Blois
٨. Pišācha ٩. Mahābhārata. ١٠. Būd ١١. Schulthess
ابن ندیم (ص ٣٤١) فهرستی از مترجمانی را که در دورۀ عباسی از پهلوی به عربی یا
برعکس ترجمه میکردند، چنین آورده است: ابن مقفع، بسیاری از اعضای خاندان نوبختی،
موسى و یوسف پسران خالد که در خدمت داوود بن عبدالله بن حمید ابن قحطبه بودند، علی
بن زیاد تمیمی که کنیۀ ابوالحسن داشت، حسن بن سهل، احمد بن یحیی بن جابر بلاذری،
جبلة بن سالم کاتب هشام، اسحاق بن یزید، محمد بن جهم برمکی، هشام بن قاسم، موسی بن
عیسى کردی، زادویة بن شاهویۀ اصفهانی، محمد بن بهرام بن مطیار اصفهانی، بهرام بن
مردان شاه که موبد شهر نیسابور (= بیشاپور) در شهرستان فارس بود، و عمر بن فرخان.
معروفترین ایشان عبدالله بن مقفع بود که ابن ندیم او را از جمله ١٠ تن از
بلیغترین مردم دانسته است (ص ١٨٢). وی در جای دیگر سلم را هم که در بیتالحکمه کار
میکرد، جزو مترجمان پهلوی به عربی یاد کرده است (ص ١٧٤). به این فهرست باید نام
خود ابن ندیم را هم افزود. از سوی دیگر، میدانیم که ذوالریاستین فضل بن سهل وزیر
مأمون کتابی برای یحیى برمکی از فارسی (میانه؟) به عربی ترجمه کرده بود
(امین،١/١٩٣؛ جهشیاری، ٢٣٠).
انواع متون ترجمه شده در این دوره را میتوان چنین تقسیم کرد:
الف ـ متون پزشکی: کتاب سیرَک که در عهد خسرو انوشیروان از سنسکریت به پهلوی ترجمه
شده بود، توسط عبدالله بن علی به عربی ترجمه شد (ابن ندیم، ٤٢١). این کتاب ظاهراً
همان کتابی است که یعقوبی آن را کتاب شرک نامیده است (١/٩٤). ٣ کتاب پهلوی با
نامهای بنیاندخت، بنیان نفس و بهرامدخت نیز دربارۀ درمان ناتوانیهای جنسی به عربی
ترجمه شده بود (ابن ندیم، ٤٣٦). نیز میدانیم که ابن مقفع هم کتابهایی
در زمینۀ پزشکی که پیش از او به پهلوی ترجمه شده بود، از پهلوی به عربی ترجمه کرده
بود (همو، ٣٣٧).
ازجملۀ کسانی که از هندی به عربی ترجمه میکردند،
منکۀ هندی بود (همو، ٣٤٢). او کتابی در زمینۀ سموم منسوب به شاناق (سنسکریت:
چانَکیه١) برای یحیی بن خالد برمکی به پهلوی ترجمه کرد، اما چون خط پهلوی
نمیدانست، کتابت آن را به ابوحاتم بلخی سپرد. همین کتاب در عهد مأمون توسط عباس بن
سعید جوهری تحت عنوان السموم به عربی ترجمه شد (ابن ابی اصیبعه، ١/٣٣). جاحظ نیز به
ترجمۀ کتاب السموم شاناق اشاره کرده است ( البیان...، ١/٦٤). منکۀ هندی کتاب سسرد
(اثر سوشروته٢) را نیز که در ١٠ باب تنظیم شده بود، به سفارش یحیی بن خالد برمکی
برای استفاده در بیمارستان بغداد (به پهلوی؟) ترجمه کرده بود (ابن ندیم، ٤٢١).
ابن دهن، مدیر بیمارستان برامکه، نیز از هندی به عربی ترجمه میکرد (همو، ٣٤٢). او
دو کتاب پزشکی هندی را با نامهای استانکر الجامع (سنسکریت: اَشتانگَهردَیه٣ «باطِن
]علمِ[ هشت شاخه (= پزشکی)») اثر واگبهَته٤ و سندستاق(سنسکریت: سیددهَیُگه٥
«معالجۀ موفق»؛ یا به قول ابن ندیم: «صَفوَه النُجح» = «زبدۀ رستگاریها») اثر
ورنده٦ را (مستقیماً از سنسکریت یا از پهلوی) به عربی ترجمه کرده بود (همو، ٤٢١؛
نیز نک : GAS, III/١٩٨-٢٠٠). کتابهای دیگری که در زمینۀ پزشکی از هندی به عربی
ترجمه شده بود، عبارت بودند از: مختصر للهند فی العقاقیر، علاجات الحبالى للهند،
توقشتل که در آن صد درد و صد درمان است، روسا الهندیة فی علاجات النساء، السکر
للهند، أسماء عقاقیر الهند ترجمۀ منکه برای اسحاق بن سلیمان، رأی الهندی فی اجناس
الحیات و سمومها، التوهم فی الامراض و العلل اثر توقشتل هندی (ابن ندیم، همانجا).
اسحاق بن علی بن سلیمان نیز کتابی در زمینۀ دامپزشکی از پهلوی به عربی ترجمه کرده
بود (همو،
٤٣٧؛ برای ترجمۀ آثار پزشکی هندی، نیز نک : GAS, III/١٨٧-٢٠٢).
بهعلاوه، کتابهای مربوط به داروشناسی و مفردات پزشکی در دورۀ اسلامی پر از نامهای
ایرانی داروها و مفردات گیاهی است که بیگمان بسیاری از آنها در متون فارسی میانه
سابقه داشته است.
١. Cānakya ٢. Suśruta ٣. AŞŧāŇgahŗdaya. ٤. Vāgbhaŧa ٥. Siddhayoga. ٦. Vŗnda
٧. Nâmakîhâ-î... ٨. Aνθoλoγιαι. ٩. Vettius Valens ١٠. Wizīdag.
ب ـ متون نجومی: ابن ندیم (ص ٣٣٢-٣٣٣) پیدایش علم نجوم را به ایرانیان زمان جمشید
نسبت داده، و به سهم اردشیر و شاپور و بهویژه خسرو انوشیروان اشاره کرده است. یکی
از مترجمان معروف آثار نجومی از پهلوی به عربی ابوسهل بن
نوبخت بود که تا زمان هارون زنده بود و در خزانةالحکمه کار میکرد (همو، ٣٨٢). در
زمینۀ نجوم کتابی پهلوی با نام زیج شهریار در سدۀ ٢ق توسط ابوالحسن علی بن زیاد
تمیمی به عربی ترجمه شد (همو، ٣٤١). نام این کتاب در متنِ پهلویِ نامههای منوچهر٧
(نامۀ ٢، فصل ٢، بند ٩) به صورت zīg ī šahryārān آمده است (نک : ص ٦٣). نام این
کتاب به صورت زیج شاه (بیرونی، القانون...، ٣/١٤٧٣؛ حمزه، ١٥١؛ ابونصر قمی، ٢٠٨،
٢٣٨) و زیج شهریاران (بیرونی، الآثار...، ٦، القانون، همانجا) نیز ثبت شده است.
آغاز تألیف این کتاب احتمالاً زمان شاپور اول بوده، اما تدوین نهایی آن در زمان
خسرو انوشیروان بوده است (تفضلی، تاریخ، ٣١٧). زیج شهریار بر قواعد و اصولی مبتنی
بوده که بیشتر آنها اصل هندی داشته است (نک : نالینو، ١٨٦). در نامههای منوچهر
(نامۀ ٢، فصل ٢، بند ٩) به زیج هندو (پهلوی: zīg ī hindūg) نیز اشاره شده است
(همانجا) که ظاهراً از سنسکریت به پهلوی ترجمه شده بود. وجود واژههای پهلوی horā
«زایچه، طالع» (دینکرد،I/٤٢٨ ، سطر ١٥؛ از سنسکریت horā «ساعت؛ نیمی از یک برج
(معادل °١٥)؛ زایچه، طالع»، دخیل از یونانی ώρα؛ نک : مونیِر ـ ویلیامز، ١٣٠٦) و
košā «گاهشماری» (دینکرد، همانجا؛ از سنسکریت kośa «نام نوعی اقتران سیارات؛ نام
دومین بیت یا منزلنجومی»، نک : مونیرـ ویلیامز، ٣١٤) گواه دیگری بر ترجمۀ آثار
نجومی هندی از سنسکریت به پهلوی است (قس: مجتبائی، نحو...، ٥٧- ٥٨).
کتاب آنتولوگیای٨ «گزیدهها» اثر وِتّیوس والِنس٩ (نک : ابن ندیم، ٣٧٦: فالیس؛ نیز
GAS, V/٢٠٤: بالیس، والیس) رومی که در نیمۀ دوم سدۀ ٢م میزیست و در زمان خسرو
انوشیروان، بزرگمهر آن را به پهلوی ترجمه و تفسیر کرده و احتمالاً وِزیدَگ١٠
«گزیده» نامیده بود، با عنوان الزبرج (ابن ندیم، همانجا) به عربی ترجمه شده بود، که
ظاهراً تصحیف البِزیدَج است (تفضلی، همان، ٣١٨، حاشیۀ ٦).
ابن ندیم از دو منجم بابلی به نامهای تینکلوس صاحب کتاب وجود و حدود و طینقروس صاحب
کتاب موالید دربارۀ وجود و حدود نام برده است (ص ٣٧٧). این دو نام در واقع صورتهای
تحریف شدۀ نام تِئوکرُس١ هستند که در نیمۀ دوم سدۀ ١م میزیست (تفضلی، همان، ٣١٩).
کتاب او در زمان خسرو انوشیروان به پهلوی و سپس از پهلوی به آرامی ترجمه شده بود.
ترجمۀ آرامی این کتاب در دسترس منجمان مسلمان بوده است (نک : نالینو، ١٩٨-١٩٩).
بعید نیست که این کتاب ترجمۀ عربی نیز داشته است.
کتابی در باب احکام نجوم با نام اندرزغَر منسوب به اندرزگر پسر زادان فرخ احتمالاً
از پهلوی به عربی ترجمه شده بود (نک : همو، ٢١١-٢١٣).
رازی مطالبی از دو کتاب نجومی زردشتی با نامهای کَیان و بَیان و خورَّه روزان نقل
کرده است (ص ١٥-١٦). او احتمالاً از ترجمههای عربی آنها استفاده کرده است (تفضلی،
همان، ٣٢٠).
به روایت بیرونی (تحقیق...، ١٣٢، ٣٥١-٣٥٦) فَزاری و یعقوب بن طارق، در ١٥٤ یا
١٥٦ق/٧٧١ یا ٧٧٣م در دربار منصور، خلیفۀ عباسی، با منجمی از ناحیۀ سِند دیدار کردند
و آن منجم مطالب بسیاری دربارۀ نجوم هندی برای آنان بازگو کرد و آنان بر اساس سخنان
وی آثاری به زبان عربی فراهم آوردند. اما به گفتۀ ابن آدمی، فزاری زیجی هندی به نام
براهمسپهطسدهانت (سنسکریت: براهمَسپهوتَسیدّهانته٢) اثر برَهمَگوپته٣ را که در ٦٢٨م
تألیف کرده بود و منجمی هندی آن را با خود به بغداد آورده بود، به دستور منصور به
عربی ترجمه کرد (قفطی، ٢٧٠؛ نیز نک : GAS, V/١٩٩؛ نالینو، ١٤٩-١٥٠). شاید زیج سند
هند کبیر که نگارش آن به فزاری منسوب است (صاعد، ١٥٥). همین ترجمه بوده باشد. فزاری
همچنین برخی از آراء منجمان ایرانی را که به غلط به هِرمِس منسوب شده بودند، در
آثار خود یاد کرده است (پینگری، ١٠٣-١٠٥).
زیج هندی دیگری به نام کندکاتک(سنسکریت: کَهندَ کهادیَکه٤) اثر برَهمَگوپته در سدۀ
٢ق به عربی ترجمه شده بود و با نام ارکند شناخته میشد، اما اشتباهات آن ترجمه به
اندازهای بود که بیرونی را واداشت تا بار دیگر آن را به عربی ترجمه کند (نک :
بیرونی، همان، ٣٤٦، ٣٨٣؛ GAS, V/٢٠١). زیج دیگری منسوب به اَرجَبهَر (سنسکریت:
آریَبهَته٥)، منجم هندی اواخر سدۀ ٥م، را که برگرفته از براهمَسپهوتَسیدّهانته بود،
نیز ابوالحسن اهوازی به عربی ترجمه کرده بود (نک : نالینو، ١٥٠، ١٧٣-١٧٤).
ج ـ دیگر متون علمی: در آثار بازماندۀ پهلوی واژهها و نشانههایی وجود دارد که به
ترجمۀ دیگر آثار علمی از سنسکریت به پهلوی دلالت میکند، مانند واژههای پهلوی
tarak «منطق» (دینکرد، I/٤٢٨، سطر ١٠؛ از سنسکریت tarka) و abyākaran «دستور زبان،
صرف و نحو» (همانجا، سطر ١٤؛ از سنسکریت vyākaraņa). مجتبائی بر این باور است که
آشنایی ایرانیان با سنت دستورنویسی هندی که از دورۀ ساسانی و از طریق ترجمۀ آثار
سنسکریت به پهلوی آغاز شده بود، زمینه را برای تدوین دستور زبان عربی در نخستین
سدههای اسلامی
توسط بزرگانی چون خلیل بن احمد و سیبویه فراهم آورد (همان، ٥٧-٦٥).
روایت شده است که ابن مقفع خلاصهای از آثار ارسطو در منطق فراهم آورده بود. بعید
است که این آثار از زبانی بجز پهلوی ترجمه شده باشد (EI٢, X/٢٣١)، بهخصوص از آنجا
که به روایت ابن ندیم (ص ٣٣٧) ابن مقفع کتابهایی در زمینۀ منطق
که پیش از او به پهلوی ترجمه شده بود، از پهلوی به عربی برگردانده بود.
دو روایت عربی از کتاب کشاورزی کاسّیانوس باسّوس سکلاستیکوس٦ (عربی: قُسطوس) وجود
دارد که یکی مستقیماً از یونانی و دیگری از ترجمۀ از میان رفتۀ پهلوی آن به عربی
ترجمه شده است (EI٢, X/٢٣٢).
فصل ٦٤ کتاب روایت پهلوی٧ که دربارۀ خواص جادویی مهرهها و سنگهای قیمتی است (نک :
I/٢٢٨-٢٣٣)، دست کم توسط ٤ تن، بدون ذکر مأخذ، از پهلوی به عربی ترجمه شده و موجود
است (EI٢، همانجا).
زادان فرخ بن پیری کسکری نیز کتابی در جغرافیا از پهلوی به عربی ترجمه کرده بود که
شامل معلوماتی دربارۀ شهرهای ایران و مردم هریک بود (ابن فقیه، ٢٠٩).
١. Teucros ٢. Brāhmasphuŧasiddhānta. ٣. Brahmagupta ٤. KhaņĐakhādyaka. ٥.
Āryabhaŧa ٦. Cassianus Bassus Scholasticus ٧. The Pahlavi...
د ـ متون اندرزی: ترجمۀ اندرزنامهها و آثار مشابه تألیفی در عربی المحاسن
والاضداد، المحاسن والمساوی و گاه فقط المحاسن نامیده شده است (محمدی، ١٤٥). کتاب
المحاسن عمر ابن فرخان (ابن ندیم، ٣٨١)، در آداب معاشرت و حسن سلوک احتمالاً از
اینگونه ترجمهها بوده است (محمدی، ١٤٤-١٤٥). مهمترین اثر از این نوع کتابی پهلوی
با نام جاویدان خرد بوده است که ابوعلی مسکویه (ص ٥) نسخهای از آن را در فارس نزد
موبدان موبد دیده بود. بخشی از این کتاب بهخواهش حسن ابن سهل و به دست خضر بن علی
از پهلوی به عربی ترجمه
شده بود (تفضلی، همان، ٢٠٨). ابوعلی مسکویه در کتاب خود الحکمةالخالدة، پندهای
خردمندانۀ بزرگان ایرانی را در بخشی با نام «آداب الفرس» از منابع مختلف گرد آورده
که شاید یکی از منابع وی ترجمۀ خضر بن علی بوده است. این بخش مشتمل است بر سخنان
پندآموز «أوشهنج» (= هوشنگ) (ص ٦- ١٨)، «مواعظ أذرباذ» (ص ٢٦- ٢٨)، «آداب بزرجمهر»
(ص ٢٩-٤١)، «حکم کسرى قُباذ» (ص ٤١-٤٥)، «کتاب لبزرجمهر إلی کسرى» (ص ٤٥- ٤٨)، «حکم
تؤثر عن أنوشروان» (ص ٤٩-٦١)، «حکم لبهمن الملک» (ص ٦١-٦٧) و پندهایی از دیگر
حکیمان ایرانی (ص ٦٧- ٨٨) که نامشان دانسته نیست (نیز نک : تفضلی، همان، ٢٠٦-
٢٠٩). بخشهایی از «مواعظ أذرباذ» در متنی پهلوی با نام اندرز آذرباد مَهرَسپَندان
هنوز موجود است (نک : همان، ١٨٢). بیشتر بخشهای «آداب بزرجمهر» نیز در متن پهلوی
یادگار بزرگمهر هنوز موجود است (نک : همان، ١٨٥). اندرزهای بزرگمهر را فردوسی به
نظم درآورده است (نک : ٨/١٩٣-٢٠٦). بخشهایی از الحکمةالخالده را مؤلف ناشناختۀ
خردنامه (سدۀ ٤ یا ٥ق/١٠ یا ١١م) به فارسی برگردانده است (خردنامه، ٧٨-٨٠؛ نیز نک
: تفضلی، «جاویدان...»، ٥٠٦-٥٠٧). در کتاب ششم دینکرد نیز اندرزهایی منسوب به
آذرباد مهرسپندان وجود دارد (شاکد، ١٣٠-١٣١, ١٧٤-١٧٥, ١٨٢-١٨٥) که تحریرهایی از
آنها، گاه منسوب به کسی دیگر، به عربی و فارسی موجود است (مثلاً نک : ابوعلی،
٣٧-٣٩، ٦٧؛ تنوخی، ٣٨؛ ابوحیان، ٣/٦٧٣، ٤/٢٥٤؛ غزالی، ٢٢٤-٢٢٥؛ حمدالله، ٦٧).
ابن ندیم (ص ٤٣٨) زیر عنوان «کتابهایی که در مواعظ و آداب و حِکَم از آن ایرانیان و
رومیان و هندیان و تازیان تألیف شده و مؤلف آنها شناخته یا ناشناخته است» فهرستی از
اینگونه کتابها را ذکر کرده که از مجموع ٤٤ کتاب ذکر شده، به نظر میرسد که این
کتابها ترجمۀ مستقیم از زبان پهلوی بوده است: ١. زادالفروخ (= زادان فرخ: تفضلی،
تاریخ، ٢٠٣) در تربیت پسرش؛ ٢. مهراد وحسیس (= مهرآذر گُشنَسپ: همانجا) الموبدان
(الفرمدار: همانجا) به بزرجمهر بن البختکان (= بزرگمهر بختگان: همانجا)، این کتاب
احتمالاً همان کتاب نهر اردحسبس است که علی بن عبیدۀ ریحانی در زمان مأمون به عربی
ترجمه کرده بود (ابن ندیم، ١٧٣)؛ ٣. عهد خسرو (انوشیروان) به پسرش هرمز که به هنگام
واگذاری سلطنت بدو وصیت میکند و پاسخ هرمز بدو؛ ٤. کتاب شاهی از شاهان پیشین به
پسرش دربارۀ تربیت؛
٥. عهد خسرو (انوشیروان) به هر که از خاندانش درک آموزش داشت؛ ٦. عهد اردشیر بابکان
به پسرش شاپور؛ ٧. کتاب موبدان موبد؛ ٨. عهد خسرو انوشیروان به پسرش با نام چشمۀ
بلاغت؛ ٩. آنچه خسرو (انوشیروان) به مرزبان نوشت و پاسخ مرزبان بدو؛ ١٠. پرسشهایی
که پادشاه روم به دست بقراط رومی برای انوشیروان فرستاد؛ ١١. فرستادن پادشاه روم
فیلسوفان را به سوی پادشاه ایران و پرسش از او دربارۀ چیزهایی از حکمت؛ ١٢. در باب
تدبیر که به فرمان اردشیر از کتابهای حکیمان استخراج شده بود؛ ١٣. کتاب سکربیری بن
مردیود لهرمزبن کسرى و رسالة کسرى الی جواسب و جوابها؛ ١٤. کتاب کسرى (= خسرو) به
بزرگان رعیتش دربارۀ شکرگزاری؛ ١٥. سیرهنامه تألیف حداهود ابن فرخزاذ (= خدابود
پسر فرخزاد: تفضلی، همان، ٢٠٤).
١. Pahlavi...
چنانکه مشاهده میشود برخی از این اندرزها بیشتر صبغۀ سیاسی داشته است. چنین
اندرزهایی را در متون کهن عربی و فارسی تحت عناوینی چون آیین، آییننامه، پندنامه،
توقیع، خطبه، سیره، عهد، کارنامه، کتاب التاج (تاجنامه)، مثل، نامه یا وصیت
میتوان یافت. نمونههایی از اینگونه متون که متن پهلوی آنها هنوز موجود است،
عبارتاند از: اندرز خسرو قبادان و آیین نامهنویسی (نک : «متون پهلوی١»، ٥٥-٥٧,
١٣٢-١٤٠). علاوه بر آنچه نام برده شد، میتوان به این موارد نیز اشاره کرد که جز
چند مورد به پادشاهان ساسانی منسوب است و گاه بخشهایی از آنها، به اجمال یا به
تفصیل، در آثار عربی و یا فارسی نقل شده است: آیین اردشیر، آیین تیراندازی منسوب به
بهرام گور یا بهرام چوبین، آیین چوگانبازی، آییننامه در آیین که ترجمهای از آن
را ابن مقفع فراهم آورده بود (ابن ندیم، ١٧٢)، امثال بزرگمهر، توقیع بهرام گور،
توقیع قباد، توقیع نرسی، توقیع هرمز پسر انوشیروان، توقیعات اردشیر، توقیعات
انوشیروان، توقیعات خسروپرویز، خطبۀ اردشیر بابکان، خطبۀ انوشیروان، خطبۀ بهرام
گور، خطبۀ خسروپرویز، خطبۀ هرمز پسر انوشیروان، رسالهای منسوب به اردشیر در آیین
کشورداری، سیرۀ اردشیر که ابان لاحقی آن را به شعر عربی نیز درآورده بود (همانجا).
سیرۀ انوشیروان که ابن مقفع آن را به عربی ترجمه کرده بود و ابان لاحقی نیز آن را
به شعر عربی درآورده بود (همانجا)، شاهینی (کتابی منسوب به انوشیروان)، عهد اردشیر
که ابن ندیم (ص ١٨٣) آن را از جملۀ بهترین کتابها نزد همه دانسته، و بلاذری آن را
به شعر عربی نیز درآورده بود (دربارۀ عهد اردشیر، نک : عباس، سراسر کتاب)، عهد
شاپور به پسرش هرمز، عهد قباد به پسرش خسرو انوشیروان، کارنامه در سیرۀ انوشیروان،
التاج، التاج در سیرۀ انوشیروان که ترجمۀ ابن مقفع بوده است (ابن نـدیم، ١٧٢). نامۀ
تَنسَر که متن عربی آن از میان رفتـه، و فقط ترجمۀ فارسی آن به قلم ابن اسفندیار
برجای مانـده است، نامۀ شاپور در پاسخ به نامۀ قیصر روم، نامۀ شیرویـه به پدرش
خسروپرویـز و پاسخ خسـرو به او، نامۀ موبـد به هرمـز (احتمالاً هرمز پسر شاپور)،
نامههای اردشیر، نامههای بهرام گور، نامههای خسرو انوشیروان و وصیت بزرگمهر به
خسرو انوشیروان (دربارۀ این آثار، نک : تفضلی، همان، ٢١٤-٢٥٠). ابن ندیم (ص ٤٣٦)،
چنانکه خود میگوید، کتابی در آداب جنگ و قلعهگیری که برای اردشیر بابکان تألیف
شده بود، ترجمه کرده بود.
علاوه بر کتابها و رسالههایی که نام آنها برجای مانده، گاه در نوشتههای کهن عربی
و فارسی جملات و عبارات پندآموزی از شاهان و پهلوانان ایرانی، همچون اردشیر،
افراسیاب، بهرام گور، بهمن پسر اسفندیار، پشنگ، پکور (پاکُر)، خسرو انوشیروان،
خسروپرویز، دارا، رستم، فریدون، قباد، هرمز پسر انوشیروان و یزدگرد سوم، به عربی
برگردانده شده است. گاه نیز جملاتی از حکیمان ایرانی، نظیر آذرگُشَسپ(آذرگُشنَسپ)،
بُرزمِهر، بزرگمهر، مَردَک، مهآذر، مَهبود و وِهشاپور، نقل شده است (در اینباره،
نک : تفضلی، همان، ٢٠٤-٢٠٦).
از جمله آثاری که ابن مقفع از پهلوی به نثر عربی ترجمه کرده، و ابان لاحقی به شعر
عربی درآورده بود، کتاب مَردَک (کتاب مزدک: ابن ندیم،١٧٢، ٢٣٢)، منسوب به مردک از
حکمای دوران ساسانی بود. شواهد نشان میدهد که این کتاب ربطی به مزدک و تعلیمات
مذهبی او نداشته، بلکه از کتابهای ادبی و اخلاقی و از نوع کلیله و دمنه بوده است
(نک : تفضلی، همان، ٢٠٩-٢١١). آنچه از ترجمۀ عربی این کتاب برجای مانده، نقل
قولهایی از آن در آثار آبی (نک : ٧/٧٧)، ثعالبی (٤/٣٥١) و ابن ابی رندقه (ص ٢١٨،
٢٢٠) است (نیز نک : تفضلی، ٥٠٧-٥١٠). ابن مقفع کتابهایی نیز تحت عنوان آداب کبیر،
ادب صغیر و الیتیمة در رسائل به عربی ترجمه کرده بود (ابن ندیم، ١٧٢). ابان لاحقی
نیز کتابهایی را با نامهای رسائل و حکم هند به شعر عربی درآورده بود (همانجا).
برخی از منابع کهن عربی و فارسی نیز جملاتی اندرزی از شاهان و بزرگان ساسانی نقل
کردهاند که بر اشیاء گوناگون، از جمله بر اَستودان، پرده، تابوت، تاج، تختهسنگ،
سنگمزار، کمربند، لوح زرین، نگین انگشتری و جز آنها منقوش بوده است. به نظر میرسد
که بسیاری از این جملات در واقع برگرفته از کتابهای پهلوی یا اقوال شفاهی ایرانیان
بوده است (نک : تفضلی، تاریخ، ٢١١-٢١٣).
ه ـ متون تاریخی و حماسی: مهمترین کتاب تاریخی ترجمه شده از پهلوی به عربی
خداینامه (محمدی، ١٥٣-١٥٧) در شرح روزگار پادشاهان ایرانی بوده که به نامهای
سیرالملوک، سیر ملوک الفرس، شاهنامه، کتب الملوک و نامۀ باستان نیز شناخته میشود.
آغاز تدوین خداینامه را باید به زمان خسرو انوشیروان نسبت داد، اما به تدریج و حتى
پس از مرگ یزدگرد سوم مطالبی بدان افزوده شد (تفضلی، همان، ٢٧٠-٢٧١). از خداینامه
ترجمهها و تألیفهای متعددی به عربی از کسانی چون ابن مقفع، محمد بن جهم برمکی،
زادویه پسر شاهویۀ اصفهانی، محمد بن مطیار اصفهانی، هشام بن قاسم اصفهانی، بهرام
پسر مردانشاه موبد خورّهشاپور، بهرام پسر مهران اصفهانی و احتمالاً بهرام هروی
مجوسی و ابوالفرج ابراهیم بن احمدبن خلف زنجانی موجود بوده است (در اینباره، نک
: محمدی، ١٥٤). یکی دیگر از مترجمان خداینامه از پهلوی به عربی به احتمال بسیار
موسی بن عیسى کسروی بود که، علاوه بر ترجمه، مطالبی از دیگر متون پهلوی و آثاری که
داستانهای هندی، بهویژه با درونمایههای بودایی، داشتهاند به مطالب کتاب افزوده
بود (روزن، ٣٨، ٤٣). بسیاری از مطالب موجود در تاریخهای دورۀ اسلامی برگرفته از این
ترجمهها بوده است. نویسندگان و شاعران فارسیگوی نیز از این ترجمهها بهرۀ بسیار
بردهاند. دلایلی وجود دارد که نشان میدهد داستان بلاش پسر فیروز و دختر شاه هند
که جاحظ
( المحاسن...، ٢٨٦-٢٩٢؛ نیز نک : «بخشی از المحاسن...»، ١٨-٢٤) آن را به روایت
کسروی آورده، مستخرج از خداینامه بوده و این کسروی، موسی بن عیسى کسروی بوده است
(روزن، ٣٠، ٣٢، ٤٠). این داستان درونمایهای هندی، بهویژه بودایی، دارد که بر طبق
فضای ایرانی تغییراتی در آن داده شده است (همو، ٢٦). روزن (ص ٤٠) بر این باور است
که هرجا جاحظ در کتاب المحاسن و الاضداد اطلاعاتی دربارۀ تاریخ ایران میدهد، این
اطلاعات از خداینامۀ کسروی اخذ شده است.
به روایت مسعودی ( التنبیه...، ١٠٦)، در ١١٣ق/٧٣١م کتابی از پهلوی به عربی برای
هشام بن عبدالملک ترجمه شد که تصویر ٢٧ تن از شاهان ساسانی (٢٥ مرد و ٢ زن) و وقایع
دوران حکومت هریک را شامل میشد. او خود این کتاب را در ٣٠٣ق/٩١٥م در شهر استخر
فارس دیده، و بر آن اساس، رنگ لباس، تاج و سلاح اردشیر و یزدگرد سوم را توصیف کرده
است. حمزۀ اصفهانی نیز لباسهای شاهان ساسانی را براساس کتابی به نام کتاب صور ملوک
بنی ساسان وصف کرده است (ص ٤٤-٥٥). ظاهراً این همان کتابی است که مسعودی از آن یاد
کرده است.
مسعودی (مروج...، ٢/٤٤) مطالبی نیز از کتابی به نام بنکش ترجمۀ ابن مقفع دربارۀ دژی
استوار میان آلان و کوه قفقاز نقل کرده که منسوب به زمان پادشاهی اسفندیار پسر
گشتاسپ پسر لهراسپ بوده است. همو از کتاب دیگری با نام سکیسران ترجمۀ ابن مقفع نام
برده که شامل مطالبی حماسی دربارۀ افرادی چون افراسیاب، سیاوش و رستم بوده است
(همان، ٢/٢٦٧).
کتابی دربارۀ اسکندر و فتوحاتش به یونانی فراهم آمده بود که در اواخر عصر ساسانی از
یونانی به پهلوی ترجمه شد و در تدوین خداینامه مورد استفاده قرار گرفت (تفضلی،
همان، ٣٠٤-٣٠٥). تحریرهایی منثور و منظوم از این داستان که با نام اسکندرنامه
شناخته میشود، به عربی و فارسی نیز موجود است (در اینباره، نک : افشار، ٩-٣٠؛
کیوانی، ٤٠٧-٤١٠).
متنی نیز به پهلوی دربارۀ شیرین، همسر خسروپرویز، و کنیزش، مشکدانه، موجود بوده است
که ابن ندیم از آن با نام مسک زنانه و شاه زنان یاد کرده است (ص ٤٢٤). خلاصۀ این
داستان در المحاسن جاحظ (ص ٣٥٥) آمده است. نهایةالارب (نک : ص ٢٨٠-٢٩٤) نیز داستان
بلاش پسر فیروز و دختر شاه هند را آورده است.
چند متن تاریخی و حماسی دیگر که تماماً یا بخشی از آنها از پهلوی به عربی ترجمه شده
بودند، اما اصل و ترجمۀ آنها از میان رفته است، عبارتاند از: سرودهنامۀ
پهلوی(شهمردان، ٣٢٩)، سیرۀ اسفندیار (جاحظ، رسائل، ٢/٤٠٨)، رستم و اسفندیار ترجمۀ
جبلة بن سالم، بهرام شوس (= بهرام چوبین) ترجمۀ جبلة ابن سالم (ابن ندیم، ٤٢٤)،
کیلهراسپ شاه ترجمۀ علی بن عبیدۀ ریحانی (همو، ١٧٣)، نامۀ پیرانویسه (اسدی طوسی،
٤٦) و داستان شروین دَشتَبی (مثلاً نک : حمزه، ٢١؛ نیز تفضلی، همان، ٢٧٤-٢٧٦).
بهعلاوه، مسعودی از کتابی دربارۀ شاهان و وزیران هند به نام فرزه و سیماس یاد کرده
که اصل هندی داشته است و به عربی ترجمه شده بود (همان، ٢/٤٠٦). حمزۀ اصفهانی کتاب
سیماس را متعلق به اشکانیان دانسته است (ص ٤٠).
به نوشتۀ سخاوی (ص ٢٤٦) در زمان پیامبر اسلام(ص) ترجمهای عربی از یک اثر فارسی
]میانه[ سنت سیرهنویسی را به میان عرب برد. اگر این روایت درست باشد، آن اثر باید
مشتمل بر سیرۀ یکی از شاهان ساسانی بوده باشد.
و ـ افسانهها: کلیله و دمنۀ پهلوی در ١٤٠ق/٧٥٧م به دست روزبه پسر داذویه مشهور به
عبدالله بن مقفع به عربی ترجمه شد (ابن ندیم، ١٧٢). این ترجمه به لحاظ نثر و سبک در
عربی سابقه نداشت؛ از اینرو، با استقبالی بسیار گرم روبهرو شد و نسخهها و
ترجمههای متعددی از آن پدید آمد (دربارۀ نسخههای عربی کلیله و دمنه، نک : رضایی
باغبیدی، «پنچه تنتره»، ٩٧). ابن ندیم (ص ١٨٣) کلیله و دمنۀ ابن مقفع را از جملۀ
بهترین کتابها نزد همه دانسته است. کلیله و دمنۀ عربی فاقد مقدمۀ پنچه تنترۀ
سنسکریت است، اما در عوض دارای ٤ باب آغازین است که ترتیب و عنوان آنها در نسخهها
متفاوت است: ١. مقدمةالکتاب، ٢. بعثة برزویه الی دیار الهند، ٣. برزویة الطبیب، ٤.
عرض الکتاب. پس از این بابهای آغازین، نسخههای عربی کلیله و دمنه غالباً ١٦ باب
اصلی دارند. یکی از این بابها (الفحص عن امر دمنه) احتمالاً افزودۀ ابن مقفع است. ٣
باب از این ١٦ باب (السِّنَّور و الجُرَذ، المَلِک و الطَّیر فنزه، الاسد و الشعهر
الصوّام) نیز برگرفته از مهابهارته است (نک : رضایی باغبیدی، همان، ٩٧-٩٨).
پس از ابن مقفع، کسان دیگری نیز کلیله و دمنه را به نظم یا نثر عربی ترجمه کردند،
اما ترجمههای آنان از حیث فصاحت به پایۀ ترجمۀ ابن مقفع نمیرسید. برخی از این
اشخاص عبارت بودند از: عبدالله بن هلال اهوازی، ابان بن عبدالحمید لاحقی (ابن ندیم،
١٧٢، ٢٣٢)، سهل بن نوبخت فارسی، علی بن داوود، بِشر ابن معتمد، نظامالدین محمد ابن
هَبّاریّه، ابوالمکارم اسعد بن خطیر مماتی، جلالالدین احمد نقاش، عبدالمؤمن بن حسن
صغانی، شیخ محمدبن عبدالرحیم تره (نک : رضایی باغبیدی، همان، ٩٨-٩٩؛ عظیمی، نیز
محجوب، سراسر آثار).
کلیله و دمنۀ عربی ابن مقفع در زمان حکومت نصر بن احمد سامانی (٣٠١-٣٣١ق/٩١٤-٩٤٣م)
به دستور وزیر دانشمندش ابوالفضل بلعمی به فارسی ترجمه شد (فردوسی، ٨/٢٥٤). به
نوشتۀ مقدمۀ شاهنامۀ ابومنصوری، نصر بن احمد سامانی، رودکی را نیز به نظم کلیله و
دمنه تشویق کرد (نک : بهار، ١/٣٢٣-٣٢٤؛ قس: فردوسی، ٨/٢٥٥). از کلیله و دمنۀ منظوم
رودکی تنها چند بیت در فرهنگهای فارسی برجای مانده است.
ابوالمعالی حمیدالدین نصرالله غزنوی، منشی دستگاه سلطنت غزنویان هند، کلیله و دمنه
را در لاهور برای بهرامشاه (حک ٥١٢-٥٤٧ق/ ١١١٨-١١٥٢م) به فارسی ترجمه و تألیف کرد.
این ترجمه که به کلیله و دمنۀ بهرامشاهی معروف است، در ٥٣٨ یا ٥٣٩ق پایان پذیرفت
(بهار، ٢/٢٥٦). کلیله و دمنۀ بهرامشاهی در اوج فصاحت و بلاغت و مزین به آیات قرآنی،
احادیث نبوی و اشعار دلکش است. این اثر را دومین کتاب نثر فصیح فارسی، پس از گلستان
سعدی، دانستهاند (محجوب، ١٤٨). کلیله و دمنۀ بهرامشاهی دارای ٤ باب آغازین است: ١.
دیباچۀ مترجم،
٢. مفتتح کتاب بر ترتیب ابن المقفع، ٣. تمهید بزرجمهر بختکان، ٤. باب برزویةالطبیب؛
و پس از این بابهای آغازین، ١٤ باب اصلی دارد (نک : سراسر کتاب).
محمد بن عبدالله بخاری به فرمان سیفالدین غازی، از اتابکان موصل، در فاصلۀ سالهای
٥٤١ تا ٥٤٤ق کلیله و دمنۀ ابن مقفع را به فارسی ترجمه کرد. این ترجمه تحت عنوان
داستانهای بیدپای شناخته میشود و برخلاف کلیله و دمنۀ بهرامشاهی، مترجم آن قصد
عبارتپردازی و استناد به آیات قرآنی و احادیث و اخبار و ابیات عربی و فارسی
(خانلری، ٢١)، و به عبارتی قصد توضیح، تزیین و بازنویسی متن را نداشته است. بابهای
آغازین داستانهای بیدپای عبارتاند از: ١. مقالۀ توحیدیۀ مترجم، ٢. داستان برزوی
پزشک، ٣. آغاز کتاب کلیله و دمنه، ٤. برزوی پزشک در آغاز سخن بیفزوده است.
داستانهای بیدپای دارای ١١ باب اصلی است (نک : سراسر کتاب).
بهاءالدین احمد بن محمود طوسی متخلص به قانعی (د٦٧٢ق/ ١٢٧٣م) در حدود سال ٦٥٨ق
کلیله و دمنۀ بهرامشاهی را برای عزالدین کیکاووس از سلاجقۀ آسیای صغیر به نظم
درآورد (نک : کلیله و دمنۀ منظوم، سراسر کتاب). مولانا حسین واعظ کاشفی (د
٩١٠ق/١٥٠٤م) نیز کلیله و دمنۀ بهرامشاهی را بازنویسی کرد و آن را به نام امیر شیخ
احمد سهیلی، از امرای دربار سلطان حسین بایقرا، انوار سهیلی نام نهاد. در انوار
سهیلی مقدمههای کلیله و دمنه و ابیات عربی آن حذف شده است. در عوض، واعظ کاشفی
مقدمهای به قلم خویش بدان افزوده است. بهعلاوه، او با استفاده از منابع دیگر،
ازجمله گلستان سعدی، مرزباننامه و مثنوی معنوی، شمار حکایات را از ٤٦ به ١٠٦
رسانده است (نک : کاشفی، سراسر کتاب). انوار سهیلی را ابوالفضل بن مبارک، معروف
به ابوالفضل علامی، وزیر ابوالفتح جلالالدین اکبر پادشاه گورکانی هند (حک
٩٦٣-١٠١٤ق)، در حدود سال ٩٩٦ق به نثری سادهتر نوشت و در این بازنویسی مفتتح کتاب و
باب برزویۀ طبیب را از کلیله و دمنۀ بهرامشاهی بدان افزود و آن را عیار دانش نامید.
عیار دانش بعدها توسط مؤلفی ناشناس خلاصه و بازنویسی شد و نگار دانش نام گرفت
(رضایی باغبیدی، «پنچه تنتره»، ١٠٣). جلالالدین اکبر یکی از ادبای دربار خویش را
نیز به نام مصطفى خالقداد هاشمی مأمور کرد تا نسخهای از پنچه تنتره را که در
کتابخانۀ سلطنتی نگهداری میشد، مستقیماً از سنسکریت به فارسی ترجمه کند. این ترجمه
پَنچاکیانه نامیده شد (نک : سراسر کتاب). در همین زمان، فردی به نام تاجالدین
ترجمهای بسیار آزاد از هیتُپَدِشۀ١ سنسکریت به فارسی نوشت و آن را مفرح القلوب
نامید (رضایی باغبیدی، همان، ٩٠، حاشیۀ ٤٦). هیتپدشه اثر نارایَنه کتابی دارای ٤٣
حکایت است که ٢٥ حکایت را از پنچه تنتره و بقیه را از کتابی ناشناخته اقتباس کرده
است (نک : همان، ٨٩-٩٠، دربارۀ دیگر ترجمههای پنچه تنتره و کلیله و دمنه، نیز نک
: ص ١٠٢-١٠٣؛ محجوب، نیز هِـرتِل٢، سراسر آثار؛ EI٢, IV/٥٠٣).
به روایت ابن ندیم: «نخستین کسانی که به تصنیف افسانهها پرداختند و آنها را در
کتابهایی مدون ساختند و در گنجینهها نگاهداری کردند و برخی از آنها را از زبان
جانوران حکایت کردند، ایرانیان باستان بودند. سپس شاهان اشکانی که طبقۀ سوم از
پادشاهان ایران بودند، در این کار مبالغت کردند و در روزگار پادشاهان ساسانی بر آن
افزوده شد و تازیان آنها را به زبان عربی ترجمه کردند و فصحا و بلغا آنها را
گرفتند، سپس به تهذیب و آراستن آنها پرداختند و در معنای آنها داستانهایی مشابه
ساختند» (ص ٤٢٢). او سپس شماری از این کتابها را نام میبرد که از آن میان کتابی با
نام هزار افسان هستۀ مرکزی کتابی قرار گرفت که در عربی الف خرافة (همانجا؛ مسعودی،
همانجا) و الف لیلة و لیلة (همانجا) و در فارسی هزار و یک شب خوانده میشود.
١. Hitopadeśa. ٢. Hertel ٣. Bodhisattva
به روایت ابن ندیم ابوعبدالله محمد بن عبدوس جهشیاری تصمیم گرفت تا در کتابی هزار
افسانه از افسانههای عربی، ایرانی، رومی و غیره را جمعآوری کند، اما تنها ٤٨٠
افسانه را گرد آورده بود که درگذشت (ص ٤٢٣). همو در جای دیگر (ص ٢٣٢) از چند کتاب
دیگر ایرانیان و غیرایرانیان که ابان لاحقی آنها را به شعر عربی برگردانیده بود،
چنین نام میبرد: زهر و برداسف (بلوهر و بردانیه؛ همو، ١٧٢: بلوهر و بوذاسف)،
سندباد (= سندبادنامه) و کتاب ناشناختهای با نام صیام و اعتکاف.
بلوهر و بوذاسف یکی از افسانههای هندی است که در دورۀ ساسانی به پهلوی ترجمه شد و
پس از اسلام به عربی درآمد و ابان لاحقی نیز آن را به نظم کشید. موضوع این کتاب
زندگی بودا ست. کتابهایی که ابن ندیم (ص ٤٢٤) با عناوین کتاب البد، بوناسف و بلوهر
و بوناسف مفرد آورده، نیز احتمالاً روایتهای دیگری از زندگی بودا بوده است. بوذاسف
صورت ایرانی شدۀ واژۀ سنسکریت بُدهیسَتوه٣ است که لقب بودا پیش از بودا شدن (= به
آگاهی رسیدن) او بوده و بلوهر زاهدی است که راه رسیدن به حقیقت را بدو مینمایاند.
از ترجمۀ عربی بلوهر و بوذاسف دو تحریر موجود است: یکی به قلم یکی از پیروان
اسماعیلیه و دیگری تحریری که ابن بابویه (ص ٥٧٧- ٦٣٨) آورده است (دربارۀ این اثر و
تحریرها و ترجمههای آن، نک : ه د، ١٢/٥٣١-٥٣٦؛ ژیماره، ٣ff.). کهنترین ترجمۀ
موجود فارسی از بلوهر و بوذاسف، دو قطعۀ منظوم به خط مانوی است که در واحۀ تورفان
در ترکستان چین یافت شده است و اکنون در مجموعۀ بزرگ دستنوشتههای مانوی آکادمی
برلین نگهداری میشود. این دو قطعه شامل ٢٧ بیت ناقص در بحر رَمَل مُسَدَّس است.
احتمالاً این منظومه را نخست شاعری مسلمان در سمرقند یا بخارا سروده و به خط عربی
به نگارش درآورده است (هنینگ، ٨-٩). شاید شاعر این منظومه رودکی بوده باشد، زیرا دو
منظومۀ دیگر او
( کلیله و دمنه و سندبادنامه) نیز در همین بحر سروده شده است (نیز نک : همو،
٩١-٩٨). در این دو قطعه نام بلوهر و بوذاسف به صورت بیلوهر و بودیسف آمده است.
دربارۀ منشأ سندبادنامه اختلاف نظر بوده، اما مسعودی (همان، ١/٩٠) منشأ آن را هند
دانسته است. ابن ندیم (ص ٤٢٣) نیز هند را ترجیح داده است. این کتاب احتمالاً در
زمان شاهنشاهی خسرو انوشیروان به پهلوی درآمده بود (نک : تفضلی، تاریخ، ٢٩٩). ابن
ندیم (ص ٤٢٤) دو روایت از آن را نام برده
است: سندباد کبیر و سندباد صغیر. مترجم این کتاب از پهلوی به عربی احتمالاً موسی بن
عیسى کسروی بوده است که در سدۀ ٣ق میزیست (مینوی، ١٧٠). سندبادنامه به دستور امیر
نوح بن نصر سامانی (٣٣١-٣٤٣ق/٩٤٣-٩٥٤م) یا امیر نوح بن منصور سامانی
(٣٦٦-٣٨٧ق/٩٧٧-٩٩٧م) به دست خواجه عمید ابوالفوارس قنارزی به فارسی ترجمه شد. بعد
از قنارزی دو تهذیب از سندبادنامه به فارسی صورت گرفت: یکی از شمسالدین دقایقی
مروزی (اواخر سدۀ ٦ق/١٢م) و دیگری از ظهیرالدین سمرقندی (سدۀ ٦ و اوایل سدۀ ٧ق/١٢ و
١٣م). سندبادنامهای که امروز در دست است، همین تهذیب ظهیرالدین سمرقندی است (نک :
تفضلی، همان، ٣٠٠).
یکی دیگر از دورههای شکوفایی ترجمه از سنسکریت به فارسی دورۀ پادشاهی اکبرشاه
گورکانی بود. البته پیش از او نیز شاه فیروز تغلق دستور داده بود کتابهایی را از
سنسکریت به فارسی ترجمه کنند. یکی از این کتابها با نام دلایل فیروزشاهی ترجمۀ
عزالدین خالدخانی در فلسفه، نجوم و طالعبینی بود (مُدی، ٤-٥). منظومۀ مهابهارته
نیز در زمان زینالعابدین پادشاه کشمیر از سنسکریت به فارسی ترجمه شد، اما این
ترجمه بر جای نمانده است (رضایی باغبیدی، «معرفی...»، ١٥١). شمار کتابهای ترجمه
شده را در دورۀ اکبرشاه ١١ کتاب نوشتهاند که مهمترین آنها عبارت بودند از: ١.
مهابهارت (= مهابهارته) یا رزمنامه، ترجمۀ میرغیاثالدین علی قزوینی مشهور به
نقیبخان، مولانا عبدالقادر بدائونی، شیخ سلطان تهانیسَری، ملا شِری و شیخ فیضی
(مدی، ١٣)؛ ٢. راماین (= رامایَنه)، ترجمۀ نقیب خان، بدائونی و تهانیسری؛ ٣. آتهربن
(= اَتهَروَوِده١)، ترجمۀ حاجی ابراهیم سرهندی (همو، ٩)؛ ٤. بخشی از منظومۀ
مهابهارته به نام نل (= نله) و دمن (= دَمَیَنتی٢)، ترجمۀ ابوالفیض فیضی دکنی(نک :
ذاکرالحسینی، ١٢٢-١٢٥). مهمترین متن ترجمه شده به فارسی پس از دورۀ اکبرشاه،
اوپَنیشَدها (= اوپانیشادها) بود. محمد داراشکوه (د ١٠٦٩ق/١٦٥٩م) پسر شاهجهان (حک
١٠٣٧- ١٠٦٨ق/ ١٦٢٨-١٦٥٨م) به یاری برخی از دانشمندان تعداد ٥٠ اوپنیشد را به فارسی
ترجمه کرد و آن را سرّ اکبر نامید (نک : امامی، ٦٧٦، ٦٧٩-٦٨٠). از طریق همین ترجمه
بود که اروپاییان با فلسفۀ هند آشنا شدند و دانش هندشناسی زاده شد.
١. Atharvaveda. ٢. Damayantī.
مآخذ: آبی، منصور، نثرالدرر، به کوشش منیره محمد مدنی و حسین نصار، قاهره، ١٩٩٠م؛
ابن ابی اصیبعه، احمد، عیون الانباء، به کوشش آوگوست مولر، قاهره، ١٨٨٢م؛ ابن ابی
رندقه، محمد، سراج الملوک، اسکندریه، ١٢٨٩ق؛ ابن بابویه، محمد، کمالالدین و تمام
النعمة، به کوشش علیاکبر غفاری، تهران، ١٣٩٠ق؛ ابن فقیه، احمد، البلدان، به کوشش
دخویه، لیدن، ١٨٨٥م؛ ابن ندیم، الفهرست، بیروت، ١٣٩٨ق/١٩٧٨م؛ ابوحیان توحیدی،
البصائر و الذخائر، بهکوشش ابراهیم کیلانی، دمشق، ١٩٦٤م؛ ابوعلی مسکویه، احمد،
الحکمة الخالدة، بهکوشش عبدالرحمان بدوی، تهران، ١٣٥٨ش؛ ابونصر قمی، حسن، المدخل
الى علم احکام النجوم، بـه کوشش جلیـل اخوان زنجانـی، تهـران، ١٣٧٥ش؛ اسـدی طوسـی،
لغـت
فرس، بـه کوشش محمـد دبیر سیاقـی، تهران، ١٣٣٦ش؛ افشـار، ایـرج، مقدمه بـر
اسکندرنامه، تهران، ١٣٤٣ش؛ امامی، علیاشرف و محمدجواد شمس، «اوپنیشاد»، دانشنامۀ
زبان و ادب فارسی در شبهقاره، تهران، ١٣٨٤ش، ج ١؛ امین، احمد، ضحی الاسلام، قاهره،
١٩٣٦م؛ بلاذری، احمد، فتوح البلدان، به کوشش رضوان محمد رضوان، بیروت، ١٤٠٣ق؛ بهار،
محمدتقی، سبکشناسی، تهران، ١٣٨١ش؛ بیرونی، ابوریحان، الآثارالباقیة، به کوشش
زاخاو، لایپزیگ، ١٩٢٣م؛ همو، تحقیق ماللهند، حیدرآباد دکن، ١٩٥٨م؛ همو، القانون
المسعودی، حیدرآباد، ١٩٥٦م؛ پنچاکیانه (ترجمۀ پنچه تنتره) از مصطفى خالقداد هاشمی،
به کوشش جلالی نائینی و دیگران، تهران، ١٣٦٣ش؛ تفضلی، احمد، تاریخ ادبیات ایران پیش
از اسلام، به کوشش ژاله آموزگار، تهران، ١٣٧٦ش؛ همو، «جاویدان خرد و خردنامه»،
تحقیقات اسلامی، ١٣٧٤ش، س ١٠، شم ١-٢؛ تنوخی، محسن، الفرج بعد الشدة، بیـروت،
١٣٩٨ق؛ ثعالبـی، عبدالملک، یتیمـةالدهر، بـه کوشش محمد عبدالمجیـد، قاهره، ١٩٥٦م؛
جاحظ، عمرو، «بخشی از المحاسن و الاضداد»، ترجمۀ علیبهرامیان، دربارۀ ترجمههای
عربی خداینامه (نک : هم ، روزن)؛ همو، البیان و التبیین، به کوشش فوزی عطوی،
بیروت، ١٩٦٨م؛ همو، رسائل، به کوشش محمد هارون، بیروت، ١٩٦٥م؛ همو، المحاسن
والاضداد، به کوشش علی فاعور و دیگران، بیروت، ١٤١١ق؛ جهشیاری، محمد، الوزراء و
الکتاب، به کوشش عبدالله اسماعیل صاوی، قاهره، ١٣٥٧ق/١٩٣٨م؛ حمدالله مستوفی، تاریخ
گزیده، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، ١٣٣٩ش؛ حمزۀ اصفهانی، تاریخ سنی ملوک الارض
و الانبیاء، بیروت، ١٩٦١م؛ خانلری، پرویز، «سخنی دربارۀ اصل کتاب»، داستانهای
بیدپای (هم)؛ خردنامه، به کوشش منصور ثروت، تهران، ١٣٦٧ش؛ داستانهای بیدپای
(کلیله و دمنه)، ترجمۀ محمد بن عبدالله بخاری، به کوشش پرویز ناتل خانلری و محمد
روشن، تهران، ١٣٦٩ش؛ ذاکرالحسینی، محسن، «مثنوی نل و دمن»، نامۀ فرهنگستان، ١٣٨٤ش،
س ٧، شم ١؛ رازی، محمد بن زکریا، تبصرةالعوام، به کوشش عباس اقبال آشتیانی، تهران،
١٣١٣ش؛ رضایی باغبیدی، حسن، «پنچه تنتره در ادبیات سنسکریت و ادبیات فارسی»، نامۀ
فرهنگستان، ١٣٧٥ش، س ٢، ش ١؛ همو، «معرفی زبان و ادبیات سنسکریت»، مهر و داد و
بهار، به کوشش امیرکاووس بالازاده، تهران، ١٣٧٧ش؛ همو، «واژهگزینی در عصر ساسانی و
تأثیر آن در فارسی دری»، نامۀ فرهنگستان، ١٣٧٩ش، س ٤، شم ٣؛ روزن، بارون و.،
دربارۀ ترجمههای عربی خداینامه، ترجمۀ محسن شجاعی، ضمیمۀ نامۀ فرهنگستان، ١٣٨٢ش،
شم ١٥؛ سخاوی، محمد، الاعلان بالتوبیخ لمن ذم التاریخ، بیروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛
شهمردان بن ابیالخیر، نزهتنامۀ علایی، به کوشش فرهنگ جهانپور، تهران، ١٣٦٣ش؛ صاعد
اندلسی، التعریف بطبقات الامم، به کوشش غلامرضا جمشیدنژاد اول، تهران، ١٣٧٦ش؛ عباس،
احسان، عهد اردشیر، بیروت، ١٩٦٧م؛ عظیمی، عباسعلی، شرح حال و آثار ابن مقفع، تهران،
١٣٥٥ش؛ غزالی، محمد، نصیحةالملوک، به کوشش جلالالدین همایی، تهران، ١٣٥١ش؛ فردوسی،
شاهنامه، به کوشش رستم علیاف و ع. آذر، مسکو، ١٩٧٠م؛ قفطی، علی، تاریخ الحکماء،
اختصار زوزنی، به کوشش یولیوس لیپرت، لایپزیگ، ١٩٠٣م؛ کاشفی، حسین، انوار سهیلی،
تهران، ١٣٤١ش؛ کلیله و دمنه، ترجمۀ ابوالمعالی نصرالله منشی، به کوشش مجتبى مینوی،
تهران، ١٣٥٥ش؛ کلیله و دمنۀ منظوم، ناظم: احمد قانعی طوسی، به کوشش ماگالی تودوا،
تهران، ١٣٥٨ش؛ کیوانی، مجدالدین، «اسکندرنامهها»، دانشنامۀ زبان و ادب فارسی،
تهران، ١٣٨٤ش، ج ١؛ مجتبائی، فتحالله، «ملاحظاتی دربارۀ اعلام کلیله و دمنه»، مجلۀ
زبانشناسی، ١٣٦٣ش، س ١، شم ٢؛ همو، نحو هندی و نحو عربی، تهران، ١٣٨٣ش؛ محجوب،
محمدجعفر، دربارۀ کلیله و دمنه، تهران، ١٣٤٩ش؛ محمدی، محمد، فرهنگ ایرانی پیش از
اسلام، تهران، ١٣٥٦ش؛ مسعودی، علی، التنبیه و الاشراف، به کوشش دخویه، لیدن، ١٨٩٣م؛
همو، مروج الذهب، به کوشش شارل پلا، بیروت، ١٩٦٥م؛ مینوی، مجتبى، پانزده گفتار،
تهران، ١٣٤٦ش؛ نالینو، کارلو آلفونسو، علم الفلک، رم، ١٩١١م؛ نهایةالأرب، منسوب به
اصمعی، به کوشش محمدتقـی دانشپـژوه، تهران، ١٣٧٤ش؛ هنینـگ، و. ب.، «قـدیمترین
نسخۀ شعـرفارسی»، ترجمۀ احسان یارشاطر، مجلۀ دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران، ١٣٣٧ش،
س ٥، شم ٤؛ یعقوبی، احمد، تاریخ، بیروت، ١٣٧٩ق/١٩٦٠م؛ نیز:
Bailey, H. W., Zoroastrian Problems in the Ninth-Century Books, Oxford, ١٩٤٣;
The Complete Text of the Pahlavi Dinkard, ed. D. M. Madan, Bombay, ١٩١١, part I;
De Blois, F., Burzōy’s Voyage to India and the Origin of the Book of Kalīlah wa
Dimnah, London, ١٩٩٠; Edgerton, F., The Panchatantra Reconstructed, New Haven,
١٩٢٤; EI٢; GAS; Gimaret, D., Le livre de Bilawhar et Būdāsf, Genève/Paris, ١٩٧١;
Henning, W. B., »Persian Poetical Manuscripts from the Time of Rūdakī«, A
Locust’s Leg, Studies in Honour of S. H. Taqizadeh, London, ١٩٦٢; Hertel, J.,
Das Pañcatantra, seine Geschichte und seine Verbreitung, Leipzig, ١٩١٤;
MacKenzie, D. N., A Concise Pahlavi Dictionary, London, ١٩٧١; Modi, J. J., »King
Akbar and the Persian Translations of Sanskrit Books«, Annals of the Bhandarkar
Institute, Poona, ١٩٢٥, vol. VI)٢(; Monier-Williams, M., A Sanskrit - English
Dic-tionary, Oxford, ١٨٩٩; Nâmakîhâ-î Mânûshchîhar: The Epistles of
Mânûshchîhar, ed. B. N. Dhabhar, Bombay, ١٩١٢; The Pahlavi Rivāyat Accompanying
the Dādestān ī Dēnīg, ed. and tr. A. V. Williams, Copenhagen, ١٩٩٠, vol. I;
Pahlavi Texts, ed. J. M. Jamasp-Asana, Bombay, ١٨٩٧-١٩١٣; Pingree, D., »The
Fragments of the Works of Al-Fazārī«, Journal of Near Eastern Studies, ١٩٧٠,
vol. XXIX; Shaked, Sh., The Wisdom of the Sasanian Sages )Dēnkard VI(, Boulder,
Colorado, ١٩٧٩; Schulthess, F., Kalila und Dimna: Syrisch und Deutsch, Berlin,
١٩١١; Tafazzoli, A., »Observations sur le soi-disant Mazdak-nāmak«, Acta Iranica
٢٣, Leiden, ١٩٨٤.
حسن رضایی باغبیدی
.IV ترجمه از عربی به عبری
جامعۀ یهودی در طی قرنهای متمادی در سرزمینهای اسلامی و مسیحی، به عنوان اقلیتی
پراکنده میزیسته، و همین پراکندگی جغرافیایی برای این جامعه، شرایط دوزبانگی و
چندزبانگی را فراهم آورده است. زبان عبری در طی روزگاری دراز، زبان دینی یهود بوده،
در حالی که زبان تکلم آنان زبانهای گوناگون محلی بودهاست. عبری به مثابۀ زبان
مشترک یهودیان، زمینهای برای پیدایی مجموعه آثاری بوده که پیوستگی فرهنگی جامعۀ
یهودی را تأمین میکردهاست. کهنترین بخشهای عهد عتیق و نیز بخش وسیعی از
کتابهایِ ناظر بهسنت دینی یهود، به زبان عبری بود، ولی طی قرون پیاپی، زبانهای
دیگری نیز در جوامع یهودی کاربرد داشت. همین چند زبانگی نزد یهودیان از دیرباز
زمینۀ گستردهای برای ترجمه فراهم آورده بود که از کهنترین نمونههای آن میتوان
به ترجمۀ تورات به زبان یونانی، معروف به ترجمۀ «هفتادی١» یاد کرد. نقش زبان عربی
به عنوان زبان علمی در جهان اسلام، و رواج عربی به عنوان زبان نوشتاری نزد یهودیانی
که در سرزمینهای عربی میزیستند، خود زمینهساز آن شد تا از آن سده، آثاری از عربی
به عبری ترجمه گردند.
یکی از مهمترین جریانهای ترجمه از عربی به عبری، مربوط به منطقۀ اندلس از اواخر
سدۀ ٥ق/١١م به بعد است که حاصل شکل گرفتن یک خردهفرهنگ یهودی در آن منطقه به عنوان
اقلیتی درون جامعۀ اسلامی بودهاست. گاه برخیاز این ترجمههای عبری، زمینۀ ارتباط
یهودیان جهان اسلام با همکیشان در اروپای مسیحی، و زمینۀ انتقال آثاری از زبان
عربی به زبانهای اروپایی بوده است. از نخستین نمونهها میتوان به ترجمههایی از
اسحاق ابن روبین و موسی بن طوبیا اشاره کرد («ادبیات...٢»، ٣٧٧).
تا نیمۀ نخست سدۀ ٦ق/١٢م، هنوز یهودیان شرق و غرب جهان اسلام، به خوبی عربی
میدانستند و زبان عبری، زبان علمی آنان نبود، اما بهتدریج نیاز به ترجمۀ عبری در
حال خود نمودن بود. از معدود نمونههای کوشش در این نیم سده، باید به ترجمههای
ابراهیم بن عزرا در زمینههای اخترگویی و اخترشناسی، دستور زبان، و نیز ترجمۀ
رسالهای در موسیقی از ابراهیم برحیه اشاره کرد (همانجا؛ سارتن، /١١٦, ١٨١(١)II).
رویآورد یهودیان اندلس به ترجمه به عبری، در نیمۀ اخیر سدۀ ٦ق، بسیار جدیتر بود و
به جریانی پررونق تبدیل شده بود. اهتمام مترجمان این دوره معطوف به ترجمۀ آثاری بود
که توسط دانشوران یهودی پیشتر به عربی نوشته شده بود؛ در این شمار میتوان از
ترجمههایی یاد کرد که کسانی چون یوسف قمحی و بهخصوص یهودا بن تبون آثار فلسفی،
اخترشناسی و دینی ابن جبیرول، سعدیا بن یوسف، یهودای لاوی و بحیة بن یوسف را به
عبری برگرداندند («ادبیات»، ٣٧٧-٣٧٨؛ سارتن، II(١)/٢٨٣, ٣٤٤- ٣٤٦؛ هالکین، ١٣٢١
ff.). برخی از صاحبنظران، دقت صورت گرفته در علمی بودن این ترجمهها را مورد توجه
قرار دادهاند؛ در مقایسه میان مترجمان به عبری و به لاتینی، گروه نخست در یافتن
معادل برای اصطلاحات عبری و نیز برای به کار بردن عین اصطلاح عربی در زبان مقصد،
گشاده دستتر بودند (سارتن، /٢٨٣(١)II).
سدۀ ٧ق/١٣م اوج شکوفایی ترجمۀ عربی به عبری بود و شاخص این جریان، کسانی چون
یهودا حَرزی، ابن حَسدای و سموئیل بن تبون در نیمۀ نخست (همو، /٤٩٢,٥٦٣-٥٦٦(٢)II؛
GAL,I/٦٠٥) و سلیمان بن ایوب، شیم طوب بن اسحاق و زراحیه گراسیان در نیمۀ
اخیر(سارتن، /٧١٩,٨٤٥-٨٥٥(٢)II) بودند(نیز نک : هالکین، همانجا). با بازگشت
بخشهایی از اندلس اسلامی به مسیحیت و گسترش روابط فرهنگی اندلس با اروپای مسیحی،
زمینه برای ارتباط فرهنگی یهودیان اندلس با یهودیان قاره نیز بازتر شد و به تبع
دامنۀ مترجمان عربی به عبری نیز به درون قاره گسترش یافته بود. برخی از آنان مانند
ابراهیم بن ناتان و یعقوب آناطولی، از یهودیان مناطق دیگر اروپا چون فرانسه و
ایتالیا بودند («ادبیات»، ٣٧٨-٣٧٩؛ GAL، همانجا؛ سارتن، /٥٥٥, ٥٦٥(٢)II؛ هالکین،
همانجا).
١. Septuaginta ٢. »Perevodnaya...«
در این دوره، افزون بر آثار دانشوران یهودی ــ بهویژه ابن میمون ــ نوشتههای
عالمان مسلمان مانند فارابی، ابنسینا، ابن رشد و علی بن رضوان، و برگردان عربی
دانشوران کهن یونان مانند ارسطو، بقراط، جالینوس و بطلمیوس مورد توجه مترجمان عبری
بوده است. از نظر موضوعی، زمینهها در این سده گسترش یافته، و علومی چون طب،
ریاضیات، فیزیک و مکانیک را نیز در بر میگرفته است. برخی از آثار ادبی چون مقامات
حریری هم در همین دوره ترجمه شدهاند.
در سدۀ ٨ق/١٤م، همچنان ترجمه به عبری پررونق بود. در نیمۀ اول، درکنار محدود
مترجمان اندلسی چون سلیمان بونیراک، سلیمان کوهن و اسحاق بن ناتان، بیشتر کسانی از
فرانسه و ایتالیا چون موسی بن سلیمان اهل بوکر١، سموئیل بن یهودا اهل مارسی،
قالونیموس بن داوود کبیر، قالونیموس هاناسی، تودروس بن مشلوم هر٣ اهل ارل٢ و سموئیل
بن سلیمان اهل ایتالیا دیده میشوند (اشتاین اشنایدر، ٤٤, ٣٦٩, ٤٢٩, ٤٧١ff. ؛
«ادبیات»، ٣٧٩-٣٨٠؛ سارتن، /٦١, ٤٢٨-٤٣٧(١)III؛ هالکین، همانجا).
در نیمۀ اخیر سدۀ ٨ق، با کاهش روزافزون اهمیت عربی در اروپا، ترجمۀ عربی به عبری
روی به کاستی نهاد. تنها مترجم شاخص از فرانسه، یهودا بن سلیمان بود و در اسپانیا
کسانی چون یوسف بن یوشع لورقی، داوود بن یعیش، یعقوب کارسونو، سموئیل ابن مُطُط و
سلیمان بن لبی ترجمههای محدودی پدید آوردنـد («ادبیات»، همانجا؛ سارتـن، /١٠٧١,
١٣٧٣-١٣٧٧(٢)III). در همین مقطع، نمونهای نادر از ترجمه به عبری در مشرق اسلامی
نیز دیده میشود که ترجمۀ رسالهای از بطلمیوس در باب اسطرلاب است که توسط سلیمان
بن الیاس صورت گرفته، و زبان مبدأ در آن احتمالاً عربی، یا دست کم یونانی با کمک
ترجمۀ عربی بوده است (همو، /١٠٧١(٢)III).
جریان ترجمه از عربی به عبری، در سدههای پسین رنگ باخته است. آنچه در تاریخ ترجمۀ
عربی به عبری باید در نظر داشت، این است که بخشی از آثار مؤلفان عربینویس اعم از
مسلمان و یهودی، اکنون بجز از طریق ترجمههای عبری شناخته نیست.
مآخذ:
GAL; Halkin, A. S., »Translation and Translators«, Judaica, vol. XV;
»Perevodnaya literature«, EvreĮskaya entsiklopediya, ed. A. Garkav’ and L.
Kantsenel’son, Moscow, ١٩٩١, vol. XII; Sarton, J., Introduction to the History
of Science, Baltimore, ١٩٦٢; Steinschneider, M., Hebraeische Uebersetzungen des
Mittelalters und die Juden, Graz, ١٩٥٦.
بخش تاریخ
.V ترجمه از عربی و فارسی به یونانی
١. Beaucaire ٢. Arles ٣. De Revolutionibus nativitatum, ed. D. Pingree, Leipzig,
١٩٦٨. ٤. Ephodia tou apodhmountos )Eфοδια toυ Aποδημουντοσ(. ٥. Constantinos
Rheginos ٦. Calabria regione/ Reggio di Calabria ٧. G. E. Pentogalos, »La
Traduction grecque du Zad al-Moçafir D’Ibn al-Jazzar«
٨. »Constaintinus...« ٩. »Die Europaischen...« ١٠. Synesios
در سدۀ ٤ق/١٠م امپراتوری بیزانس، میراثخوار فرهنگ یونان، توانست پس از چند سده
عقبنشینی در برابر مسلمانان، نخستینبار برخی از نقاط مسلمان شده را به چنگ آورد.
اینک آنان نیز همچون فاتحان عربِ ایران و بیزانس در سدۀ ١ق، با مردمانی فرهیختهتر
از خود روبهرو بودند و همچنین آنان به فکر بهرهوری از میراث علمی مغلوبان
افتادند. از اینرو، در آخرین سالهای سدۀ ١٠م، درست برخلاف آنچه در دو سدۀ پیش در
جهان اسلام رخ داده بود، جریان نوینی از انتقال علوم از جهان اسلام به جهان
یونانیمآب به راه افتاد که البته از نظر اهمیت و تأثیرگذاری در تاریخ علم جهان،
هرگز با دو جریان ترجمه به عربی (سدۀ ٢-٣ق) و عربی به لاتین (سدۀ ١١-١٢م) و حتى
جریان ترجمۀ عربی به عبری (سدۀ ٧ق/١٣م) برابری نمیکرد.
یونانیان نیز همچون مسلمانان، نخست به ترجمۀ آثاری دربارۀ احکام نجوم و پزشکی عملی
همت گماشتند. مقالات دوم و سوم جُنگی یونانی دربارۀ احکام نجوم مشهور به اسرار
ابومعشر که در حدود ١٠٠٠م فراهم آمده بود، ترجمۀ یونانی گزارش شاذان ابن بحر از
مذاکراتش با ابومعشر بلخی و گزیدههای بسیار مفصلی از المدخل الکبیر الى علم احکام
النجوم ابومعشر را در بر داشت. احکام تحاویل سنی الموالید ابومعشر نیز در همین
روزگار به یونانی ترجمه شد. دیوید پینگری ٥ مقالۀ موجود متن یونانی را منتشر کرده
است٣. این مقالات در سدۀ ١٣م از یونانی به لاتین ترجمه، و در ١٥٥٩م در بازل منتشر
شد(پینگری، «ابومعشر بلخی»، ٣٥,٣٧-٣٩، «ابومعشرجعفر...»، ٣٣٨,٣٣٩). در همین سالها،
زادالمسافر و قوت الحاضر ابن جزّار نیز به یونانی ترجمه شد. این کتاب، به پیروی از
سنتی بسیار کهن، برای کسانی که به پزشک دسترسی نداشتند، نوشته شده بود و گویا همین
ویژگی موجب شد که خیلی زود به یونانی ترجمه شود٤. نام مترجم، در بیشتر
دستنوشتههای یونانی، از جمله کهنترین آنها کنستانتین اهل رگیوم٥ (امروزه منطقۀ
کالابره٦ در جنوب ایتالیا)، و در یکی دیگر از نسخههای کهن کنستانس ممفیسی آمده
است. بهنظر دارمبرگ، با توجه به قدمت دستنویس واتیکان، این مترجم نمیتوانسته است
همان کنستانتین افریقی باشد (ص٥٠٠-٥٠١, ٥٠٤-٥٠٥؛ نیز دارمبرگ و روئل، ٥٨٢؛ دوگا،
٢٩١-٢٩٢؛ بن میلاد، ٣٣-٣٤؛ لمان، ٢٦٣-٢٦٨). البته لکلر ترجمۀ یونانی را جدیدتر از
ترجمۀ لاتین دانسته (I/٤١٣)، و پنتاگالوس نیز در مقالهای که در ضمن مجموعه مقالات
گردهمایی هزارۀ ابن جزار
( الندوة العلمیة الالفیة، احمد بن الجزار، ابحاث و دراسات، تونس، ١٩٨٧م، ص ٤١-٥٤)
به چاپ رسیده٧، ترجمۀ یونانی را نیز به کنستانتین افریقی نسبت داده است (قس: اشتاین
اشنایدر، «کنستانتین...٨»، ٣٦٤، «ترجمهها...٩»، ١٧، که از ترجمۀ یونانی سونسیوس١٠
(؟) نیز یاد میکند؛ نیز قس: سارتن، I/٦٨٢، که این ترجمه را ناقص و ترجمۀ مورد نظر
دارمبرگ را کامل خوانده است). اما باید به خاطر داشت که مترجم روایت یونانی،دستکم
دربارۀ انتساب اثر به مؤلف اصلی (ابن جزار) امانت را رعایت کرده، ولی کنستانتین در
ترجمههای خود هرگز چنین نکرده است (نک : دارمبرگ، ٤٩٠, ٥٠٧-٥٠٨). روایت یونانی را
باید تفسیری از روایت عربی دانست، زیرا مترجم به هنگام ترجمۀ متن اصلی، نکات بسیاری
از دیدگاههای ابوبکر رازی، اریباسیوس و «یوحنای دمشقی» ــ تصحیفی از نام یوحنا ابن
سرابیون یا یوحنا ابن ماسویه (نک : اشتاین اشنایدر، «کنستانتین»، ٣٧٤-٣٧٧؛ لکلر،
I/١١٧؛ میهلی، ٩٠؛ شیپرگس، ٩٧؛ کمبل، I/٧٢) ــ را بر آنافزوده است (دارمبرگ،
٥٠٥ff. ؛ دوگا، ٢٩٠). پس پزشکان یونانی زبان دست کم از سدۀ ١١م بهواسطۀ این«تفسیر»
با نظریات این پزشکان آشنا بودهاند. تعدد نسخههای ترجمۀ یونانی (دارمبرگ،
٥٠١-٥٠٢؛ گابریلی، ٤٩؛ بن میلاد، ٣١-٣٢) را باید نشانۀ آوازۀ بسیار این ترجمه در
بیزانس دانست.
ترجمۀ آثار عربی به یونانی دستکم تا اواخر سدۀ ١١م ادامه داشت. سومیون ست١ (د پس
از ١٠٨٠م) برخی از آثار پزشکی و نیز کلیله و دمنه را از عربی به یونانی درآورد.
فرهنگنامۀ وی دربارۀ خواص دارویی مواد غذایی، اطلاعات فراوانی از پزشکی اسلامی (و
بهواسطۀ آن از پزشکی هندی) در برداشت. این کتاب مشهورترین اثر پزشکی بیزانس در
روزگار خود بود (سارتن، I/٧٤٢, ٧٤٤, ٧٧١).
١. Symeon Seth ٢. Gregorios Chioniades ٣. Manuel Georgios Chrysococces ٤.
Georgios Chrysococces ٥. Joannes Charsanites ٦. Georgios Choniates
سرزمینهای تحت فرمانروایی امپراتوری ترابوزان، از اوایل سدۀ ١٤م، شاهد رستاخیز
کوتاهمدت ترجمۀ آثار فارسی (و احتمالاً عربی) به یونانی بود. در این روزگار،
ترابوزان، در ساحل دریای سیاه، بهرغم تهدیدهای همهجانبۀ ترکان عثمانی، مرکز فرهنگ
یونانی و کانون ارتباط فرهنگهای ایرانی و بیزانسی بود. آلکسیوس دوم (١٢٩٧-١٣٣٠م)،
هشتمین فرمانروای ترابوزان، گرگوریوس خیونیادس٢، پزشک بیزانسیِ زادۀ قسطنطنیه را به
ایران فرستاد. وی در مدت اقامت در ایران با زبان فارسی آشنا شد و چندی نیز اسقف
اعظم تبریز بود. خیونیادس با شماری از آثار علمی فارسی (و احتمالاً عربی) به
ترابوزان بازگشت. یکی از آثار نجومی موجود در این مجموعه، منسوب به شمسالدین
بخارایی (شاید همان شمسالدین محمد بن مبارک شاه، مشهور به میرک بخاری، دانشمند
ایرانی فعال در همان سالها) در ١٣٢٣م از فارسی به یونانی ترجمه شد، یا شاید نگارندۀ
یونانیزبان آن، کتابی بر اساس درسهایی که در محضر این فرد فرا گرفته بود، تألیف
کرده باشد. این اثر آغازگر عصر نجوم ایرانی در امپراتوری ترابوزان بود (همو،
III/٦٣, ١٢٣, ٤٣٨, ٦٩٩).
کشیشی به نام مانوئل٣، از شاگردان خیونیادس، با مطالعۀ برخی از این آثار شهرتی
بههم زد (همو،III/٦٨٨) و گریگوریوس خروسککسس٤، شاگرد مانوئل، افزون بر بررسی این
آثار، کتابی دربارۀ «ستارهشناسی ایرانیان» برای فردی به نام یوآنس خارسانیتس٥ نوشت
که زیجی نیز در بر داشت (یا شاید تمامِ اثر، زیجی بود با مقدمهای نجومی که در دیگر
زیجها نیز دیده میشود). این زیج ظاهراً بر اساس سالشماری یزدگردی تنظیم شده بود و
به همین مناسبت گاه به خطا زیج یزدگرد نیز نامیده میشد. «ستارهشناسی ایرانیان»
خیلی زود در میان یونانیان رواج
یافت. هرچند نگارش اثری به یونانی در ١٣٦١م که مستقیماً از آثار نجومی یونان باستان
تأثیر گرفته بود، اثر گریگوریوس را در جهان یونانی از رونق انداخت. اما این اثر تا
مدتها پس از این تاریخ نیز در میان یهودیان خاور نزدیک و نیز سرزمینهای شرقی اروپا
شهرتی تمام داشت (همو، III/١٢٣, ٤٣٨, ٦٨٨). در ١٣٧٤م، سلیمان بن الیاس معروف به
شَربِط هَه ـ ذَهَب این اثر را در سالونیکا به عبری ترجمه کرد (یا شاید زیجی به
زبان عبری بر اساس آن تألیف کرد). در ١٤٢٥م نیز شرحی عبری در آن نوشته شد. تألیف
آثار نجومی دیگری را نیز به خروسککسس نسبت دادهاند که نمیتوان دربارۀ ارتباط آنها
با اثر ١٣٤٦م، یا استقلالشان با اطمینان سخن گفت (همو، III/٦٨٨-٦٨٩).
پزشک بیزانسـی دیگری به نام گئـورگیوس خونیاتس٦ ــ که از روزگار زندگی وی هیچ
نمیدانیم ــ یک رسالۀ زهرشناسی فارسی را به یونانی ترجمه کرد. بعید نیست که او نیز
در همین روزگار رونق فرهنگ ایرانی در جهان یونانی فعال بوده باشد (نک : همو،
III/٤٣٨). بدین ترتیب، ترابوزان در اواسط سدۀ ٨ق/١٤م مرکز یک نوزایی فارسی یا به
عبارت دقیقتر ایرانی بود (زیرا بسیاری از آثار ایرانیان خود به عربی نوشته
میشدند). برتری آموزش ایرانی از آنجا ثابت میشود که در این روزگار بهرغم ترجمۀ
بسیاری از آثار به یونانی، حتى یک اثر نیز از یونانی به فارسی ترجمه نشد (همو،
III/٦٣).
مآخذ:
Ben Milad, A., L’École Médicale de Kairouan )Thèse pour le doctorat en
médecine(, Paris, ١٩٣٣; Campbell, D., Arabian Medicine, Amsterdam, ١٩٢٦;
Daremberg, Ch., »Recherches sur un ouvrage qui a pour titre Zad el-Moçafir, en
arabe, Éphodes en grec, Viatique, en latin, et qui est attribué, dans les textes
arabes et grecs, à Abou Djafar, et, dans le texte latin, à Constantin«, Archives
des missions scientifiques et littéraires, choix des rapports et instructions,
Paris, ١٨٥١, vol. II; Daremberg, Ch. and Ch. É. Ruelle, Œuvres de Rufus
d’Éphèse, Paris, ١٨٧٩; Dugat, G., »Études sur le traité de médecine d’Abou
Djàfar Ah’mad intitulé: Zad el-Moçafir ‘La provision du voyageur’«, JA, ١٨٥٣,
vol. I; Gabrieli, G., »Il Zād al Musāfir di Ibn al Gazzār in un ms. Greco
Corsiniano«, Rendiconti della Reale Accademie dei Lincei, Classe di scienze
morali, storiche e filologiche, ١٩٠٥, vol. XIV; Leclerc, L., Histoire
de la médicine arabe, Paris, ١٨٧٦; Lehmann, H., »Zu Constantinus Africanus«,
Sudhoff Archiv für Geschichte der Medizin, Leipzig, ١٩٣١, vol. XIV; Mieli, A.,
La Science arabe et son rôle dans l’évolution scientifique mondiale, Leiden,
١٩٦٦; Pingree, D., »Abū Maªshar Al-Balkhī«, Dictionary of Scientific Biography,
ed. Ch. C. Gillispie, New York, ١٩٧٠, vol. I; id, »Abu Mashar Jafar B. Muhammad
Al-Balkhi«, Iranica, vol. I; Sarton, G., Introduction to the History of Science,
Baltimore, vol. I, ١٩٢٧, vol. III, ١٩٤٧; Schipperges, H., Die Assimilation der
Arabischen Medizin durch das Lateinische Mittelalter, Wiesbaden, ١٩٦٤;
Steinschneider, M., »Constantinus Africanus und seine arabischen Quellen«,
Archiv für pathologische Anatomie und Physiologie und für klinische Medizin,
١٨٦٦, vol. XXXVII; id., »Die europäischen Übersetzungen aus dem Arabischen bis
Mitte des ١٧. Jahrhunderts«, Sitzungsberichten der kaiserlichen Akademie der
Wissenschaften in Wien, philosophisch-historische Klasse, ١٩٠٥, vol. CLI)١(.
یونس کرامتی
.VIترجمه از عربی به لاتینی و دیگر زبانهای اروپایی
رسالت ترجمۀ آثار عربی (و گاه فارسی)، به لاتینی و بعدها کاستیلی، بر دوش مسیحیـان
و یهودیانی بود کـه از فرهنگ عربی ـ اسلامی بهرۀ کافی داشتند. همچنان که بیشتر
مترجمان سدههای ٢ و ٣ق، از سرزمینهـای نزدیک بـه جهان یونانی ـ سریانی، یا
جندیشاپور تحت تأثیر فرهنگ سریانی برخاسته بودند، نهضت ترجمه از عربی نیز در
سرزمینهای همسایۀ جهان اسلام شکل گرفت. سیسیل، بیزانس، بخشهایی از جنوب شرقی
ایتالیای امروزی که گهگاه عرصۀ تاخت و تاز مسلمانان سیسیل بود و از همه مهمتر،
اندلس، حوزۀ ارتباط میان تمدن اسلامی و اروپا بود و چنان که خواهیم گفت، بیشتر
مترجمان برجستۀ این روزگار همه یا دستکم بخش مهمی از زندگی خود را در این سرزمینها
گذرانده بودند.
١. Constantinus Africanus ٢. Donnolo ٣. De Melancholia, Libri duo. ٤. Liber
Diaetarum Universalium.
٥. Liber Diaetarum Paricularium. ٦. Liber de febribus. ٧. Liber de Urinis. ٨.
Viaticum peregrinantis. ٩. De Gradibus quos vocant simplicium liber. ١٠.
Pantegni/Pantechni. ١١. Desiderius ١٢. Mont-Cassin ١٣. »Constantinus Africanus…«
مدرسۀ سالرنو (ه م)، نخستین مرکز ترجمۀ آثار پزشکی دورۀ اسلامی به لاتینی، به
واسطۀ یورشهای پیدرپی مسلمانان سیسیل بدان نواحی و از پی آن مبادلۀ اسیران، با
تمدن اسلامی سیسل آشنا بود. این ارتباط از ١٠٧٧م و پس از تسلط نورمانهای متأثر از
فرهنگ اسلامی بیشتر شد. در نتیجه مدرسۀ سالرنو، با بهرهوری از میراث علمی
مسلمانان، از نیمۀ دوم سدۀ ١١م نقشی مهم و تاریخساز در ترجمۀ عربی به لاتینی بر
عهده گرفت (سینگر، و دُرتئا، ١٢٤-١٢٥, ١٣٣؛ سارتن، I/٧٢٥). البته نفوذ فرهنگ اسلامی
در مدرسۀ سالرنو، پیش از آنکه کنستانتین افریقی١ بسیاری از آثار پزشکی دورۀ اسلامی
را به لاتینی ترجمه و به خود نسبت دهد، اندک و تصادفی بود (سینگر و درتئا، ١٣٣؛
سارتن، همانجا). مثلا شَبِّثای بن آبراهام بن یوئیل(٩١٣-٩٨٢م) مشهور به دُنُّلو٢،
پزشک یهودی اهل شهر یونانی زبان اُترانو (در جنوب ایتالیا) و یکی از پایهگذاران
این
مدرسۀ پزشکی، با آنکه در جوانی به اسارت مسلمانان درآمده، و در پالرمو عربی آموخته
بود و به گفتۀ خود، همۀ علوم یونانی، عربی، بابلی و هندی را فرا گرفته بود، در
قراباذینش (به عبری)، جز در موارد انگشت شمار، تنها به منابع یونانی ـ لاتینی
استناد کرد (سینگر و درتئا، ١٣٣-١٣٦؛ سارتن، I/٦٥١, ٦٨٢-٦٨٣). البته فراموش نباید
کرد که حتى برخی پزشکان یهودی فعال در جهان اسلام، همچون اسحاق بن سلیمان اسرائیلی
نیز بر یاد نکردن از پزشکان دورۀ اسلامی اصرار داشتهاند (در این باره، نک : ه د،
٨/ ٢٣٨).
نخستین ترجمههای لاتینی آثار پزشکی اسلامی: در نیمۀ دوم سدۀ ١١م کنستانتین افریقی
شماری از آثار مهم دورۀ اسلامی را به لاتینی ترجمه کرد و به خود نسبت داد. گرچه این
روایات لاتینی، مهمترین عامل شکوفایی مدرسۀ سالرنو، و در نتیجه پیشرفت شگفت پزشکی
اروپا بود، اما به رغم تأکید پژوهشگران اروپایی (نک : ادامۀ مقاله) کنستانتین
شایستۀ عنوان «نخستین مترجم بزرگ آثار عربی به لاتینی» نتواند بود؛ زیرا وی در
برگردان لاتینی مقالة فی المالیخولیا٣ی اسحاق بن عمران، الاغذیة و الادویة (= «رژیم
عام٤» و «رژیم خاص٥»)، کتاب الحمیات٦ و کتاب البول٧ اسحاق بن سلیمان، زاد المسافر و
الاعتماد فی الادویة المفردة ابن جزار (ویاتیکوم پرگرینانتیس٨ و گرادیبوس٩) و کامل
الصناعة الطبیة یا کتاب الملکی اهوازی (پانتگنی١٠) نه تنها همۀ نشانههایی که ممکن
است نویسندۀ اصلی را بشناساند، از میان برد، بلکه از این نیز فراتر رفت و حتى
نشانههای تأثیرپذیری این روایات لاتینی از آثار پزشکان دورۀ اسلامی را نیز حذف
کرد. مثلاً هنگام ترجمۀ استناد اسحاق ابن عمران در مقالة فی المالیخولیا به کندی،
نام کندی را حذف کرده است (اسحاق،١٥٣؛ قس: ترجمۀ کنستانتین در صفحۀ روبهرو). نیز
اهوازی در دیباچۀ کامل الصناعة، کتاب را به عضدالدولۀ بویهی تقدیم کرده، اما در
مقدمۀ پانتگنی، کتاب به دزیدریوس١١، پدر روحانی دیر مونته کاسینو١٢ اهدا شده است
(دارمبرگ، ٥٠٩). کنستانتین هنگام انتحال کتاب الحمیات اسحاق ابن سلیمان نیز از
پانتگنی به عنوان یکی از آثار خود یاد کردهاست. این کار موجب شد که پس از مشخص شدن
مؤلف اصلی کتاب الحمیات کسانی چون تیرفلدر (ص ٦٨٥) و دارمبرگ (ص ٥٠٧) به گمان آنکه
این عبارت از آن خود اسحاق بن سلیمان است، کاملالصناعه را نیز به وی نسبت دهند
(نیز نک : اشتاین اشنایدر، «کنستانتین...١٣»، ٣٥٧).
اعتبار کنستانتین به عنوان مؤلفی برجسته، تنها ٤٠ سال پس از مرگش دوام آورد، زیرا
اصطفن انطاکی (ه م) خیلی زود دریافت که پانتگنی منسوب به کنستانتین در واقع
ترجمهای منحول، مخدوش و ضعیف از کامل الصناعۀ اهوازی است. پس، در ١١٢٧م ترجمهای
بهتر فراهم آورد و در دیباچۀ آن کنستانتین را رسوا کرد (نک : دارمبرگ، ٥٠٨-٥٠٩؛
شیپرگس، ١٨-١٩, ٣٧؛ کمبل، I/٧٣-٧٤؛ تالبوت، ٣٨؛ ژاکر، ١٠٠؛ نیز نک : اشتاین
اشنایدر، «ترجمهها...١»، شم ١١١؛ بوم، ٢). نظر اصطفن خیلی زود و در سطحی گسترده
پذیرفته شد و در سدههای میانه و عصر نوزایی عموماً کنستانتین را یک منتحل
میشناختند (نک : شیپرگس، ١٩؛ بن میلاد، ٥٢).
منحول بودن دیگر ترجمههای کنستانتین ــ جز ترجمۀ لاتینی مقالة فی المالیخولیا که
بوم در ١٩٠٣م مؤلف اصلی آن، اسحاق ابن عمران را بازشناساند (ص ٢، جم ؛ گاربرس،
٣٠-٣٥) ــ بسیار زود بر همگان روشن شد، اما در این میان، چون برخی از مشهورترین این
آثار از آن اسحاق بن سلیمان بود، ترجمۀ منحول آثار ابن جزار (و چنان که گفتیم کامل
الصناعۀ اهوازی) نیز به اسحاق منسوب شد؛ چندانکه آندرئاس تورینوس، ویراستار روایت
لاتینی مجموعۀ آثار اسحاق بن سلیمان (چ لیون، ١٥١٥م)، ضمن اشاره به انتحال آشکار
کنستانتین، زادالمسافر را به طور قطع از آن اسحاق دانست (دارمبرگ، ٥٠٧-٥٠٨)، تا
آنکه دارمبرگ در ١٨٥١م مؤلف اصلی را بازشناخت. اما موسی بن تبون که هنگام ترجمۀ زاد
المسافر از عربی به عبری٢ در ١٢٥٩م، بارها از خطاهای ویاتیکوم و ترجمۀ قدیم (١١٢٤م)
لاتینی به عبری آن٣ انتقاد کرده بود (اشتاین اشنایدر، «کنستانتنین»، ٣٦٩؛ سارتن،
II(٢)/٨٤٩؛ شیپرگس، ٤٢؛ سزگین، ٨)، ٦ سده پیش از دارمبرگ مؤلف واقعی ویاتیکوم را
میشناخت. اشتاین اشنایدر نیز در ١٨٧٩م یکی بودن گرادیبوس کنستانتین و الاعتماد ابن
جزار را ثابت کرد («کتاب...٤»، ٣٢٠-٣٣٨).
بیشتر پژوهشگران غربی یا به سادگی از کنار انتحالهای کنستانتین گذشتهاند (مانند
تیرفلدر،جم ؛ لکلر، I/٤١٤؛ پاگل، ٧٣٦؛ ریشتر، ٨٥٠؛ سارتن، I/٧٤٢, ٧٤٧, ٧٦٩؛ سینگر،
٦٤-٦٩؛ همو و درتئا، ١٣١-١٣٣؛ لمان، ٢٧٢-٢٨١؛ اولمان، «پزشکی در اسلام٥»،١٤٦ ،
«پزشکی اسلامی٦»، ٥٣)، یا برای تبرئۀ وی به دستاویزهایی سست چنگ زدهاند. مثلاً
شیپرگس متن عربی کاملالصناعه را «منبع اصلی» پانتگنی نامیده است و علت منتحل
خوانده شدن وی را نام نبردن از همین «منبع اصلی» میداند(ص
٣٥) و برآن است که اصطفن با انگیزۀ رقابت شخصی کنستانتین را به انتحال متهم کرده
است (ص ١٨, ١٩, ٣٧). میهلی روایتهای لاتینی کنستانتین را «تفسیرگونههایی خیلی
نزدیک به متن اصلی» نامیده، و برآن است که این آثار شامل برخی نوشتههای عربی است
که کنستانتین هنگام تحصیل پزشکی میخوانده است (ص ٢٢١, ٢٢٥؛ نیز نک : یاماس٧،٢١؛
گاربرس، ٣٠-٣١ ). ژاکر و میشو نیز انتقاد تند اصطفن را به «جفای تاریخ» بر
کنستانتین تعبیر کردهاند (ص ١٠٠).
به نظر فُلگر٨ «اینکه کنستانتین چه چیزی را در اختیار
پزشکان اروپایی قرار داد از اینکه چگونه این کار را کرد مهمتر است» (ص٥، مقدمه).
تورندیک (I/٧٤٦)، در دفاع از کنستانتین به این نکته اشاره میکند که پیتر شماس٩
(نخستین گزارشگر احوال و آثار کنستانتین، دربارۀ این گزارش، نک : سینگر، ٦٤؛ همو و
درتئا، ١٣١-١٣٢) از همۀ آثار وی به عنوان ترجمه از زبانهای دیگر (و نه تألیف) یاد
کرده است». بن میلاد هم که گویا کنستانتین را به نوعی هموطن خویش میپنداشته، بر
آن است که کنستانتین، با توجه به آنکه مردم ایتالیای مسیحی آن روزگار با اعراب
دشمن، و به آنها بسیار بدبین بودند، «برای اطمینان از کامیابی آثار عربی، دربارۀ
مؤلفان این آثار هیچ نگفت. همین و بس. او اعلام عربی را از ترجمههای خود تصفیه کرد
و به مؤلفان یونانی و لاتینی بالید. ترجمۀ الملکی از این قبیل بود و ایتالیاییها
پنداشتند که این آثار همان علوم یونانی است که دیگر بار به آنان رسیده است...» (ص
٥٢-٥٣).
١. »Die europäischen…« ٢. Zedat ha-Derachim. ٣. Yair/Jair Netib. ٤.
»Constantin's lib. de ...«
٥. Die Medizin… ٦. Islamic… ٧. Llamas ٨. Volger ٩. Peter the Deacon (Petrus
Diaconus) ١٠. »Der Arzt…« ١١. »Die Ehrenrettung …« ١٢. »Additamenta …« ١٣. »Die
Melancholia …«
کرویتس در بحثی مفصل در خصوص منتحل بودن یا نبودن کنستانتین، پس از نقل دیدگاههای
مختلف دربارۀ کنستانتین، در نهایت چنین نتیجه گرفت: کنستانتین یک منتحل نبود و
هیچیک از کارهای او نیز نادرست و ناپسند نبودند. او این آثار را در اواخر عمر،
«سالهای غور و تأمل، درون نگری و تزکیۀ نفس» به لاتینی درآورده بود. در سالهایی که
خودبینی و دغلکاری هرگز نمیتوانست او را وسوسه کند، و این صفات ناپسند را در
صومعۀ مونته کاسینو از خود دور کرده بود (کرویتس، «کنستانتین...١٠»، ٢٤-٣٩، نیز
«اعاده...١١»،٢٥-٤٤، «افزودهها...١٢»، ٤٢٠-٤٢٣، جم ، «مالیخولیا...١٣»، جم ).
حتى دارمبرگ ــ که خود از نخستین پژوهشگرانی بود که دلایلی آشکار بر انتحالهای
کنستـانتین ارائه داد (ص ٥٠٧-٥٠٨، جم ) ــ سرانجـام او را به عنوان «احیا کنندۀ
آثار پزشکی در غرب» شایستۀ بزرگداشتی کمنظیر دانست (ص ٥١٣؛ نیز بن میلاد، ٥٣؛
فلگر، همانجا). تنها شمار اندکی از پژوهشگران غربی از موضعی واقعبینانه به این
موضوع نگریستهاند. کارل زودهُف، در مقالات خود دربارۀ کنستانتین و مدرسۀ سالرنو،
بارها به انتحالهای او اشاره کرده است («آثار طبـی...١»، ٣٥٠-٣٥٥، «کنستـانتین
افریقی...٢»، ٢٩٤-٢٩٥، «کنستانتیـن، نخستین ...٣»، ٣٥٩-٣٦٩؛ نیـز نک : بن میلاد،
٥٢). کامستـون (نک : فریدنوالد، I/١٨٨) و کمبل (I/٧٣-٧٤) نیز به صـراحت او را یک
متقلب نامیـدهاند. به نظر مایرهوف، کنستانتین منتحلـی بیآزرم و روایتهای لاتینـی
او تحـریف شده، مغشوش و سرشار از کج فهمی واژگان فنّی عربی است (ص ٣٤٥- ٣٤٦).
ترجمه از عربی به لاتینی در سدۀ ٦ق/١٢م: ربع دوم این سده را باید عصر طلایی ترجمه
از عربی به لاتینی دانست، زیرا در این روزگار شماری از مهمترین آثار ریاضی و نجومی
دورۀ اسلامی، و نیز قرآن (نک : ه د، ترجمۀ قرآن مجید) و دو اثر احتجاجی مسیحی ـ
اسلامی، رسالاتی مجعول و مخدوش بر ضد اسلام (نک : ادامۀ مقاله)، و نیز تنها یک اثر
پزشکی مهم به لاتینی درآمد که همانا ترجمۀ دوبارۀ کامل الصناعۀ اهوازی در ١١٢٧م
تـوسط اصطفن انطاکـی (ه م) بـود. ایـن روایت نویـن ــ چنان که گفته شد ــ از
ترجمۀ پیشین کنستانتین افریقی بسیار کاملتر و دقیقتر بود. در این روزگار
اروپاییان با فراهم آمدن ترجمههای لاتینی آثار خوارزمی، با ریاضیات و نجوم اسلامی،
و نیز دستگاه شمار هندی آشنا شدند. اروپاییان، فن یافتن ریشۀ معـادلات را ــ که از
ترجمۀ لاتین رابرت چستری٤ (ه م) از الجبـر و المقابلۀ خوارزمـی فرا گرفته بودند
(نک : ادامۀ مقالـه) ــ الجبرا (و مانند آن) نامیدند که امروزه در معنایی بسیار
وسیعتر به شاخۀ مهمی از ریاضیات اطلاق میشود. همچنین چون روایتی لاتینی از کتاب
الجمع و التفریق خوارزمی که توسط مترجمی ناشناس ــ احتمالاً در دهۀ دوم سدۀ ١٢م و
پیش از دیگر روایات لاتینی آثار ریاضی و نجومی دورۀ اسلامی ــ فراهم آمده بود، با
عبارت Dixit Algoritmi (قال الخوارزمی) آغاز میشد؛ اروپاییان تا سدۀ ١٢ق/ ١٨م
واژههای آلگوریسم، آلگوریتم و مانند آن را برای فن محاسبه با ارقام هندی به کار
میبردند (کارپینسکی، «رابرت...٥» ، ١٥-١٦). در یگانه نسخۀ خطی شناختۀ شدۀ این اثر
که در سدۀ ١٣م کتابت شده است، کاستیها و نادرستیهای آشکار پرشماری دیده میشود.
روسکا این روایت لاتینی را ترجمۀ متن اصلی کتاب خوارزمی میداند («کهنترین...٦»،
١٧, ١٨-١٩؛ نیز نک : کارپینسکی، همان، ١٥،«دو آلگوریتم...٧»، ٣٩٦)، اما یوشکویچ بر
آن است که متنی با این همه اشکال نباید ترجمۀ دقیقی از متن عربی اصلی باشد. وی و
فُگِل، بدون آوردن دلیلی قاطع، این ترجمه را به آدلارد باثی٨ (ذیل)، فیلسوف و
ریاضیدانی انگلیسی و از نخستین مترجمان آثار ریاضی و نجومی عربی به لاتینی، نسبت
دادهاند (کلاگت، «آدلارد...»، ٦٣).
١. »Die medizinischen…« ٢. Konstantin der Afrikaner …« ٣. »Constantin, der erste
…« ٤. Robert of Chester ٥. Robert … ٦. »Zur ältesten…« ٧. »Two Twelfth…« ٨.
Adelard of Bath ٩.Ysagoga minor Iapharis matematici in astronomicam per
adhelardum bathoniensem ex arabico sumpta. ١٠. »The Medieval …« ١١. Busard, H.L.
and M. Folkerts ١٢. Busard ١٣. Johannes de Tinemue ١٤. Liber Ysagogarum
Alchorismi in Artem Astronomicam a Magistro A. Compositus.
آدلارد پس از آموختن زبان عربی در ضمن سفرهایش به جنوب ایتالیا و خاور نزدیک، با
ترجمۀ تهذیبی که مجریطی از زیج خوارزمی فراهم آورده بود، غرب لاتینی را با مثلثات
اسلامی بهویژه توابع سینوسی و تانژانتی (که دومی از افزودههای مجریطی بود) آشنا
ساخت. پژوهشگران عموماً تاریخ محرم ٥٢٠ق/١١٢٦م را که در متن لاتینی آمده، به عنوان
تاریخ ترجمه پذیرفتهاند (بیورنبو، ٢؛ کارپینسکی، «رابرت»، ١٧-١٨؛ سارتن،II/١٦٧)؛
اما کلاگت (همان، ٦٢) با اشاره به ذکر سالهای ١١٣٣ و ١١٣٤م در ترجمۀ لاتینی، در
درستی این تاریخ تردید کرده است. آدلارد المدخل الصغیر ابومعشر بلخی را نیز با
عنوان «مدخل صغیر جعفر حاسب در نجوم، ترجمۀ آدلارد باثی از عربی٩» به لاتینی درآورد
(همانجا). به نظر کلاگت وی ٣ روایت لاتینی از اصول اقلیدس ارائه داد: یکی ترجمهای
نزدیک به متن اصلی و تاحدی واژه به واژه، دیگری تحریری ملخص که دستنوشتههای
متعددی از آن به دست ما رسیده است و سومی ترجمهای نسبتاً آزاد، اما کامل که کم و
بیش ترکیبی از دو ترجمۀ پیشین و بیشتر بر اساس روایت دوم بود و با مقدمهای مبتنی
بر منابع عربی و لاتینی آغاز میشد. این ترجمهها کهنترین روایتهای لاتینی اصول
اقلیدس بود (کلاگت، همان، ٦٣، «ترجمه...١٠»، ١٧-٢٥؛ سارتن، II/١٦٧؛ قس: یلدهام،
٢٣٤-٢٣٨: بر آن است که در حدود سال ٩٢٥م ترجمهای به انگلیسی کهن از اصول اقلیدس
فراهم آمده بود). البته بوسارد و فُلکرتس١١ (نک : مقدمۀ کتاب) در ١٩٩٢م هنگام
انتشار متن ترجمۀ دوم منسوب به آدلارد، آنرا با قید احتیاط از آن رابرت چستری
دانستهاند و بوسارد١٢ نیز در ٢٠٠١م روایت سوم را به یوهانس تینمویی١٣ نسبت داده
است (نک : مقدمۀ کتاب). همچنین تألیف «کتاب شرح [کاربرد] الگوریسم (= حساب هندی)
در فن نجـوم تألیف استـاد A١٤» را ــ که نسخـهای از آن در ١١٤٣م کتابت شده است ــ
عموماً به آدلارد منسوب است. این کتاب که اروپاییان را با مباحثی از حساب هندی،
نجوم و موسیقی دورۀاسلامی آشنا کرد، احتمالاً بر اساس آثار خوارزمی و به ویژه روایت
لاتینی یاد شدۀ الجمع و التفریق وی نوشته شده است (کارپینسکی، «رابرت»، ١٦-١٧؛
سارتن، II/١٦٧-١٦٨؛ کلاگت، «آدلارد»، ٦٢-٦٣؛ قربانی، ١٤).
١. Johannes/Hispalensis/ Hispanensis/Toletanus (John of Spain/Seville/Toledo) ٢.
Dominicus/Gunddissalinus/ Domingo Gundisalvo/González ٣. Liber Algorismi de
practica arismetricae. ٤. Algorismus in integris et minutiis. ٥. »Abraham ibn
Esra…« ٦. Compilatio Astronomica. ٧. Johannes Regiomontanus
٨. Summa philosophiae. ٩. R. Grosseteste ١٠. Jacob Christmann ١١. Jacob Gulios
١٢. Epitome totius astrologiae.
اگـر از آدلارد ــ که تا کنون دربارۀ فعالیتش در اسپانیا مدرکی به دست نیامده ــ
بگذریم، تقریباً همۀ مترجمان نامدار معاصر وی در بخشهایی از این کشورکه به تازگی از
دست مسلمانان بیرون آمده بود، فعالیت میکردند. رایموند اول (د ح ١١٥٢م) روحانی
فرانسوی و برجستۀ فرقۀ کلونی پس از آنکه در حدود سال ١١٢٤م اسقف اعظم طلیطله شد،
شماری از دانشوران روزگار خود را که برخی به عربی و برخی به لاتینی تسلط داشتند، در
این شهر گرد آورد. اینان معمولاً در گروههایی دو نفره بسیاری از آثار یونانی و
اسلامی را از عربی به لاتینی ترجمه کردند. در این میان غالباً یکی متن عربی را
شفاهاً به زبان بومی (غالباً کاستیلی و گاه عبری یا کاتالان)، و سپس دیگری این
مطالب را به لاتینی برمیگرداند. ترجمه با استفاده از زبان واسطه روشی بود که
پیشتر در مکتب ترجمۀ حنین نیز بهکار رفته بود و بهرهگیری مترجمان غربی از یاری
گویشوران زبان مبدأ، در ترجمۀ متونی شرقی، روشی است که نه تنها تا سدۀ ١٧م، که حتى
تا به امروز نیز معمول است (سارتن، II/١١٤).
مشهورترین زوج مترجمان برخوردار از حمایت رایموند، یوحنای اسپانیایی
(اشبیلی/طُلَیطَلی١؛ فعالیتش: ١١٣٥-١١٥٣م)، مسیحی یهودیزادۀ اسپانیایی که گویا نام
اصلی وی سلیمان بن داوود باشد، و دومینیکوس گوندیسالینوس یا دومینگو گونداسیلوُ/
گُنثالث٢، فیلسوف اسپانیایی و اسقف اعظم سگوویا بودند. این دوتن با همکاری هم،
شماری از آثار عربی در حوزۀ ریاضیات، اخترشناسی و به ویژه اختربینی را به لاتینی
درآوردند. بدین سان که یوحنا این آثار را به زبان بومی (اسپانیایی) ترجمه میکرد و
گوندیسالوو آن را به لاتینی برمیگرداند (اشتاین اشنایدر، «ترجمهها»، شم ٤٩, ٦٨؛
سارتن، II/١٦٩). جالب آنکه، به رغم فراهم آمدن روایت نهایی لاتینی به قلم
گوندیسالوو، مترجمان تاریخ علم غالباً ترجمههای این دو را تنها به یوحنا نسبت
میدهند. این دو یکی از تحریرهای عربی کتاب حساب خوارزمی را به لاتینی درآوردند٣.
البته نام مترجم در برخی دستنویسهای لاتینی، گراردوس کرمونایی آمده، و در برخی
دیگر بدان اشارهای نشده است و چه بسا که گراردوس ترجمۀ دیگری از آن فراهم آورده
باشد؛ زیرا عنوان روایت لاتینی منسوب به وی [کتاب] آلگوریتم در جمع و تفریق٤
(ترجمۀ: [رسالۀ] الخوارزمی فی الجمع و التفریق) یاد شده است (اشتاین اشنایدر، همان،
٣١, ٤٦-٤٧، «ابراهیم بن عزرا...٥»، ١١٠-١١١؛ کارپینسکی، «رابرت»، ١٥، حاشیه، نیز
«دو آلگوریتم»، ٣٩٦؛ سارتن، همانجا). ترجمۀ لاتینی این دو از جوامع علم النجوم و
الحرکات السماویۀ٦ فرغانی (١١٣٤-١١٣٥م) از ترجمهای که بعدها گراردوس فراهم آورد،
بسیار رایجتر بود و بارها در اروپا به چاپ رسید و بر نجوم اروپای سدههای میانه تا
روزگار یوهانس رگیومونتانوس٧ (١٤٣٦-١٤٧٦م، ریاضیدان و اخترشناس آلمانی) تأثیری
شگرف داشت (اشتاین اشنایدر، «ترجمهها»، ٢٢, ٤٤ ؛ سارتن، I/٥٦٧)؛ چندان که همۀ
استنادهای نگارندۀ ناشناس کتاب مشهور سوما فیلوزوفی٨ (تألیف: سدۀ ١٣م) به بطلمیوس،
در واقع برگرفته از همین روایت لاتینی بود (دوئم، III/٤٦٨: البته وی این اثر را
همچون بسیاری دیگر از مورخان علم به خطا از آن رابرت گروتسست٩، استاد برجستۀ پاریسی
سدۀ ١٣م دانسته است؛ قس: مینیو پالوئلو، ٣١). این ترجمه نخستین بار در ١٤٩٣م در
فرّارا به چاپ رسید. در چاپ مجدد این اثر در ١٥٣٧م در نورنبرگ (نیز پاریس، ١٥٤٦م)
یادداشتهایی که رگیومونتانوس بر دست نویسی از متن لاتینی نوشته بود، به کتاب افزوده
شد. در ١٥٩٠م نیز یاکوب کریستمان١٠ همین کتاب را از روی ترجمۀ عبری یعقوب آناتولی
بار دیگر به لاتینی ترجمه کرد و در فرانکفورت به چاپ رساند. در ١٦٦٩م نیز یاکوب
گولیوس١١ متن عربی و ترجمۀ لاتینی این کتاب را در آمستردام منتشر ساخت.
برخی از دیگر ترجمههای یوحنا و گوندیسالوو بدین قرار است: رسالۀ ارسطو به اسکندر
در حفظ تندرستی (بخشی از سر الاسرار منسوب به ارسطو) که سنت سر الاسرار را در غرب
رواج داد؛ احصاء العلوم فارابی (گراردوس نیز بعدها آن را ترجمه کرد)؛ بخشی از
الشفاء ابن سینا، مقاصد الفلاسفۀ غزالی و ینبوع الحیاة ابن جبیرول که بر سکولاریسم
مسیحی تأثیری بسزا داشتند؛ و نیز شماری از آثار تنجیمی ماشاء الله، ابوعلی خیاط،
قبیصی، بتانی، ابن دایه، و به ویژه ترجمۀ المدخل الکبیر ابومعشر(در ١١٣٣م). یوحنا
خود در ١١٤٢م منتخب احکام نجوم١٢ را بر اساس آثار تنجیمی یاد شده نوشت و گوندیسالوو
نیز ٣ رساله بر اساس ینبوع الحیاة ابن جبیرول و تقسیمات فلسفه١ را با اقتباس از
احصاء العلوم فارابی، اما مفصلتر، نوشت که بر آثار مایکل اسکات، آلبرتوس کبیر و
رابرت کیلواردبای٢ تأثیری چشمگیر داشت (اشتاین اشنایدر، همان، ٤٠-٥٠؛ سارتن،
II/١٦٩-١٧٣).
١. De divisione philosophiae. ٢. R. Kilwardby ٣. Plato of Tivoli/ Plato
Tiburtinus ٤. Savasorda ٥. Almansoris Iudicia seu Propositiones/Centum
Propositiones. ٦. »Abraham Judaeus...« ٧. De motu stellarum. ٨. Leonardo
Fibonacci ٩. Albertus Magnus ١٠. Hibuur ha-meshiha we-ha-tish-borat
١١. Liber Embadorum. ١٢. Hermannus Dalmata /Sclavus, Herman of Carinthia/ the
Carinthian ١٣. Robert of Ketton ١٤. Atahuil alalem. ١٥. Polemische...
پلاتوی تیولی٣ هنگام کار در بارسلون(١١٣٢-١١٤٥م) با همکاری ابراهیم برخیه/برحیۀ
یهودی (مشهور به ساواسوردا = صاحب الشرطه٤ استخراج الساعات عمرانی، احکام الموالید
ابوعلی خیاط و کتابی با عنوان فصول احکام نجوم منصوری٥ (١١٣٦م) را به لاتینی
درآورد. در این همکاری، ابراهیم که خود نویسندهای عبری نگار بود، این آثار را از
عربی به عبری، و پلاتو از عبری به لاتینی ترجمه میکرد (نک : اشتاین اشنایدر،
«ابراهیم یهودی...٦»، ٢). ترجمۀ عربی به لاتینی به واسطـۀ زبان بومـی (غالباً
کاستیلـی و کاتالان و گاه عبری) دست کم تا سدۀ ١٧م رواج داشت (نک : ادامۀ مقاله).
ابراهیم احتمالاً در ترجمۀ عربی حنین یا قسطا بن لوقا از الاکر تئودُسیوس، زیج
بتانی (با نام دربارۀ حرکت ستارگان٧) و کتاب الاربعۀ بطلمیوس (نخستین ترجمۀ لاتینی
اثری از بطلمیوس در ١١٣٨م، از روی ترجمۀ عربی ابراهیم بن صلت) با پلاتو، و در ترجمۀ
کتاب اسطرلاب مجریطی با رودُلف بروگسی همکاری داشت (همو، «ترجمهها»، شم ٣, ٥, ٩٨,
١٠٤، «ابراهیم یهودی»، ٢٢ff. ، «ابراهیم بن عزرا»،٥٩-٦٠, ١٠٧-١٠٨ ؛ سارتن،
II/١٧٧-١٧٨؛ لوی، ٢٣؛ مینیو پالوئلو، ٣١-٣٢). لئوناردو فیبوناچی٨ و آلبرتوس ماگنوس٩
(آلبرت کبیر) از ترجمههای نسبتاً دقیق پلاتو و ابراهیم بهرۀ بسیار بردند. پلاتو در
گزینش آثار برای ترجمه، بتانی را به سبب دوری از زیادهگویی بر بطلمیوس، و ابن صفار
را به لحاظ دقت علمی بر دیگر نگارندگان آثاری دربارۀ اسطرلاب ترجیح میداد (همو،
٣١). وی نسبت به دیگر مترجمان معاصر خود، این امتیاز را داشت که آثاری را نیز از
عبری به لاتینی درآورد (شاید کهنترین ترجمههای عبری به لاتینی). از جمله در ١١٤٥م
کتاب هندسهای را که همکارش ابراهیم برخیه در ١١١٦م بر اساس مآخذ عربی تألیف کرده
بود١٠، با عنوان «کتاب اماکن١١» یا هندسۀ عملی به لاتینی درآورد. این ترجمه یکی از
مآخذ اصلی فیبوناچی بود و در کنار ترجمۀ لاتینی جبر خوارزمی (که در همان سال فراهم
آمد) اروپای لاتینی را با علم جبر آشنا ساخت (اشتاین اشنایدر، «ابراهیم یهودی»،
١٧-٢٢؛ سارتن، II/١٧٩).
هرمان اهل دالماتیا یا هرمان اسلاو یا کارینثیایی١٢ از دیگر
مترجمان نامدار آن روزگار، در دورۀ فعالیت خود در اسپانیا، افزون بر همکاری با
رابرت کتونی١٣ در ترجمۀ قرآن به لاتینی و نیز ترجمۀ دو رسالۀ ضد اسلامی (نک :
ادامۀ مقاله)، در ١١٣٨م رسالهای در اخترشماری از سهل بن بشر (تحاویل [سنی]
العالم١٤)، و شاید [تحریر مجریطی از] زیج خوارزمی را در حدود سال ١١٤٠م به لاتینی
درآورد. ترجمۀ وی از المدخل الی علم احکام النجوم که در همین سال به پایان رسید، از
ترجمۀ پیشین یوحنای اسپانیایی و دومینیکوس گوندیسالینوس در ١١٣٣م بهتر بود. هرمان
در ١١٤٣م تسطیح الاکر بطلمیوس و شرح مجریطی بر این اثر را به لاتینی برگرداند.
انتساب این ترجمه به شاگردش رودلف بروگسی نادرست است (اشتاین اشنایدر،
«ادبیات...١٥»، ١١٣, ٢٣١، «ترجمهها»، ٣٣-٣٤, ٦٧-٦٨ ؛ دوئم، III/١٧١-١٧٦؛ سارتن،
II/١٧٣-١٧٤, ١٧٦). هرمان با استفاده از دو روایت نخستین ترجمههای منسوب به آدلارد
باثی از اصول اقلیدس، روایت لاتینی تازهای از این اثر فراهم آورد. چون در روایت
لاتینی هرمان (دست نویس لاتینی شم ١٦٦٤٦ کتابخانۀ ملی پاریس) بسیاری از اصطلاحات
ریاضی عربی به صورت آوانگاری شده آمده است که در روایتهای لاتینی آدلارد دیده
نمیشود، میتوان دریافت که هرمان در این کار به روایتهای عربی اصول اقلیدس نیز
مراجعه کرده است(کلاگت، «ترجمه»، ٢٦-٢٧).
رابرت چستری، اخترشناس، ریاضیدان و کیمیاگر انگلیسی که گویا بر خلاف پنداشت بسیاری
از محققان، با رابرت کتونی، مترجم قرآن به لاتینی یکی نیست، مترجمی نامدار بود که
برخی آثار ریاضی، نجومی، تنجیمی و کیمیایی دورۀ اسلامی را به لاتینی ترجمه کرد.
بیگمان مهمترین کار وی، ترجمۀ لاتینی جبر و مقابلۀ خوارزمی است که در ١١٤٥م در
سگوویا به انجام رسید. پژوهشگران تاریخ ریاضیات این ترجمه را نقطۀ آغاز علم جبر در
اروپا دانستهاند. گراردوس کرمونایی نیز بعدها این اثر را به لاتینی ترجمه کرد، اما
این ترجمه رواج چندانی نیافت. رابرت «ترکیب کیمیا» منسوب به خالد بن یزید و صناعة
الاحکام کندی را نیز به لاتینی درآورد. وی همچنین در ١١٤٩-١١٥٠م زیجی بر اساس زیج
بتانی و زرقالی برای نصف النهار لندن نوشت و ترجمۀ لاتینی آدلارد از تهذیب زیج
خوارزمی را نیز برای همین نصف النهار تنظیم کرد. رابرت نخستین کسی بود که واژۀ
سینوس را در برابر واژۀ جیب مثلثات عربی به کار برد (اشتاین ـ
اشنایدر، همان، ٦٧-٧٣؛ کارپینسکی، «رابرت»، ٢٣-٣٢؛ روسکا، «کیمیاگران ..١»، ٣١-٣٧,
٤٧-٤٨؛ سارتن، II/١٧٥-١٧٧). آدریان رومانوس (١٥٦١- ١٦١٥م)، ریاضیدان هلندی، با
بهره گیری از ترجمۀ رابرت نگارش تفسیری بر جبر خوارزمی را آغاز کرده بود که تنها
مقدمۀ آن در ٧٢ صفحه در ١٥٩٨ یا ١٥٩٩م چاپ شده است (نک : بُسمانس، ٢٦٧-٢٨٧).
کارپینسکی در ١٩١٥م ترجمۀ رابرت را همراه با ترجمۀ انگلیسی و حواشی و توضیحات در
نیویورک به چاپ رسانده است.
هوگوی سانتالایی٢، اختربین و کیمیاگر اسپانیایی که در سالهای ١١١٩-١١٥١م در خدمت
اسقف طرسونه٣ بود، تهذیب فصول الفرغانی بیرونی را به لاتینی درآورد. وی رسالۀ
مجعولی منسوب به ارسطو، دو اثر احکام نجومی ماشاء الله یهودی، کتابی در رمل، کتاب
العلل منسوب به آپولونیوس تیانایی(= سر الخلیقة و صنعة الطبیعة بلینوس) و «ثمرۀ»
منسوب به بطلمیوس را نیز به لاتینی ترجمه کرد. کهنترین ترجمۀ لاتینی کتاب کیمیایی
مشهور «لوح زمردین» (زبرجد) نیز از او ست (ناو، ٩٩-١٠٦؛ روسکا، «لوح زمردین٤»،
١٧٧-١٨٠ ؛ اشتاین اشنایدر، همان، ٣٥-٣٧؛ سارتن، II/١٧٤-١٧٥).
در نیمۀ دوم سدۀ ١٢م، گراردوس کرمونایی(ه م)، بزرگترین مترجم عربی به لاتینی و
یکی از بزرگترین مترجمان تاریخ، چنان که شاگردانش روایت کردهاند، در حدود سال
١١١٤م در کرمونای لُمباردی زاده شد. در ١١٦٧م به سبب شیفتگی به مجسطی بطلمیوس که به
لاتینی درنیامده بود، به طلیطله رفت و تا ١١٧٥م که ترجمۀ مجسطی را به پایان رساند،
همچنان عربی نمیدانست یا دست کم بهرهای اندک از آن داشت و برای ترجمۀ این آثار به
مسلمانان و یهودیان بومی تکیه داشت. گراردوس سپس تا هنگام مرگ در ١١٨٧م با فعالیتی
شگرف به کار ترجمۀ آثار علمی از عربی به لاتینی مشغول شد. در کارنامه و زندگینامۀ
وی که شاگردانش به ترجمۀ او از الصناعةالطبيۀ جالينوس پيوست کردهاند، سیاههای از
٧١ ترجمه ــ برخـی بسیار مفصل و برخی مختصـر ــ آمده است که البته برخی ترجمههای
معتبر گراردوس در آن دیده نمیشود. شمار ترجمههای وی یا منسوب به وی، چندان است که
حتى برشمردن مؤلفانی که آثارشان را به لاتینی درآورد، سخن را به درازا میکشاند؛ چه
بسا که برخی از ترجمههای منسوب به گراردوس تنها زیر نظر او و توسط شاگردانش به
انجام رسیده باشد. برخی از این آثار ترجمههای عربی آثار یونانی ارسطو، اقلیدس،
ارشمیدس، آپولونیوس، تئودُسیوس، منلائوس، بطلمیوس،
جالینوس، و بسیاری از آنها تألیفات دانشمندان دورۀ اسلامی همچون خوارزمی، بنوموسى،
فرغانی، نیریزی، ابن هیثم، جابر بن افلح، ابن سینا، ابن ماسویه، ابن سرابیون و
اسحاق بن سلیمان اسرائیلی بود. برخی از این آثار پیشتر نیز به لاتینی درآمده بود،
همچون اصول اقلیدس که گراردوس ترجمهای بهتر از ترجمۀ آدلارد فراهم آورد، جوامع علم
النجوم و الحرکات السماویة٥ فرغانی که البته به اندازۀ ترجمۀ گوندیسالووـ یوحنای
اشبیلی رواج نیافت، و جبر خوارزمی که آن نیز به اندازۀ ترجمۀ رابرت چستری شهرت
نیافت، اما برخی دیگر همچون القانون فی الطب ابن سینا و الکناش الصغیر ابن سرابیون،
برای نخستین بار بود که به لاتینی ترجمه میشد (اشتاین اشنایدر، همان، ١٦-٣٢؛
سارتن، II/٣٣٨-٣٤٤).
در مقایسهای بسیار کلی ترجمههای گراردوس و شاگردانش با ترجمههای حنین و مکتب وی،
میتوان گفت که مکتب ترجمۀ طلیطله شاید تنها از نظر تنوع موضوع آثار ترجمه شده بر
مکتب حنین برتری داشت؛ اما از نظر صحت و دقت و حتى کمیت، به هیچ وجه با آن قابل
مقایسه نبود. به طور مثال گراردوس در ترجمۀ لاتینی الکناش الصغیر که شاید یکی از
نخستین ترجمههای وی، دست کم در زمینۀ پزشکی بود، در بسیاری از موارد کورکورانه از
متن عربی پیروی کرده است. وی بسیاری از واژگان معرب یونانی را نشناخته، و در نتیجه
گاه آنها را ترانویسی کرده، و گاه برابرنهاد تازهای برای آنها پیشنهاد کرده است؛
در مواردی نیز با بدخوانی متن عربی سخت به خطا افتاده است. گویا همین موضوع، در
نیمۀ نخست سدۀ ١٦م آندرئاس آلپاگوس را بر آن داشت که ترجمههای لاتینی گراردوس از
این کتاب و نیز القانون و الارجوزة فی الطب ابن سینا را اصلاح کند و روایت لاتینی
تازهای پدید آورد (در این باره، نک : داک، ابن سرابیون، نیز ه د، گراردوس
کرمونایی؛ ذیل، آندرئاس آلپاگوس).
١. Arabische... ٢. Hugo Sanctalliensis/ Hug of Santalia ٣. Tarazona ٤. Tabula
Smaragdina.
٥. Compilatio Astronomica. ٦. Peter The Venerable (Peter of Clony) ٧. Master
Peter of Toledo
٨. Peter of Poitiers
٧٦. Ebro
٧٧. Archdeacon
٣. Aegidius de Thebaldis of Parma
٤. Petrus de Regio ٥. Jacme ٦. Miscellanea, ed. S. Foster, London, ١٦٥٩. ٧.
Christianus Ravius (Christian Rau/ Ravis) ٨. E. Halley
ترجمه در خدمت اسلام ستیزی: در حدود سال ١١٤١م پیتر ارجمند٦، روحانی بلندپایۀ مسیحی
که قدرت یافتن مسلمانان در اسپانیا را مخالف منافع کلیسا میدانست، بر آن شد که
شماری از آثار اسلامستیز را به لاتینی ترجمه کند. وی فردی به نام استاد پیتر
طلیطلی٧ را به ترجمۀ یکی از آثار مشهور احتجاجی مسیحی یعنی رسالة عبدالله بن
اسماعیل الهاشمی الی عبدالمسیح بن اسحاق الکندی و رسالة الکندی الی الهاشمی گمارد.
اما چون آشنایی این فرد با زبان لاتینی به اندازۀ کافی نبود، یکی از نزدیکان خود به
نام پیتر اهل پواتیه٨ را به دستیاری او گمارد تا عبارات لاتینی وی را که آشفته و
نامهذب بود،
ویرایش کند و این یک، ترجمۀ لاتینی را به صورت نامۀ منظوم کوتاهی که به کار عموم
بیاید، درآورد. پیتر همچنین دو تن از خبرگان فن ترجمه از عربی به لاتینی را که بر
هر دو زبان تسلط داشتند و در آن روزگار در نزدیکی نهر ابرو١ به کار تنجیم مشغول
بودند، یعنی رابرت کتونی از انگلستان را که سرشمّاس٢ کلیسای پامپلونا (مرکز ایالت
ناوار اسپانیا) بود و نیز هرمان اهل دالماتا به کار ترجمۀ قرآن به لاتینی گمارد و
چندی بعد فردی مسلمان به نام محمد را نیز به یاری این دو مترجم مسیحی فرستاد. هرمان
همچنین در ١١٤٢م رسالۀ نسب الرسول سعید بن عمر را با عنوان «ظهور محمد و پیروانش٣»
و مسائل ابی الحارث عبدالله بن سلام را که پرسش و پاسخ مجعولی است میان عبدالله بن
سلام یهودی و پیامبر اسلام با نام «آیین محمدی٤» به لاتینی درآورد. رابرت نیز
مجموعهای از روایات موسوم به اسرائیلیات را همراه با تاریخچهای از صدر اسلام تا
هنگام خلافت حسن بن علی(ع) به لاتینی درآورد. این روایات لاتینی که بسیار مغرضانه
تنظیم شده بودند، تأثیری شگرف بر غرب مسیحی داشت و به ویژه ترجمۀ لاتینی رابرت ـ
هرمان پایۀ همۀ نخستین ترجمههای قرآن به زبانهای مهم اروپایی بود. دستنویس ترجمۀ
لاتینی قرآن به خط خود رابرت کتونی با شمارۀ ١١٦٢ در کتابخانۀ آرسنال پاریس محفوظ
است. اما در نسخ متأخر نام مترجم را رابرت چستری نوشتهاند و برخی نیز این دو را
یکی گرفتهاند (اشتاین اشنایدر، «ادبیات»، ١١٣, ٢٣١، «ترجمهها»، ٣٣-٣٤, ٦٧-٧٣؛
سارتن، II/١٧٣-١٧٧؛ کریتسک، ٣٠٩-٣١١؛ نیز پیرسُن، ٤٣١). همۀ این رسالهها به همراه
مقدمهای از موریس دُ مونتبوآسیه ظاهراً در ٣ چاپ مختلف در ٣ یا ٥ جلد در ١٥٤٣م
توسط ناشری مشهور به نام تئودُر بیبلیاندر٥ (ترجمۀ یونانی نام خانوادگی وی: بوخمان)
در بازل به چاپ رسید و دو بار نیز در ١٥٥٠ و ١٥٥٦م با مقدمۀ مارتین لوتر در زوریخ
منتشر شد. نخستین ترجمۀ قرآن به زبانهای جدید ترجمۀ ایتالیایی آندرئا آریوابنه٦ است
که در ١٥٤٧م به چاپ رسید. به رغم آنکه به ترجمه از عربی تصریح دارد، بیشک از روی
ترجمۀ رابرت به ایتالیایی درآمده است.
ترجمه به لاتینی در سدۀ ١٣م: در اوایل این سده، مساعی امپراتور فردریک دوم در
تأثیرپذیری اروپاییان از فرهنگ و تمدن اسلامی نقشی بسزا داشت که یقیناً در ادامه
یافتن جریان ترجمه از عربی به لاتینی بیتأثیر نبود. اما این جریان دیگر اهمیت و
اعتبار سدۀ پیش را نداشت و روزگار درخشش مترجمان بزرگ نیز بیگمان سرآمده بود، زیرا
بیشتر آثار مهم و
تأثیرگذار تمدن اسلامی به لاتینی درآمده بود و ترجمههای این سده و نیز سدههای
بعدی، جز در مواردی انگشتشمار یا ترجمۀ مجدد این آثار بود یا ترجمۀ آثاری به مراتب
کم اهمیتتر. در این روزگار اسپانیا همچنان مهمترین مرکز انتقال فرهنگ و تمدن
اسلامی به اروپا بود. برخی از مهمترین مترجمان این روزگار و شماری از ترجمههای
آنان بدین قرار است:
آلفرد سارشلی فیلسوف و دانشمند انگلیسی اواخر سدۀ ١٢ و اوایل سدۀ ١٣م، افزون بر
ترجمۀ بخش کیمیای الشفاء ابن سینا، کتاب النبات منسوب به نیکولای دمشقی را که اسحاق
بن حنین و ابن طیب به عربی درآورده بودند، به لاتینی ترجمه و شرح کرد (اشتاین
اشنایدر، «ترجمهها»، ٤؛ سارتن، II/٥٦٢-٥٦٣).
مایکل اسکات فیلسوف نامدار اسکاتلندی و اختربین و مترجم دربار فردریک دوم کتاب
نجومی بطروجی را در ١٢١٧م به لاتینی درآورد که در ١٢٥٩ به عبری و در ١٥٢٨م بار دیگر
از عبری به لاتینی ترجمه و این روایت اخیر در ١٥٣١م در ونیز چاپ شد. وی پیش از
١٢٢٠م نخستین ترجمۀ تاریخ الحیوان ارسطو را ارائه کرد که تا سدۀ ١٥م مرجع اهل فن
بود. او همچنین کتاب السماء ارسطو را مطابق معمول همراه با العالم که به خطا به وی
منسوب است و نیز کتاب الحیوان ارسطو و شرح ابن رشد و چند اثر دیگر را به لاتینی
درآورد. مایکل اسکات یکی از معرفان فلسفۀ ابن رشد در جهان لاتینی بود. او و آلفرد
سارشلی نمایندگان نسل جدیدی از مترجمان اروپایی بودند که بیشتر به تألیف گرایش
داشتند تا ترجمه (اشتاین اشنایدر، همان، ٥٥-٥٨؛ لکلر، II/٤٥١-٤٥٩؛ سارتن،
II/٥٧٩-٥٨٢).
استفان سرقسطی الاعتماد فی الادویة المفردۀ ابن جزار را که پیشتر کنستانتین روایت
لاتینی تلخیص شدۀ آن را به خود نسبت داده بود، به طور کامل به لاتینی درآورد. پدرو
گالیگو راهب فرانسیسی اسپانیایی و کشیش اعترافنیوش آلفونسوی دهم (ملقب به فرزانه)
پیش از برتخت نشستن وی، کتاب اصناف الحیوان ارسطو را از روی یک تلخیص عربی، با
مراجعه به شرح ابن رشد و نیز ترجمۀ مایکل اسکات، به لاتین درآورد. مترجمان دیگری
چون سالیوی پادوایی، ویلیام (گیوم) لونیسی، تئودُریک انطاکی و فیلیپ طرابلسی نیز در
همین روزگار فعالیت داشتند (اشتاین اشنایدر، همان، ٧٥, ٧٨, ٨٠؛ سارتن، II/٥٦٢-٥٦٣).
١. Ebro ٢. Archdeacon ٣. De generatione Machumet/Muhamet et nutritura ejus/eius.
٤. Doctrina Machumetis/Muhamet. ٥. Theodore Bibliander ٦. Andrea Arrivabene
در نیمۀ دوم سدۀ ١٣م یهودی ناشناسی به نام بوناکوزا کلیات ابن رشد را در ١٢٥٥م در
پادوا از عربی یا عبری به لاتینی درآورد. آرمانگو پسر بلز پزشک و مترجم فرانسوی
برخی آثار عربی را به واسطۀ ترجمههای عبری یا دست کم با
کمک روایات عبری آنها به لاتینی درآورد. از جمله الارجوزة فی الطب ابن سینا (از
عبری به لاتینی)، مقالة فی تدبیر الصحة ابن میمون (در ١٢٩٠م). برخی ترجمۀ کلیات ابن
رشد ترجمۀ بوناکوزا را به غلط به وی نسبت دادهاند (اشتاین اشنایدر، همان، ٦, ٨؛
سارتن، II/٨٣١-٨٣٢). هرمان آلمانی شروح متوسط ابن رشد بر اخلاق، فن خطابه و شعر
ارسطو و شرح فن خطابۀ فارابی را به لاتینی درآورد (همو، ٨٣٣-II/٨٣٢). مهمترین
ترجمۀ لاتینی این سده بیگمان از آن فرج بن سلیم بود که کتاب سترگ الحاوی رازی را
ترجمه کرد و مطابق معمول بسیاری از ترجمههای پزشکی آن روزگار، واژهنامهای نیز
بدان افزود. این کار در ١٢٧٩م پایان یافت. در ١٢٨٢م نسخۀ مصور زیبایی از این ترجمه
در ٥ مجلد فراهم آمد که اینک در کتابخانۀ ملی پاریس نگهداری میشود. این ترجمه در
١٤٨٦م در برشا به چاپ رسید. فرج بن سلیم تقویم الابدان ابن جزله را نیز در حدود سال
١٢٨٠م ترجمه کرد (لکلر، II/٤٦٤-٤٦٧؛ اشتاین اشنایدر، همان، ١٤؛ سارتن، II/٨٣٣-٨٣٤)
ترجمه به زبانهای اروپایی در سدۀ ١٣م و پس از آن: آلفونسوی دهم (سل ١٢٥٢-١٢٨٤م)،
پادشاه دانشور کاستیل و لئون، پیش از رسیدن به سلطنت در سرزمینهایی زیست که به
تازگی از دست مسلمانان خارج شده بود و همچنان تحت سیطرۀ فرهنگ اسلامی بود. آلفونسو
پس از برتخت نشستن، با گرد آوری شماری از دانشوران مسیحی و یهودی ــ از جمله یهودا
ابن موسى، اسحاق بن سید، ابراهیم طلیطلی و سموئیل هه ـ لوی ملقب به ابوالعافیه ــ
ترجمۀ از عربی به کاستیلی شماری از آثار مشهور تمدن اسلامی را رهبری کرد. دست کم دو
تن، یعنی آئگیدیوس تبالدیسی١ از پارما و پتروس رجیویی٢ (کاتب مخصوص آلفونسو) نیز به
ترجمۀ این متون به لاتینی گمارده شدند. برخی از این آثار بدین قرار است: کتاب
الاربعۀ بطلمیوس همراه با شرح علی بن رضوان توسط مترجمی ناشناس؛ البارع فی احکام
النجوم ابن ابی رجال ترجمۀ یهودا بن موسى؛ فی هیئة العالم ابن هیثم ترجمۀ ابراهیم
طلیطلی. این ٣ روایت کاستیلی بعدها به لاتینی درآمد. همچنین یهودا بن موسى و گیان
آرمون داسپا با ترجمۀ صور الکواکب صوفی و اقتباس از چند رسالۀ نجومی دیگر اثری در ٤
مقاله در باب ستارگان نوشتند. البته این ترجمهها فقط منحصر به آثار ریاضی، نجومی و
احکام نجومی نبود، بلکه اثری چون کلیله و دمنه نیز به فرمان وی ترجمه شد (لکلر،
II/٤٤١-٤٤٢؛ اشتاین اشنایدر، همان، ٣,١٥, ٣٩, ٧٦؛ سارتن، II/٨٣٤-٨٤٤). در اواخر این
سده و ربع نخست سدۀ ١٤م نیز به فرمان دینیش آزاده، نوۀ آلفونسوی دهم و شاه پرتغال
(١٢٧٩-١٣٢٥م) شماری از آثار عربی به پرتغالی ترجمه شد که کهنترین نمونههای نثر
پرتغالی به شمار میروند(همو، II/٨٤٤-٨٤٥).
در سدۀ ١٤م شمار ترجمههای عربی به لاتینی به طرز چشمگیری کاهش یافته بود. در ربع
نخست این سده استفانوس آرنالدی (یا آرلاندی)، از مردم بارسلون، در مون پلیه برآمد.
وی چند اثر عربی را به لاتینی درآورد و شمار قابل توجهی از ترجمههای لاتینی نیز
بدو منسوب است (همو، III/٤٢٦-٤٢٧). یهودا بُنسنیور که به آلفونسوی سوم و سپس ژاکمۀ٣
دوم (سل ١٢٩٧-١٣٢٧م)، پادشاهان آراگون خدمت میکرد، پیش از ١٢٩٨م، ترجمۀ مجموعهای
از امثال را به کاتالان آغاز کرد. میان این اثر و مختار الجواهر ابن جبیرول شباهت
بسیار وجود دارد. در ١٤٠٢م نیز یعقوب صدیق، پزشک فیگوئروا (حاکم وقت سانتیاگو) این
امثال را از کاتالان به کاستیلی درآورد. یهودا در ١٣١٣م نیز اثری پزشکی را برای
پادشاه به کاستیلی ترجمه کرد (همو، III/٤٢٧)
١. Aegidius de Thebaldis of Parma ٢. Petrus de Regio ٣. Jacme
بنچیونی نیز آثار فرغانی و رازی را به واسطۀ ترجمههای فرانسوی به ایتالیایی ترجمه
کرد. رمون دو بزیه بخشی از متن کاستیلی کلیله و دمنه را در حدود سال ١٣٠٥م به
لاتینی درآورد و بعدها با انتحال بخشی از ترجمۀ لاتینی جوانی کاپوایی که به واسطۀ
عبری صورت گرفته بود، کار خود را تکمیل کرد. ژان دوپلان در ١٣٠٤م کلیات فی الادویة
المفردۀ ابن رشد را از روی ترجمۀ عبری آن به لاتینی درآورد. در سدههای بعدی شمار
ترجمههای عربی به لاتینی انگشتشمار، اما قابل توجهاند. از جمله آندرئاس آلپاگوس
در ربع نخست سدۀ ١٥م، القانون فی الطب و الارجوزة الطبیۀ ابن سینا و نیز الکناش
الصغیر ابن سرابیون را به لاتینی درآورد. این هر ٣ کتاب را پیشتر گراردوس به
لاتینی درآورده بود و چنین مینماید که آلپاگوس به جای ارائۀ یک ترجمۀ جدید
روایتهای لاتینی گراردوس را اصلاح کرده باشد. با این همه، ترجمههای وی خیلی دیر،
و پس از آنکه ترجمههای گراردوس بارها به چاپ رسید، منتشر شدند و در نتیجه تأثیر
چندانی بر پزشکی اروپا نداشتند.
در سالهای ١٦٥١-١٦٦٣م جان والیس، ریاضیدان انگلیسی با استفاده از ترجمۀ لاتینی
بخشی از تحریری از اصول اقلیدس که به خطا به نصیرالدین طوسی منسوب شده است (دربارۀ
این اثر، نک : ه د، تحریر اقلیدس)، توجه اروپاییان را به مبحث نظریۀ خطوط متوازی
جلب کرد. در ١٦٥٧م همین تحریر به لاتینی ترجمه و در رم به چاپ رسید. این روایت
لاتینی در پژوهشهای اروپاییان دربارۀ خطوط متوازی و کشف هندسههای نااقلیدسی
تأثیری شگرف داشت (نک : ه د، توازی). در ١٦٥٩م نیز س. فاستر ترجمۀ لاتینی تفسیر
نسوی بر کتاب المأخوذات (لمهای) ارشمیدس را در ضمن مجموعۀ آثار ارشمیدس در لندن به
چاپ رساند١. دو سال بعد، جُوانّی آلفونسو بورلی، ریاضیدان ایتالیایی، با کمک
ابراهیم حاقلانی، کشیش مارونی سوری همین اثر را به لاتینی ترجمه و در فلورانس به
چاپ رساندند. این دو ریاضیدان در همین سال متن عربی و ترجمۀ لاتینی مقالات پنجم تا
هفتم تلخیص المخروطات ابوالفتح اصفهانی را در فلورانس منتشر کردند. اروپاییان برای
نخستین بار از طریق این ترجمۀ لاتینی با این ٣ مقالۀ مخروطات آپولونیوس (که اصل
یونانی آن مفقود شده بود) آشنا شدند (نک : ه د، ابوالفتح اصفهانی). نبود متن اصلی
این ٣ مقاله، کریستانوس راویوس٢ را بر آن داشت که در ١٦٤١م مقالات پنجم تا هفتم
تصفح المخروطات عبدالملک شیرازی را به لاتینی ترجمه کند. اما این ترجمه در ١٦٦٩م
منتشر شد. در ١٧١٠م نیز ادمند هالی٣ همین مقالات را با استفاده از تحریر بنوموسى به
لاتینی ترجمه، و منتشر کرد. سرانجام کارلو آلفونسو نالینو زیج بتانی را به لاتینی
ترجمه و شرح و با متن عربی منتشر کرد. بخش سوم که حاوی متن عربی بود، زودتر از دو
جلد دیگر و در ١٨٩٩م در میلان منتشر شد و دو بخش دیگر به ترتیب در ١٩٠٣و ١٩٠٧م در
همان شهر به چاپ رسید. این روایت لاتینی را به احتمال قوی باید آخرین ترجمۀ عربی به
لاتینی به شمار آورد.
مآخذ: اسحاق بن عمران، مقالة فی المالیخولیا (نک : مل ، گاربرس)؛ داک؛ سزگین،
فؤاد، مقدمه بر زاد المسافر ابن جزار، چ تصویری، فرانکفورت، ١٤١٦ق/١٩٩٦م؛ قربانی،
ابوالقاسم، ریاضیدانان ایرانی از خوارزمی تا ابن سینا، تهران، ١٣٥٠ش؛ نیز:
١. Miscellanea, ed. S. Foster, London, ١٦٥٩. ٢. Christianus Ravius (Christian
Rau/ Ravis) ٣. E. Halley
Ben Milad, A., L'École médicale de Kairouan (Thèse pour le doctorat en
médecine), Paris, ١٩٣٣; Bjørnbo, A. A., Al-Chwârizmî's Trigonometriske Tavler,
Festskrift til H. G. Zeuthen, Copenhagen, ١٩٠٩; Bosmans, H., «Le Fragment du
commentaire d'Adrien Romain sur l'Algèbre de Mahumed ben Musa el-Chwârezmî»,
Annales de la Société Scientifique de Bruxelles, Louvain, ١٩٠٥-١٩٠٦, vol. XXX;
Bumm, A., Die Identität der Abhandlungen des Isħāk Ibn 'Amrān und des
Constantinus Africanus über die Melancholie, München, ١٩٠٣; Busard, H. L. L.,
Johannes de Tinemue's Redaction of Euclid's Elements, the So-Called Adelard III
Version (Latin), Stuttgart , ٢٠٠١; id and M. Folkerts, Robert of Chester's (?)
Redaction of Euclid's Elements, the So-Called Adelard II Version, Basel etc.,
١٩٩٢; Campbell, D., Arabian Medicine, London, ١٩٢٦; Clagett , M., «Adelard of
Bath«, Dictionary of Scientific Biography, ed. Ch. C. Gillispie, New York, ١٩٧٠,
vol. I; id, »The Medieval Latin Translation from the Arabic of the Elemets of
Euclid…«, Isis, ١٩٥٣, vol. XLIV; Creutz, R., «Additamenta zu Konstantinus
Africanus und seinen Schülern Johannes und Atto», Studien und Mitteilungen zur
Geschichte des Benediktiner-Ordens und seiner Zweige, Munich, ١٩٣٢, vol. L; id,
«Der Arzt Constantinus Africanus von Montekassino. Seine Leben, sein Werk und
seine Bedeutung für die mittelalterliche medizinische Wissenschaft», ibid, ١٩٢٩,
vol. XLVII; id., «Die Ehrenrettung Konstantins von Afrika», ibid, ١٩٣١, vol.
XLIX; id, »Die Melancholia bei Konstantinus Africanus und seinen Quellen. Eine
historisch-psychiatrische Studie«, Archiv für Psychiatrie und Nervenkrankheiten,
Berlin, ١٩٣٢, XLVII; Daremberg, Ch.,
«Recherches sur un ouvrage qui a pour titre Zad el-Moçafir...«, Archives
des missions scientifiques et litteraires, Paris, ١٨٥١, vol. II; Duhem, P. , Le
Systèm du monde, Paris, ١٩١٢; Friedenwald, H., The Jews and Medicine Essays,
Baltimore, ١٩٤٤; Garbers, K., Isħāq Ibn ªImrān Maqāla fi l-Mālīңūliya und
Constantini Africani Libri duo de Melancholia, Hamburg, ١٩٧٧; Jacquart, D. and
F. Micheau, La Médecine arabe et l’occident médiéval, Paris, ١٩٩٠; Karpinski, L.
Ch., Robert of Chester's Latin Translation of the Algebra of Al-Khowarizmi, New
York, ١٩١٥; id, »Two Twelfth Century Algorisms«, Isis, Brusseles, ١٩٢١, vol.
III; Kritzeck, J., »Robert of Ketton's Translation of the Qur'ān«, The Islamic
Quarterly, ١٩٥٥, vol. II; Leclerc, L., Histoire de la médecine arabe, Paris,
١٨٧٦; Lehmann, H. »Die Arbeitsweise des Constantinus Africanus und des Johannes
Afflacius im Verhältnis zueinander», Archeion, Rome/Paris, ١٩٣٠, vol. XII;
Levey, M., «Abraham bar Hiyya ha-Nasi», Dictionary of Scientific Biography, ed.
Ch. C. Gillispie, New York, ١٩٧٠, vol. I; Llamas, J., introd. IŞħaq Iśraeli:
Tratado de las fiebres, Madrid, ١٩٤٥; Meyerhof, M., «Science and Medicine», The
Legacy of Islam, ed. Th. Arnold and A. Guillaume, London, ١٩٣١; Mieli, A., La
Science arabe et son rôle dans l’évolution scientifique mondiale, Leiden, ١٩٦٦;
Minio-Paluello, L., «Plato of Tivoli», Dictionary of Scientific Biography, ed.
Ch. C. Gillispie, New York, ١٩٧٥, vol. XI; Nau, F., «Une ancienne traduction
latine du Bélinous arabe (Apollonius de Tyane) faite par Hugo Sanctelliensis et
conservée dans un ms. du XIIe siècle» , Revue de l'Orient chrétien, Paris, vol.
XII, ١٩٠٧; Pagel, J., «Eine bisher unveröffentlichte lateinische Version der
Chirurgie der Pantegni nach einer Handschrift der Königl. Bibliothek zu Berlin»,
Archiv für klinische Chirurgie, Berlin, ١٩٠٦, vol. LXXXI; Pearson, J. D.,
«Al-Kur'an, Part ٩.٧: Translations of the Kur'an. European Languages», EI٢, vol.
V; Richter, P., »Über die spezielle Dermatologie des ªAlī ibn al-ªAbbās (Haly
Abbas) aus dem ١٠. Jahrhundert unserer Zeitrechnung», Archiv für Dermatologie
und Syphilis, ١٩١٢, vol. CXIII; Ruska, J., Arabische Alchemisten. I. Chālid ibn
Jazīd ibn Muªāwija, Heidelberg, ١٩٢٤; id, Tabula Smaragdina. Ein Beitrag zur
Geschichte der hermetischen Literatur, Heidelberg, ١٩٢٦; id, Zur ältesten
arabischen Algebra und Rechenkunst, Heidelberg, ١٩١٧; Sarton, G., Introduction
to the History of Science, Baltimore, ١٩٢٧-١٩٥٥; Schipperges, H., Die
Assimilation der arabischen Medizin durch das lateinische Mittelalter,
Wiesbaden, ١٩٦٤; Singer, Ch., »A Legend of Salerno«, The Johns Hopkins Hospital
Bulletin, Baltimore, ١٩١٧, vol. XXVIII; id and Dorothea Singer, »The Origin of
the Medical School of Salerno, the First University. An Attempted
Reconstruction«, Essays on the History of Medicine Presented to Karl Sudhoff on
the Occasion of His Seventieth Birthday November ٢٦th ١٩٢٣, London/Zürich, ١٩٢٤;
Steinschneider, M., »Abraham ibn Esra (Abraham Judaeus, Avenare). Zur Geschichte
der mathematischen Wissenschaften im XII. Jahrhundert«, Abhandlungen zur
Geschichte der Mathematik, Leipzig, ١٨٨٠, vol. III; id, »Abraham
Judaeus-Savasorda und Ibn Esra. Zur Geschichte der mathematischen Wissenschaften
im ١٢. Jahrhundert«, Zeitschrift für Mathematik und Physik, Leipzig, ١٨٦٧, vol.
XII; id, »Constantinus Africanus und seine arabischen Quellen«, Archiv für
pathologische Anatomie und Physiologie und für klinische Medizin, ١٨٦٦, vol.
XXXVII, id, «Constantin's lib. de gradibus und ibn al-Gezzar's Adminiculum»,
Deutsches Archiv für Geschichte der Medizin und medicinische Geographie,
Leipzig, vol. II, ١٨٧٩; id, Die europäischen Übersetzungen aus dem Arabischen
bis mitte des ١٧. Jahrhunderts, Graz, ١٩٥٦, id, Polemische und a pologetische
Literatur in arabischer Sprache, Hildesheim, ١٩٦٦; Sudhoff, K., «Constantin, der
erste Vermittler muslimischer Wissenschaft ins Abendland und die beiden
Salernitaner Frühscholastiker Maurus und Urso, als Exponenten dieser
Vermittlung», Archeion, Rome/Paris, ١٩٣٢, vol. XIV; id., «Konstantin der
Afrikaner und die Medizinschule von Salerno», Sudhoff Archiv für Geschichte der
Medizin, Leipzig, ١٩٣٠, vol. XXIII; id, »Die medizinischen Schriften, welche
Bischof Bruno von Hildesheim ١١٦١ in seiner Bibliothek besaß, und die Bedeutung
des Konstantin von Afrika im ١٢. Jahrhundert», Archiv für Geschichte der
Medizin, Leipzig, ١٩١٦, vol. IX; Talbot, Ch. H., «Stephen of Antioch»,
Dictionary of Scientific Biography, ed. Ch. C. Gillispie, New York, ١٩٧٦, vol.
XIII; Thierfelder, J. G., «Beweis dass das Almaleki des Ali Ben Abbas und das
Pantechnum des Ishak Ben Soleiman identisch und Letzterer der wahre Verfasser
des Werkes sei» , Henschels Janus, Breslau, ١٨٤٦, vol. I; Thorndike, L., A
History of Magic and Experimental Science During the
First Thirteen Centuries of Our Era, London, ١٩٢٣; Ullmann, M., Die Medi-
zin im Islam, Leiden/Köln, ١٩٧٠; id, Islamic Medicine, Edinburgh, ١٩٧٨; Volger,
L., Der Liber fiduciae de simplicibus medicinis des Ibn al-Jazzâr in der
Übersetzung von Stephanus de Saragossa, Berlin, ١٩٤١; Yeldham, F. A., »The
Alleged Early English Version of Euclid«, Isis, IX, ١٩٢٧, vol. IX.
یونس کرامتی
VII ترجمه از عربی و فارسی به ترکی شرقی
ادبیات شکل گرفته به زبانهای ترکی شرقی، در جریانهای متنوعی طبقهبندی میشود که
هریک فراز و فرودهایی از آنِ خود دارد. دورههای ادبیات ترکی میانه شامل ادبیات
قراخانی، خوارزمی، قپچاقی ممالیک و چغتایی که در سطور بعد مبنا قرار گرفته، برپایۀ
تقسیم اکمان و سامویلوویچ است (نک : اکمان، «ادبیات قپچاقی١»، نیز «ادبیات
چغتایی٢»، سراسر مقالهها؛ تنیشف، ٨٢)، اما در تقسیمات دیگری که بیشتر ویژگیهای
زبانی در مد نظر بوده، جایگاه برخی از آثار در طبقهبندی کاملاً متفاوت است (مثلاً
نک : شچرباک٣، مقدمه؛ کونونف، ٩٢؛ نجیپ، ٥٦).
به هر روی، این جریانهای ادبی، نه تنها در زبان دارای تفاوتهایی بودند، بلکه فضای
اجتماعی و فرهنگی پدیدآورندۀ آنها نیز متعدد بود. از همینرو ست که کار ترجمه در
همۀ این جریانها از اهمیت برابری برخوردار نبوده، و در برخی برههها، اهمیت ویژهای
به آن داده شده است. نخستین موج از ترجمه را باید در نخستین جریان اسلامی در ادبیات
ترکی شرقی، یعنی در ادبیات دورۀ قراخانیان(٣٢٠-ح٤٣٩ق) جستوجو کرد که شکلگیری آن
با اسلامی شدن شرق آسیای مرکزی همراه بوده است. از اینرو، بخشی از وظیفهای که این
جریان ادبی بر دوش داشته، انتقال آموزههای اسلامی به ترکزبانان منطقه، از جمله
در قالب ترجمه بوده است. تفسیر قرآن معروف به تفسیر آسیای میانه (نسخۀ فرهنگستان سن
پترزبورگ) که مشتمل بر ترجمۀ آیات بهترکی نیز هست، در کنار چند ترجمۀ قرآن که در
کتابخانههای استانبول نگهداری میشوند، از دستاوردهای این دوره است (بروکف٤،
مقدمه؛ اینان، ٣٢٤-٣٢٧؛ جعفر اوغلو، ٢٧٣). اگرچه گفتوگوهایی وجود دارد مبنی بر
اینکه حجمی از احادیث نیز در این دوره به ترکی ترجمه شده باشند (همانجا)، اما هنوز
نمونۀ مشخصی از آنها به دست نیامده است.
١. »Die kiptschakishe...« ٢. »Die tschagataische...« ٣. Shcherbak ٤. Borovkov ٥.
introd. Nehcüºl...
٦. Pavet de Courteille
ترکی خوارزمی: این طیف ادبی در تاریخ ادبیات ترکی به حلقۀ اردوی زرین نیز شهرت
یافته است؛ اردوی زرین نام حکومتی است که از نیمۀ دوم سدۀ ٧ق/١٣م تا نیمۀ دوم سدۀ
٩ق/١٥م بر دشت قپچاق و سرزمینهای پیرامون آن استیلا داشته است و از آنِ اعقاب باتو،
نوادۀ چنگیز بود. ازبکخان، فرمانروای اردو اسلام آورد و زمینهای مساعد برای گسترش
فرهنگ
اسلامی در این منطقه فراهم شد. ازجمله حلقهای ادبی به زبان ترکی پدید آمد که مرکز
آن در منطقۀ خوارزم بود و در کنار آثار تألیفی، اهتمام ویژهای نیز به امر ترجمه در
آن دیده میشد. زبـان این حلقه، قپچاقی ـ خوارزمی است.
ترجمۀ عربی به ترکی در این حلقه به دو گونه دیده میشود: گاه کتابی به ترکی ترجمه
شده، و گاه ترجمه بخشی از فرآیند تألیف کتاب بوده است. در گونۀ اول، بجز ترجمههایی
از قرآن کریم(اکمان، «ادبیات قپچاقی»، ٢٩٥-٢٩٦)، میتوان به ترجمههای متعدد بین
سطری از مقدمةالادب زمخشری از سدههای ٧ و ٨ق اشاره کردکه نسخههای آنها
درفرهنگستان علوم سن پترزبورگ، کتابخانۀ ملی پاریس و برخی از کتابخانههای استانبول
نگهداری میشود (همان، ٢٩٤؛ قس: ترجمه به ترکی عثمانی، حاجی خلیفه، ٢/١٧٩٨). کتاب
مفتاح العدل با مؤلف ناشناس در فقه که تألیف آن در سدۀ ٨ق/١٤م گمانه زده شده است،
محتمل است ترجمهای از کتابی با اصل عربی بوده باشد (نک : اکمان، همان، ٢٩٣).
گونۀ دوم از آثار، نوشتههایی با مضمون حدیثیاند که اساس تألیف آنها دوزبانه
بودهاست. ترجمۀ حدیث بهترکی که نمونۀ آن در قصص الانبیاء ربغوزی (تألیف:
٧١٣ق/١٣١٣م) دیده میشود (نک : ربغوزی، سراسر اثر؛ اکمان، همان، ٢٧٦)، در سدۀ ١٤م
نمونههای متعدد دوزبانی دارد. از این دست، نخست باید کتاب نهجالفرادیس را نام برد
که نمونهای از کتابهای چهل حدیث در بردارندۀ اخباری در زندگی پیامبر(ص) و خلفای
نخستین، و دربارۀ اعمال نزدیککنندۀ بنده به خدا و دورکننده از او ست. این متن در
حدود سال ٧٥٩ق/ ١٣٥٨م تألیف شده است (همان، ٢٨٧، نیز مقدمه بر...٥، ٤؛ فاضلف،
II/١١؛ نجیب، ٥٧-٦١). در همین راستا، باید به معراجنامه اشاره کرد که در آن متن
اخبار معراج به عربی، با ترجمۀ تفسیرگونهای به ترکی همراهگشته است. نسخهای مصور
از این معراجنامه در کتابخانۀ ملی پاریس نگهداری میشود (اکمان، «ادبیات قپچاقی»،
٢٩١).
در ترجمه از فارسی به ترکی خوارزمی، نمونهها زمینۀ ادبی دارند و در آنها به جای
برگردان دقیق، نوعی بازآفرینی ادبی رخ داده است. نخستین نمونه از این دست، خسرو و
شیرین از قطب خوارزمی (تألیف: ٧٤٢ق/١٣٤١م) است که بازآفرینی مثنوی خسرو و شیرین از
نظامی گنجوی است (بلوشه، I/١٣٣؛ زایاچکوفسکی، ٤٥-٧٩؛ اکمان، همان، ٢٨٠؛ فاضلف،
II/١٢).
افزون بر این باید به ترجمۀ تذکرةالاولیاء عطار نیشابوری اشاره کرد که به سبب نثر
بودن، کمتر در معانی آن تصرف شده، اما ترجمۀ آن باقدری تلخیص همراه گشتهاست(پاوه د
کورتی٦،مقدمه؛ اکمان، همان، ٢٩٢؛ شچرباک، ٤٨). نیز باید به مثنوی جمجمهنامه یا
داستان جمجمۀ سلطان اشاره کرد که در آن حسام کاتب، به ترجمۀ جمجمهنامه منسوب به
عطار دست یازیده است (اکمان، همانجا).
١. Syzdykova ٢. Uzluk
ترجمۀ گزیدۀ جلایری از جامع التواریخ رشیدالدین فضلالله هم از جهاتی میتواند در
کنار همین طیف از آثار جای داده شود (نک : سیزدیکووا١، مقدمه).
ترکی قپچاقی ممالیک: این طیف ادبی ناظر به مجموعهای از آثار است که تحت حمایت
ممالیک مصر که خود از ترکان قپچاقی بودند، به زبان قپچاقی در مصر و در محیطی دور از
سرزمین اصلی زبان پدید آمده است، اما پدیدآورندگان آن معمولاً مهاجرانی از دشت
قپچاق بودند.
شاخص بازآفرینی یک اثر ادبی فارسی به ترکی قپچاقی در مصر، کتاب گلستان، از سیفی
سرایی اهل شهر سرای(دشت قپچاق) و مهاجر به مصر است که در اواخر قرن ٨ق/١٤م فراهم
آمده، و اساس آن گلستان سعدی شیرازی است (اکمان، همان، ٢٩٨؛ اوزلوک٢، مقدمه؛ فاضلف،
II/٩).
نمونههای دیگر از ترجمۀ مربوط به سدۀ ٩ و ١٠ق، برگردان از عربی به ترکی است و
بیشتر موضوعی دینی دارد. در این ردیف، نخست باید به کتاب ارشادالملوک و السلاطین
در فقه حنفی اشاره کرد که ترجمهای میان سطری از آن در ٧٨٩ق/١٣٨٧م در اسکندریه
فراهم آمده است (اکمان، همان، ٣٠١، نیز برای کتاب فقهی دیگر، نک : همانجا).
ترجمهای از المقدمة در فقه نماز از ابولیث سمرقندی (د ٣٧٣ق) به صورت میان
سطری(همانجا) و ترجمهای از تفسیرالقرآن همو را که توسط شهابالدین ابن عربشاه (د
٨٥٤ق) اهل حاج طرخان(آستاراخان) صورت گرفته است (حاجیخلیفه، ١/٤٤١)، باید به اینها
افزود.
دیگر زمینۀ ترجمه از عربی به ترکی قپچاقی در مصر، مباحث مربوط به اسبداری و
اسبسواری است که چندین نمونه از آن برجای مانده است (نک : اکمان، همان، ٣٠٢-٣٠٤).
ترکی چغتایی: این طیف ادبی ناظر به ادبیاتی است که به زبان ترکی چغتایی پدید آمده
است و مقصود از آن زبانی است که در دورۀ مغولان و پس از آن در سرزمین الوس چغتایی،
یعنی ماوراءالنهر رواج داشته است.
ادبیات چغتایی از سدۀ ٩ق/١٥م رونق گرفته، و از همان آغاز، بخشی از دستاوردهای آن
ترجمه از عربی و فارسی بوده است. به عنوان نخستین نمونه، باید به ترجمۀ کلیله و
دمنه توسط جوهری از رجال همان سده اشاره کرد (پرچ، شم ٢٦؛ شچرباک، ٤, ٣٤). در همان
دوره، باید به مخزنالاسرار از میرحیدر متخلص به مجذوب یاد کرد که بازآفرینی
مخزنالاسرار نظامی به ترکی است(علیشیر، ١٢٤؛ فلوگل، ٦١٢؛ اکمان، «ادبیات چغتایی»،
٣١٨؛ شچرباک، ٣١-٣٢).
دیگر باید از امیر علیشیر نوایی (د ٩٠٦ق) به عنوان قلّۀ ادبیات چغتایی یاد کرد که
در شمار آثارش، برخی ترجمهها چون منطقالطیر، تحریر ترکی اثر همنام آن از عطار
(همو، ٣٩)، و نسائم المحبة، تحریر ترکی نفحات الانس جامی (همو، ٤٠) دیده میشود.
طی سدۀ ١٠ق همچنان این روند ادامه داشت و در این دوره بیشتر کتابهای تاریخی موضوع
ترجمه بوده است. در شمار این آثار باید ترجمۀ تاریخ طبری توسط واحدی بلخی (در ٩٢٧ق)
از عربی (GAL, I/١٤٩؛ اکمان، همان، ٣٦٧)، ترجمۀ ظفرنامۀ شرفالدین علی یزدی از
فارسی توسط محمد علی بن درویشعلی بخاری (همان، ٣٦٦)، و از مترجمانی ناشناس ترجمۀ
تاریخ رشیدی از حیدرمیرزا دوغلات (همان، ٣٦٩)، ترجمۀ تذکرةالشعراء دولتشاه سمرقندی
(حاجی خلیفه، ١/٣٨٧)، ترجمهای دیگر از ظفرنامه (اکمان، همان، ٣٦٧)، ترجمۀ مفتاح
القلوب و سیرةالنبی (همانجا) درخور یاد کردند.
در سدههای ١٣ و ١٤ق، ترجمه از عربی و فارسی به زبانهای ترکی شرقی موجی نو به خود
گرفته است. این روند نه تنها به عنوان ادامۀ حلقههای پیشین دیده میشود، بلکه در
برخی حوزههای ادبی تازه نیز رخ نموده است. در حوزۀ پیشین ادبیات چغتایی که در این
دوره دیگر باید از آن به ادبیات ازبکی تعبیر کرد، در سدۀ ١٩م شاهد موجی از ترجمۀ
آثار دینی هستیم. از آن جمله باید به نمونههایی چون مختصرالوقایة اثر صدرالشریعه
در شرح الهدایۀ مرغینانی، در فقه حنفی (چ تاشکند، ١٨٨٨م)، مناقب حضرت غوث اعظم در
سیرۀ عبدالقادر گیلانی (چ تاشکند، ١٣٢٠ق)، و کیمیای سعادت، اثر غزالی(چ تاشکند،
١٣٢٢ق) اشاره کرد. در زمینۀ ادبی نیز ترجمهای از شاهنامۀ فردوسی دیده میشود (چ
تاشکند، ١٣٣٤ق).
در حوزۀ پیشین ادبیات قپچاقی که در این دوره باید از آن به ادبیات تاتاری تعبیر
کرد، باز بخش مهمی از ترجمه را آثار دینی تشکیل داده است. در شمار نمونهها باید به
ترجمههای تاتاری از آثاری چون شرعةالاسلام، اثر امامزاده بخاری، در اصول و فروع
حنفی(چ قازان، بیتاریخ)، تنبیه الغافلین ابولیث سمرقندی در اخلاق (چ قازان،
١٩٠٢م) و مقدمۀ ابن جزری، در علم تجوید (چ قازان، ١٩٠٤م) اشاره کرد. در زمینۀ ادبی
نیز از آثاری چون ترجمۀ مثنوی مولوی (چ باغچهسرای،١٣٢٠ق) و در زمینههای تاریخی ـ
جغرافیایی، گزیدۀ سفرنامۀ ابن بطوطه (چ ارنبورگ، ١٩١٧م) میتوان یاد کرد.
همچنین در حوزۀ ادبیات قزاقی میتوان به بازآفرینی شاهنامۀ فردوسی و هزار و یک شب
توسط سوییمیای هارون اولی (١٨٢٧-١٨٩٥م) و کوششهای مشابه دیگر پس از آن اشاره کرد
(طوغان، ٧٤٤). نمونههای بازآفرینی به زبان قزاقی را نیز میتوان در کسانی چون شَدی
جنگیر اولی (١٨٥٥-١٩٣٣م) بازجست که مجموعهای از داستانهای کلاسیک مانند داستان
اسکندر و امیر حمزه را به تحریر قزاقی آورده است (نک : قونگیراتبایف، ٢١٢).
مآخذ: حاجی خلیفه، کشف؛ علیشیر نوایی، مجالس النفائس، ترجمۀ فخری هراتی و محمد بن
مبارک قزوینی، به کوشش علیاصغر حکمت، تهران، ١٣٢٣ش؛ نیز:
Blochet, E., Catatogue des manuscrits turcs: Bibliothèque nationale, Paris,
١٩٣٢-١٩٢٣; Borovkov, A. K., Leksiki Sredne-Aziatskogo tefsira XII-X/III vv.,
Moscow, ١٩٦٣; Caferoğlu, A., »La Littérature turque de l’époque des
Karakhanides«, Philologiae turcicae fundamenta, ed. L. Bazin et al., Wiesbaden,
١٩٦٤, vol. II; Eckmann, J., introd. Nehcü’l-Feradis, Ankara, ١٩٥٦; id, »Die
kiptschakische Literatur«, »Die tschaghataische Literatur«, Philologiae turcicae
fundamenta, ed. L. Bazin et al., Wiesbaden, ١٩٦٤, vol. II; Fazylov, E.,
StarouzbekskiĮ yazyk: Khorezmskie pamyatniki XIV veka, Tashkent, ١٩٧١; Flügel,
G., Die arabischen, persischen und türkischen Handschriften der
kaiserlich-königlichen Hofbibliothek zu Wien, Wien, ١٨٦٥-١٨٦٧; GAL; İnan, A.,
‘Eski tükçede üç Kuran tercümesi’, Türk dili, ١٩٥٢, vol. I; Kononov, A, N.,
»VazhnyĮ trud po grammatike strouzbekskogo yazyka«, Sovetskaya tyurkologiya,
١٩٧٠, vol. I; Nadzhip, E. N., »O pamyatnike XIV veka Nakhdzh al-Faradis i ego
yazyke«, ibid, ١٩٧١, vol. VI; Pavet de Courteille, M., Tezkereh-i evlia, Paris,
١٨٨٩; Pertsch, W., Die türkischen Handschriften der Bibliothek zu Gotha, Wien,
١٨٦٤; Qongyratbaev, A., Qazaq ədebietining tarikhy, Almaty, ١٩٩٤; Rabguzi,
Kysasyl enbiya, Ashkhabad, ١٩٩٢; Shcherbak, A. M., Grammatika starouzbekskogo
yazyka, Moscow/ Leningrad, ١٩٦٢; Syzdykova, R. G., Yazyk Dzhami’ at-Taǔārikh
Dzhalairi, Alma-ata, ١٩٨٩; Tenishev, »NovyĮ istochnik chagataĮskogo yazyka
rannego perioda«, Sovetskaya tyurkologiya, ١٩٧٠, vol. I; Togan, Z. V., »La
Littérature kazakh«, Philologiae turcicae fundamenta, ed. L. Bazin et al.,
Wiesbaden, ١٩٦٤, vol. II; Uzluk, F. N., Seyfi Serayi Gülistan tercümesi, Ankara,
١٩٥٤; Zajaczkowski, A., Zabytek jezykowy ze Zlotei Ordy: Ĥusrev i Šīrīn Qutba,
Rocznik orientalistyczny, ١٩٥٤, vol. XIX.
احمد پاکتچی
.VIII ترجمه به ترکی در آسیای صغیر و قلمرو عثمانی
دولت سلجـوقیـانآسیـایصغیـر ــ روم یـا آنـاتـولـی ــ که بـا پیروزی بر
رومیان در نبرد ملازگرد در٤٦٤ق/١٠٧٢م تأسیس شد، مروج علم و ادب بود. فعالیتهای ادبی
که نزدیک به دو سده در قلمرو سلاجقۀ روم صورت گرفته بود، با حملۀ مغولان به
فرماندهی بایجونویان و شکست غیاث الدین کیخسرو در ٦٣٩ق/١٢٤١م در محل کوسه داغ (برای
تفصیلات، نک : ابن بیبی، ٢٣٦-٢٤١؛ اقبال، ١٤٦)، مدتی کوتاه متوقف و یا کمرنگ
شد.
١. Anadolu… ٢. Osmanlı…
در این سالها در قلمرو بیزانس، سرزمینهای تحت سلطۀ سلاجقۀ روم، امیرنشینهای کوچک و
بزرگ ترک تبار به تدریج تشکیل شد و فعالیتهای علمی و ادبی بار دیگر رونق گرفت؛
چنانکه در سدۀ ٨ق/١٤م و نیمۀ اول سدۀ ٩ق/١٥م شهرهـایی مانند قونیـه، قیصریه،
سیـواس، قسطمـونی و آنقره ــ آنکـارا ــ هـرکدام بـه یک مرکز علمی تبدیل شدند و
آثار بسیاری با تشویق و توصیۀ امیران و فرمانروایان این امیرنشینها تألیف و ترجمه
شد. از آنجا که بیشتر این امیران و نیز نخستین فرمانروایان خاندان عثمانی بجز زبان
ترکی با زبان دیگری آشنایی نداشتند، بیشتر ترجمهها و تألیفها به زبان ترکی صورت
میگرفت (اوزون چارشیلی، «امیرنشینها... ١»، ٢١١). از جملۀ آنها ترجمۀ کتاب عرائس
در تاریخ پیامبران از زبان عربی به زبان ترکی، ترجمۀ تفسیر سورۀ «ملک» (همان، ٢١٣)
و ترجمۀ منطقالطیر فریدالدین عطار از سوی شیخ احمدگلشهری (همان، ٢١٤) را
میتوان نام برد. تمام ترجمهها آزاد است و مترجم کار ترجمه را گاه با توجه به
فرهنگ بومی انجام داده است، از مهمترین این نوع ترجمهها داستانِ سُهیل و نوبهار
است که به شیوۀ خسرو و شیرین ترجمه و تکمیل شده است؛ ترجمۀ بخشی از بوستان سعدی به
نام فرهنگنامۀ سعدی، ترجمۀ کلیله و دمنه، قابوسنامه و ترجمۀ کتابی دربارۀ مرغان
شکاری به نام بازنامه از زبان فارسی به ترکی را میتوان نام برد (همان، ٢١٨-٢١٦).
در آستانۀ تشکیل دولت عثمانی در آغاز سدۀ ٨ق/١٤م با تأسیس مدرسه در شهر ازنیق و
انتقال مرکز حکومت عثمانی به این شهر (نک : ه د، ٨/٦١-٦٣؛ اوزون چارشیلی،
«تاریخ...٢»، I/٥٢٢)، نخستین گام در جهت فعالیتهای علمی در قلمرو عثمانی برداشته
شد. گسترش قلمرو دولت عثمانی و احترام و اهمیت دادن به دانشمندان از سوی
فرمانروایان این سلسله، بسیاری از عالمان را از ایران، مصر، آسیای میانه و
امیرنشینها به پایتخت دولت عثمانی کشاند و کوششهای علمی نیز پابهپای فتوحات
پی در پی، گسترش و توسعه یافت (همان، I/٥٣٥). بایزید اول، معروف به ایلدرم (نک :
ه د، ١١/٣١٠-٣١٢) چهارمین پادشاه عثمانی (حک ٧٩١-٨٠٥ق/١٣٨٩-١٤٠٣م)، پس از انضمام
امیرنشینها به قلمرو کشور خود، مؤسسات علمی موجود در امیرنشینها و فعالیت علمی آنها
را مورد حمایت و تشویق قرار داد. فتوتنامه که از زبان فارسی و عربی به وسیلۀ شیخ
حسن نامی به ترکی ترجمه شد و به بایزید اول اهدا گردید، احتمالاً نخستین کتابی است
که در عثمانی ترجمه شده است (همان، I/٥٣٦). ترجمۀ کتاب الحیوان در ٨٠٠ق/ ١٣٩٨م؛
قوسنامه دربارۀ آداب و آموزش تیراندازی با نام عمدة المتناصلین (همان، I/٥٣٦-٥٣٧)؛
البدایة و النهایۀ ابن کثیر (همان، I/٥٤٠)؛ صیدنۀ ابوریحان (همان، I/٥٤١)، از عربی
به ترکی؛ عجایب المخلوقات محمد زکریای قزوینی که کتابی است دائرةالمعارف گونه
(همان، I/٥٧٣)؛ رسالهای از خواجه نصیرالدین طوسی با نام جواهر نامه (همان، I/٥٣٩)؛
مرصاد العباد نجمالدین رازی (دایه) با نام ارشاد المرید الی المراد (همانجا)؛ و
جوامع الحکایات و لوامع الروایاتِ
عوفی (صفا، ٢/١٠٢٦-١٠٢٧؛ حاجی خلیفه، ١/٥٤٠؛ اوزون چارشیلی، همان، I/٥٤٠)، از زبان
فارسی به ترکی از آثار دیگری هستند که در سدۀ ٩ق/١٥م ترجمه شده است.
با فتح استانبول در ٨٥٧ق/١٤٥٣م توسط سلطان محمد دوم (فاتح) و تصرف برخی دیگر از
ایالات آناتولی و یکپارچه شدن امپراتوری عثمانی و نیز تأسیس مدارس جدید معروف به
«صحن ثمان»، دانشمندان، شاعران و مترجمان بسیاری از اطراف و اکناف به استانبول روی
آوردند و همین امر زمینهساز افزایش کوششهای علمی در استانبول گردید. سلطان محمد
دوم آثاری را کـه از فارسی و یونانـی ترجمه میشد، مطالعه میکرد (اوزون ـ چارشیلی،
همان II/٦٢٩)؛ ترجمۀ شامل اللغة کتاب لغت از فارسی به ترکی؛ وقایة در فقه (همان،
II/٦٣٠)؛ و شرعة الاسلام تألیف محمد بن ابیبکر معروف به اسلام زاده (همان، II/٦٣١)
نیز از جملۀ آثار ترجمه شده در سدۀ ٩ق به شمار میآیند.
سدۀ ١٠ق/١٦م، دوران اوج نهضت تألیف و ترجمه در نخستین سدههای حاکمیت دولت عثمانی
به شمار میرود. ترجمۀ کتابهایی از عربی به ترکی مثل الحادی فی علم الذادی، اثر
نجمالدین محمود با عنوان مجمعالمجربات (همان، II/٥٩٩-٦٠٠)؛ شقایق نعمانیۀ
طاشکوپری زاده، با ترجمۀ مجدی (همان، II/٥٩٤)؛ وامق و عذرا (همانجا)؛ قاموس فیروز
آبادی با نام بابوس (همان،II/٥٩٥)؛ کشف الغمم فی اخبار الامم، داستان مناقب بهمن
شاه بن فیروز شاه؛ ذخیرة الملوک تألیف میرسید علی همدانی (انواری، ٢١؛ اوزون
چارشیلی، همان، II/٦٣٣)؛ بخشی از تاریخ طبری با ترجمۀ نصوح مطراقچی با عنوان مجمع
التواریخ؛ و رسالۀ هیئت از علی قوشچی از فارسی (همانجا)، مهمترین آثار ترجمه شده
در این دوره محسوب میشوند.
از اوایل سدۀ ١١ق/١٧م، نخستین نشانههای رکود و فترت در مسـائل سیـاسی ـ اجتمـاعی ـ
فـرهنگی در امپـراتـوری عثمـانی ظاهر شد و این روند تا آغاز نگرش به فرهنگ و تمدن
غرب (اروپا) در یک سدۀ بعد یعنی «دورۀ لاله» ادامه یافت. اگر چه نهضت ترجمه رو به
سستی نهاد، اما ترجمههایی نیز در این دوره صورت گرفته است که ترجمه و شرح گلستان و
بوستان سعدی و دیوان حافظ توسط سودی بوسنیایی (بسنوی) (بروسهلی، ١/٣٢٣؛ اوزون
چارشیلی، همان، III(٢)/٤٩٤)، ترجمه و شرح مثنوی مولوی با عنوان مجموعة اللطائف و
مطمورة المعارف توسط انقروی (نک : ه د، ١٠/ ٣٩٩)، مرآت الملوک غزالی
(هامرپورگشتال، ٣/١٨٥٧)، و وفیات الاعیان ابنخلکان (همو، ٣/٢٣٣٣) از آن جملهاند.
به رغم این فترت، در همین قرن نویسندگان و دانشمندان صاحب سبک در این دوره ظهور
کردندکه برخی از آنها با آثار خود به اوج شهرت رسیدند که مصطفی ابن عبدالله معروف
به کاتب چلبی یا حاجی خلیفه و نیز هزار فن حسین افندی از آن جملهاند. همچنین آثاری
نیز در این دوره به ترکی ترجمه شد.
کاتب چلبی ١٠١٨- ١٠٦٨ق/ ١٦٠٩- ١٦٥٨م آثار بسیاری در علوم مختلف، مانند کتابشناسی،
تاریخ و جغرافیا از خود به یادگار گذاشته است. وی با زبانهای فرانسه و لاتینی آشنا
بود و زبانهای عربی و فارسی را نیک میدانست (کاراعلی اوغلو، I/٧٧٠). او در تألیف
مهمترین اثر جغرافیایی خود به نام
جهان نما از آثار نویسندگان اروپایی مانند مرکاتور، هوندیوس و اورتلیوس استفاده
کرده است (شاو، ١/٤٩٠-٤٩١؛ بروسهلی،
٣/ ١٢٩؛ اوزون چارشیلی، همان، III(٢)/٥٠٧-٥٠٨)، جهان نمای کاتب چلبی یکی از منابع
مهم مورد استفادۀ جغرافینگاران اروپایی بوده است (کورداکول، ٣٦٦). وی با بهرهگیری
از آثار اروپـایـی فصـل جدیـدی در ایـن زمینـه گشوده است (اوزون ـ چارشیلی، همان،
III (٢)/٥٠٦).
حسین هزارفن (د ١٠٠٣ق/١٦٢١م)، مؤلف تاریخ عمومی تنقیح التواریخ قسمتهای مربوط به
ممالک اروپایی را از مآخذ غربی برگرداند (همان، III(٢)/٥٤٧). وی این کتاب را به
مارکی دو نوانتل١، سفیر فرانسه در استانبول، تقدیم نمود (همان، III(٢)٥٠٠)، و به
این ترتیب با اروپاییان آشنایی پیدا کرد؛ چنانکه با آنتوان گالان٢، فرستادۀ لوئی
چهاردهم، پادشاه فرانسه برای پژوهشهای علمی، ملاقات کرده است (همان، III(٢)٥٤٧).
ترجمههای دیگر اینها ست:
ترجمۀ روضة الصفای میرخواند از فارسی (همان، III(٢)٥٠٠-٥٠٧)؛ ترجمۀ «اقلیم جدید»
دربارۀ آمریکا که در ١١٤٢ق/١٧٣٠م با نام تاریخ الهند الغربی، المسمى بحدیث نو از
سوی ابراهیم متفرقه (ه م) چاپ شد (اوزون چارشیلی، همان، III(٢)/٥٠٦)؛ ترجمۀ قانون
فی الدنیا اثر منجم احمد بن علی در هیئت، نجوم، جفر و جغرافیا با نام عجایب عظما
توسط قاضی عبدالرحمان (نک : همان، III(٢)/٥٠٦-٥٠٧)؛ ترجمۀ اطلس مینور٣ با نام
لوامع النور فی ظلمات؛ ترجمۀ اطلس ماژور، تألیف یوان بلو٤ با نام نصرةالاسلام و
السرور فی محرر اطلس ماجور یا «ترجمۀ جغرافیایی کبیر» توسط ابوبکر بهرام بن دمشقی
(د ١١٠٢ق/١٦٩١ م) در ٦ جلد، نیز خلاصۀ آن در ٢ جلد (همان، ٥٠٧-٥٠٨ III(٢))؛ همچنین
ترجمۀ ذخیرۀ خوارزمشاهی در پزشکی با نام قانون العلاج و شفاء الامراض لکل مزاج
(همان،
III (٢)٥٠٩).
١. Marquis de Nointel ٢. Antoine Galland ٣. Atlas Minor. ٤. J. Bleau, Atlas
Major.
تجدید حیـات علمی در امپـراتـوری عثمانی پس از یک قرن
و نیم رکود و سستی، با سلطنت احمد سوم (١١١٥-١١٤٣ق/ ١٧٠٣-١٧٣٠م)، بیست و سومین
سلطان عثمانی (نک : نعیم، ٢/٢٣-٢٤؛ اوزتونا، VIII/١٢٦) و صدارت ابراهیم پاشا
نوشهری (ه م؛ نیز نک : جودت، ١/٦١؛ عثمانزاده، ٣٢) آغاز میشود. دوران سلطنت و
صدارت این شخصیت که به سبب کشت و پرورش گل لاله در تاریخ عثمانی به «لالـهدوری»
(عصر لاله) کـه یک مفهـوم فـرهنـگی ـ سیـاسی است، معروف شده است، آغاز گرایش به
فرهنگ و تمدن اروپایی در امپراتوری عثمانی محسوب میشود؛ به همین سبب برای آشنایی
با این فرهنگ و تمدن، نمایندگانی به کشورهای اروپایی فرستاده شدند (یوردآیدین،
١٤٠-١٤١). اخذ فرهنگ اروپایی بزرگترین میراث و دستاورد عصر لاله است (شاو، ١/٤١٠).
پا به پای نفوذ فرهنگ و تمدن اروپایی به جامعۀ عثمانی، امور فرهنگی نیز نضج گرفت و
در این میان ترجمۀ آثار علمی و ادبی از زبانهای گوناگون آغاز گردید. ابراهیم پاشای
صدراعظم که خود شخصیتی دانش آموخته و اهل ادب بود، برای ترجمۀ آثار ارزشمند اسلامی
از عربی و فارسی، گروهی از دانشمندان را گرد آورد (همو، ١/٤٠٦) و «هیئت ترجمه»
تشکیل داد (کارال، VI/١٧٨). وظیفۀ این هیئت، ترجمه از زبانهای دیگر به ترکی با زبان
ساده بود (همانجا). با تلاش این هیئت گذشته از آثار اسلامی، آثاری از زبانهای
اروپایی در زمینههای تاریخ، فلسفه و نجوم ترجمه شد (شاو، همانجا). برخی از آثاری
که در سدۀ ١٢ق/١٨م و در دوران ابراهیم پاشا ترجمه شده، اینها ست:
ترجمۀ کتاب ٢٤ جلدی عِقد الجمان اثر بدرالدین محمود عینی از عربی؛ ترجمۀ تاریخ
عمومی جامع الدول تألیف احمد دَده معروف به منجم باشی، که توسط ندیم، شاعر معروف از
عربی ترجمه و تلخیص شده است؛ ترجمۀ تاریخ حبیب السیر، تألیف خواندمیر و مطلع
السعدین عبدالرزاق سمرقندی از فارسی (اوزون چارشیلی، «تاریخ»، IV(١)١٥٤-١٥٥). برخی
از آثار ارسطو نیز در همین زمان به دستور ابراهیم پاشا از یونانی توسط اسعد افندی
ترجمه شده است. این مترجم ٣ کتاب از ٨ کتاب ارسطو را با نام کتب الثمانیة فی سماع
الطبیعی از یونانی به زبان عربی ترجمه کرده است (همان، IV(١)/١٥٥, IV(٢)٥٣٨-٥٣٩).
ترجمۀ تاریخ سیاح، تألیف راهب کروسینسکی از مبلغان یسوعی مقیم ایران دربارۀ حوادث
اواخر دوران صفویه که توسط ابراهیم متفرقه چاپ شده است (همان، IV(١)١٦٢؛ نک : ه
د، ابراهیم پاشا، نیز ابراهیم متفرقه). همچنین ترجمۀ کتاب لغت صحاح جوهری تألیف
محمد بن مصطفى وانی با نام لغت وان قولی (همان، IV(١)/١٦١؛ سامی،٦/ ٤٦٧٨) از
دیگر ترجمههای این دوره است.
١. Paracelse ٢. Andres Keller ٣. Materiia Medik (Materia Medika)
در همین سده (١٢ق/ ١٨م) آثاری نیز در علوم پزشکی، ریاضیات، جغرافیا و فیزیک از
زبانهای مختلف ترجمه شده است: ترجمۀ تحفة المؤمنین اثر محمد بن حسین، از پزشکان شاه
سلیمان صفوی با نام غنیة المحصلین فی ترجمة تحفة المؤمنین از عربی؛ ترجمۀ غایة
الاتقان فی تدبیر بدن الانسان تألیف مصطفى بن محمد بن احمد، با نام نزهة الابدان از
عربی؛ ترجمۀ کتابی از پارا١سلس سویسی توسط عمر شفائی، از پزشکان عثمانی با نام
منهاج الشفائی فی الطب الکمیائی، نخست از زبان فرانسه به عربی، و سپس به ترکی؛
ترجمۀ قانون ابن سینا با نام تبخیر المطحون؛ ترجمۀ «فصول بوئرهاوه»، پزشک فلامانی
با نام قطعات نقاوه فی ترجمة بوئرهاوه (اوزون چارشیلی، همان،IV(٢)/٥٢٨-٥٣٣ )؛
مجموعۀ هیئت قدیمه و جدیده، نوشتۀ ابراهیم متفرقه، ترجمۀ تألیف آندریس کللر هلندی٢
است که به دستور احمد سوم به ترکی ترجمه شده است (همان،IV(٢)/٥٨٦ ). ترجمه و توسیع
زیج لالاند توسط منجم مؤمن زاده حسین (همان، IV(٢)/٥٣٧ ؛ بروسهلی، ٣/٢٦٠)؛ ترجمۀ
کتاب پزشک و جغرافیدان برهارد وارنوس هلندی از آلمانی؛ ترجمۀ شرح ماتیولــی بر
کتاب ماتـریا مدیکا٣ اثر دیسکوریـدس (اوزون ـ چارشیلی، همان، IV(٢)/٥٣٨).
با کشتهشدن صدراعظم ابراهیم پاشا و خلع سلطان احمد سوم (برای تفصیلات، نک : ه م
م) عصر لاله نیز سرآمد و فعالیتهای فرهنگی نیز دچار فترت شد و این امر تا آغاز سدۀ
١٣ق/ ١٩م و شروع نظام جدید و تنظیمات خیریه ادامه یافت؛ اگر چه کار تألیف و ترجمه
به سستی گرایید، شخصیتی چون شانیزاده، کتابهای فلسفی، پزشکی و فنی را از زبانهای
اروپایی ترجمه کرد (ووسینیچ، ١٠٢).
با شروع نظام جدید در زمان سلیم سوم و محمود دوم، و در دورۀ تنظیمات و اصلاحات (نک
: کارال، ج V و VI، جم ) بار دیگر نهضت ترجمه از زبانهای دیگر نضج گرفت و به غنای
زبان ترکی کمک کرد. در سرتاسر سدۀ ١٣ق/ ١٩م، نهضت ساده کردن زبان ترکی، زدودن لغات
عربی و فارسی از آن و جایگزین کردن لغات ترکی اوج گرفت (همو،VI/١٧٨ ) و کتابهای
بسیاری ترجمه شد. این ترجمهها در زمان سلیم، شامل موضوعات نظامی، در دورۀ محمود
دوم، کتب ریاضی و طب و سپس حقوق، و در دوران سلطان عبدالعزیز، یعنی دورۀ اصلاحات
(١٢٧٣-١٢٩٣ق/١٨٥٦-١٨٧٦م)، به ترجمۀ کتابهای ادبی، تاریخ، جغرافیا و فلسفه از زبانها
اروپایی اختصاص یافت (همو، VII/٢١٣-٢١٥).
در دوران محمود دوم، اقتباس و استفاده از منابع خارجی
برای اصلاحات نظامی، دانستن زبان خارجی را ضروری ساخت؛ به همین سبب، دارالترجمه
(ترجمه اوداسی = اتاق ترجمه) تأسیس شد که در آن نظامنامههای مربوط به آموزش نظامی
ترجمه میشد (همو، VI/١٨١). همچنین در این دوره به تربیت مترجمان رسمی نیز همت
گماشته شد (برای تفصیلات، نک : IA، ذیل ترجمان). تأسیس انجمن دانش با اقتباس از
آکادمی کشور فرانسـه، کـار ترجمه و تـدویـن کتب دارالفنـون ــ دانشگاه ــ و نیز
ترجمۀ آثـاری را کـه بـه بـالارفتن آگـاهی مـردم کمک کند
ــ ترجیحـاً از زبانهای اروپـایـی ــ را سازمـاندهی کرد. اعضای انجمن دانش میبایست
بجز زبانهای عربی و فارسی، زبانهای اروپایی نیز بدانند و به ترجمه از آنها قادر
باشند (همو، VI/١٧٦-١٧٧). انتشار روزنامهها نیز ترجمه از زبانهای دیگر را رونق
داد؛ روزنامۀ جریدۀ حوادث دومین روزنامه پس از تقویم وقایع با صاحب امتیازی یک
بازرگان انگلیسی به نام چرچیل، حوادث اروپا را با ترجمه از مطبوعات اروپایی، انتشار
میداد (همو، VI/١٨٩). مترجمان نامآوری در سدۀ ١٣ق، در قلمرو عثمانی ظهور کردند که
همگی از ادبا و اندیشمندان ارزشمند زمان بودند. آنان با ترجمه و نوشتن آثاری در
زمینۀ داستان، نمایشنامه و شعر و نظایر آن در آشنایی جامعه با فرهنگ اروپایی سهم
بسزایی داشتند. برخی از معروفترین نویسندگانی که در فن ترجمه نیز مهارت داشتند،
ایناناند:
عاصم معروف به مترجم عاصم، مترجم کتاب لغت برهان قاطع به ترکی (کورداکول، ٤٣١)؛
منیف پاشا (د ١٣٢٨ق/١٩١٠م)، مترجم بینوایان ویکتورهوگو و مجموعهای از موضوعات
تاریخی، اقتصاد و حقوق و فلسفه با نام «محاورات حکمیه» (همو، ٤٣٠)؛ احمد وفیق پاشا
(د ١٣٠٩ق/١٨٩٢م)، که به زبانهای عربی، فارسی، فرانسه تسلط کامل داشت و با زبانهای
لاتین، انگلیسی، یونانی نیز آشنا بود (بروسهلی، ٣/١٦١؛ بانارلی، II/١٠٦٨). وی
نخستین مترجمی استکه آثارکلاسیک اروپایی را در عثمانی شناساند. برخی از ترجمههای
او اینها ست: ترجمۀ کتاب شجرۀ ترک ابوالغازی بهادرخان از ازبکی به
ترکیعثمانی (کارال،VII/٢٩٥؛ کاراعلیاوغلو، II/١٤٣)؛ میکرومگا١ اثر ولتر؛ تلماک
از فنلون؛ «سرگذشت ژیل بلاس» اثر لوساژ؛ ارنانی٢ از ویکتورهوگو؛ ترجمۀ آثار
مولیر شامل طبیب اجباری، ازدواج اجباری و... (همو،IV/١٤٣-١٤٤ ؛ کورداکول، ٣٣-٣٤؛
IA, I/٢٠٩-٢١٠؛ نیز نک : ه د، ٧/ ١٠٨-١١٠).
احمد مدحت (د ١٣٣١ق/١٩١٣م)، از نویسندگان و مترجمان دورۀ تنظیمات که با نگارش و
ترجمۀ آثار متعدد جایگاه ویژهای در میان نویسندگان این دوره احراز کرد. احمد مدحت
در معرفی
نخستین ترجمهها، در سدۀ ١٣ق که بیشتر از ادبیات فرانسه است، نقش مهمی دارد. وی با
ترجمۀ آثار الکساندر دومای پسر، شارل پل دوکوک، اوکتاو فویه٣، امیل گابوریو، ولتر و
دیگران ادبیات فرانسه را به جامعۀ عثمانی معرفی کرد (کاراعلی اوغلو، II/٣٢٢-٣٢٣؛
کورداکول، ٢٩؛ نیز نک : ه د، ٧/٨٣-٨٤؛ «دائرةالمعارف دیانت...٤»، II/١٠٠-١٠٣).
١. Mikromega. ٢. Ernani. ٣. Octave Feuillet ٤. Türkiye…
معلم ناجی (د ١٣١١ق/١٨٩٣م)، آثار بسیاری شامل شعر، تحقیق و ترجمه از او به یادگار
مانده است. مجموعهای از نظم و نثر که از زبانهای فارسی، عربی، فرانسه ترجمه کرده
است، با نام مترجـم مهمترین اثـر وی در زمینۀ ترجمـه است (کاراعلی ـ اوغلو،
II/٣٨١).
ابراهیمشناسی (د ١٢٨٨ق/١٨٧١م)، نویسنده، شاعر و روزنامه ـ نگار دورۀ تنظیمات،
آغازگر و بنیادگذار ادبیات جدید در عثمانی (همو، II/١٩٣). وی نخستین کسی است که
اشعار غربی را به زبان ترکی ترجمه کرد. نام این اثر «ترجمۀ منظومه» است که گزیدهای
از اشعار شاعران فرانسوی مانند لامارتین، لافونتن، راسین، فنلون و دیگران است (همو،
II/١٩٦؛ کورداکول، ٥٧١؛ شاو، ٢/ ٢٢٩).
علی سُعاوی (د ١٢٩٦ق/١٨٧٨م)، نویسنده و مترجم. وی حدود ١٢٧ اثر شامل رساله، مقاله و
ترجمه به زبانهای ترکی و فرانسه نوشته است که از میان آنها کتاب خیوه و کتابی
دربارۀ ناصرالدین شاه قاجار را که به زبان فرانسه است، میتوان نام برد
(«دائرةالمعارف دیانت»، II/٤٤٨). سعاوی از سادهکردن زبان ترکی، زدودن آن از لغات
فارسی و عربی طرفداری میکرد و معتقد بودکه اذان، خطبهها و نماز را هم به ترکی
میتوان خواند (کارال، VII/٢٩٣).
دورۀ تنظیمات در ١٣١٤ق/١٨٩٦م سرآمد و جریان ادبی نوینی شروع شد که به «ادبیات
جدیده» معروف است. ادبیات جدیده از دو جریان ادبی ثروت فنون و فجر آتی تشکیل شده
است و از ١٣١٤ تا ١٣٢٩ق/١٨٩٦ تا ١٩١١م را شامل میشود (کاراعلی اوغلو، II/٥٠٣). این
جریان ادبی کاملاً تحت تأثیر ادبیات غربی است (همو، II/٥١٥). در دوران جمهوریت از
١٣٤١ق/ ١٩٢٣م، با فزونی آثار ادبی بومی اعم از شعر، داستان، نمایشنامه و جز آن،
ترجمه از زبانهای دیگر اهمیت سابق را از دست داد و به صورت امری ثانوی درآمد. هم
اکنون ترجمۀ آثار از تمام زبانهای دنیا در کشور ترکیه به عنوان یک کار فرهنگی و
سازمان یافته توسط مترجمان ماهر صورت میگیرد.
مآخذ: ابن بیبی، حسین، مختصر سلجوقنامه (ذیل اخبار سلاجقۀ روم)، به کوشش محمدجواد
مشکور، تهران، ١٣٥٠ش؛ اقبال آشتیانی، عباس، تاریخ مغول،
تهران، ١٣٦٤ش؛ انواری، محمود، مقدمه بر ذخیرةالملوک سید علی همدانی، تبریز،
١٣٥٨ش؛ بروسهلی، محمد طاهر، عثمانلی مؤلفلری، استانبول، ج ١، ١٣٣٣، ج ٣،
١٣٤٢ق؛جودت، احمد، تاریخ، استانبول، ١٣٠٩ق؛ حاجی خلیفه، کشف؛سامی، شمسالدین، قاموس
الاعلام، استانبول، ١٣١٦ق؛ شاو، ا.ج. و ا. ک. شاو، تاریخ امپراتوری عثمانی و ترکیۀ
جدید، ترجمۀ محمود رمضان زاده، مشهد، ١٣٧٠ش، صفا، ذبیحالله، تاریخ ادبیات در
ایران، تهران، ١٣٣٩ش؛ عثمانزاده، احمد تائب، حدیقة الوزراء، استانبول،
١٢٧١ق/١٨٥٥م؛ نعیم، مصطفى، تاریخ نعیما، استانبول، ١٢٨١-١٢٨٣ق؛ ووسینیج، وین، تاریخ
امپراتوری عثمانی، ترجمۀ سهیل آذری، تهران، ١٣٤٦ش؛ هامر پورگشتال، یوزف، تاریخ
امپراتوری عثمانی، ترجمۀ میرزا زکی علیآبادی، به کوشش جمشید کیانفر، تهران، ١٢٦٧ش؛
نیز:
Banarli, N. S. Türk edebiyâtı târihi, Istanbul, ١٩٨٣; IA; Karaalioğlu, S.K.,
Türk edebiyatı tarihi, Istanbul, ١٩٨٢; Karal, E.Z., Osmanlı tarihi, Ankara,
١٩٩٥; Kurdakul, Ԫ., Ԫairler ve yazarlar sōzlūğū, Istanbul, ١٩٨٥; Oztuna, Y.,
Büyük Türkiye tarihi, Istanbul, ١٩٨٣; Uzunçarԫılı, İ. H., Anadolu beylikleri ;
Ankara, ١٩٨٤; id, Osmanlı tarihi, Ankara, ١٩٩٥; Türkiye diyanet vakfı İslâm
ansiklopedisi, Istanbul, ١٩٨٩; Yurdaydın, H., İslâm tarihi dersleri, Ankara,
١٩٨٢.
علی اکبر دیانت
.IX ترجمه از فارسی به زبانهای اروپایی
هنگامیکه در سدۀ ٩ق/١٥م دولت عثمانی در مقابل دولت ایران و جمهوری ونیز قرار گرفت،
این جمهوری و حکومت پاپنشین رم به برقراری ارتباط نزدیک با ایران گرایش یافتند و
سفیران، بازرگانان و جهانگردان ونیزی و رُمی گزارشهایی دربارۀ ایران نوشتند. این
جریان موجب شناخت ایران و آگاهی از میراث ادبی این کشور در آغاز دورۀ رنسانس شد.
دیباچۀ دورۀ جدید هنگامی نوشته شد که اسقف ارمنستان یک انجیل به زبان فارسی در
٩٥٥ق/١٥٤٨م به پاپ هدیه کرد. نیز اثری با عنوان «سفر زیارتی ٣ شاهزادۀ سراندیب» را
شخصی به نام کریستوفر ارمنی و برخی از ادبای شهر ونیز در ١٥٥٧م از فارسی به
ایتالیایی ترجمه کردند. این اثر داستانی که بخشیاز آن را هشت بهشت، سرودۀ امیرخسرو
دهلوی دانستهاند، همراه با برخی از داستانهای دیگر اساس داستانهای پلیسی در اروپا
شد (نک : پیه مونتسه، ٩١-٩٤). دومین اثر ادبی فارسی بخشهایی از گلستان سعدی بود که
آندره دوریه١ در ١٦٣٤م به فرانسه ترجمه کرد (حدیدی، ایران...، ١/٤٧-٤٨). در همین
دوره نوشتههای علمی ایرانی توجه دانشدوستان ایتالیایی را به خود جلب کرد و جووان
باتیستا رایموندی٢ (١٥٣٦-١٦١٤م)، استاد ریاضیات و فلسفۀ دانشگاه رم بسیاری از متون
ریاضی، اخترشناسی، پزشکی و جز آن را از فارسی به ایتالیایی ترجمه کرد. وی ترجمۀ
کتابهای دیگر فارسی را در برنامۀ کار خود داشت.
رایموندی در حدود سال ١٥٨٠م چنین اظهارنظر کرد که زبان فارسـی زیباترین، فاخـرترین
و شیرینترین زبان دنیا ست (پیه ـ
مونتسه، ٩٤-٩٧). همین نظر را در قرنها بعد ادبای بزرگ اروپا
ابراز داشتند، ازجمله گوتیه٣ که رباعیات خیام را همچون مروارید غلتان و الماس
درخشان بینقص میدانست (حدیدی، از سعدی...، ٣٦٦). گلستان سعدی پس از ترجمۀ اول
مورد توجه ادبای فرانسه قرار گرفت و موسه٤ آن را به فرانسه برگرداند و خاورشناس
دیگری به نام ژنتیوس آن را به لاتین ترجمه کرد (سحاب، ١٥٠، ٢٦٢). در همین دوره پس
از سفر مبلغان مذهبی فرانسوی به اصفهان در ١٦٢٨م، ژان فرانسوا پتی معلم فارسی کالج
سلطنتی بسیاری از متون فارسی را به فرانسه برگرداند (اورکاد، ١٥). از نیمۀ دوم سدۀ
١٧م متون فارسی در سرتاسر اروپا مورد توجه قرار گرفت و بیش از پیش ترجمه شد. گزارش
این ترجمهها بر مبنای منابع موجود به ترتیب نویسنده/ اولین ترجمه عبارتاند از:
١. A. Duryer ٢. G. B. Raimondi ٣. L. Gautier ٤. A. Musset ٥. J. S. Davie ٦. I.
Pizzi
٧. Rosenzweig
سعدی: پس از ترجمـههای یاد شدۀ گلستان، قطعاتـی از این اثر در ١٧٩٦م توسط
کاتلینسکی به روسی، و در ١٨٠٦م توسط گلادوین به انگلیسی ترجمه شد (رضا، ٢١٦؛ سحاب،
١٥٤). در نیمـۀ سدۀ ١٩م بالـزاک اشعار و قطعاتی از سعدی را به فرانسه، و کازیمرنسکی
گلستان را به لهستانی ترجمه کرد (همو، ٥٥، ٩٢-٩٣). بوستـان سعدی اول بـار در ١٨٨٠م
توسط باربیه دو منار به فرانسه، در ١٨٨٢م توسط روکرت به آلمانی، و داوی٥ به
انگلیسـی و نیز دو سـال بعد گلچینـی از آن توسط رابینسن به انگلیسـی ترجمه شد (
فرهنگ...، ٢/٦٠؛ سحاب، ١١٠، ٣٠٠، ٣٠٥).
در همین دوره گلستان توسط ایتالو پیزی٦ به ایتالیایی، و در ١٨٩٩م، ٤ باب اول آن
توسط ادوین آرنُلد به نظم و نثر انگلیسی برگردانده شد (پیه مونتسه، ١٠١؛ فرهنگ،
١/٨٧). در نیمۀ اول سدۀ ٢٠م، بخشی از گلستان توسط روزن به آلمانی، در ١٩١٢م گزیدۀ
گلستان توسط فیتزجرالد به انگلیسی، منتخب داستانهای گلستان در ١٩٢٢م، قطعاتی از آن
در ١٩٥١م و گزیدۀ آثار سعدی در ١٩٢٢م توسط یوگنی برتلس به روسی، و داستانهایی از
گلستان در ١٩٢٨م توسط ریچارد برتن به انگلیسی ترجمه شد (بدوی، ١٧٠؛ فرهنگ، ٢/٢٠٢،
٢٠٣، ٢١٩، ٥١٦).
حافظ: پس از سعدی توجه اروپاییان به حافظ معطوف گشت. دیوان او اول بار در ١٦٨٠م
توسط ینینسکی به لاتین ترجمه شد (سجادی، ٢٢٦). در ١٨١٩م اشعاری از حافظ توسط
سیلوستر دو ساسی به فرانسه، در ١٨٣٩م گزیدۀ اشعار و شرح حال حافظ توسط فولرز به
آلمانی برگشت. همچنین ترجمۀ دیوان حافظ توسط روزنتسوایگ٧ که از ١٨٥٨ تا ١٨٦٤م در ٣
مجلد به
آلمانی ترجمه شد (سحاب، ٣٢٥؛ بدوی، ١٧١، ٢٦٢). بودنشتت١ در ١٨٧٧م اشعاری از حافظ را
به آلمانی برگرداند و بالوگ بل در اواخر سدۀ ١٩م غزلهای حافظ را به انگلیسی ترجمه
کرد. این ترجمه یکی از بهترین ترجمهها شناخته شده است ( فرهنگ، ٣/ ٣١٨، ٤٠٣). در
١٩١٠م بینگ ٦٥ رباعی حافظ را ترجمه و انتشار داد (همان، ٢/٥١٦). در ١٩٤٧م نیز ٥٠
غزل از حافظ توسط آرتور جان آربری به انگلیسی ترجمه شد (همان، ١/٧٧).
فردوسی: شاهنامۀ فردوسی ابتدا در ١٨١٠م توسط جیمز اتکینس بهطور خلاصه به انگلیسی
ترجمه شد. این ترجمه چنان شوری در متیو آرنلد برانگیخت که انگیزۀ ساختن منظومۀ
سهراب و رستم وی گردید. این منظومه جزو آثار جاویدان ادب انگلیسی محسوب میشود
(همان، ١/٩١). در ١٨٣٨م شاهنامه توسط ژول مُل به فرانسه، و در ١٨٦٥ و ١٨٧٧م توسط
شاک در دو بخش «اساطیر پهلوانان» و «اشعار حماسی» به آلمانی برگردانده شد (بدوی،
٢٤٢-٢٤٣؛ اورکاد، ١٦). از ١٨٨٦ تا ١٨٨٩م متن کامل شاهنامه توسط ایتالو پیزی به
ایتالیایی، در ١٩٣٤ و ١٩٣٨م دو ترجمه از آن با عنوانهای «ماجراهای عاشقانۀ زال و
رودابه» و «رستم و سهراب» توسط بریکتو به فرانسه، در ١٩٣٤م متن شاهنامه توسط
آبرامیان به زبان ارمنی، و در همین دوره بخشی از آن توسط اسموس به دانمارکی ترجمه
شد (پیه مونتسه، همانجا؛ فرهنگ، ١/٤٦، ٢/٣٠٤؛ سحاب، ٣٢٧).
عطار: پندنامۀ عطار در ١٨١٩م توسط سیلوستر دو ساسی به فرانسه، و چندی بعد
منطقالطیر او توسط فیتزجرالد به انگلیسی ترجمه شد (همو، ١٣٧، ٣٢٠). در ١٩١٢م
پندنامه در بمبئی، و در ١٩٦٦م بخشهایی از تذکرةالاولیاء توسط آرتور جان آربری به
انگلیسی برگردانده شد (سجادی، ٢٢٦-٢٢٧؛ فرهنگ، ١/٨٠).
جامی: اول بار یوسف وزلیخا توسط روزنتسوایگ در ١٨٢٤م به آلمانی برگشت و پس از او
فیتزجرالد قصۀ سلامان و ابسال را به انگلیسی ترجمه کرد (بدوی، ١٧١؛ سحاب، ١٣٧).
منظومههای جامی در ١٨٩٠م توسط شاک به آلمانی، و سلامان و ابسال در ١٩١١م توسط
بریکتو، و بهارستان در ١٩٢٥م توسط هانری ماسه به فرانسه ترجمه شد( فرهنگ، ٢/٣٠٣؛
بدوی، ٢٤٣، ٣٨٨). سلامان و ابسال در١٩٥٦م توسط آرتور جان آربری به انگلیسی، و
رسالۀ جامی دربارۀ موسیقی در ١٩٦٠م توسط الکساندر بولدیریف به روسی برگردانده شد (
فرهنگ، ١/٧٩، ٢/٤٤٩).
١. F. M. Bodenstedt ٢. I. N. Berezin
مولوی: نخستین بار در ١٨٣٨م گزیدههایی از سرودههای مولوی توسط روزنتسوایگ، و پس
از آن در ١٨٤٩م توسط پدر روزن آلمانی به آلمانی برگردانده شد و چارلز ویلسن در همین
دوران مثنوی مولانا را به انگلیسی ترجمه کرد (بدوی، ١٧١؛ سحاب، ٣٥٢). در ١٨٧٧م
پالمر و وینفیلد هریک قطعاتی از مثنوی را به انگلیسی، برگرداندند و در ١٨٩٨م
نیکلسن اشعار و آموزههای مولانا را به انگلیسی، و هلموت ریتر منتخبی از دیوان شمس
را به آلمانی ترجمه کرد (سجادی، ٢٢٧-٢٢٩؛ آربری، ١٩٩). آرتور جان آربری رباعیات
مولوی را در ١٩٤٩م، گفتارهای او را در ١٩٦١م، حکایاتی از مثنوی را در ١٩٦١م،
داستانهایی دیگر از مثنوی را در ١٩٦٣م و اشعار عرفانی مولانا را در ١٩٧٩م به
انگلیسی برگرداند ( فرهنگ، ١/٧٥-٨١). یرژی بچکا اشعاری از مولانا را به زبان چک، و
بائوزانی به ایتالیایی برگرداندند (همان، ٢/ ١٥٩؛ پیه مونتسه، ١٠٤).
رشیدالدین فضلالله: ترجمۀ جامعالتواریخ به زبان روسی در ١٨٥٤م توسط برزین٢ صورت
گرفت ( فرهنگ، ٢/٢٢١). ترجمۀ آن به انگلیسی توسط دنیس راس در ١٩٠١م، و بار دوم به
روسی توسط آرندس در ١٩٤٦ فراهم شد (سحاب، ١١٤-١١٥؛ فرهنگ، ١/٨٤).
خیام: رباعیات خیام نخستین بار در ١٨٦٧م توسط نیکلا، کنسول فرانسه در ایران، به
فرانسه، و سپس توسط فیتز جرالد به انگلیسی برگردانده شد (سحاب، ١٣٧، ٢٦٧). آنگاه
در ١٨٨١م توسط بودنشتت، و در ١٨٩٠م توسط شاک و در ١٩٠٩م توسط روزن به آلمانی ترجمه
شد. همچنین روزن رباعیات را به شعر آلمانی برگرداند ( فرهنگ، ٢/٢٤٣، ٤٠٣؛ بدوی،
١٧٠)، و در ١٩٢٣م بایراکتارویچ بخشی از رباعیات را به زبان یوگسلاوی ترجمه کرد (
فرهنگ، ٢/١٤٧). در ١٩٣٥م بولوتنیکف به روسی، و هلدرمپی رباعیات را به آلمانی ترجمه
کرد و در همین زمانها اسمیث، ایرانشناس آمریکایی با هدف معرفی مقام خیام در
ریاضیات و ادب، رباعیات او را به انگلیسی برگرداند (همان، ٢/٤٥٥؛ سحاب، ١٨٢، ٣٢٦).
آرتور جان آربری رباعیات را از ١٩٥١تا ١٩٦١م به انگلیسی ترجمه و تجدید ترجمه کرد و
در همین سالها بائوزانی اشعاری از خیام را به ایتالیایی، و اسموس به دانمارکی
برگرداندند ( فرهنگ، ١/ ٧٨، ٧٩-٨٠؛ پیه مونتسه، همانجا؛ سحاب، ٣٢٦-٣٢٧).
محمود شبستری: گلشن راز شبستری در ١٨٨٠م توسط وینفیلد به انگلیسی، و در ١٩٧١م توسط
هانری کربن به فرانسه ترجمه شد (سجادی، ٢٢٧؛ بدوی، ٢٩٠).
باباطاهر: دوبیتیهای باباطاهر نخستین بار در ١٨٩٣م توسط هوارت به فرانسه، و در
١٩٠٣م توسط هرون آلن و کورتیس برنتن به انگلیسی برگردانده شد (سحاب، ١٩٠؛ سجادی،
٢٢٨). در ١٩٣٠م روبن آبرامیان آنها را به ارمنی، و در ١٩٣٧م، آرتور جان آربری به
انگلیسی ترجمه کرد ( فرهنگ، ١/٤٦، ٧٥).
اسدی: گرشاسبنامۀ اسدی در ١٨٩٣م توسط هوارت به
فرانسه، و پس از آن برزونامه و گرشاسبنامه توسط روگارلی به ایتالیایی، و در ١٩٧٠م
گرشاسبنامه توسط هانری ماسه به فرانسه برگردانده شد (سحاب، همانجا؛ پیه مونتسه،
١٠١؛ بدوی، ٣٨٨).
نظامی: هفت پیکر نظامی در ١٩٢٣م، و اسکندرنامه، بخش نخست شرفنامه، در ١٩٤٠م توسط
یوگنی برتلس به روسی برگشت. اشعاری از این شاعر در اواسط سدۀ ٢٠م و همچنین لیلی و
مجنون وی توسط جوانا کالاسو به ایتالیایی ترجمه شد
( فرهنگ، ٢/٢٠٢، ٢٠٧؛ پیه مونتسه، ١٠٦). آندره برتلس خمسۀ نظامی را در ١٩٦٨م به
روسی، و هانری ماسه خسرو و شیرین را در ١٩٧٠م به فرانسه، و یوهان بورگل همین منظومه
را در ١٩٨٠م به آلمانی برگرداندند ( فرهنگ،٢/٢٠١، ٤١٢؛ بدوی، همانجا).
ناصرخسرو: سفرنامۀ ناصرخسرو در ١٩٣٣م، و گزیدۀ آثار او در١٩٤٩م توسط یوگنی برتلس به
روسی ترجمه شد
( فرهنگ، ٢/٢٠٦، ٢٠٩). کتاب گشایش و رهایش وی را رونکونی١ به ایتالیایی ترجمه کرد
(پیه مونتسه، ١٠٥).
عراقی: عشاقنامۀ عراقی را آرتور جان آربری در ١٩٣٩م به انگلیسی ترجمه کرد ( فرهنگ،
١/٧٦).
اقبال لاهوری: از آثار او، لالۀ طور در ١٩٤٧م، زبور عجم در ١٩٥٣م، رموز بیخودی در
١٩٥٣م و جاویدنامه در ١٩٦٦م توسط آرتور جان آربری به انگلیسی، و اشعاری از او در
همین زمانها توسط بائوزانی به ایتالیایی ترجمه شد (همان، ١/٧٧، ٧٩-٨٠؛ پیه مونتسه،
١٠٤).
عبید زاکانی: اشعار وی در ١٩٥٦م توسط بایراکتارویچ به زبان یوگسلاوی، و در اواخر
سدۀ ٢٠م توسط جووانی درمه٢ به ایتالیایی ترجمه شد ( فرهنگ، ٢/١٤٧؛ پیه مونتسه،
١٠٥).
فخرالدین اسعد گرگانی: ویس و رامین فخرالدین اسعد در ١٩٧٠م توسط هانری ماسه به
فرانسه برگردانده شد (بدوی، همانجا).
دیگر ترجمهها: آثار دیگری که به زبانهای اروپایی ترجمه شد، به ترتیب تاریخ
اینهاست:
تاریخ سلجوقیان نوشتۀ میرخواند، توسط فولرز به آلمانی در ١٨٣٨م (همو، ٢٦٢)؛ سفرنامۀ
ناصرالدین شاه به اروپا توسط ردهاوس به انگلیسی در ١٨٧٣م (سحاب، ٢٩٤)؛ کتاب مسعود
سعد سلمان نوشتۀ محمد قزوینی و تاریخ طبرستان نوشتۀ ابن اسفندیار توسط ادوارد براون
به انگلیسی در ١٩٠٥م ( فرهنگ، ٢/١٨٥-١٨٦). براون دو مقاله از شیخعلی سیاح و کتاب
کشفالمحجوب هجویری را هم به انگلیسی ترجمه کرد (سحاب، ٧٦)؛ کتاب اوروج بیگ،
نمایندۀ شاه عباس به اسپانیا، توسط
لسترنج به انگلیسی در١٩٢٦م (همو، ٢٣٠)؛ رسالۀ مونس العشاق و پر جبرئیل سهروردی در
١٩٣٥م توسط هانری کربن به فرانسه (بدوی، ٢٨٨)؛ مناجاتنامۀ خواجه عبدالله انصاری
توسط آرتور جان آربری به انگلیسی در ١٩٣٦م ( فرهنگ، ١/٧٥)؛ آیین اکبری نوشتۀ
ابوالفضل علامی توسط بلوخمان به آلمانی در ١٩٤٩م (همان، ٢/٣٥٦-٣٥٧)؛ قابوسنامه
توسط یوگنی برتلس به روسی در ١٩٥٣م (همان، ٢/٢١٠)؛ کتاب درد دل ملا قربانعلی نوشتۀ
محمدعلی جمالزاده توسط بورگل به آلمانی در ١٩٦٩م (همان، ٢/٤١١)؛ تاریخ ایران در
عصر قاجار نوشتۀ حسن فسایی توسط هریبرت بوسه به آلمانی در ١٩٧٢م؛ و کتاب از ظلمت تا
روشنایی نوشتۀ بدرالملوک بامداد توسط ف. بگلی٣ به انگلیسی در ١٩٧٧م (همان، ٢/٣١٧،
٤٣٦).
از اوایل سدۀ ١٩م برخی گزیدهها، و در سدۀ ٢٠م متون جدید فارسی در کنار آثار کهن به
زبانهای اروپایی ترجمه شد:
١. P. F. Ronconi ٢. G. M. D’Erme ٣. F. Bagley ٤. L. Bouvat ٥. E. Bridges
سرودهای فارسی در ١٨١٥م و قطعههایی از حماسۀ ایرانی برزونامه در ١٨١٦م توسط
کوسگارتن به آلمانی (بدوی، ٣٠٢-٣٠٣؛ نیز نک ، صفا، ٣٠٥)؛ چندین متن فارسی توسط
نیکلا، کنسول فرانسه در ایران، به فرانسه (نک : سحاب، ٢٦٧؛ اورکاد، ١٦)؛ شرح حال
انوری برگرفته از دولتشاه توسط فولرز به لاتین در ١٨٦٨م (بدوی، ٢٦٢)؛
نمایشنامههایی از آخوندزاده توسط بووا٤ به فرانسه در ١٩٠٦م ( فرهنگ، ٢/٤٦٨)؛ قصۀ
سیمرغ و وصلت پسر پادشاه غرب با دختر پادشاه شرق، روایت سفر سه پسر جوان با یک
پیرمرد و قصههای ایرانی در ١٩١٠م توسط بریکتو به فرانسه (همان، ٢/٣٠٢-٣٠٣)؛ شعر
سیاسی معاصر ایران در١٩١٤م و گلچین ادب فارسی در ١٩٢٧م توسط براون به انگلیسی
(همان، ٢/ ١٨٨-١٨٩)؛ غزلها و ابیاتی از حافظ توسط بریجز٥ به انگلیسی در ١٩٢١م
(همان، ٢/٣٠٢)؛ افسانۀ شیخ و دختر پادشاه در ١٩٢٧م و قابوسنامه در ١٩٥٣م توسط
یوگنی برتلس به روسی (همان، ٢/٢٠٤-٢٠٥، ٢١٠)؛ قصیدۀ حاجی عبدو یزدی توسط ریچارد
برتن به انگلیسی در ١٩٢٦م (همان، ٢/ ٢٢٩)؛ داستانهایی عرفانی و صوفیانه توسط ریتر
به آلمانی در ١٩٣١م (سجادی، ٢٢٩)؛ هجویۀ لسانی شیرازی دربارۀ شهر تبریز در ١٩٣٢م؛
نمایشنامههایی منسوب به ملکم خان در ١٩٣٣م، و نمایشنامۀ خسیس در ١٩٣٤م توسط بریکتو
به فرانسه ( فرهنگ، ٢/٣٠٤)، گزیدهای از غزلیات فارسی در ١٩٤٨م؛ ٥٠ ترانۀ عامیانۀ
فارسی در ١٩٥١م؛ گلچینی از اشعار فارسی در١٩٥٤م و ترجمهای به شعر از اشعار جدید
فارسی توسط آرتور جان آربری به انگلیسی (همان، ١/٧٥-٨١)؛ ترجمههای بسیاری از
نویسندگان قدیم و جدید توسط یرژی بچکا به زبان چک؛
اشعاری از بیدل و شاعران دیگر توسط بائوزانی به ایتالیایی و گزیدههایی از زبان
فارسی توسط هانری ماسه به فرانسه (همان، ٢/ ١٥٩؛ پیه مونتسه،١٠٤؛ بدوی، ٣٨٨)؛
علیمرادخان و دیگران اثر عبدالحسین نوشین و طنزهای فارسی در ١٩٦٢م و لطیفههای
فارسی در ١٩٦٣م توسط آندره برتلس؛ دزد اثر صادق چوبک توسط بایفسکی در ١٩٦٣م به روسی
( فرهنگ، ٢/١٤٨-١٤٩، ٢٠٠).
معانی ژرف متون عرفانی فارسی، بسیاری از بزرگان دانش و ادب مغرب زمین را به خود جلب
کرد و آنان را به ترجمه و شرح و تفسیر این آثار برانگیخت. چنانکه شاعری اروپایی
نوشت: «شعر فارسی اصیلترین و کاملترین شعر در میان تمام ملتهای مشرق زمین است»
(سجادی، ٢٢٥؛ حدیدی، برخورد...، ٢١٢).
مآخذ: بدوی، عبدالرحمان، فرهنگ کامل خاورشناسان، ترجمۀ شکرالله خاکرند، قم، ١٣٧٥ش؛
پیه مونتسه، آنجلو میکله، تاریخچۀ ایرانشناسی در ایتالیا، مجموعۀ مقالات
انجمنوارۀ بررسی مسائل ایرانشناسی، تهران، ١٣٧١ش؛ حدیدی، جواد، از سعدی تا
آراگون، تهران، ١٣٧٣ش؛ همو، ایران در ادبیات فرانسه، مشهد، ١٣٤٨ش؛ همو، برخورد
اندیشهها، تهران، ١٣٥٦ش؛ رضا، عنایتالله، «ایرانشناسی در روسیه و اتحاد شوروی»،
مجموعۀ مقالات انجمنوارۀ بررسی مسائل ایرانشناسی، تهران، ١٣٧١ش؛ سجادی،
ضیاءالدین، «ایرانشناسان و متون عرفانی فارسی»، همان؛ سحاب، ابوالقاسم، فرهنگ
خاورشناسان، تهران، ١٣٥٦ش؛ فرهنگ خاورشناسان، مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی
(پژوهشگاه)، ج ١، ١٣٧٢، ج٢، ١٣٨٢ش، تهران؛ صفا، ذبیحالله، حماسهسرایی در ایران،
تهران، ١٣٥٢ش؛ نیز:
Arberry, A. J., Oriental Essays, London, ١٩٦٠; Hourcade, B., Les études
iraniennes en France, Tehran, ١٩٩٣.
پرویز امین
.X ترجمه از فارسی به اردو
زبان فارسی مؤثرترین عامل در حیات فکری و ذوقی مسلمانان شبهقارۀ هند و پاکستان
بوده است. این زبان نه تنها در نظم و نثر و اَشکال و اسلوبهای ادبی، بلکه در گسترش
ادب اردو تأثیر تمام داشته است و با اشاعۀ فرهنگ و ادب ایران، در شبهقاره همانند
پل ارتباطی، فرهنگهای رایج در این منطقه را به هم پیوست. گسترش ادبیات اردو در
شبهقارۀ هند با ترجمۀ آثار منظوم و منثور ادب فارسی از سدههای ١٠ و ١١ق/١٦ و ١٧م
آغاز شد. بسیاری از کتابهای سنسکریت، ترکی، فرانسه و عربی از طریق ترجمههای فارسی
به این منطقه راه یافت و به زبانهای رایج از جمله زبان اردو برگردانده شد(بشیرحسین،
«ترجمۀ آثار فارسی...»، ٥٠؛ راهی، ٦). هدف از ترجمۀ متون فارسی به اردو نه فقط
ترویج عقاید دینی اسلام، بلکه خدمت به ادبیاتی بود که در آن زمان نمونههای مکتوب و
مدوّن آن اندک بود (بریلوی، ٣٥١-٣٥٢؛ بشیرحسین، «ترجمۀ منظوم...»، ٣٩٥؛ نیز نک :
ه د، اردو، ادبیات). به این ترتیب تمامی متون ادب فارسی، یا بخشهایی از آنها
چندین بار به اردو برگردانده شد و رفته رفته بیشتر متون برجسته و معروف ادب فارسی
به زبان اردو برگشت (راهی، همانجا).
با حکومت تیموریان در هند از ٩٣٢ق/١٥٢٦م به مدت ٣٠٠ سال، بزرگترین تحول فرهنگی و
اجتماعی یعنی رواج و اعتبار زبان فارسی در نواحی شمال هند صورت گرفت. رواج زبان
فارسی در این دیار تا بدانجا بود که مجالی برای رشد و ترقی ادبیات اردو در این
نواحی باقی نگذاشت و این امر موجب مهاجرت شاعران و نویسندگان اردو زبان به دکن و
گجرات گردید که مرکز زبان اردو بود (بریلوی، بشیرحسین، همانجاها؛ جالبی، ١/١٨٣-١٨٤؛
نیز نک : خان، ١٧-٣٤).
نهضت ترجمۀ متون ادب فـارسی بـه اردو ــ کـه همزمان با رشد ادبیات مدون اردو برپا
شد ــ بهطور کلی به ٣ دوره تقسیم میشود:
١. دورۀ اول، یا دورۀ دکنی که از اواسط سدۀ ١٠ق/١٦م آغاز و تا اوایل سدۀ ١١ق/١٧م
ادامه یافت. پایگاه ترجمه در این دوره استان دکن بود. اثرپذیری ادبیات اردو از
اسلوبها و سنتهای ادب فارسی در این دوره به اوج خود رسید (جالبی، ١/٢٥٢؛ بشیرحسین،
«ترجمۀ منظوم»، همانجا، «ترجمۀ آثار فارسی»، ٥٠-٥١، نیز نک : ه د، اردو، ادبیات).
در این دوره که سرودن مثنویهای عاشقانه رواج کامل داشت، مترجمان عموماً شاعران
برجستهای بودند که آثار ادب فارسی را به زبان اردو، به صورت منظوم و غالباً در
قالب مثنوی ترجمه میکردند (جالبی، ١/٢٤٠، ٢٤٢؛ بشیرحسین، «ترجمۀ منظوم»، همانجا).
از مجموع ترجمههای این دوره، این نمونهها درخور ذکر است: مثنوی سیف الملوک و
بدیعالجمال ملاغوّاصی که داستان هزار و یک شب فارسی را در ١٠٣٥ق/١٦٢٦م به زبان
اردو منظوم ساخت (سکسینه، ١/٦٧- ٦٨؛ جالبی، ١/٤٧١-٤٧٢؛ بریلوی، ٣٠-٣١). رام راوسیوا
شاعر دربار بیجاپور در ١٠٩١ق/١٦٨٠م روضةالشهدای ملاحسین کاشفی را در قالب مثنوی به
اردو برگرداند و ابن نشاطی بساتین فارسی احمد زبیری را در ١٠٧٦ق/١٦٦٥م با نام
پهولین به اردو ترجمه کرد (بشیرحسین، «ترجمۀ آثار فارسی»، ٥٥؛ سکسینه، ١/٦٧؛ راهی،
١٥٣). ملک خشنود از شاعران دربار عادلشاهیان (حک ٨٩٥-١٠٩٧ق/١٤٩٠-١٦٨٦م) مثنوی هشت
بهشت امیرخسرو دهلوی را در قالب مثنوی به اردوی دکنی ترجمه کرد و آن را جنّت سنگار
نامید (جالبی، ١/٢٥٢-٢٥٣؛ بشیرحسین، همانجا). سید میران هاشمی از دیگر شاعران این
دوره، مثنوی یوسف و زلیخای جامی را در ١٠٩٩ق/ ١٦٨٨م به نظم اردو برگرداند (بریلوی،
٣٢؛ بشیرحسین، همانجا). تا سدۀ ١١ق شمار شاعرانی که آثار فارسی را به نظم اردو
ترجمه کردند، بالغ بر ٢٥ نفر است (نک : بشیرحسین، همان، ٥١).
٢. دورۀ دوم، که تقریباً از اواسط سدۀ ١١ق فعالیتهای ادبی از دکن به نواحی شرقی و
شمالی شبهقاره گسترش یافت. در این دوره علاوهبر ترجمۀ کتابهای ادبی، ترجمۀ آثار
عرفانی نیز رواج یافت. اغلب شاعران این دوره به منظوم ساختن ترجمۀ آثار عرفانی و به
سرودن مثنویهای عارفانه روی آوردند(بشیرحسین، «ترجمۀ منظوم»، ٣٩٧-٣٩٩؛ جالبی،
١/١٩١)؛ از جملۀ این شاعران وجدی از مشاهیر عرفای دکن بود که مثنوی منطقالطیر عطار
نیشابوری را با نام پنجهی باجه (از طائر) به زبان اردو برگرداند (همانجا؛ سکسینه،
١/٧٤). ویلوری بزرگترین مثنویسرای عهد اورنگزیب(حک ١٠٦٨-١١١٨ق/١٦٥٧-١٧٠٦م) نیز
روضةالشهدای ملاحسین کاشفی سبزواری را به نظم اردو برگرداند. اهمیت ترجمۀ ویلوری از
مثنوی رام راوسیوا که ٤٠ سال پیش از آن سروده شده بود، به مراتب بیشتر است (جالبی،
٢/٥٢٣؛ راهی، ١٥٢؛ بشیرحسین، همانجا). شاه غوث جامی متخلص به غوثی از عرفای دکن در
عهد محمدشاه عالم ثانی از سلاطین مغول (حک ١١٤٥-١١٦٧ق/١٧٢٠- ١٧٤٨م) در ایالت مدرس،
کتاب قصص الانبیاء ابواسحاق نیشابوری را با نهایت دقت به نظم اردو برگرداند (راهی،
١٥٧- ١٥٨؛ بشیرحسین، همانجا).
٣. دورۀ سوم، که از سدۀ ١٣ق/ ١٩م آغاز شد. در اوایل این دوره، از ١٨٣٥م با نفوذ
انگلیسیها در شبهقاره و ستیز و دشمنی زیرکانۀ آنان با زبان فارسی و فرهنگ ایرانی
حضور و نفوذ زبان فارسی در مراجع عمومی و ادارات دولتی از رسمیت افتاد و جای آن را
زبان اردو گرفت. در این دوره، شعر اردو از قالبهای شعر فارسی از جمله مثنوی، قصیده
و غزل بهره میگرفت و از سنتهای ادبی شعر فارسی و شیوههای شاعران پارسیگو پیروی
میکرد. نثر اردو از دایرۀ موضوعات دینی و عرفانی، یک گام فراتر نهاد و با ترجمۀ
سایر متون ادب فارسی بر غنای خود افزود(بشیرحسین، همان،٣٩٩-٤٠٠؛ نیز نک : ه د،
اردو، زبان). دورۀ سوم، خود به ٣ مقطع مجزا تقسیم میگردد که هر مقطع به یک مرکز
علمی اختصاص داشت. در طول این ٣ مقطع، تحولات چشمگیری در زمینۀ تألیف و ترجمۀ
کتابهای علمی به زبان اردو و تدریس مقدمات برخی از علوم جدید به این زبان آغاز شد:
الف ـ مقطع اول: از ٣٠ سال نخست سدۀ ١٣ق/ ١٩م و در دانشکدۀ فورت ویلیام ــ که
مسئولان کمپانی هند شرقی آن را تأسیسکرده بودند ــ آغازشد. با پشتیبانی وحمایت این
دانشکده از ادبیات و شاعران و مترجمان، صدها کتاب منظوم و منثور فارسی به اردو
برگردانده شد و چون مترجمان، غیر از زبان اردو تنها با زبان فارسی آشنایی داشتند و
با زبانهای اروپایی بیگانه بودند، از زبانهای اروپایی کتابی به اردو ترجمه
نشد(بشیرحسین، همانجا؛ نیز نک : صدیقی، ٨/٤٤-٤٥). در این دوره بود که اولین بار
شاهکار زبان فارسی، شاهنامۀ فردوسی، با زحمت بسیار توسط لالهپهمچند به اردو ترجمه
شد و ترجمۀ آن در ١٢٠٧ق/ ١٧٩٣م به پایان رسید (بشیرحسین، همانجا، نیز «ترجمۀ آثار
منظوم...»، ٢٨٩). میرعلی شیرافسوس از اعضای علمی فورت ویلیام کالج اولین بار به
ترجمۀ گلستان سعدی با عنوان باغ اردو همت گماشت و آن را با نثری ساده و روان در
١٢١٤ق/ ١٧٩٩م به زبان اردو برگرداند (سکسینه، ٢/٤٠٨؛ راهی، ٢٤٧).
ب ـ مقطع دوم: در این مقطع، مرکز مهم ترجمه کالج دهلی واقع در شهر دهلی بود و این
زمانی بود که انگلیسیها در بسیاری از استانها اردو را زبان اداری قرار داده بودند و
فرهیختگان آثار مهم و گرانبهای ادب فارسی را با رغبت به اردو ترجمه میکردند. در
این زمان یعنی اواسط سدۀ ١٣ق شاهکارهای مهم ادب فارسی مثل رباعیات حکیم عمر خیام و
بوستان سعدی و مثنوی معنوی مولانا جلالالدین بلخی به نظم و نثر اردو برگردانده شد.
راجه مکهن لال نخستین شاعری بود که رباعیات عمر خیام را در ١٢٦٠ق/١٨٤٤م در قالب
رباعی به اردو ترجمه کرد (راهی، ٣٠٢؛ بشیرحسین، «ترجمۀ منظوم»، همانجا). مستعان علی
در١٢٤٤ق/ ١٨٢٨م، منتخبی از مثنوی معنوی مولانا جلالالدین بلخی را به نظم اردو
برگرداند. این ترجمه به نام باغ ارم شهرت یافت و در ١٢٦٩ق به چاپ رسید (راهی، ٣١٢؛
بشیرحسین، «ترجمۀ آثار منظوم»، همانجا).
ج ـ مقطع سوم: در این مقطع، مرکز ترجمه، انجمن علمی علیگره بود که در اواخر سدۀ ١٣ق
به سرپرستی سرسیداحمدخان (د ١٣١٥ق/١٨٩٧م) اداره میشد. با نظارت این انجمن، ادیبان
و مترجمان به کار ترجمه میپرداختند. در این مقطع بود که نظارت بر ترجمه دقیقتر شد
و میرزا اسماعیل خان غزلیات حافظ را به نام گلبن معرفت به نثر روان و سادۀ اردو
ترجمه کرد (بشیرحسین، «ترجمۀ منظوم»، همانجا).
در ١٢٨٧ق/١٨٧٠م مسئلۀ خط و زبانی که باید در دادگاهها و مراجع عمومی رسمیت داشته
باشد، مطرح شد؛ در پی آن منازعاتی میان هندوانِ هندی زبان و مسلمانانِ اردو زبان
پدید آمد و تضاد و تعارض را میان دو جامعۀ بزرگ هند نمایان ساخت. انگلیسیها از زبان
و خط هندی در مقابل اردو حمایت میکردند. هدف آنها هم این بود که در این کشاکش،
زبان انگلیسی را زبان همگانی سازند. از این سیاست ستیزهگرایی انگلیسی لطمۀ شدیدی
به زبان فارسی وارد شد. با وجود این سیاست، و بهرغم تمایل دولتمردان شبه قاره به
ترجمۀ کتابهای انگلیسی به اردو، ترجمۀ آثار ادب فارسی همچنان به راه خود ادامه
میداد. با وجود نزاع میان هندوان و مسلمانان، و روشنفکران و آزاداندیشان، متون
ادب فارسی را به زبانهای هندی ترجمه میکردند (چندرشیکر، ٣٣٦-٣٣٧؛ نیز نک : ه د،
اردو، زبان). ترجمۀ متون ادب فارسی به اردو اگر چه از سوی فرهیختگان شبهقاره بر
اساس علاقه به فرهنگ و ادب به طور عام، و علاقه به فرهنگ و ادب فارسی به طور خاص
صورت میپذیرفت، بیگمان توجه انگلیسیها بدین امر سببی دیگر داشت. از همینرو، به
همان نسبت که زبان و ادب انگلیسی جای زبان و ادب فارسی را در شبه قاره میگرفت،
ترجمۀ متون انگلیسی به اردو نیز جایگزین ترجمۀ متون فارسی به اردو گردید و به جای
زبان فارسی، انگلیسی زبان اداری و دولتی شد و زبان اردو به جای زبان فارسـی، زبان
ملی و فرهنگـی بهشمار آمد (آفتاب اصغر، ١٨٢-١٨٣). با این حال ترجمۀ آثار ادب فارسی
همچنان ادامه یافت و این ترجمهها موضوعات گوناگون علمی از جمله فلسفه، ادبیات،
بلاغت، پزشکی، ریاضی و تاریخ را در برگرفت. برخی از ایـن متون چندیـن بار ترجمه
شده است (نک : راهی، ٢١-٢٢). چنـانکه کشفالمحجوب هجویری ١٥ بار و رباعیات خیام و
مثنـوی معنوی مـولانا هرکدام ١٨ بار، دیوان حافظ ٢٢ بار و گلستان سعدی ٢٩ بار به
اردو ترجمه شدند (همو، ٦).
تجزیۀ هندوستان در ١٣٦٦ق/١٩٤٧م، موجب تحولات عظیم اجتماعی و فرهنگی و سیاسی در
شبهقاره شد. تقسیم هند به دو بخش اسلامی و غیراسلامی، بر زبان اردو و سرنوشت آن هم
تأثیر گذاشت. پاکستان،کشور اسلامی و تازه استقلال یافته، اردو را زبان رسمی و ملی
خود قرار داد و امکانات وسیع و مؤثر برای تقویت و تکامل این زبان فراهم کرد (قریشی،
٤٧-٤٨). از آن زمان تاکنون ترجمۀ آثار مربوط به فرهنگ ایرانی و زبان فارسی به زبان
اردو، همچنان ادامه دارد.
مآخذ: آفتاب اصغر، «ملاحظات کلی دربارۀ توسعه و ترویج و اهمیت فارسی و اردو در
شبهقاره»، مجموعۀ سخنرانیهای نخستین سمینار پیوستگیهای فرهنگی ایران و شبهقاره،
اسلامآباد، ١٩٩٣م؛ بریلوی، محمود، مختصر تاریخ ادب اردو، لاهور، ١٩٨٥م؛ بشیرحسین،
محمد، «ترجمۀ آثار فارسی به زبان اردو»، هلال، ١٣٣٨ش، ج ٧، شم ٣؛ همو، «ترجمۀ آثار
منظوم فارسی به اردو»، راهنمای کتاب، ١٣٤٣ش، س ٧، شم ٢، همو، «ترجمۀ منظوم آثار به
زبان اردو»، همان، ١٣٤٢، س ٦، شمـ ٦ و ٧؛ جالبی، جمیل، تاریخ ادب اردو، لاهور،
١٩٧٥م؛ چندرشیکر، «تحفظ میراث فرهنگی توسط تراجم متون فارسی به زبان هندی»، مجموعۀ
سخنرانیهای نخستین سمینار پیوستگیهای فرهنگی ایران و شبه قاره، اسلامآباد، ١٩٩٣م؛
راهی، اختر، ترجمۀ متون فارسی به زبانهای پاکستانی، لاهور، ١٤٠٦ق؛ سکسینه، رام
بابو، تاریخ ادب اردو، ترجمۀ میرزا محمد عسکری، کراچی، غضنفر اکیدمی؛ صدیقی،
شمسالدین، «ادبی منظر»، تاریخ ادبیات مسلمانان پاکستان و هند، لاهور، ١٩٧١م؛
قریشی، وحید، «اردو ادب»، پاکستانی ادب، به کوشش عبدالشکور احسن، لاهور، ١٩٨١م؛
نیز:
Khān, Mas’ūd Ħusain, »Dakhnī-Urdu«, History of Medieval Deccan, Hyderabad, ١٩٧٤,
vol. II.
پریسا سنجابی ـ شاهد چوهدری
.XI ترجمه از زبانهای اروپایی به فارسی
ترجمه از زبانهای اروپایی به زبان فارسی در دورۀ قاجار (١٢١٠-١٣٤٤ق/١٧٩٥-١٩٢٥م).
قطع نظر از ترجمۀ بدایعالهندسه در لوح حلزون بهوسیلۀ محمدرفیع پسر محمد مؤمن
گیلانی در ١١١١ق (دانشپژوه، ٨٨) و نیز قطع نظر از ترجمۀ بیانیۀ کنوانسیون ملی
خطاب به ملت فرانسه در ٢٣ شعبان١٢١٧ق/ ١٩ نوامبر ١٨٠٢م بهوسیلۀ روفن و میرزا
احمدخان هندی که کهنترین متن ترجمه شده از زبان فرانسه بهشمار میآید (روحبخشان،
١٩)، ترجمۀ جیمز کمل١، مترجم انگلیسی در دستگاه عباس میرزا، نایبالسلطنۀ
فتحعلیشاه (١٢٠٣-١٢٤٩ق) از تاریخ اسکندر در ١٢٢٨ق را باید از نخستین آثار ترجمه از
زبانهای اروپایی به فارسی دانست (ملی، ٤/١٥٥-١٥٦؛ محبوبی، ١/٢٢٧؛ افشار، ٨٠؛ EI٢,
X/٢٣٣).
عباس میرزا طی سالهای فرمانرواییاش در آذربایجان، برای اصلاح نظام سپاه به اسلوب
اروپایی و تجهیز ارتش جدید، ادارهای دایر کرد تا مقررات نظامی لازم را به زبان
فارسی ترجمه کنند. ترجمۀ کتابهای نظامی گیبرت٢ و آییننامههای مانور پیادهنظام
برای برآورده شدن این منظور بود (درویل، ١٧٦؛ محبوبی، ١/٥٣؛ نوابی، ٤٠؛ آبراهامیان،
٥٢). همچنین به دستور عباس میرزا بود که دو گروه برای تحصیل علوم و فنون نظامی به
انگلستان فرستاده شدند. بار اول دو تن در ١٨١١م و بار دوم ٥ تن در ١٨١٥م (افشار،
همانجا). اینان چون به ایران بازگشتند نخستین انتقالدهندگان دانش و فن پیشرفتۀ
تمدن اروپایی شدند. میرزا رضا تبریزی (میرزا رضا مهندسباشی) از پرکارترین ایشان در
ترجمۀ متون نظامی و تاریخی از زبان انگلیسی بود. او تاریخ پتر کبیر اثر ولتر را از
انگلیسی، با نگارش و انشای میرزا حسن شوکت اصفهانی ترجمه کرد (مینوی، «اولین...»،
٣٥٢؛ محبوبی، ١/١٨٤، ١/٢٢٧- ٢٢٨) و سپس کتابهای شارل دوازدهم و اسکندر مقدونی را که
ترجمه و اقتباسی از تاریخ دراماتیک ولتر و تاریخ شارل دوازدهم در ١٧٣١م بود، از
انگلیسی به فارسی برگرداند (ملی، شم ٤٧٦). این اثر در ١٢٣٥ق/١٨٢٠م در تبریز چاپ
سنگی شده است. میرزا جعفرخان مشیرالدوله، یکی دیگر از آن محصلان، خلاصةالحساب را که
متنی ریاضی بود، به روش اروپایی به فارسی درآورد. از آنجا که این دو تن (میرزا رضا
و میرزا جعفر) در ١٢٣٥ق به ایران بازگشتهاند، ترجمههای ایشان دو سه سالی پس از
این تاریخ صورت گرفته است (افشار، همانجا).
١. J. Comell ٢. Guibert
به ایـن ترتیب، آغاز ترجمۀ آثار اروپایـی به فارسی به تقریب و تخمین، حدود سال
١٢٤٠ق خواهد بود (همانجا). از این تاریخ، فـن ترجمه با ترجمـههای میرزا رضا مهنـدس
رواج مـییابد. وی مترجـم پرکاری است کـه آثار متعـددی را از زبـان انگلیسی به
فارسـی ترجمه کرده است. از جملۀ آنها ست: ترجمۀ جلد اول تاریخ تنزل و خرابی دولت
روم، تألیف ادوارد
گیبون١ در ١٢٤٧ق (ملی، ١/٥٦-٥٧؛ محبوبی، ١/٢٢٨؛ آدمیت، «امیرکبیر...»، ٣٧٨)؛ ترجمۀ
تاریخ قیصر روم (ژولیوس قیصر) همراه با محمدابراهیم شیرازی به سفارش محمدشاه در
١٢٤٧ق (افشار، ١٠١)؛ ترجمۀ تاریخ ناپلئون با تحریر رضاقلی تاریخنویس به سفارش محمد
شاه در ١٢٥٢ق (ملی ٣/٧٥؛ EI٢، همانجا).
میرزارضا ضمن ترجمۀ آثاری در رشتۀ تخصصی خود در ١٢٥٤ق کتاب دیگری دراصول مشق توپ
باعنوان صواعقالنظام ترجمه کرد (افشار، ١٠٢؛ EI٢، همانجا). راولینسن نیز در ١٢٥١ق
کتیبههای بیستون را خواند و بازنوشت و ترجمهای از آن را به محمد شاه داد (محبوبی،
١/١٠٤-١٠٥؛ دایرةالمعارف...، ١/١٠٦٧). ترجمۀ دیگری از تاریخ پترکبیر و شارل دوازدهم
از زبان فرانسه به فارسی توسط موسى جبرئیل، با انشای رضاقلی تاریخنویس، در دست است
که در زمان محمد شاه صورت گرفته، و همراه با ترجمۀ تاریخ اسکندر از انگلیسی در
١٢٦٣ق/١٨٤٧م در یک مجلد در تهران چاپ سنگی شده است (مینوی، «اولین»، ٣٥٢؛ محبوبی،
١/٢٢٦؛ براون، ٩؛ فشاهی، ٢٠).
ترجمۀ متون علمی با آغاز کار مدرسۀ دارالفنون در ١٢٦٨ق/١٨٥١م و نیاز محصلان به
متنهای گوناگون علمی رواج یافت. از جمله در پزشکی تعلیم نامه در عمل آبله زدن تألیف
دکتر کُرمیک، پزشک عباس میرزا را میرزا محمد بن عبدالصبور خویی از انگلیسی ترجمه
کرد که در ١٢٤٥ق در تبریز چاپ شد (محبوبی، ١/٢٢٧؛ بابازاده، ٥٤، ٩٠). چند رسالۀ طبی
از شلیمر٢ با عنوانهای جلاءالعیون در کحالی (چشم پزشکی) به ترجمۀ محمدحسین افشار با
همکاری میرزا رضا در ١٢٧٣ق (قس: نجمآبادی، ٢٠٦، که کتاب را به پولاک نسبت داده
است) و زینةاللابدان در امراض جلدی در ١٢٧٩ق، سرّالحکمة در تشریح در ١٢٧٩ق و
شفاییة در ١٢٨١ق به چاپ سنگی رسید. جز اینها کلیات طب فرنگی در ١٢٩٢ق و همچنین لغات
طبی فرانسه به فارسی در١٨٧٤ق طبع و نشر شد(مشار،٣/ ٤٣٨، دایرةالمعارف، ٢/
١٤٨٨-١٤٨٩). ظاهراً در ترجمۀ برخی از کتابهای یادشده به فارسی میرزا تقی خان انصاری
کاشانی، طبیب و معلم دارالفنون، همکاری داشته است (آدمیت، اندیشه...، ٢٤).
از اشارۀ اعتمادالسلطنه، وزیر انطباعات ناصرالدین شاه (نک : ١/١٢٧) میتوان به
ضرورتی که از روزگار عباس میرزا نسبت به ترجمۀ متون علمی و طبی و تاریخی و نظامی از
زبانهای اروپایی احساس میشد، پی برد. این ضرورت، موجب ترجمۀ یک سلسله آثار مختلف و
متنوع گردید که دامنۀ آن ترجمۀ کتاب پُلبر (مقدمات در معرفةالحیوان و معرفةالنبات
و
معرفةالاحجار و فیزیک و شیمی) در ١٣١٨ق تا ترجمۀ تربیةالبنات برای تعلیم و تعلم
طایفۀ اناثیه به قلم عزیزالله بن محمدعلیخان در ١٣٢٣ق را در بر میگیرد (بابازاده،
١٣٣).
در زمان پادشاهی ناصرالدین شاه (١٢٦٤-١٣١٣ق) به سبب علاقۀ شخص پادشاه به مظاهر علمی
و فرهنگی اروپایی، وزارت انطباعات برای ترجمه و طبع و نشر کتاب تأسیس شد (١٣٠٠ق) و
سرپرستی آن به اعتمادالسلطنه واگذار گردید. دارالترجمۀ همایونی شعبهای از این
وزارتخانه بود که ریاست آن را محمدحسین فروغی (ذکاءالملک) برعهده داشت. مترجمان
ایرانی دارالترجمه در زبانهای اروپایی عبارت بودند از: علیخان مترجمالممالک
(فرانسه)، سیدعبدالله (روسی) و مترجمان غیرایرانی رضاخان ریشار (فرانسه و انگلیسی)،
پروسکیخان (فرانسه)، بارون نرمان (فرانسه و آلمانی)، مادروس خان ارمنی (فرانسه و
روسی)، آوانس خان ارمنی (فرانسه و انگلیسی) و ابکار ارمنی (فرانسه و روسی). آثاری
که مترجمان غیرایرانی ترجمه میکردند، برای ویرایش، به اشخاصی که اهلیت نگارش و
انشاء داشتند، سپرده میشد. محمدحسین فروغی، رضاقلی سراجی و محمدحسن شوکت اصفهانی
از جملۀ اشخاص حرفهای در این کار بودند. اینان میکوشیدند که معادل مناسبی برای
تعبیرها و اصطلاحات اروپایی در زبان فارسی بیابند و تا آنجا که ممکن بود، زبان
ترجمه را به زبان متداول فارسی نزدیک کنند. و چنین بود که در کار ترجمه فهم عبارات
بیش از حفظ امانت و مطابقت با اصل متن مورد توجه قرار داشت (مینوی، «اولین»، ٣٥٢؛
افشار، ٨١-٨٢).
در آغاز، شمار آثار ترجمه شده اندک بود. محدودیت شمار مترجمان و موانع مختلف و
سلیقههای شاه و درباریان پیشرفت کار ترجمه را کند میکرد و همین امور سبب شد که
جلد دوم تاریخ تنزل و خرابی روم هرگز ترجمه نشود.
کتابهای علمی و درسی نیز ــ که با عنوان «تألیف» برای تدریس تهیه میشد ــ غالباً
ترجمههایی از یک یا چند اثر اروپایی بود. همانگونه که اعتمادالسلطنه دربارۀ هندسۀ
وسطا و علیا اثر نظامالدین غفاری، مهندسالممالک مینویسد: «از روی کتب معتبرۀ
صنادید اساتید ممالک اروپا به فارسی ترجمه کرده است» (١/١٧٤؛ نیز نک : افشار، ٨٣).
١. Gibbon, Decline and Fall of the Roman Empire. ٢. Schelimmer
بخش مهم آثار به جا مانده در زمینۀ ترجمه در دورۀ قاجار رمانهای تاریخی و عاشقانه
است. گذشته از اینکه مضمون این رمانها مورد علاقه و درخواست شخص عباس میرزا،
محمدشاه و ناصرالدین شاه بود، خوانندگان نیز آنها را مطابق امیال و آرزوهای خود
تفسیر میکردند؛ چنانکه آزادیخواهان رمانهای
درباری الکساندر دوما، بهویژه سه تفنگدار و کنت مونت کریستو، را رمانهایی انقلابی
میدیدند و دلاوریهای قهرمانان آنها را با جانبازیهای رزمندگان میسنجیدند (ناطق،
٦٥).
ورود نوع ادبی اروپایی «رمان» به ادبیات ایران حاصل ترجمه از زبانهای اروپایی،
بهخصوص فرانسه بود. نیاز ایران به معلمان خارجی برای تدریس در دارالفنون بهویژه
با معلمان فرانسوی رفع شد. این معلمان، بدان سبب بر همتایان انگلیسی و روسی خود
ترجیح داده شدند که دشمنی حکومتهای انگلیس و روس با ایران، همچنان در خاطرهها باقی
بود. در نتیجه زبان فرانسه ــ که در اروپای آن روزگار نیز زبان فرهنگ و سیاست بود
ــ در ایران زبان آموزش بهشمار آمد و در پی آن آثار علمی و آموزشی از این زبان
ترجمه شد و برای رشتههای ادبی مدارس نیز آثار ادبی از زبان فرانسه به فارسی
برگردانده شد (بالایی، ١٢-١٣).
معروفترین این آثار عبارتاند از: خاطرات یک خر، اثر کنتس دوسگور١ به ترجمۀ
اعتمادالسلطنه از فرانسه، تهران، ١٣٠٥ق (ترجمه از عربی با عنوان حماریه توسط میرزا
علی خان امینالدوله)؛ سرگذشت تلماک از فنلون٢، تهران، ١٣٠٤ق، ١٣١٩ق، مترجم بخشی از
آن میرزا آقاخان کرمانی است؛ کنت مونت کریستو از الکساندر دوما ترجمۀ محمدطاهر
میرزا اسکندری، تبریز ١٣٠٩ق/١٨٩١م؛ سه تفنگدار به ترجمۀ همین مترجم، تهران،
١٣١٤-١٣١٦ق/١٨٩٥-١٨٩٨م (٣ جلد)؛ همچنین لارن مارگو٣ به ترجمۀ وی، تهران،
١٣١٣ق/١٨٩٥م؛ حکایت مانن لسکو از آنتوان فرانسوا پرو٤ و ترجمۀ ابوالقاسم سروش،
١٣٢٢ق؛ شرح حال مادام کامپان، اثر مادام کامپان ندیمۀ ماری آنتوانت به ترجمۀ منوچهر
عمادالدوله، تهران، ١٣١٣ق؛ پل و ویرژینی، اثر برناردن دوسن پیر٥ ترجمۀ ابراهیم
نشاط، ١٣٢٤ق؛ سرگذشت حاجی بابا، اثر جیمز موریه و ژیل بلاس، اثر ا. ر. لوساژ٦ به
ترجمۀ میرزا حبیب اصفهانی است. پس از زبان فرانسه، زبان انگلیسی محبوبیت بسیار یافت
و داستانهای هیجانانگیز و ماجراجویانه برای خوانندگان جوان ترجمه شد. بجز رابینسن
کروزئه که توسط محمدعلی خان به زبان فارسی برگردانده شد، پلینسون لندن توسط
عبدالحسین میرزا در ١٣٢٢ق/١٩٢٤م ترجمه شد ( ایرانیکا، VIII/٤٥٠-٤٥١).
در نگاه اجمالی به فهرست رمانهای ترجمه شده میتوان دریافت که مترجمان آن دوره درک
درستی از ارزش هنری ادبیات نداشتهاند. آنان رمان را وسیلۀ سرگرمی و بهویژه
دستاویزی برای آگاهی خوانندگان از اوضاع و احوال تاریخی و
جغرافیایی جهان و یا موجبی برای تعلیم و تربیت میپنداشتهاند و در همه حال البته
علاقه و خشنودی شخص شاه و شاهزادگان را در نظر میگرفتهاند. ترجمۀ رمانها بیشتر به
سفارش شاه و شاهزادگان صورت میگرفت. از اینرو، جای تعجب نیست که ولتر و فنلون و
دوما را در یک سطح قرار داده (نک : بالایی، ٧٠)، از ترجمۀ آثار کلاسیک نویسندگان
بزرگی چون تولستوی و داستایوسکی و بالزاک و دیکنز غافل مانده باشند. با اینهمه،
آثار ادبی با ارزشی مانند دون کیشوت اثر سروانتس را ماردروس داودخانف، اتللو، اثر
شکسپیر را ابوالقاسم خان ناصرالملک قرهگزلو و سرگذشت حاجی بابا، اثر جیمز موریه را
میرزا حبیب اصفهانی به فارسی برگرداندند.
میزانتروپ٧ اثر مولیر را نخستین نمایشنامۀ ترجمه شده از زبان فرانسه دانستهاند که
میرزا حبیب اصفهانی آن را با عنوان گزارش مردم گریز ترجمه کرده است، استانبول،
١٢٨٦ق (ملکپور، ١/٣١٧-٣٣٥؛ مینوی، پانزده...، ٢٨٣). طبیب اجباری، اثر مولیر، ترجمه
و اقتباس محمدحسن خان اعتمادالسلطنه، تهران، ١٣٢٢ق، عروسی اجباری، اثر دیگری از
مولیر که محمدطاهر تبریزی در ١٣٢٩ق به فارسی برگرداند، آثار دیگری است که پس از
میزانتروپ به فارسی ترجمه شد.
از ترجمههای آثار فکری و فلسفی در دورۀ قاجار از گفتار در روش به کار بردن عقل،
اثر دکارت است که با عنوان حکمت ناصریه یا کتاب دیاکرت به ترجمۀ العازار رحیم
موسایی همدانی معروف به ملا لالهزار و رساله دربارۀ آزادی، اثر جان استوارت میل با
عنوان منافع حریت (افشار، ٨٨) و پندنامۀ مارکوس، قیصر روم، اثر مارکوس اورلیوس، به
ترجمۀ میرزا عبدالرحیم طالبوف از روسی، در ١٣١٢ق/١٨٩٥م، در استانبول به چاپ رسید.
١. Contesse de Ségure, Mémoire d’un âne. ٢. F. Fénelon, Les aventures de
Télémaque. ٣. Lareine Margot. ٤. Prévost, Manon Lescaut. ٥. B. de Saint Pierre,
Paul et Virginie. ٦. A. R. Lesage, Gil Blas.
٧. Misanthrope.
نشر ترجمۀ آثار فلسفی در ایران و تأثیر عقاید فلسفی دکارت را همراه با انتشار
قوانین فیزیکی نیوتن و عقاید سیاسی عصر روشنایی یا روشنگری و روش علمی اُگوست کنت و
اصول طبیعی داروین در بررسی عوامل تحول فکری پیشروان تجدد در ایران مؤثر دانستهاند
(پارسینژاد، ١١). افکار فیلسوفان و متفکرانی که تحت تأثیر تعالیم اگوست کنت به
مکتب تحصلی یا اثباتگرایی (مذهب پوزیتیویسم) روی آورده بودند و مذاهب مابعدالطبیعه
را باور نداشتند و علم بشری را منحصراً مبتنی بر تجارب حسی و علوم تحققی یا تحصلی
میدانستند با ترجمۀ آثار آنان شناخته شد و افکار متفکران اروپایی مانند اگوست کنت،
دیوید هیوم، جان لاک، جان استوارت میل، ژان ژاک روسو، پیر ژوزف پرودون، ژان شارل
سیسموندی و تامس باکل در آثار
روشنگران ایرانی ظاهر گردید. در نتیجۀ آشنایی با اندیشههای ایشان بود که میرزا
فتحعلی آخوندزاده (١٢٢٨-١٢٩٥ق) مکتوبات کمالالدوله را نوشت (١٢٨٠ق/١٨٦٢م) و در آن
افکار مادی خود را مطرح کرد و میرزا آقاخان کرمانی (١٢٧٠-١٣١٣ق) در یک رشته از آثار
خود نظیر تکوین و تشریع، حکمت نظری و هشت بهشت تحت تأثیر فیلسوفان تجربی فرانسوی و
انگلیسی به طرح مباحث فلسفی خود بر اساس اصول عقلی و تجربی پرداخت و میرزا ملکمخان
ناظمالدوله (١٢٤٩-١٣٢٦ق) نخستین بار تحت تأثیر اگوست کنت و جان استوارت میل جامعۀ
ایران و مسائل آن را تحلیل کرد (همو، ١٤) و میرزا یوسف خان مستشارالدولۀ تبریزی (د
١٣١٣ق) «رسالۀ یک کلمه» را که خلاصهای از تحریری از اعلامیۀ حقوق بشر در مقدمۀ
قانون اساسیفرانسه بود، به فارسی درآورد (آدمیت، فکر...، ١٨٦- ١٩٨؛ حائری، ٣٢-٤٠).
میراث ترجمه از زبانهای اروپایی به فارسی در دورۀ قاجار بر نثر فارسی تأثیری سودمند
نهاد. نیاز مترجمان به دقت لازم در کاربرد کلمات فارسی در برابر الفاظ بیگانه
بهتدریج ذوق و قریحۀ ایشان را در سنجش معنای کلمات و ساختار عبارات پرورش داد، تا
آنجا که موجب شد از به کار بردن مترادفات و عبارات زاید و بیمعنی و تکرار مکررات
و پرگویی و قرینهسازی و سجعپردازی ــ که از مشخصات نثر منشیانۀ قـاجـاری بـود ــ
بپرهیزند و کلام را جز برای ادای معنی به کار نبرند. بدین ترتیب میراث ترجمه در
گرایش نثر فارسی به سادگی مؤثر افتاد و موجب شد تا تصنعات منشیانۀ ادبای عصر قاجاری
بهتدریج متروک شود، زیرا مترجمان پی بردند که کار ایشان لفاظی و سخنپردازی را
برنمیتابد و در انتقال مفاهیم از زبانهای بیگانه به زبان فارسی دقت و سنجیدگی در
کاربرد کلمات ضرورت دارد (نک : پارسینژاد، ١١- ٢٨).
مآخذ: آدمیت، فریدون، امیرکبیر و ایران، تهران، ١٣٥٤ش؛ همو، اندیشۀ ترقی و حکومت
قانون عصر سپهسالار، تهران، ١٣٥١ش؛ همو، فکر آزادی و مقدمۀ نهضت مشروطیت، تهران،
١٣٤٠ش؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن، المآثر و الآثار، تهران، ١٣٦٣ش؛ افشار، ایرج،
«آغازۀ ترجمۀ کتابهای فرنگی به فارسی»، ایرانشناسی، ١٣٨١ش، س ١٤، شم ١؛ بابازاده،
شهلا، تاریخ چاپ در ایران، تهران، ١٣٧٧ش؛ بالایی، ک.، پیدایش رمان فارسی، ترجمۀ
مهوش قویمی و نسرین خطاط، تهران، ١٣٧٧ش؛ پارسینژاد، ایرج، روشنگران ایرانی و نقد
ادبی، تهران، ١٣٨٠ش؛ حائری، عبدالهادی، تشیع و مشروطیت در ایران، تهران، ١٣٦٠ش؛
دانشپژوه، محمدتقی، «نخستین کتابهای فلسفه و علوم جدید در ایران»، نشر دانش،
تهران، ١٣٦٠ش، س ٢، شم ٢؛ دایرةالمعارف فارسی؛ دروویل، گاسپار، سفرنامه، ترجمۀ
جواد محیی، تهران، گوتمبرگ؛ فشاهی، محمدرضا، «نهضت ترجمه در ایران»، نگین، تهران،
١٣٥٢ش، س ٩، شم ٩٩-١٠٠؛ محبوبی اردکانی، حسین، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید در ایران،
تهران، ١٣٧٠ش؛ مشار، خانبابا، مؤلفین کتب چاپی فارسی و عربی، تهران، ١٣٤٠ش،
ملکپور، جمشید، ادبیات نمایشی در ایران، تهران، ١٣٦٣ش؛ مینوی، مجتبى، «اولین
کاروان معرفت»، یغما، تهران، ١٣٣٢ش، س ٩، ش ٦؛ همو، پانزده گفتار، تهران، ١٣٦٧ش؛
ناطق، هما، کارنامۀ فرهنگـی فرنگی در ایران، ١٨٣١- ١٩٢١م، تهـران، ١٣٨٠ش؛
نجـمآبادی، محمـود،
«طب دارالفنـون و کتب درسـی آن»، امیرکبیـر و دارالفنون، بـهکـوشش قدرتالله روشنی
زعفرانلو، تهران، ١٣٥٤ش؛ نوابی، داوود، تاریخچۀ ترجمۀ فرانسه به فارسی در ایران از
آغاز تا کنون، تهران، ١٣٦٣ش؛ نیز:
Abrahamian, E., Iran Between Two Revolution, Princeton, ١٩٨٢; Browne, E. G., The
Press and Poetry in Modern Persia, Cambridge, ١٩١٤; EI٢; Iranica.
ایرج پارسینژاد
XII. ترجمه از انگلیسی به فارسی
درآمد: تغییر سلسلۀ قاجار به پهلوی (١٣٠٤ش/١٩٢٥م) فقط تغییری سیاسی نبود، زیرا
فعالیتهایی که در دورۀ سلسلۀ جدید دنبال شد، ادامۀ فعالیتهای رایج در عصر قاجار
بهشمار نمیآید. سیاستهای کلان حکومت جدید، بر همۀ زمینهها و از جمله بر فعالیت
ترجمۀ کتاب و مطبوعات از زبانهای اروپایی به فارسی، تأثیر گذاشت (برای سیاستهای
فرهنگی سلسلۀ نوبنیاد، نک : آبراهامیان، ١٣٢-١٣٣؛ غنی، ٣٩٥-٤٠٢). بررسی دقیق و
مستند این تأثیر، بهویژه در حوزۀ ترجمۀ کتاب و مقاله و بهخصوص ترجمۀ ادبی، البته
به اطلاعات تفصیلی و دادههای دقیقی وابسته است که معمولاً از راه کتابشناسیها و
مطالعات کتابسنجی به دست میآید. کتابشناسی دقیق منابع انتشار یافته در عصر پهلوی
اول (١٣٠٤-١٣٢٠ش) را در اختیار نداریم، و از اینرو دربارۀ آثار ترجمه شده در آن
دوره، و بهویژه آثاری که از انگلیسی به فارسی ترجمه شده است، نظری نمیتوان داد که
از دقت لازم برخوردار باشد. کتابشناسیهای عمومی که سالها بعد، بهویژه پس از
دهههای ١٣٣٠ و ١٣٤٠ش به عنوان تنها منابع کتابشناسی گذشتهنگر انتشار یافتهاند،
چون ممکن است حاوی اطلاعات دست اول و مبتنی بر روشهای علمی ـ فنی تدوین
کتابشناسیها نباشد، نیز نمیتواند وسیلۀ مطمئنی برای برآوردهای دقیق بهشمار آید.
مقالۀ «ترجمه در نیم قرن اخیر» (نک : مآخذ) که در شماری از منابع، از جمله در یکی
از مراجع مهم، به ارقام آن دربـارۀ چند دهـه انتشار کتاب در ایران استناد کردهاند،
دارای دقت در روش، ردهبنـدی موضوعی و کیفیت مطلـوب ارائۀ اطلاعات نیست. از اینرو،
آنچه فعلاً دربارۀ وضع کتاب در ایران از ١٣٠٠ تا حدود سال ١٣٣٠ش بهطور اعم، و در
باب ترجمۀ منابع از انگلیسی به فارسی گفته شود، تقریبی و تخمینی است.
فهرست کتابهای فارسی شدۀ چاپی از آغاز تا سال ١٣٧٠(نک : ٣/٢٠٤٠)، ٥٢٤‘٢٤ عنوان
کتاب ترجمه شده به فارسی را از آغاز انتشار کتاب چاپی در ایران تا ١٣٧٠ش احصا کرده
است و نمایۀ عنوان کتابهای ترجمه شده از انگلیسی (٤/٢٧٠١-٢٧٨٦، دو ستونی) در این
اثر، صورتی مدون از اطلاعات باارزش دربارۀ عنوان کتابهایی است که از انگلیسی به
فارسی ترجمه شده است. اطلاعات این منبع اگر تفکیک و طبقهبندی شود، به تخمینهای
دقیقتری نزدیک میگردد، اما باتوجه به اینکه اطلاعات این منبع بر منابع و فهرستهای
منتشر شده، مبتنی است، ابهام در اصل مطلب همچنان به قوت خود باقی است.
دورۀ پهلوی اول (١٣٠٤-١٣٢٠ش): سالهای نخستین سلسلۀ تازه تأسیس پهلوی به برقراری
امنیت و آرام کردن جامعۀ ایران گذشت (برای جزئیات تاریخی، نک : مکی، ١/٣). پس از
ایجاد نظم آموزشی جدید، سر و سامان دادن به وضع مدارس و اعزام سالی ١٠٠ تن دانشجو
به خارج برای تحصیلات عالی که شماری از آنان به انگلستان، و به دانشگاهی نظیر
بیرمینگام فرستاده شدند (نوایی، ٥٠٨-٥١٩؛ ایرانیکا، VIII/٢٢٦-٢٢٧)، تأسیس
دارالمعلمین عالی (بعدها: دانشسرای عالی و سپس: دانشگاه تربیت معلم) در ١٣٠٧ش و
تأسیس دانشگاه تهران، نخستین و بزرگترین دانشگاه کشور، در ١٣١٣ش، بهتدریج زبان
انگلیسی در عرصۀ آموزش به کار گرفته شد و در کنار زبان فرانسه که تا پس از جنگ
جهانی دوم (١٩٣٩-١٩٤٥م) زبان بینالمللی و درواقع زبان دوم جامعۀ در حال تجدد ایران
بهشمار میآمد، جایی برای خود باز کرد. از دورۀ قاجار، در برخی از مدارسی که
مبلغان مسیحی آمریکایی در تهران، اورمیه و چند شهر دیگر تأسیس کرده بودند، و نیز در
مدرسۀ آمریکاییها در تهران (بعدها معروف به دبیرستان البرز) تدریس زبان انگلیسی و
حتى تدریس درسهایی به این زبان معمول بود و شماری از فارغالتحصیلان اینگونه
مدارس، اعم از پسر و دختر، با این زبان به خوبی آشنا شده بودند، اما سیطرۀ زبان
فرانسه، به عنوان زبان دوم، در بیشتر بخشهای جهان و مناسبات گستردۀ اقتصادی، سیاسی
و فرهنگی ایران با فرانسه تا پیش از قطع شدن روابط سیاسی ایران و فرانسه (نک :
ادامۀ مقاله) مجالی به رواج زبان انگلیسی در جامعه نمیداد و انگلیسیدانان،
بهویژه شمار کسانی که بتوانند مطالبی را از انگلیسی به فارسی ترجمه کنند، بسیار
اندک بودند و در سازمانهای دولتی و شرکتهای بزرگ دولتی که با خارج دادوستد و با
خارجیان مناسبات داشتند، شاید به استثنای صنعت نفت، شمار مترجم انگلیسی بس اندک بود
و اینگونه مترجمان هم به ندرت به ترجمۀ متون و منابع میپرداختند.
برآورد شده است که در ١٣٠٠ش فقط ٤ کتاب به فارسی ترجمه شده که از آن ٤ عنوان حتى یک
کتاب هم از انگلیسی ترجمه نشده بود («ترجمه»، ٤٨). آمار انتشار کتاب، و طبعاً
کتابهای ترجمه شده، از سوی دولت منتشر نمیشد و تنها محمد رمضانی، مؤسس نشر کُلالۀ
خاور (تأسیس بعد از ١٣٠٠ش)، در نشریۀ خود به نام کتاب (نک : مآخذ)، فهرست کتابهای
عمدۀ منتشر شده در ایران را میان سالهای ١٣٠١ تا ١٣١١ش به تفاریق آورده است(نک :
رمضانی، ١/ ١، نیز پیش از مقدمه). به تخمین او شمار کتابهای داستان و نمایشنامه که
در آن سالها از زبانهای مختلف به فارسی ترجمه شده، جمعاً ١٨٠ عنوان بوده است (٤/٢).
در فهرست کلالۀ خاور نام کتابی که از انگلیسی ترجمه شده باشد، به ندرت به چشم می
خورد. از این گذشته، ممکن است آثار انگلیسیزبان هم از ترجمۀ فرانسه آنها به فارسی
ترجمه شده باشد، مانند داستانهایی از جک لندن، نویسندۀ آمریکایی که در دهههای بعد
از روی ترجمۀ فرانسه آنها به فارسی ترجمه میشد. براساس مشخصات کتابشناختی ذکر شده
در نشریۀ کتاب (ص ١٤-١٥)، در آن سالها از نویسندگان انگلیسیزبانی چون: شکسپیر،
دیکنز، النپو، اُهنری، کیپلینگ، ولز و کاپر، آثاری به فارسی ترجمه شده است، اما با
قطعیت نمیتوان گفت که کدامیک از این آثار از انگلیسی ترجمه شده است.
به تخمین مرکز مطالعات و هماهنگی فرهنگی، در دهۀ نخست ١٣٠٠ش، ٢٣٨ عنوان و در دهۀ
دوم، ٣٧٥ عنوان کتاب از زبانهای خارجی به فارسی ترجمه شده است (نک : فرشیدورد،
٨٠-٨١). به برآورد کریستف بالایی، از حدود سال ١٣٠٠ تا ١٣٢٠ش نزدیک به ١٠٠ اثر
داستانی به فارسی ترجمه شده است که باز بر اساس همین برآورد، این رقم ٤ برابر شمار
داستانهایی است که در دورۀ ٢٠ سالۀ پیش از ١٣٠٠ش به فارسی ترجمه شده و انتشار یافته
است (ص ٦٦). بر پایۀ برآوردهای تخمینی یاد شده، در دورۀ ٢٠ سالۀ ١٣٠٠ش به بعد،
بهطور میانگین سالی در حدود ٣٠ اثر و از میان آنها ٥ اثر داستانی به فارسی ترجمه
شده است که ترجمۀ ممتاز یا شاخصی از انگلیسی در میان آنها یافت نمیشود. غلامرضا
رشیدیاسمی صورتی از نام مترجمان داستان به فارسی، البته بدون تفکیک زبان، ذکر کرده
است که از میان آنها احتمالاً این مترجمان از انگلیسی به فارسی ترجمه میکردهاند:
جیمز کَمِلِ انگلیسی، عباس آریانپور کاشانی، لطفعلی صورتگر، محسن صبا، محمد سعیدی،
محمود عرفان، مسعود فرزاد و خود رشید یاسمی (ص ١١١). وی این صورت را در کتاب ادبیات
معاصر که در ١٣١٦ش منتشر شده، آورده است.
مؤسسات انتشاراتی بخش خصوصی که در آن سالها در انتشار ترجمه مؤثر بودند، عبارتاند
از: کلالۀ خاور، اقبال، بروخیم، بنگاه افشاری، محمدعلی علمی بریانی شبستری و معرفت
(امامی، «نقش...»، ٤). در ضمن شماری ترجمۀ پرخواننده به صورت پاورقی منتشر میشد
(همانجا). با این حال و بهرغم پررونق نبودن فعالیت انتشاراتی، سانسور کتاب و
نشریات شدید بود، مرزها از حیث ورود نشریههای خارجی به شدت کنترل میشد و روی
تکتک صفحات کتابها و نشریاتی که قرار بود داخل کشور انتشار یابد، مهر «روا» زده
میشد تا چاپخانه اجازۀ چاپ داشته باشد (خسروی، ١٥٨-١٥٩). این سیاست متعارض فرهنگی
که از یکسو دانشجو به خارج اعزام شود، دانشگاه و مدرسۀ عالی تأسیس شود، و از سوی
دیگر اجازه داده نشود درس خواندهها آموختههای خود را آزادانه بیان کنند، بهرغم
همۀ فعالیتهای رژیم در گسترش آموزشها، توسعۀ مدارس عالی و متوسطه (برای جزئیات، نک
: دانا، آموزش)، تأسیس ادارۀ انطباعات در وزارت معارف به قصد پشتیبانی از روند
تألیف و ترجمه و نشر کتاب (رعدی آذرخشی، ٤٦٥-٤٦٦)، حمایت از انتشار شماری نشریۀ
ادبی، و رونق گرفتن خواندن داستان، بهویژه داستانهای تاریخی (امامی، همانجا)، در
واقع بر ترجمه از زبانهای دیگر، و بهویژه از انگلیسی به فارسی، عملاً تأثیر محسوسی
نگذاشت. این نکته نیز به اندازۀ کافی گویاست که رابطۀ سیاسی ایران و فرانسه به سبب
درج مطلبی در روزنامهای فرانسوی بر ضد رضاشاه در ١٣١٨ش/ ١٩٣٩م به شدت تیره شد
(پورشالچی، ٨٥١؛ نوابی، ٩٢-٩٣) و این قطع رابطه در انتقال برخی مطالب از زبان
فرانسه بیتأثیر نبود.
در دورۀ پهلوی اول، سیاست حکومت با تأسیس و ادامۀ کار مدارس خارجیان در ایران
موافقت نداشت و مدارسی از این دست که از پیش فعال بودند، بهتدریج محدود و تعطیل
شدند. کالج آمریکایی البرز که از مراکز عمدۀ آموزش و ترویج زبان انگلیسی در ایران
بود، در ١٣١٩ش از آمریکاییان خریداری، و دبیرستان البرز نامگذاری شد(سیف
پورفاطمی،٦٢٠-٦٢٢؛ نیز نک : سدهنامه...، ٣، ١٢). تأسیس رشتۀ زبان خارجه در
دانشسرای عالی، برای آموختن زبانهای فرانسوی، انگلیسی، آلمانی و روسی در سال
تحصیلی ١٣١٢-١٣١٣ش (محبوبی اردکانی، ١/٤١٨- ٤١٩) که به تربیت شماری از نامدارترین
مترجمان کتاب و بهویژه در زمینۀ ادبیات انجامید، تا پیش از تأسیس رشتۀ زبان
انگلیسی در دانشگاه تهران، و سپس در شماری از دانشگاههای دیگر، رویدادی مهم در دهۀ
١٣١٠ش در عرصۀ ترجمه محسوب میشود.
در ١٣١٦ش قانونی به نام «قانون راجع به ترجمۀ اظهارات و اسناد در محاکم و دفاتر
رسمی» شامل چند مادۀ اصلی و فرعی به تصویب رسیدکه نخستین قانون مصوب دربارۀ
دارالترجمههای رسمی است (نک : قوانین...، ١٩- ٢٨). آییننامۀ تفصیلی مترجمان رسمی
کشور براساس مادۀ ٣ همان قانون، سالها بعد تدوین و تصویب شده است و شرایط کار
مترجمی رسمی را تعیین میکند (همانجا). نخستین کتاب آموزش زبان انگلیسی در ١٣١٨ش در
وزارت فرهنگ تدوین، و در چاپخانۀ بانک ملی ایران چاپ شد. این کتاب برای دانشآموزان
دبیرستانها و عنوان آن «دورهای در زبان انگلیسی١» بود (نک : خود کتاب؛ نیز جوادی،
١٩٥-١٩٦).
ترجمـۀ آثار ادبی، بهویـژه ترجمۀ داستان، به عنـوان مؤثرترین شاخۀ ترجمه، از عصر
قاجار در ایران آغاز شد (نک : همین مقاله، بخش XI). روند این ترجمه از ١٣٠٠ش به
بعد سرعت گرفت و سپس در چند موج پیاپی، در سالهای ١٣٢٠ش به بعد، ١٣٣٠ش به بعد و
١٣٤٠ش به بعد (نک : ادامۀ مقاله) که هر بار به نسبت موج پیش از خود، سرعت و وسعت
بیشتری میگرفت، نه تنها در عرصۀ داستاننویسی به زبان فارسی، بلکه در نگاه و
اندیشۀ کتابخوانان تأثیرهای عمیقی بر جای گذاشت و بینش ایرانیان را دربارۀ ادبیات
دگرگون کرد (کریمیحکاک، «نقد...»، ٨). در اینروند، نشریههای ادبی سرشناس، تأثیر
عمیق و گستردهای داشتند. مجلههای پیشگامی چون بهار (به مدیریت یوسف
اعتصامالملک)، دانشکده (به مدیریت ملکالشعرا بهار)، شرق (به مدیریت سعید نفیسی)،
و در خلال جنگ جهانی دوم روزگار نو (به کوشش شماری از ادیبان و خاورشناسان انگلیسی
و نیز ایرانیان همکار با رادیو بیبیسی که در لندن و میان سالهای ١٣٢٠-١٣٢٤ش به
زبان فارسی منتشر میشد و بخش عمدهای از مطالب این نشریۀ جذاب را ترجمه از انگلیسی
به فارسی تشکیل میداد، نک : خود نشریات؛ نیز کریمی حکاک، همانجا)، انتشار ترجمۀ
داستان و تحلیلهای ادبی، در تحول دیدگاههای ادبی خوانندگان، و نیز نویسندگان
ایرانی، تأثیرهای بسیار عمیقی برجای گذاشت. در واقع نقش ترجمه را در تحول، از این
راه محسوستر میتوان دریافت.
١. A Course in English.
دورۀ پهلوی دوم (١٣٢٠-١٣٥٧ش): در شهریور ١٣٢٠، ایران به اشغال نیروهای متفقین
درآمد. نیروهای انگلیسی و آمریکایی بخش عمدهتری از کشور را در اشغال داشتند. نیاز
متفقین به مترجمانی که بتوانند برای تأمین نیازهای جنگی و نظامی آنها از انگلیسی به
فارسی و به عکس ترجمه کنند، نخستین گام در ترویج گستردۀ زبان انگلیسی در ایران بود.
پس از پایان گرفتن جنگ (١٣٢٤ش/١٩٤٥م) و تغییر موازنۀ سیاسی در صحنۀ بینالمللی،
زبان انگلیسی به زبان بینالمللی تبدیل شد.آمریکاییها پس از جنگ نه تنها موقعیت خود
را در ایران حفظ کردند، بلکه به سبب نیاز سیاسی کشور به حفظ توازن در برابر رژیم در
حال گسترش و پیشرویِ شوروی، نفوذ خود را در ایران گسترش دادند. اشاعۀ فرهنگ غربی،
بهویژه فرهنگ آمریکایی از راه فیلمهای سینمایی، انتشار نشریات، تأسیس باشگاهها و
محافل اجتماعی، افزایش آمد و شد ایرانیان به خارج، گسترش دامنۀ دادوستد با شرکتهای
غربی، تأسیس شمار بسیاری دفترهای خارجی در ایران، انعقاد قراردادهای اقتصادی، صنعتی
و عمرانی، ورود شمار بسیاری متخصص، کارشناس و نیروهای فنی خارجی به ایران، همکاری
در زمینههای گسترده و پردرآمدی چون استخراج و پالایش نفت، استخراج معادن،
راهسازی، طرحهای کشاورزی و فعالیتهای دیگر طی چند دهه پس از ١٣٢٠ش، مستقیم و
غیرمستقیم بر ترویج زبان انگلیسی در ایران تأثیر گذاشت.
در جریان جنگ جهانی دوم، رادیو بیبیسی که برنامهای به
زبان فارسی از لندن پخش میکرد، بهویژه در میان طبقۀ باسواد، شنوندگان بسیاری داشت
و همکارانی از این رادیو، نظیر مجتبى مینوی، و همکاران روزگار نو که همچون مینوی
بیشتر از همکاران بیبیسی بودند، با ترویج ترجمه از انگلیسی به فارسی، بهویژه از
نوع دقیق و بیسابقه یا کم سابقۀ آن، در روند ترجمه به فارسی تأثیر گذاشتند (نک :
شمارههای روزگار نو؛ ایرانیکا، VIII/٤٥١؛ کریمی حکاک، همان، ٨-٩).
زبان فرانسه که مدتی نزدیک به ٨٠ سال زبان تحصیلات و مطالعات خارجی بود، اهمیت خود
را پس از جنگ از دست داد و انگلیسی به زبان تحصیلات و مطالعات در ایران و در بسیاری
نقاط دیگر جهان تبدیل شد (نوابی، ٩٣). زبان فرانسه که تدریس رسمـی آن در ایـران از
١٢٣٠ق/١٨١٥م با تأسیس دارالفنون آغـاز شده بود، از برنامـۀ آموزش زبان خارجـی در
دبیرستانهـای کشور حذف شد، انگلیسی جای آن را گرفت و روند آموزش این زبان طی سالها
آنقدر گسترش یافت که تقریباً ١٢ سال بعد از خارج شدن ایران از اشغال نیروهای
متفقین، حدود ٩٤٪ از دانشآموزان دبیرستانهای کشور در ١٣٣٧ش، زبان انگلیسی را به
عنوان زبان دوم فرا میگرفتند (جوادی، ١٩٢-١٩٣).
همزمان با این تحولات که بازار سیاست هم در دهۀ ١٣٢٠ش گرم شد، فعالیت حزبها و
گروههای سیاسی رونق گرفت و زمینه از راه انتشار کتاب و نشریه برای ترویج اندیشههای
سیاسی مختلف فـراهم آمد. ترجمۀ آثار مارکسیستی، بهویژه از طریق حزب سازمان یافته و
پرنفوذ توده، رونق یافت و شماری از این آثار از انگلیسی به فارسی ترجمه شد (کریمی
حکاک، «تاریخچه...»، ٦٣). در واقع ادبیات چپ در ایران که سالها مخاطب و خوانندگان
خاص خود را داشت، و شاخهای تازه و پر اثر در فعالیت ادبی ایران، و بهویژه در
مطبوعات، بود، ابتدا بعضاً و بعدها عمدتاً، از انگلیسی به فارسی ترجمه میشد. بازار
ترجمۀ ادبیات چپ تا کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢ داغ بود (نیز نک : کیوان، ٤٥٧) و پس از
آن تا آغاز تحرکات انقلاب در ١٣٥٧ش، بهطور مستقیم غیرفعال، اما بهطور غیرمستقیم و
زیر پوششهای دیگر ادامه داشت.
با کـودتای ١٣٣٢ش، زمینۀ سیاسی و اقتصادی برای پیوستن بیش از پیش ایـران به بلوک
غرب فراهم آمد و با تغییر در ساختارهای سیاسی، ترجمه از انگلیسی به فارسی تحت تأثیر
وضعیت جدید قرار گرفت. تأسیس شعبۀ مؤسسۀ انتشارات فـرانکلین (نک : دانا، ه م) در
١٣٣٣ش در تهران و سپس شعبهای در تبریز، برای ترجمۀ منابع آمریکایی به فارسی و
تأسیس بنگاه ترجمه و نشر کتاب (نک : دانا، ه م) در ١٣٣٢ش در تهران، به قصد ترجمه
و انتشار آثار کلاسیک غربی به زبان فارسی، سرفصل فعالیتی کاملاً جدید و بسیار
بااهمیت و تأثیرگذار در روند ترجمه از انگلیسی به فارسی است ( ایرانیکا، IV/٣٥١,
X/١٨٨). فرانکلین بعدها دامنۀ فعالیت خود را گسترش داد و شماری آثار از زبانهای
دیگری، جز انگلیسی، به فارسی ترجمه کرد و انتشار داد، اما فعالیتش بیشتر بر ترجمه
از انگلیسی متمرکز بود و نزدیک به ٧٠٠ عنوان کتابِ ترجمه شده انتشار داد. اصول
ترجمۀ دقیق و صحیح و شیوههای استاندارد آمـادهسازی کتاب را تـدوین کرد و از ایـن
راه بر سیـر ترجمه در ایران تأثیر گذاشت (نوابی، ١٠٦). بنگاه ترجمه و نشر کتاب با
ترجمـه و انتشار آثـاری از ادبیات کلاسیک غرب و ویرایش و انتشـار مهذّب این آثـار،
معیارها و سطح ترجمه، بهویژه ترجمه از انگلیسـی به فارسی را در ایـران به نحو
چشمگیری ارتقـا داد. این دو مؤسسۀ انتشاراتـی با پرورش شماری ویراستار مقابلهگر
ــ که در عین حال برخی از آنها خود،مترجم هم بودند یا با مؤسسههای دیگر انتشاراتی
همکاری داشتند ــ بر ترجمۀ کتاب در ایران و سیر ترجمه در مؤسسههای انتشاراتی ایران
چنان تأثیر محسوسی گذاشتند که فعالیت آنها را میتوان موج تازهای در جنبش ترجمه در
عصر جدید ایران بهشمار آورد (برای جزئیات بیشتر فعالیت این دو مؤسسه، نک :
ایرانیکا، IV/٣٥١-٣٥٥, X/١٨٧-١٩٠).
شرکت سهامی کتابهای جیبی که به ابتکار مؤسسۀ انتشارات فرانکلین تأسیس گردید، با
انتشار ترجمۀ داستان، و عمدتاً از انگلیسی، در قطع جیبی، به بهای ارزان و با
شمارگان بسیار، نیز به سهم خود در روند ترجمه از انگلیسی به فارسی تأثیر گذاشت
(برای جزئیات، نک : دانا، کتابهای جیبی، شرکت سهامی). کتابهای جیبی به لحاظ
اختصاصات قطع (سبکی، سهولت حمل و نقل، خوشخوانی و ارزانی) در میان لایههای
اجتماعی بیشتری از مردم، بهویژه نسل جوان، دانشجو و کمدرآمد نفوذ کرد و از اینرو
دامنۀ تأثیر آن بسیار گسترده بود (نک : آذرنگ، مبانی...، ٢٢٥-٢٢٦).
در همان دههای که کتابهای جیبی انتشار مییافت، انتشار کتاب هفته (بعدها با نام
کیهان هفته) در قطع جیبی و به بهای ارزان که بخش عمدۀ آن را ترجمۀ داستان، و عمدتاً
از انگلیسی به فارسی تشکیل میداد، بر کتابخوانان علاقهمند به داستان تأثیر نهاد
و از عاملهای مؤثر بر ترویج ترجمههای خواندنی بود (نک : خود نشریه). همچنین از دو
مؤسسۀ انتشاراتی بزرگ دیگر که با ترجمه، ویرایش و انتشار مهذب منابع، در ترجمه از
انگلیسی به فارسی و پرورش مترجم و ویراستار انگلیسی به فارسی تأثیر چشمگیر
گذاشتند، یعنی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و مؤسسۀ انتشارات امیرکبیر (نک
: دانا، ه م م) بایـد یاد کرد. امیرکبیـر در زمینههـای مختلف، و از جملـه ادبیات
داستانی، فعال بود و کانون، فقط برای کودکان و نوجوانان اثر منتشر میکرد و بر زبان
ساده و صحیحِ خاص کودکان و نوجوانان تأکید میورزید و از اینرو در پیدایش و تکوین
زبان ترجمه برای سنین پایین، تأثیری بیمانند بر جای گذارد، تا جایی که میتوان گفت
زبان امروز ترجمه برای کودکان و نوجوانان، عملاً در دامنۀ تأثیرها و تجربههای
واقعگرایانه و هوشیارانۀ دورۀ شکوفایی «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» (نک
: دانا، ه م) است. جز این ٤ مؤسسه، شمار دیگری از مؤسسههای انتشاراتی در زمینۀ
انتشار ترجمه از انگلیسی به فارسی فعالیت میکردند که از معروفترین آنها در
دهههای ١٣٤٠ و ١٣٥٠ش، انتشارات خوارزمی و در دهههای بعد انتشارات نیلوفر است
(اطلاعات شخصی مؤلف).
به موازات رواج ترجمه از انگلیسی به فارسی، چند فعالیت مکمل دیگر به تقویت و ارتقای
ترجمه کمک کرد که مهمترین آنها عبارت است از: ١. تأسیس رشتههای زبان و ادبیات
انگلیسی و مترجمی زبان انگلیسی در شماری از دانشگاهها و دانشکدههای کشور که
بهویژه بر شمار آنها در سالهای اخیر
بهگونۀ چشمگیری افزوده شده است؛ در ضمن، در دانشگاه شیراز، پس از قرارداد همکاری
با یکی از دانشگاههای آمریکا، و در دانشگاه تهران و برخی دانشگاههای دیگر در
دورههای پس از کارشناسی و در رشتههایی که کمبود استاد ایرانی بود، استادان خارجی
به انگلیسی تدریس میکردند (اطلاعات شخصی مؤلف). ٢. تأسیس مدرسۀ عالی دماوند، ویژۀ
دختران، که با استادان آمریکایی اداره میشد و در رشتههای زبان انگلیسی و مترجمی
انگلیسی دانشجو میپذیرفت (صدیق، ٤/١٥٤-١٥٥)؛ ٣. مدرسۀ عالی ترجمه که بعد از انقلاب
در واحدهای دانشگاهی بزرگتری (دانشگاه علامه طباطبایی) ادغام شدند؛ ٤. برگذاری
دورههای آموزش پیوسته و ناپیوستۀ زبان انگلیسی در بسیاری از نهادهای دولتی و
وابسته به دولت که معروفترین آنها دورههای آموزشی زبان انگلیسی در شرکت ملی نفت
ایران، نیروی هوایی و چند نهاد دیگر بود؛ ٥. دورههای آموزشی زبان انگلیسی در
انجمنهای فرهنگی وابسته به سفارت انگلیس و آمریکا در تهران و در چند شهر دیگر
(بهویژه برای این انجمنها، نک : دانا، ه م م)؛ شماری از مترجمان انگلیسی به
فارسی از راه همین انجمنهای مشترک، زبان انگلیسی آموختهاند. کریم امامی، از
مترجمان دقیق و بنام کشور، از جملۀ کسانی است که از طریق آموختن زبان انگلیسی در
شعبۀ شورای فرهنگی بریتانیا در شیراز، به ترجمه روی آورده است (نک : امامی، از
پست...، ١/١٧٤-١٧٥)؛ ٦. تأسیس شمار قابل توجه آموزشگاههای خصوصی زبان انگلیسی در
سراسر کشور که عمدتاً داوطلبان را برای موفقیت در آزمونهای مختلف تربیت میکنند،
اما در ترویج زبان انگلیسی هم مؤثر هستند. بنا به برآورد در حال حاضر فقط ٢٠٠ مرکز
از این دست در تهران فعالاند (جوادی، ١٩٤). از میان این آموزشگاههای خصوصی تدریس
انگلیسی به فارسی، میتوان از مهمترین آنها یاد کرد: آموزشگاه زبان انگلیسی شکوه
(تأسیس: ١٣٢٩ش) و احتمالاً نخستین آموزشگاه زبان انگلیسی در ایران، هماکنون ٣٠
شعبه در تهران و شهرستانها دارد. کانون زبان ایران (نام جدید و پس از انقلاب انجمن
فرهنگی ایران و آمریکا، تأسیس: ١٣٣٠ش) ١٣ شعبه در تهران و ٢٢ شعبه در شهرستانها
دارد. مؤسسۀ آموزش زبان سیمین (تأسیس: ١٣٤٧ش) در تهران ٢٥ شعبه و در شهرستانها ١٧
شعبه دایر کرده است. مؤسسۀ آموزش زبان میلاد (تأسیس: ١٣٦٤ش) در تهران ٦ شعبه دارد و
در ١٣٨٠ش نزدیک به ٥٠٠‘٣ تا ٠٠٠‘٤ زبانآموز و حدود ٢٠٠ معلم زبان انگلیسی داشته
است. مؤسسۀ زبان کیش (تأسیس: ١٣٦٨ش) ١٧ شعبه در تهران و شهرستانها دارد (جوادی،
١٠٨، ١٢٨، ١٤١، ١٥٠، ١٧٣). مؤسسۀ ملی زبان، از دیگر مؤسسههای باسابقۀ آموزش زبان
انگلیسی است. این آموزشگاهها هرچند که در وهلۀ نخست برای نیاز دانشآموزان داوطلب
کنکورها و اعزام به خارج، دورۀ آموزش زبان انگلیسی برگذار میکنند، اما در بلندمدت
و به گونۀ غیرمستقیم در ترجمه از انگلیسی به فارسی، و حتى به عکس، تأثیر قابل توجه
دارند.
بهرغم انتقادهایی که بر روشهای آموزش زبان انگلیسی و ترجمه در مراکز آموزشی وارد
میدانند (از جمله نک : کریمی حکاک، «تاریخچه»، ٦٤؛ یارمحمدی، «آموزش زبان...»،
٥٥-٦١) و ایرادهایی که به کارآمدی آنها دارند، بهویژه به بخشهایی که مسئولیت اصلی
آنها تربیت مترجم انگلیسی است، به هر حال امکانات زبانآموزی پایه در کشور به
برنامههایی آموزشی محدود است که اینگونه نهادهای رسمی دانشگاهی عرضه میدارند.
از فعالیتهای مؤثر دیگر که حتماً باید یاد کرد، گسترش برنامههای رادیویی از دهۀ
١٣٣٠ش و برنامههای تلویزیونی از اواخر دهۀ ١٣٤٠ش بود. برای شماری از برنامهها
ترجمه از انگلیسی به فارسی ضرورت داشت و بهویژه در دهۀ ١٣٥٠ش که برنامۀ تلویزیونی
گسترش بیشتری یافت، چند مترجم و ویراستار بنام و کارکشته در ترجمۀ برنامههای
تلویزیونی از انگلیسی به فارسی همکاری داشتند، یا بر ویرایش متنهای ترجمه نظارت
میکردند و در ارتقای زبان ترجمه بسیار مؤثر بودند (اطلاعات شخصی مؤلف). انتشار چند
نشریۀ مهم ادبی، نظیر سخن، صدف و الفبـا (نک : دانا، ه م م)، در دهههای
١٣٣٠-١٣٥٠ش، و ارائۀ ترجمههای خوب و نیز بحثهای مرتبط به آنها، و همچنین انتشار
چندین نشریۀ تخصصی در زمینۀ نقد کتاب که از مهمترین آنها میتوان از انتقاد کتاب،
بررسی کتاب، راهنمای کتاب، کتاب امروز (نک : دانا، ه م م) نام برد، از فصلهای مهم
در سیر ترجمه در ایران است. بهویژه این نشریات از دهۀ ١٣٣٠ش به بعد و با درج
مقالاتی در نقد کتابهای ترجمه شده، و عمدتاً از زبان انگلیسی به فارسی، تأثیر بارزی
در اصلاح و پیشبرد ترجمههای انگلیسی به فارسی داشتند. شمار نشریههای ویژۀ نقد
ترجمه، یا نشریاتی که بخشی از صفحات خود را به نقد ترجمه اختصاص میدادند، پس از
انقلاب به مراتب بیشتر بود که از شاخصترین آنها نشر دانش، جهان کتاب و فصلنامۀ
مترجم است. فصلنامۀ اخیر که انتشار آن از ١٣٧٠ش در مشهد آغاز شد، ویژۀ مباحث نظری و
عملی ترجمه و نیز حاوی راهنماییهای سودمندی در ترجمه از انگلیسی به فارسی است و در
انتقال دانش، مهارت و هنر ترجمه در سالهای اخیر، نشریهای تأثیرگذار بوده است (برای
جزئیات بیشتر، نک : نشریات نام برده شده؛ برای بررسی کلی مطبوعات در دورۀ پهلوی
دوم، بهویژه دهههای ١٣٣٠ تا ١٣٥٠ش، نک : دانشنامه...، ١٠/١٤-١٩).
از رویدادهای دیگر که در مطالعۀ سیر ترجمه در دورۀ اخیر مؤثر است، انتشار
کتابشناسیهای عمومی و تخصصی است.نخستین جزوۀ کتابشناسی، بر پایۀ معیارهای معمول
در سایر کشورهای جهان در تدوین و انتشار کتابشناسیها، در ٢٠ صفحه در ١٣٣٣ش از سوی
کتابخانۀ ملی انتشار یافت (نک : افشار، کتابشناسی ایران، سراسر کتاب). کتابشناسی
دهسالۀ ایران، با ٦٠٢،٥ مدخل، شامل کتابهای انتشاریافته از ١٣٣٣ تا ١٣٤٢ش،
پیشینهای از کتابهای انتشار یافته را در یک دهه به دست میدهد، هرچند که بر پایۀ
شناخت مؤلفان و مترجمان، باید تخمین زد که چه کتابهایی از انگلیسی به فارسی ترجمه
شده است. روند انتشار کتابشناسیها از سوی کتابخانۀ ملی ادامه یافت و پس از انقلاب
و در سالهای اخیر، با انتشار انواع صورتهای حاوی دادههای کتابشناختی از سوی خانۀ
کتاب (نک : خانۀ کتاب، بانک اطلاعاتی) اطلاعات دربارۀ همۀ کتابهایی که سالانه در
ایران منتشر میشود، و از جمله ترجمههای انگلیسی به فارسی، بر مبنای مستندی قرار
گرفته است و اکنون میتوان از ترجمۀ منابع انگلیسی به فارسی برآوردهای دقیقتری در
دست داشت (نک : ادامۀ مقاله).
بر پایۀ برآوردهای تخمینی از انتشار کتاب در دهۀ ١٣٢٠ش، شمار انتشار کتاب از حدود
٣٢٠ عنوان در این سال به حدود ٥٣٠ عنوان در ١٣٣٠ش افزایش یافته که اکثر آنها را
کتابهای ترجمه شده تشکیل میداده است (براساس برآوردهای گزارش فرهنگی ایران، به نقل
از: آذرنگ، مبانی، ٢١٥). باتوجه به انتشار کتابشناسیها از دهۀ ١٣٣٠ش به بعد،
برآورد دقیقتری از میزان انتشار منابع و نسبت تألیف و ترجمهها، همراه با توضیحی
دربارۀ علتهای افت و خیز نشر کتاب در ایران را در دورههای مختلف در بررسیهایی به
اشکال گوناگون میتوان یافت (برای بررسی تا ١٣٧٨ش، نک : همو، شمهای...، فصل آخر؛
برای اطلاع از افت و خیز نشر کتاب در نیم قرن اخیر، نوسانهای منحنی تألیف و ترجمه
از ١٣٣٤ تا ١٣٧٨ش، منحنی کتابهای تألیفی و ترجمهای از ١٣٥٨ تا ١٣٧٨ش، و نیز مقایسۀ
کمّی کتابهای تألیفی و ترجمهای، نک : همان، ١٢٩-١٤٧، ٢٣١-٢٣٢).
بر پایۀ اطلاعات ارائه شده در بانک اطلاعاتی خانۀ کتاب، در ١٣٨١ش: ٠٦٧‘٤ عنوان، در
١٣٨٢ش: ٥٧٥‘٤ عنوان، در ١٣٨٣ش: ١٣٠‘٥ عنوان و در ١٣٨٤ش: ٢٩٣‘ ٧ عنوان کتاب از
انگلیسی به فارسی ترجمه شده است که در مقایسه با رقم ٤١٣ عنوان ترجمه شده از فرانسه
به فارسی در ١٣٨٤ش، گویاییِ نسبت آشکار میشود. در ١٣٨٤ش بیش از ٣٨ هزار عنوان کتاب
به فارسی انتشار یافته که بیش از ٨٠٠،٦ عنوان آن در ردۀ ادبیات بوده است. رقم
کتابهای این رده، در مقایسه با رقم ردههای دهگانه که مبنای تقسیمبندی ردهای در
بانک اطلاعاتی خانۀ کتاب است، از ردههای دیگر بیشتر و عمدۀ آن ترجمه، و از میان
ترجمهها اکثریت غالب با ترجمه از زبان انگلیسی است(نک : خانۀ کتاب، بانک
اطلاعاتی). بررسی آماری این روند طی نیم قرن گذشته نشان میدهد که رواج زبان
انگلیسی در ایران به عنوان زبان دوم در افزایش، و شیب منحنی ترجمۀ کتاب از انگلیسی
به فارسی، صعودی است و از انقلاب به بعد و بر اثر شدت گرفتن نیازهای آموزشی و نیز
جدیتر شدن مطالعه در برخی زمینهها، بهویژه زمینههای فکری، زاویۀ این شیب تند
شده است (نک : آذرنگ، همانجا).
به تخمین کریم امامی، از صاحبنظران ترجمه و نشر، حدود ٤٠٪ آثاری که به زبان فارسی
منتشر میشود، ترجمه است و کتابهایی که ترجمه میشود، از زبان انگلیسی است (امامی،
از پست، ٢/٦٤). برپایۀ تخمین امامی، اگر برای نمونه در این سالها بهطور متوسط سالی
٣٠ هزار عنوان کتاب در ایران منتشر شود، ١٢ هزار عنوان آن ترجمه، و از این شمار، ٨
هزار عنوان ترجمه از انگلیسی است. برآورد امامی به آخرین رقم بانک اطلاعاتی خانۀ
کتاب، مربوط به ١٣٨٤ش، نزدیک است (نک : خانۀ کتاب، همانجا).
به تخمین حسن میرعابدینی که تحلیل ادبیات داستانی را تخصصیتر دنبال میکند، تا
١٣٧٧ش، حدود دو هزار کتاب داستانی به فارسی ترجمه و انتشار یافته است. او ترجمه از
فرانسه را حدود ٦٠٠، و ترجمه از انگلیسی را حدود ٥٠٠ عنوان تخمین زده است
(٣/٧٦٧-٧٦٩). نسبت این ارقام تخمینی مطمئناً در چند سال اخیر کاملاً تغییر کرده
است. کریم امامی همچنین از بهترین کتابهای ترجمه شده به فارسی در عصر پهلوی صورت
برگزیدهای به دست داده است که برای بررسی و مقایسۀ ترجمههای شاخص از فرانسه و
انگلیسی به فارسی درخور توجه است (همان، ٢/٨٥-٩١).
جز کتاب، شاخص مهم دیگر در ترجمه، ترجمۀ داستانهای کوتاه و مقالات از انگلیسی به
فارسی است. بهرغم تألیف چند پایاننامۀ تحصیلی در این زمینه و نوشتههایی که جسته
و گریخته به این موضوع اشاره کردهاند، آمار دقیق در اینباره در دست نیست. بنا به
برآورد اجمالی، شاید حدود ٧٠٪ مقالهها و داستانهای کوتاهی که ترجمه شده، و از
١٣٤٠ش به بعد در مجموعهها، نشریات و روزنامهها انتشار یافته است، از زبان انگلیسی
ترجمه شده باشد (اطلاعات شخصی مؤلف).
افزایش شمار دانشجویان ایرانی در کشورهای انگلیسی زبان (آمریکا، انگلستان، کانادا و
استرالیا) و نیز در کشورهای دیگری که در دانشگاههای بینالمللی آنها به زبان
انگلیسی تدریس میشده است (از جمله دانشگاههای انگلیسی زبان هند، لبنان و ترکیه) از
عاملهای مستقیم مؤثر بر ترویج زبان انگلیسی در ایران و انتشار شماری ترجمه از زبان
انگلیسی به فارسی بوده است، بهویژه از سوی آن دسته از فارغالتحصیلانی که برای
تدریس، تحقیق یا به سبب نیازهای تخصصی حوزۀ خود، به ترجمه نیازمند بودهاند (برای
آماری از دانشجویان ایرانی در خارج تا ١٣٣٩ش، نک : ایرانیکا، VIII/٢٢٩). بر اثر
سیل مهاجرت شمار بسیاری از ایرانیان به خارج، بهویژه به کشورهای انگلیسی زبان
آمریکا، کانادا و استرالیا، پس از رویدادهای انقلاب ١٣٥٧ش، و ورود شمار قابل توجهی
دانشجوی ایرانی و ایرانیتبار به دانشگاهها، مقولۀ ترجمه از فارسی به انگلیسی
برجستگی بینظیری در تاریخ ترجمۀ فارسی به انگلیسی یافته است. بهویژه در ادبیات
داستانی (داستان بلند و کوتاه) و شعر معاصر ایران، فعالیتهای ترجمه گستردهتر است.
البته ایرانیان مقیم خارج هم شماری کتاب و مقاله در زمینههایی که از دیدگاه آنها
بااهمیت است، به فارسی ترجمه و منتشر کردهاند. نوشتن به زبان انگلیسی و انتشار
شمار قابل توجهی کتاب به زبان انگلیسی و به قلم ایرانیان، از دیگر رویدادهای اخیر
در همین عرصه است (اطلاعات شخصی مؤلف).
با اینکه شمار فارغالتحصیلانی که خارج از کشور زبان آموخته، و سپس به ترجمه به
فارسی روی آوردهاند، قابل توجه است، اما برآوردهای تخمینی نشان میدهد که
برجستهترین مترجمان ایرانی، بهویژه در زمینۀ ادبیات، ولو آنکه بعدها به خارج از
کشور رفته یا در کشورهای خارج تحصیلات خود را تکمیل کرده باشند، بر پایۀ دانشی که
از فرا گرفتن زبان خارجی در داخل کشور به دست آوردهاند، به ترجمه پرداختهاند
(همان). در واقع، ترجمۀ ادبی موفق، گونهای از فعالیتهای آفرینشی قلمداد میشود و
میان ترجمۀ آثار بزرگ ادبی و تعداد و تعدد آنها، با آثاری که در زبان فارسی آفریده
و منتشر میشود، نسبتهایی هست و به همین سبب روند ترجمۀ موفق از مهمترین عاملهای
رشد و غنای فرهنگ عمومی و تخصصی و آفرینشهای فکری در زبانهای مقصد است (برای
جزئیاتی دربارۀ جنبههای مختلف ترجمه، نک : مجموعه...، جم ).
فرهنگها و واژهنامههای انگلیسی به فارسی و بهعکس، چه عمومی و چه تخصصی ــ که
تدوین و انتشار آنها خود حاصل نیاز و نتیجۀ تحـول در مفاهیـم و اصطلاحـات است ــ بر
کیفیت ترجمهها، بهویژه از حیث زبان، واژگان، و حتى از حیث معنا و محتوا، تأثیر
مستقیم دارد. گذشته از فرهنگهای انگلیسی به فارسی که در هندوستان و برای مقاصد خاصی
که انگلیسیها داشتند، تدوین شده است، از دهۀ ١٣٠٠ش تدوین و انتشار فرهنگهای انگلیسی
به فارسی آغاز شد (برای اطلاع از ٤ فرهنگ انگلیسی به فارسی در این دهه، نک :
رمضانی، ٤٧). تدوین و انتشار فرهنگ انگلیسی به فارسی سلیمان حییم (تهران، ١٣٣١ش)
نقطۀ عطفی در تدوین فرهنگهای انگلیسی به فارسی بهشمار میآید. این فرهنگ اگرچه بر
اثر گذشت سالها و تحول واژگان، جنبههایی از ارزشهای خود را از دست داده، اما به
کوشش ناشر جدید آن (مؤسسۀ فرهنگ معاصر) در سالهای اخیر و انتشار ویراستهای تازهای
از آن، و نیز جنبههایی در خود فرهنگ (مانند اصطلاحات پزشکی، اسرائیلیات و جز آن)
که فرهنگنگار در آنها تبحری خاص داشت، هنوز هم یکی از تأثیرگذارترین فرهنگها در
ترجمه از انگلیسی به فارسی است (نک : امامی، از پست، ٢/١٨٩-٢١٠). تدوین و انتشار
دو فرهنگ مهم دیگر انگلیسی به فارسی از سوی مؤسسۀ فرهنگ معاصر (به کوشش گروه
محمدرضا باطنی و گروه علی محمد حقشناس) در سالهای اخیر، ازجملۀ سرفصلهای جدید در
تدوین فرهنگهای انگلیسی به فارسی و انعکاس واژهها و اصطلاحات جدید است که در سیر
ترجمۀ آثار از انگلیسی به فارسی تأثیر محسوس بر جای میگذارد. گذشته از فرهنگهای
عمومی زبان، تدوین و انتشار شمار قابل توجهی فرهنگهای تخصصی در زمینههای مختلف که
حاصل گسترش دامنۀ فعالیت فرهنگنگاری درسالهای اخیر است، بر ارتقای سطح و کیفیت
ترجمهها به طور اعم و ترجمۀ متون تخصصی به گونۀ اخص تأثیر محسوس گذاشته است (نیز
نک : همان، ٢/ بخش دوم).
تأسیس فرهنگستان ایران در ١٣١٤ش (برای جزئیات، نک : روستایی، جم )، تشکیل
فرهنگستان دوم زبان فارسی و سپس تبدیل نام آن به فرهنگستان زبان و ادب فارسی، پس از
انقلاب، به سهم خود عامل بااهمیت دیگری در کاربرد و رواج شماری واژه و اصطلاح و
تأثیر آن بر انتخاب برابرهای مناسبتر در ترجمه است. تشکیل گروههای واژهگزینی در
زمینههای مختلف و گزینش واژۀ فارسی مناسب در برابر واژههای خارجی با موازین
علمیتر، اگرچه شمار آنها هنوز چندان قابل توجه نیست، به هر حال بر روند ترجمه
تأثیرگذار است (برای نمونهای از کوشش فرهنگستان در گزینش و تصویب واژههای جدید،
نک : فرهنگ واژههای مصوب فرهنگستان، دفترهای یکم و دوم). باتوجه به تداوم کار
فرهنگستان و مصوبات کمیسیونهای واژهگزینی، استمرار وضع واژههای جدید، خوشآهنگ و
برگرفته از ریشههای زبان فارسی و امکانات پیوندی و ترکیبی این زبان، تأثیر این
روند بر ترجمه ادامه خواهد داشت. در حال حاضر ٤ فرهنگستان در کشور دایر و فعالاند
(فرهنگستانهای علوم، علوم پزشکی، هنر، و زبان و ادب فارسی). حساسیت نوعی این
فرهنگستانها به اصطلاحهای فارسی در برابر مفاهیم خارجی و تلاش در راه گزینش یا وضع
برابرهای مناسب، به جای خود در روند ترجمۀ منابع تخصصی از انگلیسی به فارسی تأثیر
میگذارد.
از سرفصلهای مؤثر دیگر ترجمه از انگلیسی به فارسی، بهویژه پس از وقوع انقلاب،
تأسیس مرکز نشر دانشگاهی است. نخست نهادی به نام کمیتۀ تألیف و ترجمه و تصحیح
کتابهای دانشگاهی از سوی ستاد انقلاب فرهنگی در مهر ١٣٥٩ آغاز به کار کرد. در مدتی
که دانشگاهها و مراکز آموزش عالی در جریان انقلاب فرهنگی تعطیل بودند، استادان
دانشگاه به تألیف یا ترجمه یا تصحیح متونی برای تدریس به دانشجویان پس از بازگشایی
دانشگاهها و مراکز آموزش عالی مشغول شدند. در خلال مدتی که دانشگاهها تعطیل بودند،
شماری کتاب از زبانهای مختلف، بهویژه از انگلیسی به فارسی ترجمه شد. فهرست آثار
ترجمه و منتشر شده بعدها انتشار یافت (نک : پورجوادی، ٤-٦). با توقف فعالیت همۀ
مؤسسات انتشارات دانشگاهی بر پایۀ بخشنامۀ ستاد انقلاب فرهنگی، تأسیس مرکز نشر
دانشگاهی و تمرکز فعالیتهای مرتبط با انتشار منابع دانشگاهی در این مرکز و تشکیل
گروههای تخصصی در زمینههای علوم محض، عملی، اجتماعی و انسانی، شماری آثار درخور
توجه از انگلیسی به فارسی ترجمه و منتشر شد. مرکز نشر با تشکیل گروههای تخصصی
فیزیک، ریاضی، شیمی و مهندس شیمـی، فنـی ـ مهندسـی، پزشکـی و بهداشت و تغذیـه،
زیستشناسی، کشاورزی، و حوزۀ علوم انسانی، ترجمه را در زمینههای مختلف تخصصیتر
دنبال کرد. این مرکز بیش از ١٠٠٠ عنوان کتاب و بیش از ١٠ نشریۀ تخصصی انتشار داده
است (دائرةالمعارف... ١/٥٢).
مرکز نشر دانشگاهی در ضمن با استفاده از نیروی انسانی کارآزمودهای که برخی از آنها
از مؤسسۀ انتشارات فرانکلین به سازمان ویرایش و تولید فنی در دانشگاه آزاد ایران
منتقل شده، و پس از انحلال آن دانشگاه، در مرکز نشر دانشگاهی به کار اشتغال ورزیده
بودند، توانست کتابهای ترجمه شده را با معیارهای مطلوب در مقابله و ویرایش و
آمادهسازی، به گونۀ مناسب منتشر کند. کوشش مرکز نشر در تدوین و انتشار شماری
واژهنامۀ تخصصی انگلیسی به فارسی و سعی در استفاده از برابرهای مناسب فارسی به
ازای اصطلاحات و تعبیرهای انگلیسی، در ارتقای کیفیت ترجمۀ منابع، بهویژه منابع
دانشگاهی، از انگلیسی به فارسی تأثیر گذاشت. نشر دانش، مهمترین نشریۀ این مرکز که
البته تأکیدها و موضوعهای اصلی آن طی سالیان تغییر کرد، ظرف چندین سال از سوی مرکز
نشر دانشگاهی انتشار مییافت، و از جدیدترین نشریات سالهای نخست انقلاب بود، مستقیم
و غیرمستقیم در ارتقای سطح ترجمۀ متون از انگلیسی به فارسی مؤثر بود («جشن...»،
٨٣-٨٤). سمت (سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها، تأسیس: ١٣٦٣ش) که
درواقع نوعی مرکز نشر دانشگاهی در حوزۀ علوم انسانی و هدف آن تألیف و ترجمۀ کتابهای
درسی دانشگاهی برای دانشجویان کشور است، تا ١٣٨٢ش توانسته بود ٥٨٠ عنوان کتاب منتشر
کند (دائرةالمعارف، همانجا). کتابهای ترجمهای این مؤسسه که در ویرایش آنها دقت به
خرج داده شده، از موجبات دیگر اعتلای ترجمه در ایران، بهویژه در زمینۀ منابع درسی
علوم انسانی است.
در عرصۀ نشر غیردولتی و آزاد، ترجمه از انگلیسی به فارسی از انقلاب به این سو، و به
سبب نیازهای متنوع و جدید جامعه، از میان رفتن محدودیتهای ناشی از سانسور دولتی،
ظهور نیازهای جدید آموزشی، آزاد شدن شماری از نیروهای زباندان و کارآمد از تعهدات
دولتی، فعال شدن شمار قابل توجه و بیسابقهای از زنان مترجم، علاقهمند و
کتابخوان، و به دلایل متعدد دیگر ( ایرانیکا، VIII/٤٥٢)، رونق کمسابقهای در
تاریخ ترجمه در ایران گرفت؛ هرچند که تغییر ضوابط انتشار کتاب در نهادهای مسئول
کتاب طی سالهای پس از انقلاب و بر اثر سیاستهای جناحی انبساطی ـ انقباضی، منحنی نشر
ترجمهها را دستخوش نوسان کرده است، اما بررسی کتابشناختی آثار ترجمه شده از
انگلیسی به فارسی طی مدتی بیش از دو دهۀ اخیر، از این جنبهها نشان دارد: ترجمۀ
آثار و منابع متنوع، بهویژه در زمینههای فکری، سیاسی و ایدئولوژیک در دهۀ نخستین
پس از پیروزی انقلاب؛ ترجمۀ آثار فکری و ادبی جدیتر، از حدود دهۀ دوم به بعد؛
ترجمۀ شمار قابل توجهی کتاب درسی و کمکدرسی که بتواند نیاز آن دسته از دانشجویانی
را برطرف سازد که توان استفادۀ مستقیم از منابع درسی به زبانهای خارجی را ندارند؛
ترجمۀ شماری منبع مرجع، نظیر دانشنامه، فرهنگ و برخی دیگر از انواع منابع مرجع با
همکاری شماری قابل توجه از مترجمان کارآمد که بهویژه در برخی از دانشنامهها ضوابط
ترجمۀ دقیق و روزآمد با وسواس در آنها مراعات میشود؛ ورود شماری درخور توجه مترجم
زن بهویژه به عرصههایی که به دلایل تاریخی، اجتماعی و جنسیتی مدّ نظر آنها بوده
است، و تأثیر آن برگشوده شدن و نیز گسترش مباحثی تازه یا کمسابقه در زبان فارسی؛
بالا رفتن سطح عمومی ترجمه و کاربرد زبانی شسته رفتهتر، ویرایش شده، رواج روشها و
نظامهای مختلف واژهگزینـی و واژهیابی و واژه ـ سازی و استفاده از آنها در ترجمه؛
افزایش شمار نشریههای ادواری و روزنامهها و نیاز به ترجمۀ انواع مطالب در
زمینههای مختلف؛ طرح مباحث جدید در جهان دستخوش تحول در پی انقلابهای عرصۀ
اطلاعات، ارتباطات، الکترونیک، فروپاشی بلوک شرق، تغییر سده و موجهای پسامدرن و
تأثیر آنها در پیدایش مفاهیم جدید که لاجرم بر فعالیتهای ترجمه تأثیر میگذارد؛
تغییرات اقتصادی و ساختاری در جامعه، پیدایش قشرهای جدید و ظهور لایههایی اجتماعی
با قدرت خرید بیشتر؛ رواج اینترنت، دستیابی گسترده و بیسابقه به اطلاعات و تأثیر
آن بر شیوههای تدوین و ساختار کتابها؛ و مجموعهای از عوامل دیگر، همگی بر تحول
ترجمه در ایران، بهویژه از زبان انگلیسی، در دهههای پس از انقلاب تأثیر گذاشته، و
ترجمه را عملاً به فعالیتی جدی، مولد و مؤثر بر زمینههای مختلف، بهویژه حوزههای
فکری تبدیل کرده است.
مقایسۀ آمار کتابهای منتشر شده در ایران و کتابهای ترجمه شده از انگلیسی به فارسی،
نوع کتابها و عناوین آنها در قیاس با کشورهایی که با توجه به شاخصهای توسعه، همتایِ
ایران بهشمار میآیند، نشان میدهد که در تولیدات فرهنگی کشور در سالهای اخیر،
ترجمه جایگاهی کمنظیر و برجسته به دست آورده است. البته ترجمۀ آثار سَبُک، انتشار
ترجمههای ضعیف و مغلوط با انشای معیوب، انتشار ترجمههای مکرر، کتابسازی، سودجویی
و نامجویی از راه ترجمه و معایب و مفاسد دیگری از این دست، معمولاً از نتایج جنبی
رشد و توسعۀ بیرویه بهشمار میآید. با این حال و بهرغم افزایش شمار عناوین،
مترجمی کتاب، هنوز به صورت شغلی تماموقت که عدهای بتوانند با اتکا به درآمد آن،
همۀ وقت خود را صرف ترجمه کنند، تبدیل نشده است و برجستهترین مترجمان کشور
ناگزیرند از راه شغل دیگری امرار معاش کنند، یا به فعالان فرهنگی چندکارهای تبدیل
شوند. در حال حاضر، انجمن یا تشکیلاتی که مترجمان کتاب و مقاله، و بهویژه مترجمان
آثار داستانی، در آن عضویت داشته باشند، وجود ندارد و از اینرو بسیاری از ضوابط و
اصولی که معمولاً در تشکلهای صنفی تعیین و تدوین میگردد یا قوام میگیرد، در عرصۀ
ترجمه به سامانههای انتخابی واگذار میشود که به ناگزیر باید در شرایط پراکندگی و
عدم انسجام عمل کنند. شماری از مترجمان در کانون نویسندگان ایران عضویت دارند، اما
تاکنون نشانهای از تأثیر خاص عضویت آنان در کانون، بر روند عمومی ترجمه در ایران
دیده نشده است (اطلاعات شخصی مؤلف).
در برابر مترجمان کتاب و مقاله، مترجمان اسناد و مدارک، جامعۀ خود را با نام جامعۀ
مترجمان رسمی ایران، در ١٣٧٩ش
به ثبت رسانده، و فعالیت خود را آغاز کردهاند. محمود مصاحب، ماه ملک بهار،
عبدالحمید ابوالحمد، یحیى اردلان و شماری دیگر، از پیشگامان و مؤسسان این جامعه
بودهاند (اردلان، ٤). انتشار ماهنامۀ خبری ـ آموزشی جامعۀ مترجمان رسمی ایران،
سخنگوی همین جامعه، از مرداد ١٣٨١ آغاز شده است (برای آشنایی با جامعه، ماهنامه و
اساسنامۀ آن، نک : ماهنامه...، ٢٤-٢٧). بر پایۀ آمار و مشخصاتی که از سوی این
جامعه ارائه شده است، در ١٣٧٤-١٣٧٥ش، ٩٤ تن مترجم رسمی انگلیسی بودهاند. این رقم،
با توجه به رقم مترجمان زبانهای آلمانی (١٠ تن)، فرانسه (٣٣ تن)، و عربی (٩ تن)،
نسبت را در ترجمۀ زبانهای رایج در ایران، البته در زمینۀ اسناد حقوقی، نشان میدهد
(نک : قوانین، ٣١-٧٤؛ برای اطلاعات بیشتر دربارۀ کتابشناسی ترجمه، نک : دودانگه،
١٩٥-٢٠١؛ یارمحمدی، «کتابشناسی...»، ٤٧-٥١، «مسائل...»، ٨-٢٢؛ برای مسائل ترجمه در
ایران، نک : پیام کتابخانه، بخش مربوط به ترجمه؛ پل فیروزه، ویژهنامۀ ترجمه).
١. Khane Ketab.
مآخذ: آبراهامیان، یرواند، ایران بین دو انقلاب، ترجمۀ کاظم فیروزمند و دیگران،
تهران، ١٣٨٠ش؛ آذرنگ، عبدالحسین، شمهای از انتشار کتاب در ایران، تهران، ١٣٧٨ش؛
همو، مبانی نشر کتاب، تهران، ١٣٨٣ش؛ اردلان، یحیى، تولد و رشد جامعۀ مترجمان رسمی
ایران، دستنوشت منتشرنشده؛ افشار، ایرج، کتابشناسی ایران ١٣٣٣، تهران، ١٣٣٣ش؛
امامی، کریم، از پست و بلند ترجمه،
ج ١، تهران، ١٣٧٢ش، ج ٢، به کوشش عبدالحسین آذرنگ و مژده دقیقی، تهران، ١٣٨٥ش؛ همو،
«نقش ناشران در افت و خیز ترجمۀ ادبی»، مترجم، مشهد، ١٣٧٨ش، شمـ ٣١؛ بالایی،
کریستف، پیدایش رمان فارسی، ترجمۀ مهوش قویمی و نسرین خطاط، تهران، ١٣٧٧ش؛ پل
فیروزه، تهران، ١٣٨٤ش، س ٤، شم ١٥؛ پورجوادی، نصرالله، «دربارۀ کمیتۀ ترجمه، تألیف
و تصحیح»، نشر دانش، تهران، ١٣٥٩ش، س ١، شمـ ١؛ پیام کتابخانه، تهران، ١٣٧٠ش، س ١،
شم ١؛ «ترجمه در نیم قرن اخیر»، فرهنگ و زندگی، تهران، ١٣٥٥ش، شم ٢٣ (ویژۀ
ترجمه)؛ «جشن دهسالگی نشر دانش...»، نشر دانش، تهران، ١٣٦٨ش، س ١٠، شم ٢؛
پورشالچی، محمود، قزاق: عصر رضاشاه پهلوی بر اساس اسناد وزارت خارجۀ فرانسه، تهران،
١٣٨٤ش؛ جوادی، محمدجعفر، مقایسۀ تطبیقی برنامههای درسی زبان انگلیسی در دو نظام
رسمی و غیررسمی کشور به منظور ارائۀ یک الگو، تهران، ١٣٨٠ش؛ خانۀ کتاب١، بانک
اطلاعاتی (نک : مل )؛ خسروی، فریبرز، سانسور: تحلیلی بر سانسور کتاب در دورۀ
پهلوی دوم، تهران، ١٣٧٨ش؛ دانا؛ دانشنامۀ جهان اسلام، تهران، ١٣٨٥ش؛ دائرةالمعارف
آموزش عالی، به کوشش نادرقلی قورچیان و دیگران، تهران، ١٣٨٣ش؛ دودانگه، صغری،
«کتابشناسی ترجمه»، پل فیروزه، تهران، ١٣٨٤ش، س٤، شم ١٥؛ رشید یاسمی، غلامرضا،
ادبیات معاصر، تهران،١٣١٦ش؛ رعدی آذرخشی، غلامعلی، گفتارهای ادبی و اجتماعی، تهران،
١٣٧٠ش؛ رمضانی، محمد، کتاب (جزوۀ ٢ و ٣)، تهران، ١٣١١ش؛ روستایی، محسن، تاریخ
نخستین فرهنگستان ایران...، تهران، ١٣٨٥ش؛ سدهنامۀ دبیرستان البرز (١٢٥٢-١٣٥٣ش)،
تهران، ١٣٥٤ش؛ سیفپور فاطمی، نصرالله، آیینۀ عبرت، تهران، ١٣٧٨ش؛ صدیق، عیسى،
یادگار عمر، تهران، ١٣٥٢-١٣٥٦ش؛ فرشیدورد، خسرو، پیرامون ترجمه، تهران، ١٣٨١ش؛
فرهنگ واژههای مصوب فرهنگستان، تهران، ١٣٨٣-١٣٨٤ش؛ فهرست کتابهای فارسی شدۀ چاپی
از آغاز تا سال ١٣٧٠، مشهد، ١٣٨٠ش؛ قوانین،
آییننامـهها و بخشنامـهها راجع بهترجمۀ رسمـی، ١٣٧٤ و ١٣٧٥، ادارۀ فنـیقوۀ
قضاییه، تهران؛ کتاب، فروردین ١٣١١ش؛ کریمی حکاک، احمد، «تاریخچۀ ترجمه در ایران»،
ترجمۀ مجدالدین کیوانی، مترجم، تهران، ١٣٧٨ش، س ٨، شم ٢٩؛ همو، «نقد ادبی در ایران
معاصر»، ایراننامه، آمریکا، ١٣٧٢ش، س ١٢، شم ١؛ کیوان، مرتضى، «نهضت ترجمه»،
یغما، تهران، ١٣٢٧ش، س ١، شم ٨؛ ماهنامۀ خبری ـ آموزشی جامعۀ مترجمان رسمی ایران،
تهران، ١٣٨١ش، شم ٢؛ مجموعه مقالات دو هماندیشی ترجمهشناسی، به کوشش فرزانه
فرحزاد، تهران، ١٣٨٣ش؛ محبوبی اردکانی، حسین، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید در ایران،
تهران، ١٣٧٠ش؛ مکی، حسین، تاریخ بیست سالۀ ایران، تهران، ١٣٥٧ش؛ میرعابدینی، حسن،
صد سال داستاننویسی ایران، تهران، ١٣٧٧ش؛ نوّابی، داوود، تاریخچۀ ترجمه از فرانسه
به فارسی در ایران، از آغاز تاکنون، تهران، ١٣٦٣ش؛ نوایی، عبدالحسین و الهام
ملکزاده، دانشجویان ایرانی در اروپا: اسناد مربوط به اعزام محصل (از ١٣٠٧ تا
١٣١٣ش)، تهران، ١٣٨٢ش؛ یارمحمدی، لطفالله، «آموزش زبان انگلیسی در ایران»، مترجم،
تهران، ١٣٧٨، س ٨، شم ٣٠؛ همو، «کتابشناسی گزیدۀ ترجمه و واژهسازی»، نشر دانش،
تهران، ١٣٥٩، س ١، شم ٢؛ همو، «مسائل و مشکلات آموزش ترجمه در ایران»، مترجم،
مشهد، ١٣٧٠ش، س ١، شمـ ٣؛ نیز:
A Course in English, Tehran, ١٩٣٩; Ghani, C., Iran and the Rise of Reza Shah,
London, ١٩٩٨; Iranica; Khaneh Ketab, www.ketab.ir.
عبدالحسین آذرنگ
.XIII ترجمه در آسیای جنوب شرقی
ورود اسلام به آسیای جنوب شرقی اگرچه با تأخیری چندصد ساله صورت پذیرفت، اما از
همان موجهای نخستین این حضور نیاز تازۀ مسلمانان منطقه برای درک مفاهیم اسلامی،
آنان را با موضوع ترجمه درگیر ساخت. در «تاریخ مالایا١»، یکی از کهنترین آثار
مالایا، نخستینبار به موضوع ترجمه از عربی به مالایایی برمیخوریم؛ براساس این
روایت، متونی عربی برای ترجمه از مالاکا به پاسای فرستاده میشدند (نک : حمید،
٢٥٩). همچنین بر همین اساس میتوان گفت که ترجمه در آسیای جنوب شرقی تا حد بسیاری
با رویداد گرویدن به اسلام در منطقه ارتباط دارد.
ترجمه از زبان عربی به مالایایی را باید از دو جنبۀ متفاوت مطالعه کرد. نخست ترجمه
به مفهوم بازآفرینی؛ دوم ترجمه در معنای برگرداندن درگسترۀ ادبیات،اعم از دینی و
جزآن. در سخن از جنبۀ نخست باید گفت گروهی از آثار که در دورۀ آغازین حضور اسلام در
منطقه تألیف شده، درواقع، مجموعههایی از حکایات و روایات است. از این دست میتوان
به نمونههایی از جمله«سیرۀ مالایا»، «حکایت امیر حمزه»،«حکایت محمد حنفیه»، «حکایت
احمدمحمد» و «حکایت٣٠ مسکین» اشاره کرد که متن حکایات دارای نشانههایی از بازتاب
اندیشۀ اسلامی در منطقه است. در این آثار دو عمل ترجمۀ مفاهیم و سپس بومیسازی آن
توأمان صورت گرفته است. گاه نیز داستانی بومی، اسلامی شده است (همو، ٢٨٢، ٢٨٥؛ دی،
١٣٤؛ پیژو، III/٦٦-٦٧). حال آنکه برخی از پژوهشگران معاصر برآناند که اصل بسیاری
از این
روایات و حکایات ایرانی ـ فارسی است (نک : حمید، ٢٨٥-٢٨٧).
جنبۀ دوم را باید در بدنۀ متون بازجست. این جنبه از ترجمه، خود در دو شکل متفاوت
روی نمود: حرفنگاری عربی ـ مالایایی؛ ترجمۀ از زبانی به زبان دیگر. واقعیت این است
که دوری کامل خط و زبانهای مالایایی از خط و زبان عربی، موجد ادبیاتی نوین شد. این
شیوه درواقع، بهرهگیری از خط عربی برای نوشتار زبان کلاسیک مالایایی بود که در آن
سرزمین، مفهوم دقیق کتاب درسی با تخصیص دینی را دربرداشت. این شیوه به «کتاب جاوی»
یا «کتاب کونینگ» اشتهار دارد که نمونههای آغازین آن را میتوان در کتیبۀ ترنگانو
مشاهده نمود (نک : هوکر، ٧). از سدۀ ١٥م در مدارس علوم اسلامی سرزمین مالایا،
تألیف به شیوۀ «کتاب جاوی» تداول یافت و این دست آثار مشحون از تفاسیر و ترجمهها و
بازآفرینی آراء اسلامی گشت (حمید، ٢٦٧-٢٦٨). از این دست آثار با گونههای متفاوت
زبانهای مالایایی، انبوهی نسخههای خطی بر جای مانده است که در کتابخانههای مختلف
جهان نگهداری میشود(مثلاً نک : جوینبول، «تکمله... جاوهای...٢»، II/٤٣-٤٤, ٥٩,
١٧٩، جم ، «تکمله... سوندانی...٣»، ١٢, ٣٨, ١٤٥، جم ؛ پیژو، III/٦٤-٦٧). شکل دوم،
ترجمه از نوع برگردان کامل از زبانی به زبانی دیگر است.
با در نظر داشتن این دو شکل ترجمه، در سخن از آثار مترجم باید گفت که تقریباً ٣
موضوع اصلی علوم قرآنی و فقه با گرایش غالب شافعی، کلام با گرایش اشعری و عقاید
صوفیانه با گرایش به آراء ابوحامد غزالی با حضور توأمان و موازی، بر اندیشۀ مردم
منطقه اثر گذاشت. بر همین پایه میتوان اندیشید که در مدارس دینی هم همین دروس
آموزش داده میشد (دی ـ هاول، ٧٠٣-٧٠٤؛ نیز نک : ه د، ترجمۀ قرآن).
از حدود سدۀ ١٦م انبوهیازترجمهها بهزبانهای مختلف مالایایی، ازجمله اندونزیایی،
جاوهای، سوندانی و مادوری صورت پذیرفت (بروئینسن، «پزانترِن...٤»، npn.).
رواجترجمههایی در این سده در فقه همچون الایضاح و نیز التقریب از ابوشجاع اصفهانی
نمونهای از این دست آثار است که رواج آن در سدۀ ١٦م، چهبسا آغاز کار ترجمه را در
زبانهای پیشتر محتمل سازد(همانجا). گرایش کسانی چون حمزه فنسوری و پس از او
شاگردش، شمسالدین سوماترانی به آراء ابن عربی، آثار ایشان را کـه بیشتر در شکل
ترجمهای کتاب جاوی بود، از عقاید ابن ـ عربی آکنده ساخت (حمید، ٣٦٨-٣٦٩).
١. Sedjaret Malayou. ٢. Supplement... Javaansche... ٣. Supplement...
Sundaneesche... ٤. »Pesantern...«
در همین راستا گرایشهای کلامی متأثر از اندیشۀ اشعری جایگاهی پرنفوذ داشت و افزون
بر رواج آثار سنوسی، نسفی و شروح تفتازانی، ترجمههایی از آنها نیز صورت پذیرفت
(بروئینسن،
«کتاب کونینگ...١»، npn.) که بروکلمان برخی از آنها را معرفی کرده است (GAL,
S,II/٣٥٥ GAL, II/٣٢٥;). محمد نقیب عطاش در بررسی شروح عقاید نسفی در سدۀ ١٦م پژوهش
مفصلی انجام داده است.
در این زمان آثار ادبی هم مورد توجه خاص قرار دارد و از مشهورترین این آثار باید به
قصیدۀ بُردۀ بوصیری اشاره کرد که ترجمههای آن به زبانهای اندونزیایی،جاوهای و
سوندانی از همان سدۀ ١٦م صورت گرفته است (بروئینسن، «پزانترن»، «کتاب کونینگ»،
npn.؛ برای ترجمۀ الفیۀ ابن مالک، نک : GAL, I/٣٦٠). در حالی که برخی بر آناند که
اساساً شیوۀ ادبیات شعـری مالایا نه فقط وامدار، کـه برگردانی از شیوههای فارسی ـ
عربی است (مثلاً نک : حمید، ٢٨٩ بب ).
در سدۀ ١٧م با روی کار آمدن نورالدین رانیری و تقابل او با آراء فنسوری، شیوۀ تألیف
وترجمه تاحدی تغییر یافت. رانیری در تقابل با اندیشۀ وحدت وجود در تثبیت اندیشۀ اهل
سنت و جماعت پای میفشرد و با تألیف آثار فراوانی در این زمینه جریانی پایدار در
منطقه ایجاد کرد. در واقع، وی آثار سلف را در «کتابجاوی»میگنجاند. بازتاب آراءسلف
درسرزمینهای اسلامی را در کتابهایی از وی همچون صراطالمستقیم، اسرارالانسان فی
معرفة الروح والرحمان، ونیز اخبارالآخرة فی احوالالقیامة میتوان بازیافت (همو،
٢٧١-٢٧٢). در سطحی دیگر، در همین سده بخاری جواهری تفسیر بیضاوی را به مالایایی
ترجمه کرد (همو، ٢٦٢). ترجمههای عبدالرئوف سنکلی، عالم پرآوازۀ مالایا که تلاش
میکرد تا حدواسطی را میان دو اندیشۀ پیشین پدید آورد، کتاب جاوی و ترجمههای
فراوانی از خود بر جای نهاد. ترجمۀ ماندگار تفسیر بیضاوی و نیز فتحالوهاب به
جاوهای (بروئینسن، «کتاب کونینگ»، npn.) و ترجمۀ آثاری از فنسوری در تصوف (همو،
«شریعت و طریقت...٢»، npn.؛ جونز، npn.) از دستاوردهای او ست. به هرروی تلاش او
برای همسانسازی اندیشۀوحدتوجود با شریعت اسلامی تا حدی به بار نشست (نک : ادامۀ
مقاله). در کنار آنچه یاد شده، ترجمه از آثار کلاسیک فقه و حدیث همچنان ادامه داشت
(بروئینسن، همانجا).
در سدۀ ١٨م درگیریهای سیاسی گسترده در مالایا و حضور چند قدرت اروپایی به موازات
یکدیگر در منطقه، تا حد بسیاری راه را برای حضور برخی از فرقههای صوفیانه هموار
ساخت (قس: دی،١٤٦). در این زمان، فرقههایی چون قادریه و نقشبندیه، دست کم به سبب
وجود همخوانیهایی با مذاهب متداول در منطقه، حضوری جدی داشتند. بر همین اساس برخی
آثار مکتوب
عبدالقادر گیلانی و نیز برخی از آثار دیگر متعلق به این فرقه به زبانهای مالایایی
ترجمه شد(بروئینسن، «اصل و گسترش صوفیه...٣»،«شیخ عبدالقادر جیلانی...٤»، npn.؛
GAL, II/٢٢٧). در حالی که در همین سده ترجمههایی از اوصاف و مناقب برخی از متصوفان
و زهاد منطقه نیز در دسترس بود (مثلاً بروئینسن، «نجمالدین کبرى...٥»، npn.).
ترجمۀ برخی از آثار همچون احیاء علومالدین غزالی و آثاری در زمینۀ حدیث همچنان در
جریان بود (همو، «کتاب کونینگ»، npn.). حال آنکه جریانی مانند آنچه عبدالرئوف سنکلی
در سدۀ پیش دنبال میکرد، در این سده تداوم یافت. برخی متون باقیمانده از این زمان
به جاوی در تلاشی برای هماهنگسازی طریقت و شریعت نشان از همین رویکرد دارند (نک :
حمید، ٢٧٢؛ دی، ١٤٤). البته هنوز بودند کسانی چون عبدالصمد پالمبانی، عالم نامدار
پالمبانگ که با تألیفاتی به کتاب جاوی و تزریق اندیشۀ غزالی در آنها از عقاید اهل
سنت و جماعت در تقابل با عرفان منطقه محافظت میکرد و آن را ارج مینهاد (حمید،
٢٧١-٢٧٢). در همین حال، جریان متفاوتی جلب نظر میکند و آن عبارت است از تألیف و
ترجمۀ آثاری از ابن عطاءالله اسکندرانی، صوفی شاذلیِ مالکی و نیز برخی ترجمهها از
آثار فقهی مالکی (حمید، ٢٧٢؛ GAL, II/١٤٤؛ قس: GAL, S, II/٨١١-٨١٢).
در سدۀ ١٩م بیشتر به دلایل حکومتی، گرایش به ترجمههای سوندانی و مادورایی افزونتر
شد. همچنین آثاری ادبی،حدیثی و فقهی بهویژه درتکنگاریهای فقهی بهویژه ازعالماین
دوره،نووی باتانی برجای ماند (بروئینسن، همانجا؛ GAL, S, II/٦٢٨, ٩٩٠).
در این سده اندیشمندانی از مالایا سر بر آوردند که از میان آنها راجا علی حاجی،
داوود بن فتانی و محمد بن اسماعیل فتانی شهرت بسیار داشتند و آثار کتاب کونینگ آنها
غالباً بهعنوان کتب درسی بهشمار میرفت (نک : حمید،٢٧٢-٢٧٤).
در پایان یادآوری این نکته بایسته مینماید که افزون بر جریانهای فکری یاد شده،
پارهای دگرگونیهای سیاسی ـ حکومتی و تحولات مختلف درمحافل علمی مثل تقابل دو
اندیشۀ محمدیه و نهضت العلماء امر ترجمه را دستخوش دگرگونی ساخت و به صورتهای
گوناگون درآورد.
مآخذ: حمید، اسماعیل، «کتاب جاوی، عقلانیسازی سنت ادبی»، تمدن اسلامی در سرزمینهای
مالایی، به کوشش تائب عثمان، تهران، ١٣٨٠ش؛ نیز:
١. »Kitab Kuning...« ٢. »Shari'a Court..« ٣. »Origins and Development...« ٤.
»Shaykh...«
٥. »Najmuddin al-Kubra...«
Bruinessen, M. van, »Kitab Kuning, Books in Arabic Script Used in the Pesantern
Milieu«, (١٩٩٠), Universiteit utrecht, www.let.uu.nl/~ martin.
vanbruinessen/personal/publications; id, »Najmuddin al-Kubra, Jumadil Kubra and
Jamaluddin al-Akbar: Traces of Kubrawiyya Influence in Early Indonesian Islam«,
)١٩٩٤(, ibid; id, »Origins and Development of the Sufi Orders )tarekat( in
Southeast Asia«, )١٩٩٤(, ibid; id, »Pesantern
and Kitab Kuning: Maintenance and Continuation of a Tradition of Religious
Learning«, )١٩٩٤(, ibid ; id, »Shari'a Court, Tarekat and Pesantern: Religious
Institutions in the Sultanate of Banten«, )١٩٩٥(, ibid ; id, »Shaykh ‘Abd
al-Qadir al-Jilani and the Qadiriyya in Indonesia«, )٢٠٠٠(, ibid; Day, A.,
»Islam and Literature in South-East Asia: Some Pre-Modern Mainly Javanese
Perspectives«, Islam in South-East Asia, ed. M. B. Hooker, Leiden, ١٩٨٣; Day
Howell, J., »Sufism and the Indonesian Islamic Revival«, Association for Asian
Studies, www.aasianst.org/catalog/ asn٦٠٣howell. pdf; GAL; GAL, S; Hooker, M.
B., »Introduction: The Translation of Islam into South-East Asia«, Islam in
South-East Asia, Leiden, ١٩٨٣; Johns, H. A., Sufism in Southeast Asia :
Reflections and Reconsiderations. Contributors: )١٩٩٥(: www.questia. com;
Juynboll, H. H., Supplement op den Catalogus van de Javaansche en Madoereesche
handschriften, Leiden, ١٩١١; id, Supplement op den Catalogus van de Javaansche
handschriften, Leiden, ١٩١٢; Pigeaud, Th., Literature of Java, Batavia, ١٩٧٠.
فرامرز حاجمنوچهری