دانشنامه بزرگ اسلامی
 
٥٨٦١ ص
٥٨٦٢ ص
٥٨٦٣ ص
٥٨٦٤ ص
٥٨٦٥ ص
٥٨٦٦ ص
٥٨٦٧ ص
٥٨٦٨ ص
٥٨٦٩ ص
٥٨٧٠ ص
٥٨٧١ ص
٥٨٧٢ ص
٥٨٧٣ ص
٥٨٧٤ ص
٥٨٧٥ ص
٥٨٧٦ ص
٥٨٧٧ ص
٥٨٧٨ ص
٥٨٧٩ ص
٥٨٨٠ ص
٥٨٨١ ص
٥٨٨٢ ص
٥٨٨٣ ص
٥٨٨٤ ص
٥٨٨٥ ص
٥٨٨٦ ص
٥٨٨٧ ص
٥٨٨٨ ص
٥٨٨٩ ص
٥٨٩٠ ص
٥٨٩١ ص
٥٨٩٢ ص
٥٨٩٣ ص
٥٨٩٤ ص
٥٨٩٥ ص
٥٨٩٦ ص
٥٨٩٧ ص
٥٨٩٨ ص
٥٨٩٩ ص
٥٩٠٠ ص
٥٩٠١ ص
٥٩٠٢ ص
٥٩٠٣ ص
٥٩٠٤ ص
٥٩٠٥ ص
٥٩٠٦ ص
٥٩٠٧ ص
٥٩٠٨ ص
٥٩٠٩ ص
٥٩١٠ ص
٥٩١١ ص
٥٩١٢ ص
٥٩١٣ ص
٥٩١٤ ص
٥٩١٥ ص
٥٩١٦ ص
٥٩١٧ ص
٥٩١٨ ص
٥٩١٩ ص
٥٩٢٠ ص
٥٩٢١ ص
٥٩٢٢ ص
٥٩٢٣ ص
٥٩٢٤ ص
٥٩٢٥ ص
٥٩٢٦ ص
٥٩٢٧ ص
٥٩٢٨ ص
٥٩٢٩ ص
٥٩٣٠ ص
٥٩٣١ ص
٥٩٣٢ ص
٥٩٣٣ ص
٥٩٣٤ ص
٥٩٣٥ ص
٥٩٣٦ ص
٥٩٣٧ ص
٥٩٣٨ ص
٥٩٣٩ ص
٥٩٤٠ ص
٥٩٤١ ص
٥٩٤٢ ص
٥٩٤٣ ص
٥٩٤٤ ص
٥٩٤٥ ص
٥٩٤٦ ص
٥٩٤٧ ص
٥٩٤٨ ص
٥٩٤٩ ص
٥٩٥٠ ص
٥٩٥١ ص
٥٩٥٢ ص
٥٩٥٣ ص
٥٩٥٤ ص
٥٩٥٥ ص
٥٩٥٦ ص
٥٩٥٧ ص
٥٩٥٨ ص
٥٩٥٩ ص
٥٩٦٠ ص
٥٩٦١ ص
٥٩٦٢ ص
٥٩٦٣ ص
٥٩٦٤ ص
٥٩٦٥ ص
٥٩٦٦ ص
٥٩٦٧ ص
٥٩٦٨ ص
٥٩٦٩ ص
٥٩٧٠ ص
٥٩٧١ ص
٥٩٧٢ ص
٥٩٧٣ ص
٥٩٧٤ ص
٥٩٧٥ ص
٥٩٧٦ ص
٥٩٧٧ ص
٥٩٧٨ ص
٥٩٧٩ ص
٥٩٨٠ ص
٥٩٨١ ص
٥٩٨٢ ص
٥٩٨٣ ص
٥٩٨٤ ص
٥٩٨٥ ص
٥٩٨٦ ص
٥٩٨٧ ص
٥٩٨٨ ص
٥٩٨٩ ص
٥٩٩٠ ص
٥٩٩١ ص
٥٩٩٢ ص
٥٩٩٣ ص
٥٩٩٤ ص
٥٩٩٥ ص
٥٩٩٦ ص
٥٩٩٧ ص
٥٩٩٨ ص
٥٩٩٩ ص
٦٠٠٠ ص
٦٠٠١ ص
٦٠٠٢ ص
٦٠٠٣ ص
٦٠٠٤ ص
٦٠٠٥ ص
٦٠٠٦ ص
٦٠٠٧ ص
٦٠٠٨ ص
٦٠٠٩ ص
٦٠١٠ ص
٦٠١١ ص
٦٠١٢ ص
٦٠١٣ ص
٦٠١٤ ص
٦٠١٥ ص
٦٠١٦ ص
٦٠١٧ ص
٦٠١٨ ص
٦٠١٩ ص

دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٨٧٤

ترخان
جلد: ١٥
     
شماره مقاله:٥٨٧٤

تَرْخان، اصطلاح واژه‌ای ترکی برای لقبی ویژه و عنوانی اشرافی. این اصطلاح پیشینه‌ای کهن دارد و نخستین کاربرد کتبی آن با اندک تفاوتی در صورت آن در سنگ‌نبشته‌های ترکی بر جای مانده است.
در مجموعۀسنگ‌نبشته‌های اورخون، در سنگ‌نبشتۀکول‌تگین١، خاقان گوک ترک٢ از اینانچا آپاترقان٣؛ و در سنگ ‌نبشتۀ بیلگه‌قان٤، خاقان دیگر آن خاندان از آپاترقان و تامان ترقان و بویلاباغـا ترقان٥؛ و در سنگ ‌نبشتۀ تونیوقوق٦ وزیر آن خاندان، از بویلاباغا ترقان یاد شده است. اما در هیچ‌یک از این ٣ منبع، به معنای این اصطلاح و جایگاه و وظایف دارندۀ آن لقب و عنوان اشاره‌ای نشده است. تنها در سنگ‌نبشتۀ بیلگه‌قان، بیگها٧ و شادا‌پیتها٨ هر دو گروه ترقان نامیده شده‌اند؛ و این بیانگر آن است که ترخان عنوان و لقبی عام‌تر بوده است، یعنی دارندگان مرتبه‌های گوناگون اشرافی و درباری که می‌توانسته‌اند لقب ترخان داشته باشند. در سنگ‌نبشتۀ اونگین٩ از بیلگه ایشبارا تمغان ترقان١٠ نام برده شده که پسر یک یبغو١١ بوده است و می‌دانیم که یبغوها رهبران قبیله‌های فرودست خاقان بوده‌اند،



چنان‌که در رأس قبیلۀ اغوز یک یبغو قرار داشته است. سنگ‌نبشتۀ سوچی١ برای قُتلُغ باغا ترقان٢ نوشته شده است و این ترخان، بویروقها٣ (که یک عنوان اشرافی) و اوگه‌ها٤یی (یک عنوان اشرافی) در فرودست خویش داشته است و آنان این سنگ‌نبشته را بر نویسانده‌اند.
دو کتیبۀ ایهه آشته٥ و اویات٦، سنگ مزار دو ترخان است که نخستین آلتون تمغاترقان٧ و دومی شنگوم ترخان یا ترخان شنگوم٨ بوده است، و از زبان هردو آنان، پادشاهانه سخن رانده‌اند (ارکون، ٥٤, ٧٢, ٩٩, ١٠٢, ١٢٨, ١٥٦, ٣١٤, ٥٥٤).
محرم ارگین که همراه با متن، ترجمۀ روانی از ٣ سنگ‌نبشتۀ نخستین به دست داده، ترخان را، شاید تحت تأثیر منابع متقدم، لقبی به معنای وزیر و بیگ دانسته است. احمد جعفراوغلو در فرهنگ اویغوری قدیم٩ آن را به معنای وزیر و حاکم آورده، و یادآور شده است که در متون اویغوری نام کسان نیز بوده است (ص ٢٢٦ ٢٢٥,). محمود کاشغری در دیوان لغات‌الترک ترخان را اسمٌ جاهلی و معناه الامیر، بلغة ارغو تعریف کرده (١/٣٦٤، نیز I/٤٣٦) و منظور از جاهلی، دوران پیش از مسلمانی ترکان است. به نظر اوترخان (در زبان قبیلۀ ارغو) به معنای امیر: فرمانده، حاکم بوده است (نک‍ : ارگین، ١٣٠). دورفر نیز ترخان را عنوان اشرافی دانسته است (II/٤٦٠).
اصطلاح ترخان در زبان سغدی وجود داشته، و احتمالاً از زبان ترکی، و یا به روایتی از زبان سکاییان وارد آن شده است. قریب در فرهنگ سغدی، بدون اشاره به منشأ این کلمه آن را تنها عنوانی است معنی کرده، و در هر دو مورد آن را به صورت ترغان١٠ حرف‌نویسی کرده است (ص ٣٩٠، ٣٩١). بیلی که کاربرد را در یک منبع سغدی و در زبان ایرانی ختنی یافته است، این کلمه را در متن ختنی: ترقانا١١ و چینی کهن آن را به صورت تدآت١٢ و یونانی آن را به صورت ترخان١٣ به دست داده است و اصل سغدی آن را همانند قریب حرف‌نویسی کرده است (نک‍ : II/٩٥).
اما در دهۀ آخر سدۀ نخست اسلامی که سپاهیان اسلام به ماوراءالنهر رسیدند، پادشاهی بر سغد فرمان می‌راند که نام او در تاریخ طبری طرخون ضبط شده است (٦/٤٤٥). اگرچه در یک موضع از ترجمۀ تاریخ طبری طرخون یک‌بار ملک ترک خوانده شده (نک‍ : بلعمی، ٢/٨٣٠)، اما باید گفت که شاید مترجم از ترکیب جمعیت ماوراءالنهر در روزگار خویش متأثر بوده که او را ملک ترک خوانده است. همو در جای دیگر طرخون را ملک سغد دانسته (٢/٨٣٧)، در حالی که در اصل تاریخ طبری

از او به عنوان ملک سمرقند و ملک السغد یاد شده است (٦/٣٩٩، ٤٤٥). بی‌گمان او ترک نبوده است و مردم سغد و سمرقند در آن زمان ترک زبان نبوده‌اند. نام این طرخون سغدی در ترجمۀ تاریخ طبری دوبار به صورت طرخان آمده است (نک‍ : بلعمی، ٢/٩٣٥، ٩٤٢) و مطهر بن طاهر مقدسی در کتاب البدء و التاریخ از دو طرخان سخن رانده است: طرخان ترک که یزدگرد از او یاری خواست و او سپاهی به یاری یزدگرد فرستاد و همو به ملکۀ (خاتون) مرو در برابر مسلمانان نیز یاری کرد (٥/١٩٥-١٩٧، ٦/١٥، ٣٨)؛ و دیگر طرخان، ملک سغد (٦/٣٤) که گمان می‌رود این دومی ضبط نادرستی‌است از طرخون، زیرا اسمیرنووا در کاتالوگ سکه‌های یافت شده در شهر پنجیکنت، نام این پادشاه سغد را همانند متن عربی تاریخ طبری ترخون (طرخون) یا مرجح بر آن تورخون دانسته، و حرف‌نویسی سغدی نوشتۀ نام او را ضبط کرده که بر قرائت سکه‌ها مبتنی است. این ترجیح اخیر به سبب آن بوده که نام این پادشاه سغد در منابع چینی به صورت تو ـ خون١٤ ضبط شده است (نک‍ : ص ٢٧, ٢٩).
نتیجه آنکه این واژه نام طرخون (= ترخون) ارتباطی با اصطلاح ترکی ترخان ندارد و برگرفته از آن نیست و Trγn در فرهنگ سغدی (ص ٣٩٠) اگر اشاره به نام او باشد، نادرست است و اگر غیر آن است در آن کتاب این یک از قلم افتاده است. ضمناً در تاریخ طبری از دو یا ٣ طرخان دیگر نیز نام برده شده که یکی از آنان راوی واسطۀ اوست (٧/٥٢) و دیگر طرخان الجمال (٧/٣٥٤؛ قس: ابن اثیر، ٥/٣٥٦: طرخان الحمال) نام داشته، و قاصدی می‌کرده، و ممکن است که این هر دو یک تن بیش نبوده باشند. نیز در آن تاریخ از طرخانی یاد شده که از سرهنگان بابک خرم‌دین در سدۀ ٣ق در آذربایجان بوده است (نک‍ : طبری، ٩/١٦، ٢٨). نام این سرهنگ در ترجمۀ تاریخ طبری نیز چنین آمده است (بلعمی، ٢/١٢٦٢). از این‌رو دست‌کم طبری طرخان و طرخون را فرق می‌نهاده است.
ابن فضلان نیز در سفر خویش به سوی ایلتبر (پادشاه) بلغارهای ولگا با امیری لنگ و شل و کور به نام طرخان برخورد داشته که از فرماندهان نظامی بوده است (ص ١٠٣). اما از متن به‌درستی برنمی‌آید که این یک نام و یا یک لقب است.
١. Suči ٢. Qutluγ Baγ Tarqan ٣. Buyruq ٤. ge ٥. Iheaete ٦. Uyat ٧. Altun Tamγa Tarqan
٨. Tarqan angum ٩. Eski uygur... ١٠. Trγn ١١. Ttar ana/Ttar ani ١٢. Tadt ١٣. Tapχaν ١٤. Ty-xyh
به سبب مانندگی نام طرخون (ترخون) سغدی با ترخان ترکی و احتمال دخیل بودن آن از این بدان و کاربرد آن واژه در دیگر منابع سغدی (که بی‌گمان وجود داشته، و منشأ ضبط آن در فرهنگ سغدی و مقاله‌های بیلی بوده است)، گفته‌اند که چون ترکان در آسیای میانه به‌جای سکاییان نشسته‌اند و در کاوشهای

باستان‌شناسی اقامتگاههای ترکان در آنجا، لایه‌های زیرین از آن سکاییان بوده است، یعنی ترکان وارث اقامتگاهها و در نتیجه شاید فرهنگ سکایی نیز بوده‌اند، برخی برآن‌اند که این اصطلاح از زبان و فرهنگ سکایی به سغدی و ترکی و یا نخست به سغدی و سپس به ترکی راه یافته است. اگرچه این نظریه به کلی عاری از اعتبار نیست، اما کلاوسن با استناد به فرضیۀ پولی بلانک١ بر آن است که ترخان یک اصطلاح پیش‌ترکی است و ضبط چینی شان یو٢ که در چین کهن دان‌غواغ٣ خوانده می‌شده و عنوان بالاترین مقام (پادشاه) قوم هسیونگ ـ نو٤ بوده (که به بـاور صـاحب ‌ایـن ‌فـرضیه و خـود کـلاوسن، هسیـونگ ـ نـوها ترک‌زبان بوده‌اند)، همان ترخان است و همانند تگین وشاء جمع آن به صورت تارخات٥ به‌کار رفته است و این نظر بر نظریۀ منشأ سکایی ترخان مرجح است (فرهنگ...٦، ٥٣٩، مطالعات ترکی مغولی٧، ٩؛ نیز نک‍ : اوگل، ١٥١؛ دورفر، II/٤٧٢).
ابن خردادبه به نقل از سلّام الترجمان که از سوی خلیفۀ عباسی الواثق، مأمور بازدید از سدّ یأجوج و مأجوج گردید و بدان نیت به سرزمین خزر رفت، و با خاقان خزر دیدار کرد، پادشاه خزران را طرخان ملک‌الخزر نامیده است (ص ١٦٢-١٦٣). مؤلف ناشناختۀ حدودالعالم نیز در باب پادشاه خزر نوشته است که او را طرخان خاقان خوانند (ص٣٠٧- ٣٠٨)، حمدالله مستوفی نیز به ترخان ملک، پادشاه خزر اشاره کرده است (ص ٢٤٣). از این‌رو، خزران نیز پادشاه خود را ترخان می‌نامیده‌اند. این نکته از سوی منابع دیگر نیز تأیید شده، و در زبان ترکان چوواشـی ــ که به ظاهر بازمانـدگان خزران‌انـد ــ ایـن اصطلاح تورخان و معنای آن دیگرگون شده است (پاسونن، ١٨٤؛ دورفر، II/٤٦٢).
واژۀ ترخان به زبان مغولی هم راه یافته، و به صورت دارخان درآمده، و در این زبان تحول معنایی چشم‌گیر یافته است. ظاهراً نخستین ترخانها در میان مغول به روزگار چنگیز چنین عنوانی یافتند: هنگامی که دو تن از وابستگان اونگ خان، رئیس قبیلۀ کرایت از پیش او گریختند و به چنگیزخان خبر دادند که اونگ خان قصد یورش به او را دارد، چنگیزخان در حمله پیش‌دستی کرد و برخان کرایت پیروز شد، آن دو تن را که بادای٨ و قشلیق (کشیلیک٩) نام داشتند، ترخان کرد. جوینی (١/٢٧) و رشیدالدین فضل‌الله (١/١٧٢، ٣٨٤) هر دو این داستان را روایت کرده‌اند و جوینی دربارۀ معنای ترخان در زبان مغولان چنین آورده که ترخان کسی است که از همۀ مؤونات (مالیات، عوارض و جز آن) معاف است و در هر لشکر که باشد، هر غنیمت که یابند، او
را نیز در آن سهم باشد؛ و هرگاه بخواهد، در بارگاه بی‌اذن و دستوری درآید، تا چندان گناه که از ایشان در وجود آید، ایشان را بدان مؤاخذت ننمایند (همانجا).
١. Pully Blank ٢. Shan-yu ٣. Dăn-γwaγ ٤. Hsiung-nu ٥. Tarxat ٦. An Etymological...
٧. Turkish... ٨. Badai ٩. Qiliq, Kiilik ١٠. Histoire... ١١. darqalan ١٢. freemen
١٣. U. Onon ١٤. freed men ١٥. Haenish ١٦. Bike ١٧. Baarin
این داستان در تاریخ سری مغول١٠ نیز دیده می‌شود، و واژه‌ای که در ارتباط با آنان در متن مغولی آمده، دارقالان١١ است، (ص ١٤٤)، یعنی ترخان شدن (در زبان مغولی هنگامی که بر واژگان، شناسه یا پسوند افزوده می‌گردد، صامت پایانی آن افکنده می‌شود). کلیوز (I/١١٤)، مترجم انگلیسی اثر یاد شده، آن را آزادمردان١٢ ترجمه کرده است، و اورگونگه اونون١٣ (ص ٩١) دیگر مترجم آن به انگلیسی هم این واژه را مردان آزاد شده١٤ آورده است. اما احمد تمیر، مترجم ترکی که در ترجمۀ تاریخ سری از ترجمۀ آلمانی هنیش١٥ (ص٥٣) سود جسته و به ترجمۀ روسی کوزین نیز نظر داشته، به درستی آن را که از حق ترخانی بهره‌مند باشند ترجمه کرده است (ص ١٠٩)؛ زیرا بار معنایی ترخان در زبان مغولی (همان‌گونه که جوینی آورده است)، بسیار بیشتر از آزادمرد و آزاد شده است.
چنگیزخان کسان دیگری را نیز ترخان کرده است، از جمله: بیکی١٦ از قـوم بآرین١٧؛ بایدوخاتون از قوم بیسیوت؛ بـورچی ـ بوغورچی نویان (نک‍ : رشیدالدین، ١/٢٠٠، ٢١١، ٥٩٠، ٢/٨٧٦). چنگیزخان همچنین، به روایت ابوالغازی بهادرخان، پس از گفت‌وگو با قاضی اشرف، روحانی بخارایی، مردم آن شهر را ترخان کرد (ص ١٣١).
در منابع از ترخان کردن جانوران از جمله اسب توسط مغولان نیز یاد شده است (نک‍ : رشیدالدین، ١/٢٠٠). پس از چنگیزخان نیز ترخان کردن کسان در هر ٤ شاخۀ فرمانروایان مغولی در ایران و دشت قپچاق (اردوی زرین = آلتین اردو) و چین (خاندان یوآن) و آسیای میانه (چغتاییان) ادامه یافت.
هولاگوخان هندویی را که بار و بنۀ (آغروق) او را از مغولستان به سلامت به وی رسانده بود، ترخان کرد و غازان خان هم مهتر نجیب‌الدین فراش را که پیش از پادشاهی وی، در جوین از او به نیکی استقبال کرده بود، پس از رسیدن به پادشاهی، نواخت وترخان کرد (همو، ٢/١٠٦٤، ١٢٢١).
به روایت تاریخِ شیخ اویس، علیشاه جیلان وزیر اولجایتو و ابوسعید نیز ترخان بوده است (دورفر، II/٤٦٣). در عصر ابوسعید نیز از امیرترخان نام یاد شده است (نک‍ : حافظ ابرو، ذیل...، ١٨٦).
توقتمیش خان، فرمانروای متأخر اردوی زرین ــ که به دست تیمور سرنگون شد ــ برای دو تن از امیران کریمه، تیمور قتلغ و سعادت گیرای خان، فرمان ترخانی صادر کرد (دورفر، II/٤٦٢).
در سده‌های بعد در روزگار شکیبیان که از دودمان شیبآن پسر جوچی خان بودند و باید آنان را شیبآنیان نامید، همچنان ترخان کردن رواج داشته است (نک‍ : ابوالغازی، ٢٢٥) در همان روزگار از عبارت مهمان‌نامۀ بخارا ترخانی از تحمیلات و تکلیفات دیوانی پیدا ست که این واژه به معنای معافیت به کار می‌رفته است (نک‍ : فضل‌الله، ٨٩).
یکی از امیران تیمور گورکان، قاآن نوادۀ قوبیلای قاآن که در چین فرمان می‌راند، ترخان چینگ نگ نامیده می‌شده است (وصاف، ٢٥، ٥٠٠).
در الوس چغتای نیز از دودمان دو ترخان نخستین یعنی قشلیق و بادای، جماعتی انبوه از ترخانان حضور می‌داشتند؛ به گونه‌ای که برخی آنان را قبیله‌ای انگاشته‌اند (حافظ ابرو، زبدة...، ١/١٣٢).
در روزگار امیرتیمور و فرزندان او که وارثان چغتاییان بودند، نیز رسم ترخان کردن و ترخانی ادامه یافت. نظام‌الدین شامی به دنبال گزارش حملۀ تیمور به دشت قپچاق آورده است: هرکه در آن روز هنری نموده بود یا در راه مردی قدمی نهاده، امیر صاحب قران تربیت و نوازش فرمود و نشان ترخانی داد و همو در معنای ترخان چنین آورده است: فرمان شد که ایشان را از درآمدن به حضرت او منع نکنند... تا نه گناه از او و فرزندان نپرسند و اسپان ایشان الاغ نگیرند و از مجموع تکالیف مطلق و آزاد باشند (ص ١٢٢-١٢٣).
حافظ ابرو در گزارش حوادث سال ٨٠٧ق آورده است که پیرمحمد جمعی از امیران به نوازش بسیار و عنایت و الطاف بی‌شمار مخصوص گردانید و داخل دیگر امرای بزرگ گردانید و از جمیع تکالیف یورش و یاساق و المال کلی و جزوی ترخان فرمود (همان، ١/٤٧) و از ترخانان بسیار دیگر در منابع این دوره نام رفته است (مثلاً نک‍ : همان، ١/٥٥، ١٣٢، ٢٩٧، ٢/٨٧٦، ٨٨٦؛ شرف‌الدین، ١/١٧٧، ٢٠٩، ٣٤٥؛ شامی، ١١٦).
در عصر حکومت ترکمنان نیز از امرای ترخان، ترخانیان یاد شده است (ابوبکر طهرانی، ١٠٩، ٣٠٠، ٣٠١). در روزگار صفویان هم رسم ترخان کردن کسان ادامه داشته است و امرای بسیار دارای این عنوان و مقام بوده‌اند (مثلاً نک‍ : اسکندربیک، ١/٢٦٠؛ قاضی احمد، ١/ ١١٩، ٤٣٥، ٦٠١؛ افوشته‌ای، ١٩، ٤٠، ١١٢، ١٩٢، ٢٧١).
کاربرد واژۀ ترخان به همان معنای عصر چنگیزخان در زبان مغولی، و به معانی دیگر در زبانهای مغولی، ترکی و برخی از زبانهای ایرانی بجز فارسی معیار ادامه یافته است. امروزه واژه دارخان (اغلب به صورت جمع = دارخاد یا دارخات١) به معنای

صنعتکار استادکار، آهنگر و نیز مکانهای مذهبی معاف از مالیات به‌کار می‌رود. مصدر دارخالا در زبان مغولی به معنای آهنگری و صنعتگری است و درآغاز سدۀ ٢٠م به‌وسیلۀ تسبین ژامسترانو٢ کتابی با عنوان دارخات دربارۀ جغرافیا و قوم شناسی ایالتهای مغولستان تألیف و منتشر شده است (لسینگ٣، ذیل درخات). اگرچه این واژه و اصطلاح در زبان ترکی معیار معاصر کاربرد ندارد، اما در گویشهای محلی آناتولی به معنای کسی که به سبب کار نکردن فربه شده باشد و یا انسانی و جانوری که از کار کردن معاف شده باشد، به‌کار می‌رود؛ و در مورد نخستین، ترخان با واژۀ مغولی ترغون به معنای فربه خلط شده است.
از زبانهای ایرانی در زبان کردی این واژه به معنای کج و اریب، و در زبان پشتو به معنای آزاد و معاف از مالیات، و در زبان بلوچی به صورت دراکان٤ به معنای نجّار به‌کار می‌رود (دورفر، II/٤٦٢).
مآخذ: ابن اثیر، الکامل، ابن خردادبه، عبیدالله، المسالک و الممالک، به کوشش دخویه، لیدن، ١٣٠٦ق/١٨٨٩م؛ ابن فضلان، احمد، رسالة، به کوشش سامی دهان، بیروت، ١٩٩٣م؛ ابوبکر طهرانی، دیار بکریه، به کوشش نجاتی لوغال و فاروق سومر، تهران، ١٣٥٦ش؛ ابوالغازی بهادرخان، شجرۀ ترک، به کوشش دمزن، آمستردام،١٩٧٠م؛ اسکندربیک‌ منشی، عالم آرای عباسی، به کوشش محمداسماعیل رضوانی، تهران، ١٣٧٧ش؛ افوشته‌ای، محمود، نقاوةالآثار، به کوشش احسان اشراقی، تهران، ١٣٧٣ش؛ بلعمی، تاریخ‌نامۀ طبری، به کوشش محمد روشن، تهران، ١٣٦٦ش؛ جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، به کوشش محمد قزوینی، تهران، ١٣٦٧ش؛ حافظ ابرو، ذیل جامع التواریخ، به کوشش خانبابا بیانی، تهران، ١٣٥٠ش؛ همو، زبدةالتواریخ، به کوشش کمال حاج سیدجوادی، تهران، ١٣٧٢ش؛ حدودالعالم، به کوشش مینورسکی، ترجمۀ میرحسین شاه، کابل، ١٣٤٢ش؛ حمدالله مستوفی، نزهةالقلوب، به کوشش لسترنج، لیدن، ١٩١٥م؛ رشیدالدین فضل‌الله، جامع التواریخ، به کوشش محمد روشن و مصطفى موسوی، تهران، ١٣٧٣ش؛ شامی، نظام‌الدین، ظفرنامه، به کوشش فلکس تاور، تهران، ١٣٦٣ش؛ شرف‌الدین علی یزدی، ظفرنامه، به کوشش محمد عباسی، تهران، ١٣٣٦ش؛ طبری، تاریخ؛ فضل‌الله بن روزبهان، مهمان‌نامۀ بخارا، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، ١٣٥٥ش؛ قاضی احمد قمی، خلاصةالتواریخ، به کوشش احسان اشراقی، تهران، ١٣٦٣ش؛ قریب، بدرالزمان، فرهنگ سغدی، تهران، ١٣٧٤ش؛ کاشغری، محمود، دیوان لغات الترک، استانبول، ١٣٣٣ق؛ مقدسی، مطهر، البدء و التاریخ، به کوشش کلمان هوار، پاریس، ١٩١٦م؛ وصاف، تاریخ، تحریر عبدالمحمد آیتی، تهران، ١٣٣٨ش؛ نیز:

١. darxat/darxad ٢. Tsyben Zh. Zhamtsarano ٣. Lessing ٤. drakān
Bailey, H. W., Opera Minora, ed. M. Nawabi, Shiraz, ١٩٨١; Caferoğlu, A., Eski uygur trkesi szlg, Istanbul, ١٩٦٨; Clauson, G., An Etymological Dictionary of Pre-thirteenth-Century Turkish, Oxford, ١٩٧٢; id, Turkish and Mongolian Studies, London, ١٩٦٢; Cleaves, F. W., tr. The Secret History of the Mongols, London, ١٩٩٠; Ergin, M., Orhun abideleri, Istanbul, ١٩٧٨; Doerfer, G., Trkische und Mongolische Elemente im Neupersischen, Wiesbaden, ١٩٦٥; Haenish, E., tr. Mangħol un niuca tobcaan, Wiesbaden, ١٩٦٢; Histoire secrte des Mongols, ed. L. Ligeti, Budapest, ١٩٧١; Kasğari, M., Divan Luğat-it-trk, tr. B. Atalay, Ankara, ١٩٨٦; Lessing, F., Mongolian-English Dictionary, Bloominton, ١٩٨٢; Minorsky, V., notes on Ħudūd al-Ālam, Cambridge, ١٩٨٢; Onon, U., The History and the Life of Chinggis Khan, Leiden, ١٩٩٠; Orkun, H. N., Eski trk yazitları, Ankara, ١٩٨٦; gel, B., Trk kltr tarihi, Ankara, ١٩٨٨; Paasonen, H., uvas szlg , Istanbul , ١٩٥٠ ; Smirnova, O. I., Katalog monet s gorodisha





pendzhikent, Moscow, ١٩٦٣; Temir, A., Moğollarin gizli tarihi, Ankara, ١٩٨٦.
مصطفى موسوی