ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٧ - عنايت ويژه امام (ع)
و پس از خواندن دعاى «اللهمّ كن لوليك» شروع مىكند و از امامزمان (ع) سخن مىگويد. وى سخنرانى پرشورى مىكند و مىگويد كه، «اى مردم چرا از امام زمانتان غافليد و به ايشان توجه نداريد. چرا دنبال ايشان نمىرويد؟ اگر مرغى از شما گم شود تا شب آنقدر همه جا را مىگرديد تا آن را پيدا كنيد و به منزلتان بازگردانيد». مرحوم لطيفى مىگفت كه حدود ده دقيقه از اين دست صحبت كرد و روح مشتاقم را آتش زد و شعله درونىام را مشتعلتر كرد، به حدّى كه خواب و خوراك را از من گرفت و همه فكر و ذكرم امام زمان (ع) شد. دنبال افرادى مىگشتم كه از امام عصر (ع) براى من صحبت كنند ولى نمىيافتم. تا اينكه به وسيله يكى از دوستان هممحلى، به نزد سيد كريم پينه دوز رفتيم. مىگفت او توجهش به
امام زمان (ع) خيلى زياد است.
آشنايى با سيد كريم پينهدوز
با اشتياق به سراغ ايشان در بازار رفتم. بعد از اينكه نشستم، سيد كريم بىآنكه صحبت كند حدود ده دقيقه به من خيره خيره نگاه مىكرد. دوستم اجازه مرخصى خواست، سيد كريم گفت: «شما اگر كار داريد مىتوانيد برويد، اما ايشان را بگذاريد بماند، من با او كار دارم». بعد از رفتن دوستم سيد كريم صحبتهايى كرد؛ از جمله اينكه حضرت، سفارش شما را به من نمودهاند. شما مرتب نزد ما بيا. شبهاى جمعه هم در منزل روضه خصوصى و مختصرى داريم و به آنجا حتماً بيا. صحبتهايش در من اين احساس را به وجود آورد كه گمشدهام را يافتم و خيلى حالم را عوض كرد.
به انتظار شب جمعه بودم تا به منزل ايشان بروم. شب جمعه بعد از نماز مغرب و عشا ديدم كه بزرگان تهران به آنجا مىآيند: شيخ مرتضى و شيخ محمد حسين زاهد، سيد مهدى كشفى، حاج آقا يحيى سجادى، سيد مهدى خرازى و از اين دست افراد كه خيلى به ايشان ارادت داشتند. مرحوم حاج مقدس هم در اين مجلس به منبر رفت و بعد از سخنرانى روضه خواند. در پايان جلسه هم از آبگوشتى كه داده مىشد حاضران براى تبرّك و تيمّن تناول مىنمودند. حدود دو سال در محضر ايشان بوديم و استفاده مىكرديم.
در اين مدت ماجراهاى بسيارى اتفاق افتاد. پس از دو سال، روزى ايشان به بنده فرمود: «من براى زيارت، راهى عتبات عالياتم اما از اين سفر باز نخواهم گشت و در نجف مرا دفن خواهند كرد». به سبب علاقه و تعلق خاطر بسيارى كه به ايشان داشتم، خيلى ناراحت شدم. بعد از رفتن ايشان خيلى مشتاق شدم كه من هم به عتبات مشرف شوم. در آنجا هر چه گشتم اثرى از ايشان نيافتم. پس از اشتياق، بىقرارى و توسل بسيار، مرحوم شيخ محمد كوفى را كه تا پيش از اين ماجرا نمىشناختم، در حرم ديدم. او به من گفت سيدكريم به رحمت خدا رفته و در ايوان نجف دفن شده است. خيلى متأثر شدم، در عين حال، رفاقتم با شيخ محمد كوفى شوشترى كه از بزرگان و مرتبطان با امام عصر (ع) در عراق بود، آغاز شد. بعد از مدتى كه در منزل ايشان بودم به ايران بازگشتم.
ادامه تحصيل در قم و مشهد
بعد از بازگشت از سفر، مرحوم لطيفى به قم رفتند و پس از مدتى به جهت اشتياقى كه به حضرت علىبن موسى الرضا (ع) داشتند براى ادامه تحصيل به مشهد كشاند. چند سالى در مشهد و مدرسه حاج حسن به تحصيل مشغول بودند. به تنهايى در حجرهشان كه در طبقه دوم بود، سكونت داشتند. در طول اين سالها ايشان رياضاتى از اين سنخ داشته كه مىگفتند: در سن ١٦ يا ١٧ سالگى، من يك سال رياضت كشيدم و تلاش كردم كه توجّهم به امام عصر (ع) قطع نشود. به جايى رسيدم كه حتى براى لحظهاى از امام (ع) غافل نبودم و قلبم متوجه و متوسل بود. ايشان سير سريع خود را ناشى از همين توجّه و عشق و محبت بسيار به ولى خدا، امام زمان (ع)، مىدانستند.
عنايت ويژه امام (ع)
آن مرحوم در مشهد، مشغول همين توجهات و توسلات بود و در طول اين مدت، مخارجشان را پدرشان تامين مىنمود؛ زيرا ايشان از وجوهات و سهم امام استفاده نمىكرد. سال آخر هم، پدرشان از ايشان خواسته بود كه به تهران بازگردد و در برابر اصرار مرحوم لطيفى گفته بود، ديگر پولى برايت نخواهم فرستاد. خود آن مرحوم مىگويد، همزمان با اين ماجرا، برف شديدى آمده بود كه راهها را بسته بود. پولم تمام شد. بعد از مدتى نسيه گرفتن از بقال و نانواى محل، روزى هر دو مرا جواب كردند و گفتند تا حسابت را تسويه نكنى ديگر به تو چيزى نمىدهيم. خيلى خجالتزده شدم و برگشتم. به حرم رفتم و پس از زيارت، به حضرت عرض حال نمودم. شب را گرسنه خوابيدم. سحر يك ليوان آب نوشيدم و قصد روزه كردم. در طول روز به اتمام امور روزمره پرداختم تا افطار كه باز هم با يك ليوان آب افطار كردم و سحر روز بعد هم باز همين ماجرا تكرار شد. روز دوم و سوم به همين منوال گذشت تا اينكه به زحمت به حرم رفتم. بعد از نماز به حضرت استغاثه كردم كه ما مهمان شماييم در اين شرايط، خودتان مرحمتى كنيد. چنان ضعفى بر بدنم مستولى شده بود كه نمىتوانستم از پلهها بالا بروم و خودم را روى پلهها كشيدم. در آن سرماى شديد، براى گرم كردن خودم زغال هم نداشتم و در حجره، لاى عباى نايينى كه داشتم، روى تخت دراز كشيدم و لحاف را روى خودم انداختم. با اين حال همچنان سردم بود.
سعى كردم با ذكر و توجه، بدن را گرم كنم تا سرما در من اثر نكند. بعد از آن نفهميدم كه خوابم برد يا نه فقط ناگهان به خودم آمدم ديدم در حجره را مىزنند. پرسيدم: كيستى؟ گفت: مهمان. با خودم گفتم در اين شرايط كه هيچ در بساط ندارم اما نيرويى در خودم احساس كردم و گفتم: بفرماييد، مهمان حبيب خداست. ديدم در باز شد. از درگاه حجره كه به داخل آمدند، چراغ را روشن كردند. به داخل آمدند. ديدم سيد بزرگوار نورانى است كه متوجه شدم حضرتاند. سيد ديگرى هم همراه ايشان بود. فرمودند: «ما مهمان شما مىشويم به شرطى كه غذا را