ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٢
حضرت عسكرى (ع) داراى آن علامتها بود و امانتها را خدمتش تقديم مىكرديم.
خليفه پرسيد: آن علامتها چه بوده؟
گفتند: نخست، حضرتش از مجموع اموال خبر مىداد. سپس، يكايك كيسهها را نام مىبرد و محتواى هر كيسه و فرستنده آن را مىفرمود و اين روش هميشگى ايشان بود. اكنون، حضرتش وفات يافته. اگر جعفر حقيقتاً جانشين آن حضرت است، بايستى همان روش را داشته باشد و علامتهايى كه از آن حضرت ديدهايم و شنيدهايم، از او ببينيم و بشنويم وگرنه مالها را به صاحبانش برمىگردانيم.
جعفر گفت: يا اميرالمؤمنين! اينان مردمى دروغگو هستند؛ بر برادرم دروغ مىبندند؛ اين علم غيب است.
خليفه گفت: اينان رسول هستند و وظيفه رسول، انجام دادن رسالتش است و بس؛ كارى ديگر نمىتوانند انجام دهند.
جعفر، پس از شنيدن سخن خليفه، سر به زير افكند و نتوانست سخنى بگويد. هنگامى كه مسافران خواستند از نزد خليفه بروند، تقاضا كردند: كسى را محافظ ما قرار دهيد كه همراه ما بيايد تا ما از شهر خارج شويم. خليفه نيز چنان كرد.
هنگامى كه از شهر خارج شدند، ناگاه جوانى خوشرو را ديدند كه مشخص بود خادم كسى است و آنها را ندا كرده و نام هر يك از آنها و نام پدرش را مىبرد.
مسافران رو به او كرده و گفتند: چه مىگويى؟
گفت: مولايتان شما را احضار كرده است. پرسيدند: تو مولاى ما هستى؟
گفت: معاذالله! من، بنده مولاى شما هستم؛ بياييد نزد حضرتش برويم.
مسافران، همراه جوان به راه افتادند و داخل شهر شدند و به خانه حضرت عسكرى (ع) كه رسيدند، خدمتِ پسرِ حضرت عسكرى (ع) و خليفه و جانشين او شرفياب شدند.
حضرت مهدى (ع) را كه در سنّ كودكى بود بر تختى چوبى نشسته ديدند در حالى كه چهره نورانىاش مانند ماه مىدرخشيد و جامههايى سبز رنگ بر تن داشت.
سلام كردند و جواب شنيدند. سپس آن حضرت لب به سخن گشود و از مجموع امانتها خبر داد و فرمود: اين مقدار دينار است و نام يكايك فرستندگان آنها و مقدارى كه هر يك فرستاده بود، فرمودند. امانتداران، شادمان شدند و امانتها را به ايشان تحويل دادند. سپس، حضرت از حالات خودِ مسافران و جامههاى آنها و شماره چارپايانى كه آنان را در اين سفر حمل كرده بودند، خبر داد.
مسافران، سجده شكر به جا آوردند كه به مقصد رسيدند. سپس آنچه مسئله مىخواستند و يادداشت كرده بودند، پرسيدند و جواب شنيدند.
سپس حضرت فرمود: «از اين پس، امانتها را به سامره نياوريد. من در بغداد وكيلى خواهم داشت، به او بدهيد و توقيعات به وسيله او به دستتان خواهد رسيد».
آنگاه، حضرتش حُنوطى و كفنى به ابوالعباس حميرى عنايت كرد و فرمود: «خداوند پاداش تو را عظيم گرداند».
مسافران، براى بازگشت به راه افتادند. به كوههاى همدان كه رسيدند، ابوالعباس از دنيا رفت.
از اين پس، امانتها به وكيل مخصوص آن حضرت، كه در بغداد سكونت داشت، تحويل داده مىشد و توقيعات حضرتش به وسيله او به دست شيعيان مىرسيد.[١]
پىنوشت:
[١]. شيخ صدوق، كمالالدين، ص ٤٧٧.